برای نام نویسی در خبرنامه امردادنامه، نشانی ایمیل خودرا وارد نمایید

دسته : ایران پیش از اسلام، تاریخ | بدون نظر

ویل دورانت چه می گوید

نویسنده م.روشنگر

در این بخش میخواهم به ماجرایی بسیار استثنایی و عبرت­ انگیز در دوران پادشاهی پارسیان بپردازم. ماجرایی که از مهم­ ترین رویدادهای دوران هخامنشی به شمار می­ آید؛ اما یا معمولا نادیده گرفته می­شود و یا عامدا حادثه­ ای جزئی تلقی می­شود! چه بسا این ماجرا به هیچ عنوان، داستانی همچون دیگر قصه های معمول تاریخ باستان نیست! در این رویداد، نکته­ هایی نهفته است که بازگو کننده بسیاری از حقایق پنهان دربار هخامنشیان است. همان درباری که ویل دورانت آن را تا حد یک روسپی­ خانه حرفه­ ای پایین می­ آورد!

من این رویداد را در ادامه­ ی پاسخ به ادعای آقای “ویل دورانت” مبنی بر مستبد و آدمکش بودن خشایارشا(و همه شاهان پارس!) می­آورم تا روشن شود آیا شاهان هخامنشی در برخورد با پارسیان و نیز مردم دیگر ملت ها، انسان هایی کینه توز و بیرحم بوده اند…؟

اجازه بدهید یک بار دیگر به گفته­ های آقای ویل دورانت در کتاب “تاریخ تمدن” درباره نظام حکومتی پارسیان و برخورد ایشان با مردم دیگر ایالت­ها، بپردازیم:

کلمه ای که از دهان وی(اطرافیان شاه)بیرون می آمد، کافی بود که هر کس را بدون محاکمه و توضیح به کشتن دهد – و این راه و رسمی است که بعضی از دیکتاتورهای زمان حاضر نیز در پیش گرفته­اند؛ گاهی نیز به مادر یا زن سوگلی خویش این حق فرمان قتل صادر کردن را تفویض می­کرد.کمتر از میان حتی اعیان مملکت، کسی را جرأت آن بود که از شاه خرده­گیری یا وی را سرزنش کند. افکار عمومی در نتیجه ترس و تقیه، هیچگونه تأثیری در رفتار شاه نداشت!(…)کسانی که تنشان در زیر ضربه­های تازیانه سیاه می­شد، از مرحمت شاهنشاه سپاسگزاری می­کردند که از یاد آنان غافل نمانده است.

اما در اینجا به چگونگی برخورد خشایارشا، همان شاه دیکتاتور و بیرحم ویل دورانت، با یک بیگانه یعنی تمیستوکلس آتنی می پردازیم. البته که مدارک و شواهد فراوانی از کتب و نوشته ­های یونانیان می­ توان آورد که دال بر بخشش و مهربانی و بلندنظری شاهان پارس است نه سفاکی و حقارت آنان در میان پارسیان! در این میان هیچ چیز بامعنا تر از ماجرای تمیستوکلس و پناه آورن او به شوش نیست! در این روایت نکته­ هایی نهفته است که به خوبی برملاکننده تمام ادعاهای پوچ و بی­ اساس آقای دورانت است.

خلاصه­ ی این داستان چنین است که آتنی­ ها پس از مشاهده شهرت و محبوبیت روزافزون تمیستوکلس پس از جنگ سالامیس در سال ۴۸۰ پ.م، بر طبق آیین “اوستراکیسم” ابتدا وی را به تبعید محترمانه در خارج از خطه آتن می­فرستند؛ سپس مدتی نمی­ گذرد که اتهام دیگری توسط دسیسه­ چینان علیه او طرح می شود! هدف مخالفان تمیستوکلس که عمدتا اسپارتی ها بودند، رقم زدن سرنوشتی مشابه پائوزانیاس برای تمیستوکلس یعنی مجازات مرگ بود! در این زمان که مردان آزاد آتنی، خواستار محاکمه ی تمیستوکلس می شوند، وی مجبور می­شود که به پادشاه هخامنشی -همان شاهی که وی را در آب های سالامیس شکست داده بود-، متوسل شود(!) تا از شر توطئه­ های مردان آزاد رهایی یابد.

