
شماره دیگان امردادنامه منتشر شد
نسخه پی دی اف این شما ره را می توانید از اینجا دریافت کنید
در این شماره می خوانید:
دیگان خجسته باد
نگاهی به ایلام
کارواژه های فارسی قدیم از نگاه احمد کسروی
ویل دورانت چه می گوید ؟
طلا در ایران باستان
سانس آخر
«دی» صفت اهورامزدا(:دانای بزرگ هستی بخش، خداوند) است. دیماه، ماه برابری انسانهاست. دیماه، ماه خداوند است…
ماه دی، ماه خداوند است، ماهی سپند که با همهی شباهتش به دیگر ماهها، با همهی آنها، متفاوت است. «دی» صفت اهورامزدا(:دانای بزرگ هستی بخش، خداوند) است.
اهورامزدا آفریننده است، آفریدگار زندگی است و زندگی چیزی نیست جز مهرورزی و بهرهگیری از دادههای نیک اهوراداده.دیماه، ماه برابری انسانهاست. دیماه، ماه خداوند است. واژهی دی در «اوستا»، دتوش خوانده شده، به معنای دادار، آفریننده و پروردگار.هوا گرم میشود، گرم و گرمتر.
باهم بودنها و درکنارهم بودنها به سرمای زمستان اجازه نمیدهد که چیره شود. تقهای به پنجره کوبید، نور است، در را باز کن. دیروز و دیشب، گذشت، امروز دمیده است و امروز روز دیگری است، روزی از ماه خداوند. امروز جشن دیگان است.شاید این ماه از آنروی «دی» یعنی آفریدگار خواندهشده که خداوند فروغانفروغ(:نورالانوار) است و دیماه نیز که در آن روشنایی روز، بار دیگر، رو به فزونی میگیرد، نمایی از آفرینش را در یادها، بازمیآفریند.در فرهنگ ایرانی هرماه، ۳۰ روز دارد و هر روز نامی دارد و هر نامی، معنایی. آغاز هرماه با نام «اورمزد» است که به معنای خداوند است.
ماه دی نیز بهمعنای خداوند است، بنابراین ایرانیان به پاسداشت این رخداد نیکوی برابری ماه و روزی هممعنا با یکدیگر، گردهم میآمدهاند تا در این گردهمایی اهورامزدا را سپاس گفته و بزرگی و یگانگیاش را بستایند. این روز را از دیرباز «دیگان» نامیدهاند. مردم گرد هم میآمدهاند تا دستکوبان و پایکوبان، شادان و خندان، گرمابخش، روز و شبهای سرد زمستانی برای یکدیگر باشند. ایرانیان با در کنار هم بودنهایشان به تاریکی و به سرما میگفتند که هراسی در دل ندارند.روزهای هشتم، پانزدهم و بیستوسوم دیماه نیز همچون روز نخست دیماه، دیگان خوانده میشوند چراکه این روزها که با نام، دیبآذر، دیبمهر و دیبدین نامگذاری شدهاند، خبر از برابری روز با ماه دارند.
برابری هریک از این روزها که دی خوانده میشود با ماه دی، از دیرباز بزرگداشت و سپاس ایرانیان را در پی داشته است.دیماه، ماه خداوند است یکی از سردترین ماهها.
اما ایرانی با در کنارهم بودنها، از دیرباز نشان داده است که تنها باهمبودنهاست که بر سرما و تاریکی چیره میشود و شاید از همین روی است که ماه دی بیش از همهی ماههای ایرانی در آن، نام روز و ماه برابر میشود. شاید این فزونی برابری نام روز و ماه در دیماه نشان از همین داشته باشد که باید باهم بود و در کنار هم، تا زندگی را بفهمیم حتا اگر هوا سرد باشد،باید در کنار هم باشیم تا سرما آزارمان ندهد، حتا اگر باد و بوران، چنین پندارند که توان شکستمان را دارند. دیماه، ماه همازوری است.
در این ماه میشود در کنارهم بودن، زندگی و گرمای باهم بودن را در دل سرما، آزمود.ابوریحان بیرونی میگوید: دیماه را «خورماه»نیز میگویند. بیرونی در کتاب مسعودی چنین آورده که روز اول دیماه را «خرهروز» یا خورهروز نامند که بیگمان اشارهای است به روز خورشید.دیماه، ماه خداوند است، خورشید بیشتر در آسمان میپاید و شبها کوتاهتر و روزها بلندتر میشود.دیماه، ماه خداوند است، ماه برابری انسانها، ماهی که آنرا به ماه حقوق بشر تعبیر کردهاند.
ابوریحان بیرونی در جایی دیگر دربارهی دیگان چنین مینگارد: «در این روز عادت ایرانیان چنین بود که پادشاه از تخت شاهی به زیر میآمد و جامهی سپید میپوشید و در بیابان بر فرشهای سپید مینشست و دربانها و یساولان و قراولان را که هیبت ملک بدانهاست، به کنار میراند و در امور دنیا خود را فارغالبال نظر مینمود و هرکس که نیازمند میشد که با پادشاه سخن بگوید، خواه که گدا باشد یا دارا، شریف باشد یا وضیع بدون هیچ حاجب و دربانی با ایشان غذا میخورد و میگفت: «من امروز مانند یکی از شماها هستم و من با شما برابر میباشم زیرا قوام دنیا به کارهایی است که بهدست شما میشود و قوام امارت آنهم به پادشاه است و نه پادشاه را از رعیت گریزی است و نه رعیت را از پادشاه. و چون حقیقت امر چنین شد، من که پادشاه هستم با شما برزیگران برابر خواهمبود و مانند دو برادر مهربان خواهیمبود.»دیماه، ماه خداوند است، ماهی که حقوق بشر اعمال میشود و همه باهم مهربانند، ماهی که در آن برابری و برادری را میشود لمس کرد.
در دیماه روشنایی را با بردمیدن روز معنا میکنیم و گرما را در میانهی این ماه سرد با باهم بودنهایمان.هوا گرم میشود، گرم و گرمتر. باهم بودنها و در کنارهم بودنها به سرمای زمستان اجازه نمیدهد که بر ما چیره شود. گوش کن: تقهای به پنجره کوبید، نور است، در را باز کن. گوش کن: تقهای به پنجره کوبید، شادی است، در را باز کن. گوش کن: تقهای به پنجره کوبید، جشن دیگان است، در را باز کن.
