نویسنده : امیر هورنام
بخش دوم – فرهنگ ، اقتصاد و صنعت
در بخش نخست با ملزومات بررسی های اولیه ی فرهنگی به شکلی اجمالی آشنا شدیم . به گونه ای که حال به درجه ای از شناخت مسائل هر چند کلی دست یافتیم.
فرهنگ ، اقتصاد و صنعت به ظاهر واژگانی مجزا در حوزه هایی کاملا متفاوت هستند ولی در ورای معنای سطحی ، ارتباطی تنگاتنگ را می توان برایشان متصور بود و از بر هم کنش آنها در سطح جامعه ، اثرات ملموسی را به وضوح دید. در این بخش به بررسی پیرامون این سه خواهیم پرداخت .
دو پارامتر اساسی در اقتصاد میزان عرضه و تقاضا در سطوح مختلف جامعه است که می توان بر این پایه برنامه ریزی های گسترده ای در تدوین و اجرای سیاست های اقتصادی نمو د . این پارامترها بسته به موقعیت فرهنگی و میزان رغبت مردم به خرید انواع کالا و خدمات و میزان حمایت از صنایع در هرکشوری متفاوت است و این نکته باز به این بر می گردد که کشوری تولید کننده باشد یا مصرف کننده .
بیایید به این نکته بپردازیم که فرهنگ و اقتصاد در چه نقطه ای به هم می رسند و تلاقی آنها چه تاثیراتی را بر روند رشد و توسعه ی هر کدام به عهده دارد ؟
اگر از دریچه ی خوش بینی به سطح رفاه در جامعه نگاهی بیاندازیم رابطه ای را به سادگی درک می کنیم و آن همان پیشرفت فرهنگ جامعه و رابطه ی مستقیم موجود میان آن و رفاه اجتماعی است . اما در چه جامعه ای می توانیم بگوییم این رابطه تماما صدق می کند ؟
ممکن است که در سطح بالای رفاه اجتماعی باز هم رشد فرهنگی نا چیزی را شاهد باشیم و این نکته به این بر می گردد که چه چیز سبب این رشد و توسعه ی رفاه بوده است ؟ اقتصاد صنعتی یا اقتصاد تک محصولی ؟
هر دو ممکن است باعث پیشرفت اقتصادی در یک جامعه شود که اصلاحات فرهنگی و حرکتی رو به جلو در حوزه ی فرهنگ از کوچکترین اثرات آن است اما با بررسی مکانیزم رشد در هر دو اقتصاد و با اندکی تحلیل می توان به نتایجی در خور دست یافت .
حتما دقت داشته اید که صنعت در هر جامعه ای نمی تواند رشد کند . چرا ؟ چگونه است که یک جامعه می تواند به تولید صنایع مادر بپردازد و جامعه ی دیگر تنها و تنها با فروش ماحصل فعالیت های طبیعی ، به وارد کردن این صنایع اقدام می کنند ؟ چرا همه ی جوامع نمی توانند در جرگه ی صاحبان صنایع بگنجند ؟
واضح است که نیاز زمینه ساز تولید و حرکت جامعه به سمت صنعتی شدن است . ولی نیاز های مشترک مردم ، در همه ی سرزمین ها وجود داشت مانند نیاز به روشنایی در شب ، چرا تنها در یک سری جوامع خاص برای این نیاز ها چاره ای اندیشیده می شود و دیگر جوامع تا زمان رسیدن به نتیجه تنها منتظر می مانند ؟ و اینجا همان نقطه ی تلاقی فرهنگ ، اقتصاد و صنعت است و پاسخ تنها معیار های فرهنگی حاکم بر جامعه است .
همیشه اینگونه نبوده که نیاز سبب ایجاد تفکرات نو و تلاش و پشتکار دوچندان در موضوعی شود . در بیشتر موارد جوامع با این حس نیاز به نوعی کنار می آیند و همه چیز را به گردن قناعت می اندازند . تصور کنید اگر همه ی دنیا این کار را می کردند آیا لامپی ساخته می شد ؟ هواپیما ، کامپیوتر و یا حتی یک ماشین حساب ساده ؟ نکته اینجا جلب تر می شود که با روی کار آمدن تفکر صنعتی ، مردم از رفع نیاز های فعلی آن جامعه هم فراتر رفته و به نیاز سایر جوامع به عنوان منبعی برای کسب درآمد می نگرند به گونه ای که محصولاتی نیز برای جوامعی تولید میکنند که با قناعت یا برعکس با سرمایه های تک محصولی چشم به این تولیدات داشتند . ژاپن با وجود نداشتن ذخایر نفتی ، یکی از بزرگترین صاحبان صنایع پتروشیمی در جهان می باشد و نکته اینجاست که بیشترین مشتریان آن در خاورمیانه هستند . بافت فرهنگی در خاورمیانه به علت وفور نعمت و توانایی آنها در رفع نیازهای اولیه ، آنها را از پرداختن به سایر نیازها باز میدارد و اغلب ترجیح می دهند به واردات اقدام کنند که صد البته روزگار سیمایی خوشی را برایشان به تصویر نخواهد کشید .