اما خشایارشا -همان شاه خودرأی و آدمکش ویل دورانت- چنان استقبال و مهمان­ نوازی گرمی از دشمن قسم­ خورده امپراتوری­ اش به عمل می­ آورد، که انسان با خواندن روایت آن در کتاب “حیات مردان نامی” شگفت زده می­شود! این تمیستوکلس که همچون نیازمندی به درگاه شاه بزرگ روی می­ آورد، نه تنها شکست­ دهنده ارتش دریایی ایران در جنگ سالامیس بود، بلکه همان است که در این جنگ، ۳ اسیر نجیب زاده پارسی که همه فرزندان “سانداس”، خواهر خشایارشا بودند را بر فراز کشتی، در راه خداوند باخوس قربانی کرد!

اما خشایارشا نه تنها انتقام شکست و قتل خواهرزادگان خود را از این فاتح آتنی نمی­گیرد، بلکه به رأی دادگاه( و نه بر اساس تصمیم شاه!) نخست بخشیده می­شود و سپس مورد مهر و بخشش بی پایان وی قرار می­گیرد! اما اجازه دهید این ماجرا را از زبان راوی اصلی این داستان، یعنی “پلوتارک” در کتاب “حیات مردان نامی” بشنویم:

«تمیستوکلس در پیرامون کشتی فرماندهی به گزاردن قربانی پرداخته بود که سه تن دستگیر نزد او آوردند و اینان که رخت­های گرانبهای زردوز بر تن خود داشتند، چنین گفته شد که پسران آرتیاکت و سانداس، خواهر خشایارشا می­باشند.
“ایوفرانتیدیس” پیش­گو همین که چشمش به اینان افتاد و قضا را در این میان آتشی که روشن بود و قربانی ها گزارده می شد و از آن سوی، مردی از دست راست عطسه ای زد که این خود نشان آن بود که به زودی حادثه خوشی روی خواهد داد. از اینجا پیش­گو تمیستوکلس را به کناری برده، چنین گفت:
اینان را باید قربانی کرد و هر سه را با دعای فیروزمندی به باخوس خون­آشام قربانی داد که چنین کاری اگر کرده شود، نه تنها یونانیان آزاد می­شوند، بلکه بر دشمن چیرگی هم می­یابند. خود تمیستوکلس از این پیش­گویی بی­مانند و از آن پیشنهاد دل­گداز روی درهم کشید. ولی توده انبوه(…)پیشنهاد پیش­گو را سخت پسندیده، همگی به یک آواز داد زدند: «باخوس!» و دستگیران را به سوی قربانگاه برده، بدانسان که دستور پیش­گو بود، قربانی کردند.»

تمیستوکلس علاوه بر شکست دادن نیروی دریایی ایران در سالامیس، قاتل خواهرزادگان شاهی بود که در موقع نیاز، از اینکه با گستاخی و جسارت، دست نیاز به سوی وی دراز کند، هیچ ابا و اکراهی نداشت! بهتر و دقیق تر بگویم: تمیستوکلس به خوبی می­دانست که پادشاه پارس برخلاف دیگر سلاطین خودرأی زمانه­اش، آنقدر شرافت و انسانیت دارد که به انتقام­گیری از او نپردازد. به هر حال زمانی که سرانجام، دموکراسی آتنی فرمان اعدام تمیستوکلس را صادر می­کند، وی دست خویش را همچون نیازمندی بی­پناه به سوی پادشاه پارس دراز می­کند. هنگامی که این فاتح آتنی به شوش می­ رسد، نه تنها مورد مجازات و حتی مؤاخذه قرار نمی­ گیرد، بلکه از وی استقبال و پذیرایی گرمی هم به عمل می­ آید! و این مهمان­ نوازی، نه به معنای حقارت یک ملت آنچه که معمولا مورخان اروپایی اذعان دارند، بلکه دال بر روحیه نرم و انعطاف پذیر ایرانیان و نیز بخشش و بزرگواری بی­ دریغ شاهان هخامنشی است.

