نویسنده جستار: افول ساسانیان، فروپاشی ایران باستان  (بازدیدها: 3263 بار)

0 هموند و 6 میهمان درحال خواندن جستار.

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
افول ساسانیان، فروپاشی ایران باستان
« : 09 اكتبر 2008 گاه 18:41:31 »


برای پیگیری پیامهای پیشین:


ایران‌ پیش‌ از تاریخ‌:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

مادها:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

هخامنشیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

فروپاشی هخامنشیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

سلوکیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

اشکانیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

ساسانیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد



پایان‌ و کارنامه‌ ساسانیان

 استاد زرین‌ کوب‌


چهارده‌ قرن‌ رویدادهای‌ پرخطر

16-1- اگر چه‌ دنیای‌ باستانی‌ ایران‌ که‌ از آغاز عهد ماد و تا پایان‌ عصر ساسانیان‌، چهارده‌ قرن‌ رویدادهای‌ پر خطر را - جز در ماجرای‌ کوتاه‌ اما خونین‌ اسکندر - به‌ آسانی‌ و بی‌زیان‌ عمده‌ای‌ از سر گذرانیده‌ بود و همچنان‌ بالان‌ و نازان‌ در سر جای‌ خویش‌ باقی‌ مانده‌ بود، ناگاهان‌ در مقابل‌ یک‌ ضربه‌ی‌ نا‌ هنگام و نفس‌گیر، آن‌ هم‌ از جایی‌ که‌ هیچ‌ از آنجا احساس‌ بیم‌ و خطر نمی‌کرد تقریباً بیهوده‌ و رایگان‌ از پا درآمد و دین‌ و دولت‌ او با هم‌ به‌ کام‌ فراموشی‌ و فنا- هر چند نه‌ برای‌ همیشه‌- در افتاد، باز کارنامه‌ی‌ روزگاران‌ گذشته‌اش‌، مثل‌ شمارنامه‌ی‌ زندگی یک‌ پهلوان‌ پیر، پر از خاطره‌های‌ خوش‌، نشانهای‌ افتخار، و یادگارهای‌ غرورانگیز بود.
در دیده‌ی‌ مورخ‌ اندیشه‌ور دقیق‌ امروز، این‌ چهارده‌ قرن‌ زندگی پرکشمکش‌ و آکنده‌ از متانت‌ و وقار، به‌ رغم‌ مرگ‌ ناپیوسته‌ای‌ که‌ آن‌ را پایان‌ داد، بیهوده‌ نبود چرا که‌ ایران‌ باستانی‌ از این‌ مایه‌ زندگی، که‌ در چهار راه‌ حوادث‌، همه‌ در ماجراهای‌ پر هول‌ و خطر گذشت‌، برای‌ دنیایی‌ که‌ بر روی‌ ویرانه‌های‌ آن‌، شگفت‌ خاطره‌ی‌ خوش‌ و میراث‌ ارزنده‌ای‌ که‌ در خور عمرهای‌ دراز و افتخارآمیز است‌ باقی‌ گذاشت‌.

درسهای‌ ایران‌ باستان‌ به‌ جهانیان‌

16-2- ایران‌ باستان‌ به‌ دنیا درس‌ تسامح‌ آموخت‌، درس‌ عدالت‌ و درس‌ قانون‌ و انضباط‌ یاد داد. به‌ دنیایی‌ که‌ آشور و بابل‌ و مصر و یهود آن‌ را از تعصب‌ و خشونت‌ آکنده‌ بود، نشان‌ داد که‌ با اعمال‌ تسامح‌ بهتر می‌توان‌ پادشاهیهای‌ بزرگ‌ را از اقوام‌ گونه‌گون‌ به‌ وجود آورد و اداره‌ کرد. به‌ دنیا آموخت که‌ عدالت‌ هم‌ اگر با دقت‌ و مساوات‌ همراه‌ باشد به‌ اندازه‌ی‌ آزادی‌ یا بیش‌ از آن‌ می‌تواند صلح‌ و آرامش‌ را تأمین‌ کند. به‌ اهل‌ عصر نشان‌ داد که‌ انسان‌، آنجا که‌ نیکی‌ می‌کند با آنچه‌ انجام‌ می‌دهد به‌ آنچه‌ مبدأ نیکی‌ است‌ کمک‌ می‌کند و آنجا که‌ به‌ بدی‌ می‌گراید دنیایی‌ را که‌ تعلق‌ به‌ شر دارد افزایش‌ می‌دهد. به‌ عالمی‌ که‌ گه‌ گاه‌ مفتون‌ زهد و ریاضت‌ بود تعلیم‌ داد که‌ پارسایی‌ در ترک‌ دنیا در التزام‌ زهد و ریاضت‌ نیست‌. پارسایی‌ واقعی‌ سعی‌ در آبادانی‌ دنیا و افزونی‌ نعمت‌ و برخورداری‌ از شادیهای‌ این‌ جهانی‌ است‌. به‌ دنیا آموخت‌ که‌ شادی‌ موهبت‌ ایزدی‌ است‌ و آن‌ کسی‌ که‌ خود را از آن‌ بی‌بهره‌ سازد به‌ نعمت‌ پروردگار خویش‌ کفران‌ می‌کند. به‌ دنیا آموخت‌ که‌ سعادت‌ انسان‌ در گرو زندگی‌ مرفه‌، شاد و سازنده‌ است‌ و هر گونه‌ ریاضت‌گرایی‌ در حیات‌ این‌ جهانی‌ دنیای‌ پس از مرگ‌ را برای‌ انسان‌ تباه‌ و ضایع‌ می‌کند. به‌ دنیا نشان‌ داد که‌ ترقی‌ اقتصادی‌ و سعی‌ در آبادانی‌ عالم‌ بهای‌ زندگی‌ ساده‌، عدالت‌جوی‌ و خردمندانه‌ است‌. به‌ دنیا نشان‌ داد که‌ بدبینی‌ و عیب‌جویی‌ در باب‌ عالم‌ و نظام‌ به‌ هم‌ پیوسته‌ی‌ آن‌ نشان‌ کژاندیشی‌ است‌. پیروزی‌ نهایی‌ خیر بر شر قطعی‌ است‌ و آنکه‌ درین‌ باب‌ شک‌ کند از اینکه‌ در دام‌ شر بیفتد ایمن‌ نیست‌. به‌ دنیا نشان‌ داد که‌ عصیان‌ بر ضد هر چه‌ اهریمنی‌ است‌ همسازی‌ با اراده‌ هورمزدست‌ و از اینجا است‌ که‌ در مقابل‌ ضحاک‌، در مقابل‌ جمشید، و در مقابل‌ افراسیاب‌ شورشگری‌، کاری‌ موافق‌ با عدالت‌ محسوبست‌.
ایران‌ باستان‌ در کار جهانداری‌ نظارت‌ در تأمین‌ امنیت‌ و آسایش‌ اقوام‌ تحت‌ فرمان‌ را بر فرمانروایان‌ الزام‌ کرد. به‌ قدرت‌ بی‌لجام‌، غارتگر و عاری‌ از رأفت‌ و شفقت‌ اقوام‌ بین‌النهرین‌ در نواحی‌ مجاور قلمرو خویش‌ خاتمه‌ داد و دولتی‌ جهانگیر که‌ از حیث‌ وسعت‌ و قدرت‌ از آنها برتر و از حیث‌ نظم‌ و عدالت‌ صوابنامه‌ی‌ خطاهای‌ آنها باشد پی‌ افکند - چیزی‌ که‌ تا آن‌ زمان‌ در تمام‌ دنیای‌ اطراف‌ مدیترانه‌ همانند نداشت‌.