بسیاری از کشور ها در این حوزه نیازی برای تولید نمی بینند زیرا توانایی خرید هر چیز حتی چند برابر ارزش آن را دارند . که این نگرش ، برای کشورهای صنعتی بسیار سودمند خواهد بود زیرا با تولید بیشتر به روند رو به رشد صنایع خود کمک می کنند و در عوض کشور های وارد کننده حرکت رو به فقر را با شتاب می پیمایند از آن جهت رو به فقر که کاهش سرمایه ی طبیعی سرزمینشان ، جایگزین نخواهد شد .
به هرم نیازهای “مازلو” نگاهی می اندازیم . در این هرم پایین ترین رده از آن نیازهای فیزیولوژیکی است که به گونه ای تا انسان از این دسته از نیازها ارضا نشود حرکتی به سمت راس هرم را نخواهد داشت . اما جوامعی هستند که با وجود رفع نیاز های رده ی اول ، تمایلی برای ادامه راه تعالی ندارند و این وظیفه را به دوش دیگر جوامع می افکنند .
حال می خواهیم نزدیکتر شویم و به شکل جزئی تری نسبت به رویداد های داخلی و روند شکل گیری توسعه صنعتی و اقتصادی در یک جامعه از دریچه ی فرهنگی بنگریم .
چین یکی از پهناورترین کشورها است که درصد بزرگی از جمعیت جهان را درون مرز های خود جای داده است و میزان پیشرفت اقتصادی در این کشور و رشد بالای ان همه ی صاحب نظران این فن را شگفت زده کرده است .
اندکی پیش از روی کار آمدن مائو ، نیروی نظامی چین در شرایط ضعیفی قرار داشت که این امر سبب شد تا ژاپن در پی حمله های بسیاری بتواند قسمت هایی از خاک این کشور را به تصرف خود درآورد . پس از اینکه مائو قدرت را به دست گرفت تقویت نیروی دفاعی و جبران صدمات مرزی را در اولویت قرار داد و پس از زمانی نه چنان طولانی توانست ژاپنی ها را از خاک این کشور پس راند و کل این سرزمین پهناور را به زیر پرچم ایده ای درآورد که در آن زمان مردم آن را نجات بخش میهن می دانستند .مائو همچنین برنامه هایی هم برای بهبود وضعیت اقتصادی طراحی و به مرحله ی اجرا گذاشت ولی هرگز نتوانست آنها را آنگونه که در روی کاغذ و طبق منطق ایدئولوژیک خود در ذهن پیش می راند به سرانجامی برساند . عده ای علت را در جمعیت رو به فزونی این کشور می دانستند ولی بعدها با یافته های جدید در علوم انسانی و رفتاری ، این تئوری به کل از یادها رخت بربست .
تسریع دگرگونی بعلت حکومت ایده محور بود و اینکه این نظام ، با چه نگرشی کشور را وارد صحنه ی رقابت جهانی می کند . اینکه همه تلاش کنند تا باعث سرافرازی ایده شوند برای مدتی در میان مردم همچون آرمانی بزرگ می نمود زیرا خود را به نوعی مدیون می دانستند و با بسته شدن مرزها و راههای ارتباطی با دنیای خارج ، همه ی شعارها و تبلیغات حکومتی را به دید واقعیت می نگریستند . کم کم این روند سبب شکل گیری فرهنگی ایدئولوژیک در بین مردم شد و حس تعصبی کاذب در میانشان مواج گونه به حرکت در آمد به گونه ای که حاضر بودند به آنچه دارند و ندارند اکتفا کنند تا مبادا حاکمان سرزمین که همه در خدمت ایده بودند دست نیاز به سوی دشمنان ! دراز کنند .
بدون تعامل با دنیای بیرون و مبادله ی علمی با سایر کشور ها ، هیچ جامعه ای قادر به رشد و توسعه نیست و جالب اینکه در همه ی موارد چینی ها از این مبادله و تعامل سرباز میزدند . البته تبلیغات حکومتی که بیشترین درصد آن را تقابل با سایر اندیشه های جهانی و پررنگ تر کردن اندیشه های مکتبی به خود اختصاص می داد نقش بسیار مهمی را در این امر ایفا می کرد .