آنگونه که پلوتارک می­ گوید، خشایارشا اعلام کرده بود هرکه تمیستوکلس را زنده نزد او بیاورد، ۲۰۰ تالان پاداش می­ گیرد! به این ترتیب این پاداش به خود تمیستوکلس تعلق گرفت. علاوه بر این، درآمد سه شهر آسیای صغیر به او بخشیده می­شود. این شهرها عبارتند از: مغنیسیا، مئوس و لامپساکوس. پلوتارک از قول “نیانثیس” و “فانیاس” نام دو شهر دیگر را به این فهرست می افزاید. یکی “پالایسکپسیس” برای تهیه رختهای تمیستوکلس و دیگری “پرگوئی” برای فراهم آوردن ابزارهای خانه او!
دست و دلبازی پارسیان به این جا هم ختم نمی­ شود؛ بلکه به تمیستوکلس اجازه داده می­ شود تا بدون اجازه نگهبان به سرای شاهنشاه وارد شود، با وی به شکار برود و هرگاه که دوست داشت با مادر شاهنشاه به گفت و گو بنشیند.

آنچه بسیار جالب و قابل تأمل است اینکه “ناپلئون” هنگامی که از روی نیاز و کمک­ خواهی به شاهزاده نایب السلطنه انگلستان یعنی دشمن خویش روی می­آورد، در نامه خویش به وی، به مقایسه شخصیت و شرایط خویش با تمیستوکلس می­پردازد! ناپلئون در این نامه چنین می­نویسد:

«والاحضرت، من عمر سیاسی خود را صرف مبارزه با دسته­ بندی هایی که کشورم را چندپاره می­ کردند و رویارویی با دشمنی بزرگ­ترین قدرت­های اروپایی کرده­ام. من مانند تمیستوکلس می­ آیم نا در خانه ی مردم بریتانیا بنشینم و خود را تحت خمایت قوانین آنان قرار دهم. والاحضرتا، من انگلستان را نیرومند­ترین، ثابت­ قدم­ ترین و بزرگوار­ترین دشمن خود می­دانم.»
043
تمیستوکلس به ایران آمد و خود را تحت حمایت قوانین ایرانیان قرار داد و مردم پارس نیز تنها به گونه­ ای که برازنده­ ی فرهنگ ایرانی باشد، از او پذیرایی و مراقبت نمودند. و این نشان­ دهنده چیزی جز روحیه­ ی بخشندگی و بزرگواری نیست که همواره از کوروش تا داریوش سوم، زینت­ بخش کردار شاهان پارس بود. اما متأسفانه ارزشهای مقدس و سکوت­های قراردادی تاریخی، از ۲۵ قرن پیش تاکنون موجب گشته که این وجهه­ ی فرهنگ ایرانی یا نادیده گرفته شود و یا از آن به عنوان سستی و فساد اخلاقی تعبیر کنند!

هنگامی که نوشته های افرادی چون هرودوت، پلوتارک، دیودور و دیگر نویسندگان یونانی درباره فساد اخلاقی پارسیان را می خوانم، ناخودآگاه به یاد شاهان قاجار می­افتم که پس از سفر به کشورهای فرنگی و مشاهده پیشرفتهای صنعتی و تمدنی آنان، به جای اصلاح وضع رقت بار کشور و ملت خویش و برای پر کردن عقده­ ها و کینه­ های پنهان خویش، اغلب جوامع اروپایی را به فساد اخلاقی متهم و حتی تمدن و حکومت آنان را محکوم به مرگ و نابودی می­دانستند! در واقع عادت بر این بوده است که همواره ملت­های ضعیف­ تر از ملت­ های قدرتمندتر، با لعن و نفرین یاد کنند…! با این هدف که حداقل مقداری از عقده­ های نهفته در درون خویش را تخلیه کنند.