ایران‌ باستان‌ به‌ دنیا آموخت‌ که‌ ایجاد پادشاهی‌، برخلاف‌ آنچه‌ نزد آشور و مصر و بابل‌ آن‌ اعصار معمول‌ بود راهش‌ منحصر به‌ ایجاد محدودیتهای‌ دینی‌، اعمال‌ تضییق‌ و فشار بر اقوام‌ تابع‌، و یغما کردن‌ حاصل‌ دسترنج‌ آنها به‌ نام‌ باج‌ خراج‌ و هدیه‌ و غنیمت‌ نیست‌. با رعایت‌ تسامح‌ و رأفت‌، پادشاهی‌ پایدارتر، فراگیرتر و ایمن‌تر می‌توان‌ به‌ وجود آورد. ایران‌ باستان‌ ایجاد اولین‌ دستگاه‌ اداری‌ منسجم‌ و منظم‌ را در پادشاهی‌ وسیع‌ خویش‌ با موفقیت‌ تجربه‌ کرد و هدف‌ توسعه‌ی‌ فتوحات‌ کشتار و غارت‌ و رها کردن‌ کشور مفتوح‌ به‌ حال‌ ویرانی‌ و پریشانی‌ نساخت‌ سرزمین‌ را مثل‌ قلمرو نژادی‌ خود مشمول‌ قانون‌ و عدالت‌ خویش‌ کرد.
ایران‌ باستان‌ در تمام‌ گستره‌ی‌ پادشاهی‌ خویش‌، از همان‌ آغاز فرمانروایی‌ شبکه‌ای‌ منظم‌ از پست‌ و چاپاری‌ سریع‌ و دقیق‌ را وسیله‌ی‌ ارتباط‌ اجزاء کشور و ساتراپیها ساخت‌ و نظام‌ خبررسانی‌ فعال‌ و مرتبی‌ در داخل‌ و خارج‌ پادشاهی‌ به‌ وجود آورد. جاده‌های‌ هموار، استوار و پر رفت‌ و آمدی‌ ایجاد کرد که‌ تختگاههای‌ وی‌ را به‌ شرق‌ و غرب‌ عالم‌ مربوط‌ داشت‌. بازرگانی‌ بین‌ نواحی‌ پادشاهی‌ را توسعه‌ داد و ضرب‌ سکه‌های‌ زر- زریک‌ - را که‌ ترس‌ و تردید بازرگانان‌ را در داد و ستد بین‌ اقوام‌ برطرف‌ می‌کرد وسیله‌ی‌ توسعه‌ی‌ اقتصادی‌ ساخت‌. بین‌ آسیای‌ غربی‌، اروپای‌ اطراف‌ مدیترانه‌، با آسیای‌ مرکزی‌ و آفریقا و هند رابطه‌ی‌ داد و ستد منظم‌ به‌ وجود آورد. در دریای‌ هند، بحر عمان‌، و خلیج‌فارس‌ اقدام‌ به‌ کشتی‌ رانیهای‌ اکتشافی‌ کرد، و برای‌ ایجاد ارتباط‌ بین‌ مدیترانه‌ و بحر احمر یک‌ شعبه‌ رود نیل‌ را لای‌ روبی‌ کرد و ظاهراً به‌ صورت‌ ترعه‌ی‌ قابل‌ کشتیرانی‌ در آورد. سیاست‌ نفی‌ بلد و تبعید و اسارت‌ و گروگیری‌ اقلیتها را که‌ آشوریها و بابلیها در منطقه‌ پیش‌ گرفته‌ بودند کنار گذاشت‌ و از جمله‌ به‌ یهودیان‌ تبعید شده‌ در بابل‌ اجازه‌ی‌ بازگشت‌ به‌ سرزمین‌ مقدسشان‌ داد.