جشن دیگان خجسته باد
http://lstfans.persianblog.ir/post/130/
نویسنده: یزدان صفایی

«شهر ایلام،مرکز شهرستان و استان ایلام،با پهنه ای حدود ۲۰ کیلومتر مربع در شمال استان ایلام، در ۳ درجه و ۳۸ دقیقه و ۳۰ ثانیه پهنای شمالی و ۴۶ درجه و ۲۵ دقیقه و ۳۰ ثانیه درازای خاوری نسبت نیمروز گرینویچ قرار دارد.»۱
نام شناسی و پیشینه ی تاریخی:
برای پی بردن به چرایی نام این این شهر،نخست می باید کمی درباره ی پیشینه ی تاریخی آن بدانیم و اصولاً به شوند تاریخی بودن این شهر،نام شناسی آن بدون شناخت از پیشینه اش ناشدنی خواهد بود.
چند هزار سال پیش در بخش بزرگی از سرزمین های نیمروزی و باختری ایران(کنونی) و میان رودان، امبراتوری بزرگی به نام ایلام وجود داشت که نام کنونی ایلام نیز برگرفته از نام آن می باشد.بنابراین می بایست به چم این نام در گذشته ای بس دور و در زبانهایی بس کهن بپردازیم.
«در زبان آکادی،کشوری که در سرزمین بلند و در خاور سرزمین آنان قرار داشته،”ایلام” خوانده شده است و معنی این واژه در زبان آکادی و بابلی، سرزمین بلند است.ایلامی سرزمین خود را به خط میخی ” هل تم اتی” (haltamti) یا “هاتمتی” (hatamti)خوانده اند که شاید “التمتی” (altamti) خوانده میشده است.این واژه از دو پاره “هل” به معنی سرزمین و “تمتی” به معنی مقدس یا خدایان به وجود آمده و در مجموع به معنی سرزمین مقدس یا سرزمین خدایان است»۲
سومری ها و آکدی ها،ایلامی ها را با نشانه ی “NIM” مینوشتند که به مفهوم سرزمین بلند می ماند.
«کهن ترین منبعی که در آن نام ایلام نگاشته شده،به احتمال از سده ی ۲۷ پ.م است. در فهرست شاهان سومری آمده است که ” انمباراگیسی” یا “اِن مِبَرَگیسی” پادشاه اساتیری خاندان نخست کیش، به ایلام لشگر کشید و از آنجا غنایم زیادی به دست آورد.»۳
«پارس ها سرزمین ایلام و ایلامی ها را به نام “اوجا” (uja) یا “هوجا” (huja) خوانده و میهن اصلی آنها را کوهستانهای خاور شوش پنداشته اند.نویسندگان یونانی آنها را به نام “اوخی” (uxii) یا “اوزی” (uzii) نامیده و این واژه در بخشی از نام خوزستان هنوز بازمانده است.»۴
ایلام از دیرباز جایگاه شهرنشینی و گهواره ی فرهنگی آریاییان و ایرانیان بوده است.در دوره ی ساسانی بخشی از سرزمین “پهله” یا “پهلو” شمرده میشده و تازیان آن را “جبال” مینامیده اند. از سده ی چهارم تا میانه های ششم قمری،این منطقه بخشی از عراق عجم بود و در زمان تازیان به دو پاره لر بزرگ(بختیاری ها) و لر کوچک (لرستان) بخش بندی شد.جایگاه اتابکان لر کوچک،قلعه ی فلک الافلاک در لرستان کنونی بود که بر ایلام کنونی و همه ی لرستان کنونی فرمانروایی داشتند.
از سه سده پیش فرمانروایی خود مختار والیان در منطقه ی ایلام و پشتکوه پا بر جای بوده است. از نامور ترین آن ها می توان به حسین خان،غلامرضا خان و حسین قلی خان ابو قداره اشاره کرد.مرکز فرمانروایی والیان مکان ثابتی نداشت بدین گونه که زمستانها را در باغشاهی عراق و تابستانها را در هلیلان و یا حسین آباد(ایلام کنونی) سپری میکردند.
در دوره ی قاجار و به ویژه فتحعلی شاه،به منظور تجزیه لرها و واگذاری حکومت ایل ها به شاهزادگان قاجار فشار زیادی روی ایلها وجود داشت که به همین روی حسین قلی خان والی لرستان، قلعه ی فلک الافلاک را به ناچار رها کرد و فرمانروایی را به “ده بالا” جا به جا کرد.
«در گذشته شهر ایلام،”ده بالا” نامیده میشد.حسین قلی خان،والی پشت کوه در ده بالا یا محل کنونی ایلام،خانه،اردوگاه و عمارت شامل حرمسرا و محل زندگی والی را بنا کرد که به صورت مرکز تابستانی والیان پشت کوه در آمد. از این زمان “ده بالا” به احترام حسین قلی خان والی، “حسین آباد” خوانده شد.در خرداد ۱۳۱۵ خورشیدی نام آن توسط فرهنگستان ایران،به “ایلام”و به معنی سرزمین بلند و کوهستانی و به یاد خاندان کهن ایلامی تغییر یافت.»۵
ضمناً مردم ایلام امروزه به زبان فارسی با لهجه ی لری و کردی سخن میگویند.در ادامه این مقاله نگاهی به ویژگی های طبیعی،تاریخی و گردشگری این شهر می اندازیم.
آثار باستانی
۱)آتشکده سیاهگل ایوان:
بنای آتشکده مربوط به دوره ساسانیان است که در ۱۵ کیلومتری نیمروز باختری روستای سرتنگ و در مسیر رودخانه خروشان کنگیر ایوان قرار دارد.این بنا یکی از سالم ترین آتشکده های دوران پیش از اسلام در استان می باشد.این بنا روی چهار پایه ساخته شده و دارای گنبدی یک جداره می باشد.