اما دوست دارم که چندین روایت دیگر نیز از زبان مورخان و نویسندگان و فیلسوفان یونانی(و نه نویسندگان ایرانی!) در اینجا بیاورم تا بازگوکننده ی واقعی بسیاری از صفات و نشانه­های اخلاقی ایرانیان باستان باشد.
هرچند که نمی­توان پلوتارک را نویسنده­ ای بی­ طرف و بی­ غرض معرفی نمود، اما آنچه که مسلم است اینکه پلوتارک اهل ایالت تب، نویسنده­ ای نیست که به فرهنگ و تمدن ایرانی علاقه و وابستگی ویژه ای داشته باشد تا درصدد ستایش از آن برآید! بلکه در مجموعه نوشته­ های خود، در کل هیچگونه نظر مثبتی نسبت به جامعه ایرانی ندارد. چه بسا اگر اینگونه نبود در کتاب “خباثت هرودوت” به بازیابی آبرو و حیثیت برباد رفته ایرانیان(توسط هرودوت) می­ پرداخت، نه آنکه جا به جا در کتابش بگوید: من به ایرانیان و دروغ­هایی که هرودوت درباره آنان گفته، کاری ندارم!

ستایش­های پلوتارک از اردشیر دوم

“ایرانیان و یونانیان(حیات مردان نامی)،ترجمه احمد کسروی،اردشیر،ص۱۹۴″:

«راستی هم در آغاز پادشاهیش(اردشیر دوم) از او نکوخوییهای اردشیر یکم پیدا بود. هر کسی می­توانست پیش او بیاید و به همه کس جوانمردی نموده نوازش دریغ نمی­ساخت.
‏از کیفر دادن به گناه نیز دشنامی نداده کینه از خود نشان نمی­داد. کسانی که هدیه پیش او ‏می­آوردند از چگونگی پذیرفتن آن سخت خوشدل می­گردیدند.
‏هم چنین کسانی که بخشش از او درمی­یافتند از مهربانی و خوشرویی وی لذت فراوان می­ بردند. ‏هر چه به او داده می­شد اگر چه بسیار بی ارج بود با خوشرویی می­گرفت. هنگامی “‏اومسیس” نامی یک انار بسیار بزرگی به او هدیه داد. پادشاه آن را گرفته گفت:
‏به مهر سوگند اگر شهرها به دست این مرد سپرده شود شهر کوچکی را بسیار بزرگ ‏می­گرداند.
‏باری راه می­رفت کسانی هدیه­ هایی پیش می­داشتند. کارگر بی­نوایی که به هیچ چیز دسترس نداشت به چوبی که در کنار راه بود دویده دو کیف خود را پر آب ساخته به عنوان هدیه یش پادشاه آورد. ارتخشثر از این کار او چندان خرسند گردید که یک قدح زرین و یک هزار دریک پول ‏برای او فرستاد(…)‏همیشه رسم بر آن بود که بر سر خوان پادشاه جز مادر و زن عقدی او نمی­ نشست(آن یکی بالا دست شاه و این یکی زیر دست او). ولی ارتخشثر دو برادر کوچک خود اوستانیس و اوکاثریس را نیز بر سر خوان خویش ‏می­ نشاند.
‏آنچه بیش از همه مایه شگفت و خرسندی همه ایرانیان بود داستان گردونه (عرابه) زن او “استاتیرا” بود که همیشه چون در برون پیدا می­شد پرده های آ‏ن را پایین می­آوردند و به همه ‏زنان ایرانی اجازه می­دادند که نزدیک آن آمده به بانوی کشور خود درود بگویند و از اینجا مردم آن زن را سخت دوست می­داشتند.»