اگر حکومت‌ عامه‌ معمول‌ در آتن‌ را، که‌ در آنجا دموکراسی‌ خوانده‌ می‌شد، کوروش‌ به‌ کنایه‌ بازار فریب‌ و دروغ‌ و معامله‌ی‌ وعده‌هایی‌ بی‌پایه‌ خواند، در عوض‌ خود وی‌ قانون‌ ثابت‌ فراگیری‌ را که‌ دگرگونی‌ - و استثنا که‌ خود نوعی‌ دگرگونی‌ است‌- در آن‌ راه‌ نداشت‌ در بین‌ تمام‌ طبقات‌ جامعه‌ وسیله‌ی‌ تضمین‌ عدالت‌ بی‌گذشت‌ و تأمین‌ حسن‌ سلوک‌ انسانی‌ کرد. اگر آزادی‌ فردی‌ را آن‌ گونه‌ که‌ در آتن‌ حق‌ افراد ممتاز و موجب‌ رواج‌ هرج‌ و مرج‌ و اتهام‌ و تعقیب‌ و تهدید و تبعید مردم‌ می‌شد در خور تقلید نیافت‌، نظارت‌ در اجرای‌ دقیق‌ عدالت‌ و جلوگیری‌ از تعدی‌ و اجحاف‌ اقویا بر ضعفا را همچون‌ وسیله‌ای‌ مطمئن‌ برای‌ استقرار جامعه‌ی‌ پادشاهی‌ ضروری‌ تلقی‌ کرد.
ایران‌ باستان‌ ثنویت‌ - اعتقاد به‌ جدایی‌ دو مبدأ خیر و شر را که‌ بعدها از آنها به‌ اهورامزدا (سپنتا مینو) و اهریمن‌ (انگره‌ مینو) تعبیر کرد- ظاهراً همچون‌ راه‌ حلی‌ فلسفی‌ در مقابل‌ وحدت‌گرایی‌ جبریانه‌ که‌ نفی‌ مسئولیت‌ و تسلیم‌ به‌ یک‌ اراده‌ی‌ مرموز لازمه‌ی‌ آن‌ می‌شد، ارائه‌ کرد و از لحاظ‌ اخلاق‌ هم‌ مسئولیت‌ فردی‌ نسبت‌ به‌ اعمال‌ خویش‌ و هم‌ احساس‌ اعتماد به‌ نفس‌ را در تمیز خیر و شر به‌ انسان‌ الزام‌ و تعلیم‌ کرد. ایران‌ باستانی‌ شادی‌ را که‌ مایه‌ی‌ افزونی‌ شور و نشاط‌ عملی‌ و موجب‌ خروج‌ ذهن‌ و ضمیر انسان‌ از حالت‌ کرختی‌ و انفعالی‌ مرگ‌آور و بی‌ثمر می‌شود یک‌ نعمت‌ بزرگ‌ ایزدی‌، که‌ بیش‌ از همه‌ نعمتها در خور سپاس‌ است‌ تلقی‌ کرد. نه‌ فقط‌ داریوش‌ در کتبیه‌ی‌ خویش‌ اهورامزدا آفریننده‌ی‌ زمین‌ و آسمان‌ را به‌ خاطر همین‌ شادی‌ که‌ برای‌ انسان‌ آفرید سپاس‌ جداگانه‌ کرد، بلکه‌ توجه‌ به‌ سرود و رامش‌ لازمه‌ی‌ سپاس‌ نعمت‌ در خانه‌ی‌ مرد مزایی‌ بود حتی‌ قرنها بعد ضرورت‌ شادی‌ و خوشباشی‌ رعیت‌، یک‌ پادشاه‌ ساسانی‌ - بهرام‌ گور- را بر آن‌ داشت‌ تا خنیاگرانی‌ را از هند (= لوریان‌، لولیان‌) به‌ ایران‌ دعوت‌ کند و نگذارد که‌ محنت‌ کشان‌ عالم‌، لحظه‌ای‌ چند را که‌ برای‌ فراغت‌ دارند از این‌ شادی‌ که‌ هدیه‌ ایزدی‌ است‌ باز مانند. قصه‌ی‌ گریستن‌ مغان‌، که‌ بعدها در بخارا همچنان‌ رایج‌ ماند و شبهه‌ی‌ رواج‌ گریه‌ و اندوه‌ را القاء می‌کند ظاهراً به‌ مغان‌ قوم‌ اختصاص‌ داشت‌ و آن‌ نیز به‌ خاطر زنده‌ نگهداشتن‌ کینه‌ی‌ دیرینه‌ای‌ بود که‌ ایرانیان‌ شرقی‌ با قبایل‌ وحشی‌ گونه‌ موسوم‌ به‌ تورانی‌ داشتند- و ضرورت‌ نگهداشت‌ این‌ کینه‌ هم‌ برای‌ ایجاد حالت‌ آمادگی‌ دایم‌ مردم‌ آن‌ حدود در مقابله‌ی‌ با مهاجمان‌ وحشی‌ غارتگر بود.