۲)قلعه ی والی از دوران قاجار
قلعه والی در سال ۱۳۲۶ هجری قمری، در زمان محمد علی شاه قاجار و به دستور غلامرضا خان ابوقداره والی لرستان بر روی تپه ای تاریخی به نام چقامیرگ ساخته شده است. قلعه والی در زمان ساخت در فضایی کاملاً باز ساخته شده بود ولی با پیش رفت شهرنشینی پیرامون آن با ساختمانهای مسکونی و اداری محصور گردید. هم اکنون این بنا در ضلع شمالی خیابان پاسداران و روبروی ساختمان سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ایلام جای گرفته است.
۳)کاخ فلاحتی:
مربوط به دوره ی قاجار بوده و به احتمال به شوند جای گرفتن در نزدیکی سازمان جهاد کشاورزی به این نام مشهور شده است.
گردشگاه ها
جنگلهای پیرامون شهر و چشمه های باختری و نیمروز باختری شهر،که باغهای فراوانی را پدید آورده اند از گردشگاه های تابستانی ایلام به شمار می روند.دره دالاب، روستای مورت، تجریان دره ارغوان،شلم و پارک جنگلی ششدار از گردشگاههای ایلام هستند.
جمعیت
جمعیت این شهر برپایه ی سرشماری سال ۱۳۸۵ خورشیدی برابر با ۱۵۵٬۲۸۹ نفر بودهاست.
آب و هوا
در نقاط مختلف،به شوند پستی و بلندی زیاد، آب و هوای گوناگون وجود دارد اما روی هم رفته میتوان گفت که شهر ایلام دارای هوایی معتدل است.این شهر در دره ای کوهستانی جای گرفته است که این خود،شوندی برای اعتدال هوا گشته است.
رودها
ه شوند وجود کوه های بلند و بارش برف و باران،رودهایی به گزارش زیر در ایلام روان است:
۱)چرادول، سراب کلان و سراب زنجیره که به سیمره و کرخه میریزند.
۲)کنجان،چم،گاوی،میمه،گدار،خوش،دوویج،سره و تلخاب نیز به عراق میریزند.
کوه ها
۱)شره زول به بلندی ۲۰۵۰ متر و در ۲۳۰ کیلومتری شمال باختری ایلام جای دارد.
۲)تواشیر خانی به بلندی ۱۵۰۵ متر و در ۱۵ کیلومتری ایلام جای دارد.
۳)بانکول به بلندی ۲۳۰۴ متر و در ۱۰ کیلومتری ایلام جای گرفته است.
پانوشت ها:
۱)جعفری،عباس،شناسنامه ی جغرافیای طبیعی ایران،رویه ۵
۲)نگهبان،عزت الله،حفاری هفت تپه ی دشت خوزستان،رویه ۴۵۴
۳)مجید زاده،یوسف،تاریخ و تمدن ایلام،رویه ی ۵
۴)نگهبان،همان کتاب،رویه ۴۵۳
۵)افشار سیستانی،ایرج،اسلام و تمدن دیرینه ی آن،رویه ی ۲۹
بن مایه ها:
۱)عبدالحسین سعیدیان/شناخت شهرهای ایران/انتشارات علم و زندگی
۲)مژگان سبزیان و دیگران/کتاب جامع ایرانگردی
۳)افشار سیستانی؛ایرج/پژوهش در نام شهرهای ایران
۴)حسن زنده دل و دستیاران/مجموعه ی راهنمای جامع ایرانگردی استان ایلام/نشر ایرانگردان
۵)ویکی پدیا.دانش نامه ی آزاد
۶)http://www.davasaz.blogfa.com/8801.aspx
7)http://www.tachar.blogsky.com/1385/02/18/post-57/
نویسنده فرناز گلشنی
بخش نخست نوشتار زیر نگرش احمد کسروی درباره انواع کارواژه(افعال)ها در گذشته زبان فارسی می باشد که برداشت کوتاهی از بخشی از کتاب زبان پاک اوست. 
در نیمه دوم نوشته بخشهایی از سخن پیشینیان در اینجا ناصرخسرو آورده شده تا شما بتوانید با خواندن نخست گفتار آن کارواژه ها را از این نگاه ببینید و بشناسید. درصورت تمایل پاسخ آنها را برای بحث بفرستید تا در شماره پسین بررسی گردد.
گونه های کارواژه های(فعل) زبان فارسی نیز بیست و اندی بوده است که در متون پیشین ما به فراوانی یافت می شوند اما بشوند صلاحدید اهل زبان درخور زمان تعدادی از آنها کنار گذاشته شده اند توجه کنید که اینها همچنان جزو زبان هستند و ممکن است که امروز یا در آینده فراخور زمانه توسط اهل زبان فارسی به کار گرفته شوند. این رخدادیست که برای همه زبانها روی می دهد که خود را به اقتضای زمانه تغییر می دهند و این نیز از تواناییهای زبان است و زبانی که ایستا باشد محکوم به فناست.
شمارش کارواژه های فارسی از نظر احمد کسروی:
١ گذشته:
برای گذشته سیزده گونه پیدا کرده و بسامان گردانیده ایم، و اینک یکایک میشماریم:
١- گذشته ساده:نوشت این همچون نام خود ساده است و ما را بسخن از آن نیازی نیست.
٢- گذشته نادیده :: نوشته اینرا بیشتر در جایی آورند که کاری رخ داده ولی گوینده در آنجا نبوده و آنرا با دیده ندیده. اگر کسی بگوید:که ما خواهیم دانست که خود ا و ،« دیشب یکی آمده و در خانه ما را زده و پولی داد ه و رفته » ما خواهیم دانست که خود ا و در خانه نبوده. از اینروست که ما آنرا « گذشته نادیده » خوانده ایم. لیکن گاهی آنرا بمعنیهای دیگری نیز آورند.
٣- گذشته همیشگی :نوشتی این را در جایی آورند که کسی همیشه می نوشته و یا زمان درازی به آن می پرداخته :
.« فلان مرد با پدر من دوست می بود و بارها نامه نوشتی »
۴- گذشته همان زمانی :مینوشت این را در جایی آورند که کسی در همان هنگامیکه سخن از آن می رود مینوشته:
« هنگامی که من رسیدم کاغذ مینوشت »
۵- گذشته پیوسته:همی نوشت این گذشته همان زمانیست که با افزودن « ها» به سرش معنی پیوستگی یا پی درهمی را نیز رساند . اینرا در جایی گویند که کسی در هنگامیکه گفتگو از آنست کاری را پیوسته و یا پی در پی میکرده « شب را همی نالید » ،( پیوسته مینالید ) « خدا را همی خواند » (پیاپی می گفت خدایا).