گزنفون و ستایش از صفات نیک کوروش کوچک

“لشکرکشی کوروش،ترجمه وحید مازندرانی،ص۷۶″:

«همگی برآنند که کوروش (دوم) پس از «کورش بزرگ» بیش از همه اهل پارس دارای روش و منش پادشاهی و برازنده­ ترین نفر برای احراز مقام فرمانروایی بود. زیرا اولاً هنگامی که هنوز جزو نوباوگان و به اتفاق برادرش و کودکان دیگر مشغول تحصیل بود، از همه جهات بر تمام همشاگردی های خود برتری داشت. چه همه فرزندان بزرگان پارس در دربار پرورش می­ یابند و در آنجاست که استعداد رازداری و بردباری را به حد کمال می­ آموزند و به هیچ وجه هر رفتاری که پست و خوار باشد، در میان آنها دیده و شنیده نمی­ شود. کودکان همواره سیمای مردان برازنده ممتاز را در جلوی چشمان خویش دارند، یعنی ‏افرادی که مورد احترام پادشاهند و همچنین وضح و حال آن کسانی را که فاقد قدر و منزلت­ اند. اطفال درباره این طبقه نیز مطالبی می­شنوند و بنابراین از اوان کودکی می­آموزند چگونه فرمان دهند و نیز چگونه تسلیم و فرمانبردار باشند. و نیز شهرت داشت کورش اولاً در میان همسالان ‏خود از همه ساده­تر و کاملا بی­آلایش بوده و حتی بیشتر از همقطاران پائین­تر از خویش نسبت به ارشدان اطاعت می­نمود. ثانیأ به اسب علاقه بسیار و در سوارکاری مهارت سرشار داشت و می­ گفته­ اند شوق فراوان نسبت به تحصیل و آموزش می­نمود و در تمرین­ های نظامی هشیاری و چالاکی عجیب نشان می­داد و در زوبین انداختن و تیراندازی نیک ماهر بود.
(…)این نکته هم نیک آشکار بود که هر گاه کسی نسبت به او نیکی می­ نمود یا خیری به او می­ رسانید و یا آنکه سبب صدمه ه­ایی می­ گردید همواره می­کوشید متقابلا قدرت جبران یا قصاص نشان دهد و در واقع نقل می­کرده­ اند که یکی از خواسته­ های قلبی او این بوده است، که آن قدر زنده بماند تا بتواند خوبی سایرین را در حق خود دو چندان تلافی کند و آسیب از ناحیه دیگران را سخت قصاص دهد و خلاصه از عهده نیکی و یا بدکرداری دیگران درست برآید. به همین جهات هم بوده است که بیش از همه بزرگان زمان ما طرفدار داشته و بسا کسانی که با اشتیاق فراوان او را ضامن و حامی مال و سامان و حتی وجود خویش محسوب می­داشته اند ولی از طرف دیگر هم احدی امکان اظهار این ادعا را نداشت که او به کسی حق و یا اجازه دهد که آلت ریشخند یا نیشخندش سازند. برعکس درباره این قبیل عناصر هیچ رحم و گذشتی نداشت و بارها در طی راه لشکرکشی افرادی دیده شده بودند که بهمین جهت پا یا بازو یا چشم خود را از دست داده بودند. از این رو در قلمرو کوروش هم یونانیان و هم چریک­های بیگانه اگر خطا نمی­کردند در عین آسودگی به هر جا حق رفت و آمد داشتند و می­تواستند آنچه می­ خواستند همراه بردارند.»

هرودوت، پلوتارک، ویل دورانت، اومستد و دهها مورخ و نویسنده دیگر عادت کرده اند که روحیه نرم و انعطاف پذیر شاهان هخامنشی را به سست عنصری و کردار زنانه آنان تعبیر کنند. با این حال، همین مورخان و مفسران هنگامی­ که به سنگ­ نبشته داریوش و برخورد جدی و جسورانه وی با شورش کنندگان می رسند، از داریوش، شاهی سنگدل و بیرحم و درنده­ خو می­ سازند! این همان مرضی است که با کتاب تواریخ شیوع یافت و با پیروی­ های کورکورانه دیگر نویسندگان یونانی روز به روز بیشتر گسترش پیدا کرد. عامل این بیماری هم ویروس بدبینی است که دوست دارد بخشش و بزرگواری انسان ایرانی را به تجمل پرستی و نیز قدرتمندی پارسیان را به جبر و استبداد ذاتی شاهان هخامنشی تعبیر کنند!

این نوشتار ادامه دارد…

دیدگاهتان را بیان کنید.