ایران‌ باستانی‌ توسعه‌طلبی‌ روم‌ را در مرزهای‌ خویش‌ متوقف‌ کرد. سنای‌ روم‌ و امپراتورهایش‌ را به‌ زور اسلحه‌ سر جای‌ خود نشاند. با آنچه‌ در مورد سربریده‌ی‌ کراسوس‌ سردار شکست‌ خورده‌ روم‌ کرد، و با خفت‌ و تحقیری‌ که‌ بعدها نسبت‌ به‌ امپراتور اسیر روم‌- والریان‌ - انجام‌ داد، هر چند از شیوه‌ی‌ مروت‌ و فتوتی‌ که‌ آیین‌ و اخلاق‌ قدیم‌ ایرانی‌ بود تا حدودی‌ عدول‌ کرد اما درس‌ عبرت‌آمیز جالبی‌ به‌ تجاوزجویان‌ مغروری‌ داد که‌ خدعه‌ی‌ خیانت‌آمیز شرم‌انگیز کارا کالا امپراتور دیوانه‌ی‌ خود را محکوم‌ نمی‌کردند اما رفتار تلافی‌ جویانه‌ی‌ شاپور را نسبت‌ به‌ دشمن‌ اسیر تا آن‌ اندازه‌ در خور ملامت‌ می‌دیدند. برای‌ یک‌ قوم‌ جنگجویی‌ متجاوز، و در عین‌ حال‌ سوداگر که‌ اجازه‌ می‌داد یک‌ امپرطور دیوانه‌اش‌ به‌ اسب‌ خود عنوان‌ سناتور دهد، درسی‌ که‌ ارد اشکانی‌ و شاهپور ساسانی‌ به‌ آنها داد در خور، و موجب‌ توجه‌ به‌ ضرورت‌ شناخت‌ حدود مسئولیت‌ در رفتار با کشورها بود.

ایران‌ باستان‌، طی‌ قرنها هجوم‌ اقوام‌ وحشی‌ و بیابانگرد مرزهای‌ شرقی‌ را که‌ سکاییها ، کیدارها ، هیاطله‌ و ترکان‌ آن‌ سوی‌ جیحون‌ - یا سیحون‌ - بوده‌اند و در سنتهای‌ دیرینه‌ی‌ ایرانی‌ بر تمام‌ آنها صرف‌نظر از تفاوت‌ زبان‌ و نژاد آنها، عنوان‌ تورانی‌ اطلاق‌ شده‌ است‌ به‌ زور اسلحه‌ و گاه‌ با مذاکره‌ی‌ صلح‌جویانه‌ سد کرد. این‌ طوایف‌ که‌ کارشان‌ غارت‌ و تاخت‌ و تاز در شهرهای‌ مرزی‌ و به‌ ویرانی‌ کشیدن‌ تمام‌ آثار تمدن‌ در این‌ نواحی‌ بود گه‌ گاه‌ با دشمنان‌ ایران‌- حتی‌ در پایان با بیزانس‌ و روم‌ - متحد می‌شدند، امنیت‌ بازرگانی‌ و تعادل‌ اقتصاد شهرهای‌ شرقی‌ را به‌ هم‌ می‌زدند و غالباً دفع‌ آنها جز با جنگهای‌ طولانی‌ و مستمر ممکن‌ نمی‌شد. سابقه‌ی‌ تهدید و کشمکش‌ آنها نسبت‌ به‌ مرزهای‌ ایران‌ در هجوم‌ سکاها به‌ ایران‌ عهد ماد، در لشکرکشی‌ کوروش‌ و داریوش‌ به‌ مساکن‌ این‌ اقوام‌ وحشی‌ برای‌ تنبیه‌ آنها، و در قصه‌های‌ افسانه‌آمیز افراسیاب‌ و پیران‌ و ارجاسب‌ انعکاس‌ دارد و در سنتهای‌ اوستایی‌ مخالفت‌ آنها با ایرانیان‌ جنبه‌ی‌ دینی‌ دارد. آخرین‌ مقابله‌ی‌ عمده‌ی‌ با آنها- که‌ برای‌ ایران‌ موجب‌ زیان‌ بسیار هم‌ شد- در عهد پیروز ساسانی‌ پیش‌ آمد و آنچه‌ در این‌ برخورد روی‌ داد نقش‌ ایران‌ باستانی‌ را در جلوگیری‌ از انتشار آنها در آسیای‌ غربی‌ و در مشرق‌ مدیترانه‌ نوعی‌ دفاع‌ از تمدن‌ در مقابل‌ توحش‌ نشان‌ داد- و بیزانس‌ هم‌ در عهد خسرو انوشروان‌ اهمیت‌ این‌ دفاع‌ را دریافت‌.
ایران‌ باستانی‌، از همان‌ آغاز پیدایش‌ قدرت‌ خویش‌ در دنیایی‌ که‌ ادیان‌ رایج‌ شامل‌ اعتقاد به‌ انواع‌ شرک‌ و جادو و متضمن‌ التزام‌ طاعت‌ بی‌چون‌ و چرا از احکام‌ شمنان‌ و کاهنان‌ ترفندساز مردم‌ فریبی‌ بود که‌ جهالت‌ و تعصب‌ عوام‌ موجب‌ دوام‌ قدرت‌ اهریمنی‌ آنها می‌شد تعلیم‌ اخلاقی‌ ارزنده‌ای‌ عرضه‌ کرد که‌ در کردار نیک‌ و گفتار نیک‌ و اندیشه‌ی‌ نیک‌ خلاصه‌ می‌شد و قربانی‌ خونین‌، و اعتقاد به‌ جادو را در قلمرو خویش‌ منسوخ‌ و ممنوع‌ کرد.
مع‌ هذا موضع‌ میانه‌ای‌ که‌ ایران‌ باستانی‌ را در بین‌ سه‌ قاره‌ی‌ بزرگ‌ عالم‌ گذرگاه‌ حوادث‌ می‌کرد به‌ وی‌- که‌ سیاست‌ تسامح‌ را هم‌ وسیله‌ی‌ تأمین‌ و تحکیم‌ قدرت‌ پادشاهی‌ خویش‌ می‌شناخت‌- امکان‌ داد تا قلمرو حکومت‌ خود را در فلات‌، عرصه‌ی‌ برخورد و تماس‌ بین‌ ادیان‌ مختلف‌ و گفت‌ و شنود عقاید گونه‌گون‌ سازد و بدین‌ گونه‌ ایران‌، در گذشته‌ی‌ باستانی‌ خویش‌ نیز مثل‌ امروز، کانون‌ برخورد و محاوره‌ی‌ عقاید و ادیان‌ متنوع‌ بود. در پایان‌ عصر ساسانیان‌ و حتی‌ در پایان‌ عهد اشکانی‌ آیین‌ بودا، آیین‌ عیسی‌ و آیین‌ یهود هم‌ همراه‌ با آیین‌ زرتشتی‌ در ایران‌ پیروانی‌ داشتند و اقلیتهای‌ دینی‌ با نظر تسامح‌ و حتی‌ احترام‌ نگریسته‌ می‌شدند.