۶- گذشته آیندگی :خواستی رفت ا ینرا در جایی گویند که بهنگام کاری یک کار دیگری در آینده نزدیکی رودادنی می بوده « در آن سال که خواستی مرد، من یکماه پیش از مرگش او را دیدم ».
ناصر خسرو میگوید:
آنروز که بامداد سلطان بفتح خلیج بیرون خواستی شد، ده هزار مرد بمزد گرفتند
٧- گذشته گذشته : نوشته بود این را هنگامی گویند که کاری پیش از یک کار گذشته دیگری رو داده باشد: « من که رسیدم او رفته بود » (سپس اینرا روشنتر خواهیم گردانید).
٨- گذشته همانزمانی نادیده : می نوشته این گذشته همانزمانیست که نشانه نادیدگی (هاء) به آن افزوده شده و اینست دو معنی را می رساند . جدایی میانه این با همانزمانی ، همان دیدگی و نادیدگیست . گوینده اگر دیده ، خواهد گفت « مینوشت ». اگر ندیده خواهد گفت: « مینوشته ».
٩- گذشته پیوستگی نادیده : همی نوشته این نیز همان پیوستگیست که نشانه نادیدگی افزود ه شده و اینست دو معنی را میرساند. در اینجا نیز جدایی میانه پیوستگی نادیده با پیوستگی، همان دیدگی و نادیدگیست.
١٠- گذشته گذشته نادیده: نوشته بوده این نیز همان گذشته گذشته است که نشان نادیدگی بر آن افزوده شده. اما جدایی میانه دو گونه : گذشته گذشته در جاییست که یک کاری که پیش از کار دیگری رخ داده ، گوینده در زمان کار دوم آنرا دانسته و دیده که آن رخداده. ولی گذشته گذشته نادیده در جاییست که گوینده آنرا در آن زمان
ندیده، و ندانسته که چنان کاری رخداده و سپس آگاهی یافته . اگر کسی دزدی به خانه اش آمده و او پس از رفتن دزد به خانه رسیده و آنرا دانسته چنین خواهد گفت: « من چون رسیدم دزد آمده و آنچه میخواسته برده بود » ولی اگر به خانه رسیده و آن را ندانسته تا سپس آگاهی یافته چنین خواهد گفت:
« من چون رسیدم دزد آمده و آنچه میخواسته برده بوده و من فردا آگاه شدم .»
١١-گذشته همیشگی همانزمانی: می نوشتی_ این همیشگیست که نشانه همانزمانی (می) بر آن افزوده شده. اینست هر دو معنی را می رساند.« دیروز فلان را دیدم نامه می نوشت و او نامه را بس شیوا می نوشتی ». ناصرخسرو میگوید :
آنروز که سلطان بفتح خلیج خواستی شد هزار مرد بمزد گرفتند که هریک از آن جنیبتان که ذکر کردیم یکی را بدست گرفته بودی و صد صد میکشیدندی و در پیش بوق و دهل و سرنا میزدندی.
١٢-گذشته همیشگی پیوستگی :همی نوشتی – این همیشگیست که نشانه پیوستگی بآن افزوده شده و اینست هر دو معنی خواسته میشود: « شبها همی نالیدی و همی گریستی ».
١٣ – گذشته گذشته همیشگی : نوشته بودی- این نیز گذشته گذشته است که نشان همیشگی بر آن افزوده شده و اینست هر دو معنی از آن خواسته میشود: « هر روز که بیدار شدی آفتاب برخاسته بودی ». در اسرار التوحید مینویسد:
هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی حمزه بگاه از ازجاه بیامدی چنانک ه آنوقت که شیخ ما بیرون آمدی او بمیهنه آمده بودی.
در اینجا فهرستی از گونه های گذشته آوده ایم و چون بیشتر آنها در ترکی آذربایجان هست برای آذری شنایان در برابر هر یکی ترکیب ترکیش هم آورده شده است:
۱_گذشته ساده: ………………………..نوشت……………………………………………………………..یازدی
۲_گذشته نادیده: ………………………..نوشته……………………………………………یازمش(گاهی یازوب)
۳_گذشته همیشگی:…………………… نوشتی………………………………………….یازاردی
۴_گذشته همان زمانی:…………………. می نوشت……………………………………….یازیردی
۵_گذشته پیوسته:………………………. همی نوشت……………………………………. _
۶_گذشته آیندگی:………………………..خواستی رفت…………………………………….بازاجاقیدی
۷_ گذشته گذشته:………………………. نوشته بود………………………………………..یازمشدی
۸_گذشته همان زمانی نادیده:…………….می نوشته………………………………………..یازرمش
۹_گذشته پیوستگی نادیده:……………… همی نوشته…………………………………….. _
۱۰_گذشته گذشته نادیده: ……………….نوشته بود…………………………………………یازمیشمش
۱۱_گذشته همیشگی همان زمانی:……… می نوشتی…………………………………….. _
۱۲_گذشته همیشگی پیوستگی:………… همی نوشتی…………………………………… _
۱۳_گذشته گذشته همیشگی: …………..نوشته بودی……………………………………… _
٢ اکنون:
گونه های اکنون سه است که آنها را نیز یکایک باز مینماییم:
١- اکنون همیشگی : نویسد- اینرا در جایی گویند که کسی کاری را بسیار کند و یا آنرا پیشه خود دارد، اگرچه بهنگام گفتگو بآن نمی پردازد: « بعربستان بارانهای تند بارد ولی برف نبارد ». گاهی نیز از آن آینده نزدیک را خواهند: « فردا بخانه شما آیم ».
٢- اکنون همانزمانی: می نویسد- این را بهنگامی آورند که کسی کاری را در همانزمان گفتگو میکند و آنرا به پایان نرسانیده: « هوا ابر است و باران می بارد ».