سیستم کارکردی در یک حکومت ایدئولوژیک و بسته که در همه جا مردم تحت کنترل عقاید و اظهار نظر ها و حتی یک گفتمان ساده باشند برای هیچ جامعه ای خوشایند نیست و چینی ها هم از قاعده مستثنی نبودند . پس از مدتی حاکمان ، سرزمینی مملو از جمعیت را در برابر خود دیدند که فقر و تنگدستی آنها را به همه کار وا می دارد . در این جامعه هیچ ارزشی را نمی توان یافت زیرا همانطور که پیش از این و در اشاره به هرم نیاز های مازلو گفته شد رفع نیاز های رده پایین در انسان پیشنیاز برای حرکت رو به بالا و به سوی نیازهای انسانی است . سرزمینی که مردمانش برای امرار معاش به هر عملی تن در دهند چگونه می تواند پاسدار خوبی برای مکتبی باشد که آنها را به این وضعیت بی سرانجام کشانده است و در اینجا بود که راه برای حضور اصلاح طلبان در کاروان حکام باز شد .
نخست اولویت ها دگرگون شد البته مدتی زمان برد تا نظریه پردازان کمونیسم حاضر به پذیرش تغییر اولویت ها در اداره ی کشور شدندکه همانا جابجایی تداوم انقلاب و مبارزه ی عقیدتی نسبت به کسب ثروت و رشد اقتصادی با نقطه ی مقابل آن یعنی کمک به رشد اقتصادی و بالا بردن رفاه در سطحی متوسط در جامعه بود . از دهه ی ۱۹۷۰ به بعد در پی اصلاحات اساسی در امور فرهنگی ، زمینه برای پیشبرد اهداف اقتصادی فراهم شد . بازسازی چین که ناپلئون به حق به آن لقب اژدهای خفته را داده بود تنها از طریق اصلاحات شدیدی در حوزه ی فرهنگ صورت می پذیرفت و سرکردگان اصلاحات این را خوب می دانستند . این بازنگری ها سبب ساز جهشی بزرگ برای به چنگ آوردن بازاری به وسعت این کره ی خاکی بود زیرا از منبعی برخوردار بودند که کشور های پیشرفته آن زمان آرزوی تصاحب آن را داشتند، نیروی کار ، که زمانی به عنوان سربار به آن می نگریستند و حال باارزش ترین بود .
وامروزه چین یکی از بزرگترین قدرت های اقتصادی در جهان است و بالاترین میزان رشد اقتصادی و ذخیره ی ارزی از آن این کشور است . حال دیگر مردم چین حاضر نیستند موقعیت فعلی را به هیچ پسرفتی تبدیل کنند و حرکت به سمت پیشرفت و اثبات قدرت اقتصادی چین برای آنها به عنوان تنها آرمان مشترک در فرهنگ و تفکرات آنان نهادینه شده است زیرا دوران انقلاب فرهنگی ۱۰ ساله ای را که مائو به آنها تحمیل کرده بود و برتری داشتن ایدئولوژی به ملیت و اثرات مخرب آن را خوب به یاد دارند .
فقر و عدم وجود رفاه در یک جامعه باعث از دست رفتن ارزش های فرهنگی در آن می شود و از بین رفتن فرهنگ و ملیت نیز در دراز مدت فقر را به دنبال خواهد داشت .
در مثالی که مطرح شد وابستگی ماورایی در وجود مردم شکل نگرفته بود زیرا مکتب ، زمینی بود که بالطبع با پیش کشیدن ایده های ماورایی شاید گذار از دوره ی بحران به آسانی صورت نگیرد .
در این بخش که با نمونه ای عینی به پایان رسید به بررسی تنها شماری از علل مشکلات اقتصادی و صنعتی پرداختیم که ریشه ی فرهنگی داشتند . در صورت ادامه ی این نوشتار به مسایل سازمانی و رفتاری مردم وارد می شویم که ترجیحا در بخشی جداگانه و در آینده به آن خواهیم پرداخت .
کم کم درخواهیم یافت که همه چیز در یک جامعه متاثر از فرهنگ است حال در عده ای محسوس و در عده ای مستتر .
با نگاهی به :
موفقیت انگیزه می خواهد / سحر حبیبی – مهرداد اخوان بهبهانی / روزنامه ی سلامت
مشکلات فرهنگی ما ایرانیان / حنیف بیات / وب سایت حنیف ورلد
اصلاحات و رشد اقتصادی در چین / ابوذر رفیعی – مهدی متین جاوید / فارس






دیدگاهتان را بیان کنید.