ایران‌ باستانی‌ به‌ خاطر آنچه‌ به‌ دنیای‌ عصر داد و به‌ خاطر آنچه‌ برای‌ بسط‌ تمدن‌ و رفاه‌ دنیای‌ عصر انجام‌ داد در تاریخ‌ نام‌ و آوازه‌ای‌ آمیخته‌ به‌ احترام‌ یافت‌. سرنوشت‌ او، بر خلاف‌ سرنوشت‌ پادشاهیهای‌ کهنه‌ای‌ چون‌ بابل‌ و مصر و آشور که‌ قرنها قبل‌ از وی‌ به‌ انقراض‌ و فنا محکوم‌ شده‌ بودند به‌ انحلال‌ در پادشاهیهای‌ دیگر منجر نشد. با وجود شکست‌ سختی‌، که‌ در پایان‌ عصر ساسانیان‌، از اعراب‌ خورد به‌ قوت‌ اراده‌ و نیروی‌ همت‌ خویش‌ در صحنه‌ باقی‌ ماند، فاتحان‌ را در ایجاد پادشاهی‌ جدید که‌ خود وی‌ بخشی‌ از آن‌ گشت‌ سرمشق‌ و یاری‌ داد و سرانجام‌ ایران‌ نومسلمان‌ را در درون‌ اقیانوس‌ متلاطم‌ و پرمخاطره‌ای‌ که‌ پادشاهی‌ نوپای‌ خلفا در دمشق‌ و سپس‌ در بغداد بود به‌ صورت‌ یک‌ جزیره‌ی‌ ثبات‌ در آورد. آن‌ را اگر نه‌ از لحاظ‌ سیاسی‌ باری‌ از لحاظ‌ دینی‌، فرهنگی‌، و علمی‌ مستقل‌ یا لامحاله‌ متمایز و ممتاز نگه‌ داشت‌ و حتی‌ در مدتی‌ کمتر از دو قرن‌، بغداد مرکز خلافت‌ پادشاهی‌ خلفا را به‌ صورت‌ تصویری‌ اسلامی‌ شده‌ از تختگاه‌ حکومت‌ بر باد رفته‌ی‌ ساسانیان‌ در آورد.
دنیای‌ باستانی‌ ایران‌ در همان‌ هنگام‌ سقوط‌ با وجود تفرقه‌ و تشتت‌ که‌ دچار آن‌ بود از آنچه‌ در طی‌ عمر گذشته‌ به‌ وجود آورده‌ بود و برای‌ دنیایی‌ که‌ تازه‌ می‌شکفت‌ به‌ میراث‌ می‌گذاشت‌، برای‌ خود کارنامه‌ای‌ درخشان‌ داشت‌. حتی‌ طرز فرمانروایی‌ برخی‌ از پادشاهان‌ گذشته‌ی‌ خود را در نظر فرمانروایان‌ جدید همچون‌ نمونه‌ حسن‌ اداره‌ و سلوک‌ نجیبانه‌ نشان‌ می‌داد - و آن‌ را برای‌ آنها شایسته‌ی‌ تقلید و تقدیر می‌کرد. قصه‌ی‌ بنای‌ طاق‌ کسری‌ - ایوان‌ مداین‌ در تیسفون‌، که‌ در همان‌ روزها‌ سقوط‌ ساسانیان‌ در افواه‌ نقل‌ می‌شد یک‌ شاهد نجابت‌ اخلاق‌ قوم‌ و برای‌ مالکان‌ جدید دنیا قابل‌ تحسین‌ بود.
پادشاه‌ ساسانی‌، با وجود قدرت‌ مطلقه‌ای‌ که‌ جان‌ و مال‌ مردم‌ را در قبضه‌ی‌ تصرف‌ او نهاده‌ بود قطعه‌ زمینی‌ را که‌ بدون‌ آن‌ کاخ عظیم‌ بد قواره‌ می‌ماند نتوانست‌ به‌ هیچ‌ بهایی‌ از پیرزنی‌ که‌ مالک‌ آن‌ بود خریداری‌ کند. در عین‌ حال‌ دست‌ به‌ تعدی‌ و اکراه‌ هم‌ نگشود و خرابه‌ی‌ پیرزن‌ در کنار کاخ وی‌ عرصه‌ را بر آن‌ بنای‌ عظیم‌ تنگ‌ کرد و این‌ عیب‌ که‌ برای‌ ایوان‌ مداین‌ باقی‌ ماند به‌ عنوان‌ نمونه‌ای‌ از حسن‌ سلوک‌ خسرو سالها شاهدی‌ بر دادگری‌ و عدالت‌پروری‌ او به‌ شمار می‌آمد. قصه‌هایی‌ مشابه‌ که‌ درباره‌ی‌ فریدرش‌ دوم‌ پادشاه‌ پروس‌ در اروپای‌ عصر جدید و درباره‌ عربی‌ به‌ نام‌ ابن‌ عبدالسلام‌ هاشمی‌ در نظیر همین‌ زمینه‌ نقل‌ کرده‌اند ظاهراً جز تلقی‌ سرمشقی‌ از این‌ واقعه‌ی‌ نمایان‌ عبرت‌انگیز باستانی‌ چیز دیگری‌ نباشد.
درباره‌ی‌ عدالت‌ پسرش‌ هرمزد، نقل‌ می‌شد که‌ یک‌ بار ولیعهد جوانش‌ خسروپرویز ایوارگاه‌ یک‌ روز شکار با غلامان‌ و ملازمان‌ و مطربان‌ همراه‌ خویش‌ از فرط‌ خستگی‌ و ملال‌ روزانه‌، به‌ خانه‌ی‌ مردی‌ روستایی‌ فرود آمده‌ بود و چنان‌ که‌ در این‌ موارد پیش‌ می‌آید غلامانش‌ به‌ غرور قدرت‌ خداوندگار میوه‌های‌ باغ‌ دهقان‌ را غارت‌ کرده‌ بودند، اسبانش‌ کشتزار و سبزه‌ی‌ ملک‌ وی‌ را پایمال‌ ساخته‌ بودند و بانگ‌ ساز و آواز مطربانش‌ که‌ می‌خواستند یک‌ شب‌ عسرت‌ را بر شاهزاده‌ی‌ جوان‌ شب‌ عشرت‌ سازند دهقان‌ و همسایگانش‌ را آزار داده‌ بود. چون‌ گزارش‌ ماجرا به‌ آگهی‌ شاه‌ رسید ولیعهد و یارانش‌ را برخلاف‌ آنچه‌ آنها انتظار داشتند به‌ شدت‌ تنبیه‌ کرد، خسرو را وادار به‌ پرداخت‌ جریمه‌های‌ سخت‌ و اظهار پوزشهای‌ فروتنانه‌ نمود و بدین‌ گونه‌ در قضیه‌ای‌ بدین‌ سادگی‌ چنان‌ نمونه‌ای‌ از عدالت‌ سرد بی‌گذشت‌ را عرضه‌ کرد که‌ قرنها بعد در آنچه‌ بر زبانها نقل‌ می‌شد و در داستانها روایت‌ می‌گشت‌ مایه‌ی‌ حیرت‌ و عبرت‌ بود.
قصه‌ی‌ بهرام‌ گور با آن‌ روستا که‌ در پذیرایی‌ از موکب‌ شاهانه‌ چنان‌ که‌ باید رسم‌ ادب‌ به‌ جا نیاورد و مورد تنبیه‌ سختی‌ واقع‌ گشت‌، با وجود خشونتی‌ که‌ در این‌ شیوه‌ی‌ تنبیه‌ آشکار است‌ متضمن‌ یک‌ درس‌ بزرگ‌ سیاست‌ و اخلاق‌ بود بر وفق‌ این‌ روایت‌- که‌ فردوسی‌ آن‌ را با لطف‌ بیان‌ شاعرانه‌ای‌ نقل‌ می‌کند- بهرام‌ گور یک‌ روز در بازگشت‌ از یک‌ شکار بی‌ حاصل‌ به‌ روستایی‌ آباد که‌ در سر راه‌ وی‌ بود رسید. شاه‌ که‌ از ناکامیابی‌ در شکار خشمگین‌ و پُرتاب‌ بود در دل‌ آرزو کرد که‌ شب‌ را همان‌ جا به‌ سر برد اما از اهل‌ ده‌ که‌ برای‌ نظاره‌ی‌ موکب‌ شاه‌ آمده‌ بودند هیچ‌کس‌ در خواست‌ و آفرینی‌ نثار وی‌ نکرد. شاه‌ دلتنگ‌ شد و از کردار آنها با خشم‌ و ناخرسندی‌ یاد کرد.