٣- اکنون پیوستگی : همی نویسد – اینرا در جایی آورند که کسی کاری را در همانزمان پیاپی یا پیوسته میکند: « همی نالد و نمی آرامد ».
برای این گونه ها نیز فهرستی همچنان می آوریم :
١ اکنون همزمانی:………………….می نویسد………………….. یازیر
٢ اکنون همیشگی:…………………نویسد………………………. یازار
٣ اکنون پیوستگی:………………….همی نویسد………………… _
٣ فرمایش:
گونه های فرمایش نیز سه تاست که یکایک در پایین باز مینمایم:
١- فرمایش ساده : بنویس – ا ین همچون نامش ساده ست و به سخن از آن نیازی نمی باشد . تنها این را باید گفت که « باء » که در آغاز این آورده میشود نشانه فرمایش است و باید آنرا همیشه آورد، وگرنه در برخی جاها نافهمیدگی پیدا خواهد شد . مثلا ما می گوییم: « نویسم » که کس یکم از اکنون همیشگی است . آنچه این دو را از هم جدا میگرداند همان « باء » است که اگر نباشد این دو یکی گردیده در هم خواهد آمیخت. ماننده های این نیز هست.
٢- فرمایش همانزمانی : می بنویس – این را هنگامی میگویند که خواهند کاریکه خواسته شده در همان زمان کرده شود: « نوشته را همی بخوان تا از بر گردانی ».
٣- فرمایش پیوستگی : همی بنویس – این را هنگامی می گویند که خواهند کاری که خواسته شده پیاپی و یا پیوسته کرده شود: « می بنشین و آنچه میگویم بنویس ».
بخشهایی از سفرنامه ناصرخسرو:
_ شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوایى خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند، آبى سرد و خوش بیرون آید. و شهر دیوارى حصین دارد و دروازهها و جنگگاهها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته. و در شهر جوىهاى آب روان و بناهاى نیکو و مرتفع. و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ و نیکو. و باروى شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر همه آبادان، که هیچ از وى خراب ندیدم، و بازارهاى بسیار، و بازارى دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازارى را دربندى و دروازهاى و همهى محلهها و کوچهها را همچنین دربندها و دروازههاى محکم و کاروانسراهاى پاکیزه بود. و کوچهاى بود که آن را کوطراز مىگفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسراى نیکو و در هر یک بیاعان و حجرهداران بسیار نشسته. و این کاروان که ما با ایشان همراه بودیم یک هزار و سىصد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتیم، هیچ بازدید نیامد که چگونه فرود آمدند که هیچ جا تنگى نبود و تعذر مقام و علوفه.
_ و حال بازار آنجا، چنان بود که آن کسى را که چیزى بود به صراف دادى و از صراف خط بستدى و هرچه بایستى بخریدى و بهاى آن را به صراف حواله کردى و چندان که در آن شهر بودى، بیرون از خط صراف چیزى ندادی.” و خود او نوشته است که در آن زمان،” امیر بصره پسر باکالیجار دیلمى، ملک پارس، بود. وزیرش مردى پارسى بود و او را ابونصر شهمردان مىگفتند.” همچنین نوشته است که در اصفهان در زمان پادشاهان سلجوقى بازارى به نام بازار صرافان وجود داشت که ۲۰۰ مرد صراف در آن به کار صرافى مىپرداختند.
_ و در این بیابان به هر دو فرسنگ گنبدکها ساختهاند و مصانع که آب باران در آنجا جمع شود. به مواضعى که شورستان نباشد ساختهاند. و این گنبدکها به سبب آن است تا مردم راه را گم نکنند و نیز به گرما و سرما لحظهاى در آنجا آسایشى کنند.
_ و بر آن مناره آینهاى حراقه ساخته بودند که هر کشتى رومیان که از استنبول بیامدى چون به مقابلهى آن رسیدى، آتشى از آن آینه در کشتى افتادى و بسوختی. و رومیان بسیار جد و جهد کردند و حیلتها نمودند و کس فرستادند و آن آیینه بشکستند.
_ و بدین شهر تنیس بوقلمون بافند که در همه عالم جاى دیگر نباشد، آن جامهاى رنگین است که به هر وقتى از روز به لونى دیگر نماید. و به مغرب و مشرق آن جامه از تنیس برند. و شندیم که سلطان روم کسى فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک وى بستاند و تنیس به وى دهد.
آسمان
نویسنده م.روشنگر
کتاب تاریخ تمدن سال هاست تبدیل به وسیله ای در دست تجزیه طلبان و افراد غرض مند و سطحی بین برای کوبیدن -و نه انتقاد صحیح و عالمانه- نخستین شاهان هخامنشی شده است، بر آن شدم تا نقدی بیطرفانه و در سطح بهره ای که از دانش تاریخ برده ام، بر آن بنویسم.
البته این موضوع به هیچ وجه برای من بهانه ای جهت کوبیدن اثر آقای دورانت نیست. چه بسا اگر غرض ورزی های مغرضان هم نبود، بر ما بایسته بود تا محتوای یکی از پر مخاطب ترین و محبوب ترین کتب مورد استناد پژوهشگران عرصه تاریخ مورد نقد و بررسی موشکافانه قرار گیرد؛ تا ببینیم کتابی که امروز بر دهان هر مورخ،استاد،دانشجو و دانشمندی افتاده و از آن همواره به عنوان پژوهشی بی بدیل یاد می کنند، چیست و چه می گوید ؟
ویل دورانت کیست ؟
ویلیام جیمز دورانت تاریخ دان، فلسفه دان و نویسنده در تاریخ پنجم نوامبر ۱۸۸۵ میلادی در ایالت ماساچوست آمریکا به دنیا آمد. او یکی از نادر مورخین و نویسندگان تاریخ جهان می باشد که دارای آگاهی جامع و کامل از تاریخ کهن و معاصر کشورهای جهان می باشد. هر چند که در آغاز جوانی بیشتر به علوم طبیعی علاقه داشت اما پس از آشنایی با کتب باروخ اسپینوزا به فلسفه علاقه شدیدی پیدا کرد. کوشش شبانه روزی او منجر به مطالعه و پژوهش در آثار فلاسفه بزرگ و نوشتن کتب فلسفی متعدد درباره ابعاد گوناگون این دانش محبوب در اروپای قرن بیستم شد. دورانت توانست با مهارت خاص خویش در “محاوره نویسی فلسفی”، این دانش بی انتها را برای همگان شیرین و جذاب جلوه گر کند.
اگر بخواهیم کتاب تاریخ تمدن را به طور خلاصه و کوتاه شرح دهیم، باید گفت اثر “تاریخ تمدن” کتابی ست که به جای شرح نبردها و حوادث سرنوشت ساز تاریخ و غرق شدن در ارقام و آمار معمول در کتابهای تاریخی، با نگاهی کلی به داوری درباره “کلیت” رویدادها و تأثیر آنها بر زندگی حال و آینده بشریت می پردازد. از این رو این کتاب بیش از آنکه یک کتاب “تاریخی” باشد، نوشتاری ست درباره سیر تغییر و تحولات تاریخ تمدن بشر از شرق تا غرب گیتی. گفته می شود که دورانت برای پژوهش خویش در این کتاب به کشورهای متعددی سفر کرد که البته ایران نیز یکی از آنها بود.
شرق متوحش و غرب متمدن
باری همه کتب کلاسیک از هرودوت و کتزیاس تا پلوتارک و دیودور و از ژوستن و مارسلینوس و بزرگ ترین تاریخ نگاران کلاسیک عصر لاتین تا دوران مورخان، مفسران و دانشمندان عصر مدرن یاد گرفته اند تا کوروش را فراهم آورنده نخستین امپراتوری متمدن جهان، پایه گذار حقوق بشر و سپس داریوش را توسعه دهنده و مدیر باهوش و لایق این امپراتوری شگفت انگیز معرفی کنند!
در اینجا نوبت به اصل داستان یعنی امپراتوری خشایارشا فرزند داریوش که از سال ۴۸۶ آغاز می شود، میرسد. از این پس باید شاهد سرازیری خروارها توهین و ناسزا به پسر داریوش و اتهاماتی باشیم که پس از آن متوجه مردان شوش و کل جامعه پارس است! همه حتی مورخان ایرانی تحت تأثیر یاوه سرایی های هرودوت و سپس برخی مورخان غرض مند اروپایی عادت کرده اند تا نفرین نامه ای عبرت انگیز از پسر داریوش ترتیب دهند. گویا مرض بدبینی و بدخواهی “پدر تاریخ” به همه ی رهروان عرصه تاریخنویسی سرایت کرد! نتیجه این تاریخ نویسی مقلدوار و شتاب زده، چنین بوده است: استبداد هخامنشی، دموکراسی یونانی، آزادسازی مقدونی! همان نظر کهنه و پوسیده که شرق را برابر با توحش و غرب را مساوی با تمدن میداند و جولانگاهش قلم همان افرادی ست که دوست داشتند از دشت ماراتون، بارگاه و زیارتگاه بسازند. اروپا با الهام از دروغ های هرودوت و تبلیغ بی امان یونان پرستان سده های ۱۸ و ۱۹ توانست پروسه ی هویت مند کردن مردمان خویش را با موفقیت طی کند، اما به بهای توهین و تحقیر تمامیت تمدن مشرق زمین!
پیش از هر چیز باید یادآوری کنم که من این مقاله را به جهت لذت ناشی از نقد نوشته یک دانشمند نمی نویسم! چه بسا دلیل انتقاد من صرفا وجود برخی بدفهمی ها و کژروی ها در این کتاب توسط آقای دورانت درباره پارس هخامنشی ست. این نکته نیز نباید ناگفته بماند که دورانت تنها دنباله رو و ادامه دهنده همان جریان فکری ست که از دو قرن پیش توسط نظریه پردازان اروپا پایه ریزی شد. جریان محاکمه و استیضاح خشایارشا و ارتش متجاوز و غارتگرش در دادگاهی که داوری اش به هرودوت هالیکارناسی سپرده شده است تا پس از صدور حکم توحش و تجاوز، بزرگ مردان پارس را به مسلخ گاه تاریخ بکشند! هنگامیکه کشورهای انقلاب زده اروپا برای پایه ریزی آینده ی فرهنگی و سیاسی نیاز به نوعی اتحاد و همبستگی ملی و تصویری مشترک از گذشته ی خویش داشتند تا مبنای آینده ی خویش را بر پایه آن پایه ریزی کنند، از آنجایی که اغلب تاریخی از خود نداشتند، ناگزیر از رجوع به فرهنگ و تمدن یونان باستان و الگو قرار دادن آن برای پیشرفت و توسعه جوامع خویش بودند. هویتی که شاید هیچ پیوندی با هویت اصلی و واقعی آنها نداشت و تنها بهانه ای برای جبران کمبودها و نقص های جوامع اروپایی آن روزگار بود. چه بسا مدینه فاضله فلاسفه و روشنفکران اروپا نیز شباهت زیادی به جامعه یونانی قرن پنجم پیش از میلاد داشت. البته منظور ما از “یونان” در اینجا، مشخصا خطه ی آتن یا همان هلاد است که مرکز دموکراسی و قلب تپنده ی جهان هلنیک بود.
مورخ ایرانی، اروپایی یا آمریکایی عادت دارد در آغاز کتاب از اینکه تنها منبع روایتش تواریخ هرودوت و دیگر آثار یونانی است، اظهار نارضایتی و انتقاد و یا احتمالا ناله و شکایت کند! اما عجبیب اینکه به محض ورود به کتاب، بدون هیچگونه تفسیر و توضیح، به تکرار یاوه های هرودوت هالیکارناسی می پردازد! حتی در بعضی موارد که نمی توانند پندار خود را از قصه های هرودوت ارضا کنند، به اراجیف یک هذیان گوی دیگر یعنی کتزیاس کنیدی پناه می برند تا شکاف عمیق نادانسته های تاریخی را به هر قیمت ممکن، پر کنند! البته که بازسازی و ترمیم رویدادهای گذشته از توانایی های دانش تاریخ و مورخ به حساب می آید اما این تصویر سازی باید در نهایت احتیاط و مواظبت انجام گیرد، نه آنکه از روی جزئیاتی غیرقابل تصدیق در کتابهای کهن، دست به خلق کلیاتی پندارگونه و یا رویایی بزنیم.