وزیر که‌ موبدی‌ زیرک‌ و چاره‌گر بود، چون‌ از ناخرسندی‌ شاه‌ آگهی‌ یافت‌ برای‌ آنکه‌ انتقام‌ بی‌حرمتی‌ قوم‌ را که‌ در حق‌ پادشاه‌ رفته‌ بود از آنها بستاند از جانب‌ شاه‌ به‌ اهل‌ ده‌ اعلام‌ کرد که‌ شاه‌ را از آبادانی‌ و سبزی‌ و پرباری‌ این‌ روستا خوش‌ آمد و بدین‌ سبب‌ «شما را همه‌ یک‌ سره‌ مهترید‌».
از این‌ پس‌ زن‌ و مرد و کودک‌ همه‌ مهترید و کسی‌ را نباید که‌ فرمان‌ برید. از این‌ فرمان‌ سودای‌ مهتری‌ اهل‌ ده‌ را با هم‌ به‌ ستیزه‌ واداشت‌. نظم‌ و انسجام‌ کارها از هم‌ گسست‌ باغ‌ و کشت‌ بی‌ نظارت‌ ماند و به‌ ویرانی‌ افتاد و مرد و زن‌ با یکدیگر در افتادند و سر انجام‌ ده‌ زیر و زبر گشت‌؛ متروک‌ و خالی‌ ماند و جز پیری‌ چند بی‌ دست‌ و پا که‌ قدرت‌ کار و امکان‌ گریز نداشتند، هیچ‌ کس‌ آنجا نماند. روستا هم‌ بی‌آب‌ و درخت‌ و بی‌کشت‌ و برماند و مردم‌ و چارپای‌ را در آن‌ دشت‌ ویران‌ جای‌ درنگ‌ نماند. سالی‌ دیگر که‌ شاه‌ با موکب‌ نخجیر از همان‌ سرزمین‌ عبور می‌کرد آن‌ ده‌ خرم‌ را ویران‌ و بی‌باغ‌ و کشت‌ یافت‌ غمگین‌ شد و با تأثر و درد از موبد خواست‌ تا هر چه‌ زودتر در تجدید آبادانی‌ آن‌ اهتمام‌ کند و وقتی‌ موبد از پیری‌ که‌ در آن‌ ویرانه‌ جای‌ ساکن‌ مانده‌ بود موجب‌ ویرانی‌ ده‌ را پرسید پیر چنین‌ پاسخ‌ داد که‌: روزگاری‌ موکب‌ شاه‌ از اینجا گذر کرد موبد از زبان‌ او به‌ اهل‌ ده‌ اعلام‌ کرد که‌ شما همگی‌ کدخدای‌ دهید و هیچ‌کس‌ را در اینجا بر دیگری‌ مهتری‌ و برتری‌ نیست‌ و آنچه‌ از آن‌ فرمان‌ عاید ما شد، کشمکش‌، هرج‌ و مرج‌ و پریشانی‌ بود که‌ روستا بدین‌ ویرانی‌ کشید. وزیر از جانب‌ شاه‌ وی‌ را مهتر و کدخدای‌ ده‌ کرد و از خزانه‌ی‌ پادشاه‌ بذر و چهارپا بدو داد- و ده‌ که‌ به‌ اندک‌ زمان‌ دوباره‌ آباد گشت‌ با این‌ واقعه‌ این‌ معنی‌ را که‌ ضرورت‌ اجتناب‌ از تعدی‌ قدرت‌ و تسلیم‌ به‌ هرج‌ و مرج‌ فرصت‌جویان‌ بود، برای‌ عبرت‌پذیران‌ به‌ صورت‌ رمز و تمثیل‌ موضوع‌ تجربه‌ای‌ کرد، که‌ جز مغزهای‌ ناهشیوار خود را معروض‌ آزمون‌ مجدد آن‌ نتواند کرد.