درست است که امروز دانستنی های ما بدون کتب مورخان یونانی ناچیز است، اما این دلیل نمی شود که ما به دلیل وجود این ضعف، گفته های آنان را دربست باور کنیم و بدون تفسیر و توجیه منطقی به نقل گفته های آنان بپردازیم. اگر کورکورانه و بدون تفسیر درست از حوادث تاریخی به نقل آنها بپردازیم نتیجه همان می شود که امروز شاهدش هستیم. پیروی بی چون و چرا از کتاب های مورخان و مفسران اروپایی.میدانم…میدانم که همین غربی ها بودند که آثار مدنیت ما را از زیر خروارها خاک بیرون کشیدند تا ما ایرانیان امروز بر خود ببالیم که نخستین اندیشه های بشر دوستانه در کوروش ایرانی تبلور یافته. اما واقعا آنان تا آن جایی به میراث هخامنشیان دلبستگی و وابستگی دارند که پادشاهان هخامنشی به خاک هلاد نظری ندارند، در این صورت دوست دارند هم کوروش را نخستین بنیادگذار حقوق بشر در تاریخ جهان بدانند و هم داریوش را مردی بزرگ و دوران ساز!(نبرد ماراتن در زمان داریوش، یک درگیری کوتاه بود که به دلایلی ایرانیها به فرمان داتیس، نهایتا تصمیم به عقب نشینی گرفتند) فاجعه از جایی آغاز میشود که پسر داریوش در پی ادامه ی سیاست کوروش و داریوش به فکر لشکرکشی نه به یونان، بلکه به خاک آتن و اسپارت افتاد…
ما در اینجا به نقد ادعاهای مطروحه در بخش پارس از کتاب تاریخ تمدن که حاوی مطالبی درباره پارس هخامنشی و تمدن ایرانی قرن پنجم پیش از میلاد است، می پردازیم. شاید من شخصا بر دیگر بخشهای کتاب “تاریخ تمدن” نیز نقدهایی داشته باشم، اما از آنجا که بخش “پارس” این کتاب در کشورمان و در میان جوانان، از محبوبیت ویژه ای برخوردار است، صرفا به بررسی کوتاه و حدالامکان دقیق مطالب این بخش خواهیم پرداخت. امید است که این نقد مورد رضایت عام و خاص قرار گیرد و آن را به عنوان مقدمه ای برای پژوهش ها و نقدهای بیشتر در نظر گیرند.
نویسنده ی این سطور هدفش آشنا نمودن نسل جوان و نواندیش ایران با برخی زوایای تاریک و پنهان هخامنشی و در عین حال گفتن برخی واقعیت های مغفول تاریخ ایران در قرن چهارم و پنجم پیش از میلاد است.
از آنجا که آوردن یکجای موارد قابل نقد این کتاب و بررسی کامل آن تنها در یک جستار مقدور نیست، تلاش می کنیم تنها بخش های کلیدی و اصلی بخش “پارس” از کتاب تاریخ تمدن را به صورت تدریجی و طی چندین شماره در نشریه برای شما بیاوریم. امید است که مورد قبول دوستان و علاقه مندان ایران دوست و پژوهشگران و مورخان عرصه تاریخ باستان واقع شود.
بخش نخست – کمبوجیه و هرودوت
نویسنده “تاریخ تمدن” در آغاز به ستایش از دستاوردهای کوروش به عنوان فرمانروایی بزرگ و نیرومند میپردازد:
آن اندازه که از افسانه ها برمیآید، کوروش از کشورگشایانی بوده است که بیش از هر کشورگشای دیگر او را دوست داشته اند و پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود. دشمنان وی از نرمی و گذشت وی آگاه بودند.
اما چند سطر بعد:
نقص بزرگی که بر خلق و خوی کوروش لکه ای باقی گذاشته آن بود آنکه گاهی بی حساب قساوت و بیرحمی داشته است.(تاریخ تمدن، شرق گاهواره تمدن، پارس)
دورانت توضیح نمیدهد که به راستی کوروش مرتکب چه جنایتی شده که موجب گشته همچون لکه ننگی در تاریخ ها برای وی باقی بماند ؟ قساوت و بیرحمی در چه زمانی،کجا و با کدام ملت؟
به نظر اینجانب، شیوه برخورد و نزاع شاهان کهن آشور و بابل با ملل مغلوب، خود میتواند گویای میزان بزرگی و سخاوت کوروش و راز ماندگاری نام وی در تاریخ باشد. تاریخ در این زمینه گواهی میدهد که بزرگ ترین افتخار پادشاهان خاورمیانه این بوده که دست به کشتار دسته جمعی مردمان بی سلاح زده اند و یا زنده زنده آنها در آتش سوزانده اند و چه بسا این مجازات دهشتناک شامل حیوانات و چارپایان نیز می شده است! نه تنها مدرکی برای این ادعا(قساوت کوروش) آورده نمی شود، که در ادامه این بیرحمی نخستین شاه هخامنشی به پسرش نیز سرایت داده می شود:
بیرحمی کوروش به پسر نیمه دیوانه اش، کمبوجیه به ارث رسید؛ بی آنکه از کرم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد.
نویسنده “تاریخ تمدن” که در آغاز به “تواریخ” با نظر تردید نگریسته، بلافاصله پس از وارد شدن به اصل موضوع، تمام گفته هایش درباره مشکوک بودن روایات هرودوت را از یاد برده و به رونویسی دقیق و سطر به سطر از تواریخ می پردازد:
کمبوجیه پادشاهی خویش را با کشتن برادر و رقیب خویش، به نام بردیا آغاز کرد؛ پس از آن، به طمع رسیدن به ثروت فراوان مصر، به آن سرزمین هجوم برد و حدود امپراتوری پارس را تا رود نیل پیش برد و در این کار کامیاب شد. ولی چنانکه ظاهرا عقل خویش را بر سر این کار گذاشت.
پسر کوروش، بی تردید نخستین قربانی “تواریخ” هرودوت و پس از خشایارشا، بدنام ترین شاه هخامنشی است. از روایت هرودوت پیداست که این بدنامی حاصل اتهامات و ناسزاهای کاهنان مصری به کمبوجیه است. در واقع، کمبوجیه زیر شدیدترین کینه های فراموش نشدنی کاهنان مصری موجب شده که این چنین در “تواریخ” و سپس در معتبرترین کتب تاریخی بدنام گردد.
آیا یک شخص تنبل و شرابخوار و لااُبالی و نیز نیمه دیوانه و فاقد هوش و درایت -تصویری که مورخان و در صدر همه هرودوت از کمبوجیه ساخته اند- میتواند کهن ترین و شاید قدرتمندترین کشور جهان که با کامل ترین تجهیزات و امکانات نظامی خود به جنگ وی رفته است به راحتی و بدون مشقت خاصی آنان را شکست داده و مصر کهن و متمدن را به مجموع ایالات تحت فرمان پارسیان درآورد؟ حال به ادامه ماجرا توجه کنید:
قشونی که کمبوجیه برای گرفتن کارتاژ فرستادف دچار شکست شد؛ این از آن جهت بود که ناویان ناوگان پارس که همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله کردن به مستعمره فنیقی سر باز زدند. کمبوجیه که چنین دید از جا در رفت و فزرانگی و گذشت پدر را فراموش کرد.دین همه مصریا را ریشخند کرد و با خنجر خویش ،گاو مقدسی را که مصریان می پرستیدند، از پای درآورد. به این کار بسنده نکرد، بلکه نعش های مومیایی شده شاهان را از گورها بیرون کشید(…)معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بت هایی که در آنها بود، بسوزانند. گمان وی آن بود که با چنین کارهایی مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت.
در اینجا ما با ۲ نوع داوری درباره شاه پارس رو به رو هستیم:
در آغاز این روایت،دورانت میخواهد به ما این را بقبولاند که کشتن گاو مقدس به دلیل دیوانگی و عقل ناقص کمبوجه بود؛ اما در پایان با یک نتیجه گیری کاملا متفاوت رو به رو می شویم. به عبارتی دورانت در پایان، روایت کشتن گاو آپیس را از روی آگاهی و اختیار و نقشه ای از پیش تعیین شده توسط کمبوجیه میداند: وی این کار را کرد تا مردم مصر از بند خرافات رهایی یابند. کدام را قبول کنیم؟
درباره مورد دوم یعنی بیحرمتی عمدی کمبوجیه به حریم معبد و کاهنان، امری ست مبهم که بیشتر باید درباره آن تأمل نمود تا زوایای تاریک و پنهان حضور فرزند کوروش در مصر بیشتر روشن شود! اما به هر حال ما می دانیم همه ی قوم ها و ملت های تحت فرمان پارسیان، مردمانی بودند دارای عقاید و باورهای گوناگون. از بت پرستی و چند خدایی گرفته تا پرستش انواع رب النوع ها! اما چرا این بی حرمتی فقط باید در مصر و در حق کاهنان و معابد آن انجام شود ؟ اگر کمبوجیه به راستی قصد براندازی نظام شرک و بت پرستی را در جهان داشته، چرا با دیگر ملت های زیر سلطه خود چنین برخوردی نکرد؟ پس باید به دنبال دلیل دیگر باشیم. باید به روایت هرودوت درباره کمبوجیه با نظر شک و تردید نگریست. به عبارتی باید روایت هرودوت درباره پسر کوروش را افسانه ای بی پایه و اساس یا حداقل اتفاقی جزئی اما دستخوش تغییر و تحول گشته توسط کاهنان و هرودوت بدانیم و بس. باید دانست که کاهنان مصری از زمره ی خشک مغز ترین و متعصب ترین کاهنان جهان باستان بودند و هنگامی که دیدند شاه جوان پارس تفاوت بسیار زیادی با فراعنه ی دیکتاتور و خرافه پرست تاریخ مصر دارد، ناگهان منافع خویش را در خطر دیده و دست به کینه ورزی و توطئه چینی علیه پسر کوروش زدند. اثرات این کینه و غرور تماما در “تواریخ” انعکاس یافته و نتیجه این که نوشته های هرودوت درباره کمبوجیه، بی تردید حاصل بدگویی ها، کینه ورزی ها و دشمنی این قشر متحجر با شاه جوان پارس است و رویهم رفته حضور شخص سخت گیری چون کمبوجیه در تضاد کامل با منافع مادی این قشر خشک اندیش و جاه طلب بود.
گذشته از همه اینها نمی توان همراهی کمبوجیه با پدرش در جریان سفرهای جنگی را از یاد برد. کوروش در اعلامیه بابل مستقیما به حضور کمبوجیه در کنار خویش اشاره می کند. آیا میتوان پذیرفت این کمبوجیه که در همه جا حتی هنگامیکه پدرش در مقابل بت عظیم بابل تعظیم می کرد و دست او را میگرفت، نظاره گر احترام پدرش به آداب و رسوم و باورهای هرچند خرافه آمیز بابلی ها باشد، اما بلافاصله پس از به قدرت رسیدن توانسته باشد تمام فرزانگی و گذشت پدر را از یاد برده و یک سری اعمال زشت و شنیع و زننده و حتی مخالف آیین و رفتار پارسیان را انجام دهد ؟!
برخی مورخان بر این باورند که سفرهای مستمر جنگی کوروش موجب شد تا وی آنچنان که باید و شاید فرصتی برای تربیت فرزندش نداشته باشد! اما به راستی اگر کمبوجیه در پاسارگاد می ماند تا پدرش به تنهایی به سفرهای جنگی اش برود، مشکل حل می شد؟ نه…در این صورت باز هم، همین مورخان کمبوجیه را پسری با تربیت حرمسرایی و درباری می دانستند که چیزی از کشورگشایی و فنون جنگی نمی داند! چنانکه درباره خشایارشا این کار را کردند. همین تفسیرهای نادرست موجب شد تا از خشایارشا، چنان شاه عیاش و بی قید و بندی بسازند که به قول “بدیع”: حتی امروز هم روح خشایارشا پس از ۲۵ قرن، میتواند از این گونه قضاوت های نادرست و ناعادلانه، در عذاب باشد!
این نوشتار ادامه دارد…