ورای‌ این‌ گونه‌ قصه‌ها که‌ رفتار فرمانروایان‌ را نمودار عالی‌ حکمت‌ و سیاست‌ عملی‌ نشان‌ می‌دهد، تسامح‌ در عقاید را در ایران‌ از طرز برخورد این‌ گونه‌ فرمانروایان‌ می‌توان‌ یک‌ عامل‌ عمده‌ی‌ قوام‌ و دوام‌ پادشاهی‌ شناخت‌. در رعایت‌ این‌ تسامح‌ کوروش‌ به‌ قدری‌ دقت‌ و اهتمام‌ می‌ورزید که‌ اقوام‌ تابع‌، با وجود تفاوتهایی‌ که‌ بین‌ آیین‌ خود آنها با آیین‌ کوروش‌ بود دلشان‌ به‌ قول‌ گزنفون‌ چنان‌ روبه‌ او بود «که‌ همه‌ می‌خواستند چیزی‌ جز اراده‌ی‌ او بر آنها حکومت‌ نکند» داریوش‌ هم‌، که‌ ظاهراً غیر از گرایش‌ شخصی‌ به‌ آیین‌ تسامح‌ این‌ شیوه‌ را به‌ مثابه‌ی‌ وسیله‌ی‌ ارتباط‌ قلبی‌ بین‌ اقوام‌ پادشاهی‌ با پادشاه‌ می‌دانست‌ در این‌ زمینه‌ اهتمام‌ بسیار داشت‌. وی‌ طی‌ یک‌ گفت‌ و شنود که‌ با عده‌ای‌ از اتباع‌ بیگانه‌ قلمرو خویش‌ در باب‌ مراسم‌ تدفین‌ مردگان‌ داشت‌ تفاوت‌ فاحش‌ و آشتی‌ناپذیر بین‌ عقاید و رسوم‌ این‌ اقوام‌ را دریافته‌ بود از این‌رو یک‌ بار یک‌ والی‌ خویش‌ را به‌ خاطر آنکه‌ حرمت‌ یک‌ معبد یونانی‌ را رعایت‌ نکرده‌ بود مورد ملامت‌ قرار داد. در بین‌ ساسانیان‌ هم‌، نزد کسانی‌ از پادشاهان‌ که‌ دخالت‌ موبدان‌ را در امر دولت‌ نوعی‌ تجاوز به‌ حق‌ فرمانروایی‌ می‌دیدند این‌ شیوه‌ تسامح‌ دنبال‌ می‌شد. یزدگرد اول‌ به‌ خاطر بی‌اعتنایی‌ به‌ موبدان‌ و کراهیت‌ از دخالتهای‌ آنها در امور مربوط‌ به‌ دولت‌ چنان‌ در حق‌ مسیحیان‌ که‌ منفور موبدان‌ بودند با رأفت‌ و تسامح‌ رفتار کرد که‌ رؤسای‌ کلیسا او را پادشاه‌ رحیم‌ عیسوی‌ خواندند. با این‌ حال‌ به‌ مجرد آنکه‌ این‌ تسامح‌، عسیویان‌ را به‌ ایجاد شورش‌ و اختلال‌ واداشت‌ بلفضولیهای‌ آنها را با شدت‌ و خشونت‌ مانع‌ آمد. وی‌ حتی‌ بی‌ طرفانه‌ سعی‌ کرد از بین‌ ادیان‌ رایج‌ عصر آن‌ را که‌ به‌ نظر می‌آمد از دیگران‌ بهتر است‌ برای‌ خود- نه‌ برای‌ رعیت‌- اختیار کند و با این‌ حال‌ چون‌ با وجود مطالعه‌ی‌ بسیار سرانجام‌ بر همان‌ مذهب‌ زرتشتی‌ باقی‌ ماند این‌ جستجوی‌ او در نظر کشیشان‌ ارمنی‌ دورویی‌ و فریب‌ کاری‌ خوانده‌ شد- آیا اگر به‌ مسیحیت‌ گرویده‌ بود جستجویش‌ عاری‌ از دورویی‌ و ریا خوانده‌ نمی‌شد؟ اگر موبدان‌ او را یزدگرد بزهکار (= یزد جرداثیم‌) خواندند و به‌ احتمالی‌ با همدستی‌ بزرگان‌ مخالف‌ نقشه‌ای‌ برای‌ قتل‌ او طرح‌ کردند بی‌ شک‌ به‌ خاطر همین‌ میل‌ به‌ تسامح‌ بود که‌ برای‌ روحانیان‌ قوم‌ قابل‌ تحمل‌ نبود. پاسخی‌ هم‌ که‌ هرمزد پسر خسرو اول‌ در پاسخ‌ موبدان‌ داد، و در آن‌ درخواست‌ آنها را برای‌ اعمال‌ تضییق‌ در حق‌ پیروان‌ ادیان‌ اقلیت‌ به‌ استهزا گرفت‌، اهمیت‌ نقش‌ تسامح‌ را در حفظ‌ امنیت‌ و هم‌ زیستی‌ در یک‌ پادشاهی‌ وسیع‌ از نظر فرمانروایانی‌ خردمند قابل‌ ملاحظه‌ نشان‌ می‌دهد.

این‌ رسم‌ تسامح‌ که‌ مبنای‌ سیاست‌ کوروش‌ و داریوش‌ هخامنشی‌ بود و پس از آن‌ هم‌ عدول‌ از آن‌ گه‌گاه‌ دشواریهایی‌ برای‌ پادشاهی‌ پارس‌ به‌ وجود می‌آورد بدان‌ سبب‌ که‌ در عهد اشکانیان‌ هم‌ به‌ لحاظ‌ سادگی‌ معیشت‌ و شیوه‌ی‌ عشایری‌ گونه‌ی‌ نظام‌ حکومت‌ آنها دوام‌ یافت‌، ایران‌ باستانی‌ را از دیرباز تا پایان عهد ساسانیان‌ صحنه‌ی‌ ظهور و توسعه‌ی‌ ادیان‌ غیر ایرانی‌ کرد.
از جمله‌، آیین‌ بودا لااقل‌ از عهد اشکانیان‌ (ح‌ 80 ق‌ م‌) و شاید هم‌ قبل‌ از آن‌ در نواحی‌ شرقی‌ و بیشتر در نواحی‌ بلخ‌ پا گرفت‌ و حتی‌ بعدها هم‌ این‌ دیانت‌ تا حدی‌ از طریق‌ تبلیغ‌گران‌ ایرانی‌ - شاید اشکانی‌ نژاد- در چین‌ نشر و ترویج‌ شد. بلخ‌ هم‌ که‌ یک‌ کانون‌ بودایی‌گری‌ در قلمرو ایران‌ بود معبد عظیم‌ بودایی‌ خود را که‌ «نوبهار» خوانده‌ می‌شد و همچنین‌ مجسمه‌های‌ سترک‌ و یادگارهای‌ بازمانده‌ از خاطره‌ی‌ شخص‌ بودا را تا پایان عهد ساسانیان‌ حفظ‌ کرد و در تمام‌ این‌ مدت‌ زائران‌ چینی‌ برای‌ تبرک‌ و تحقیق‌ و کسب‌ دانش‌ دینی‌ به‌ نواحی‌ باختر (= بلخ‌) در رفت‌ و آمد بودند و گویند در پایان عهد ساسانیان‌ نزدیک‌ صد دیر بودایی‌ و هزاران‌ راهب‌ و شمن‌ از بوداییان‌ ایرانی‌ و غیر ایرانی‌ در این‌ شهر می‌زیسته‌اند. در بین‌ این‌ یادگارهای‌ مقدس‌ بودایی‌، کشکول‌ بودا، طشتی‌ که‌ وی‌ خود را به‌ وسیله‌ی‌ آن‌ شستشو می‌کرد و نیز جاروی‌ بودا و همچنین‌ یک‌ دندان‌ او را یاد کرده‌اند. این‌ اشیاء مدتها در نوبهار بلخ‌ نگهداری‌ می‌شد و بعدها بخشی‌ از آنها به‌ خزانه‌ی‌ خسرو انوشروان‌ انتقال‌ یافته‌ بود.
اگر درست‌ باشد که‌ یک‌ شاهزاده‌ی‌ ساسانی‌، فیروزنام‌ که‌ گویند برادر شاپور اول‌ بود و از جانب‌ پدرش‌ اردشیر بابکان‌ در نواحی‌ کوشان‌ فرمانروایی‌ داشت‌ به‌ آیین‌ بودا گرویده‌ باشد، رواج‌ و نفوذ این‌ آیین‌ در نواحی‌ شرقی‌ قابل‌ ملاحظه‌ خواهد بود و بی‌شک‌ سعی‌ کرتیرموبد- روحانی‌ متعصب‌ و متنفذ اوایل‌ عهد ساسانیان‌ - در قلع‌ و قمع‌ آنها نیز حاکی‌ از احتمال‌ توسعه‌ و انتشار فوق‌العاده‌ آن‌ دیانت‌ در داخل‌ حوزه‌ی‌ پیروان‌ زرتشت‌ باید باشد.
مع‌ هذا از روایات‌ زائران‌ چینی‌ که‌ در عهد خسرو انوشروان‌ برای‌ زیارت‌ به‌ نواحی‌ بلخ‌ می‌آمده‌اند، همچنین‌ از سابقه‌ی‌ نوبهار بلخ‌ در ادبیات‌ حماسی‌ ایران‌ قدیم‌ که‌ اجداد برامکه‌ی‌ معروف‌ هم‌ تا روزگار اسلام‌ همچنان‌ پرده‌دار و متولی‌ آن‌ بوده‌اند و نیز از شواهد و قراینی‌ که‌ از احوال‌ بعضی‌ خانان‌ ماوراءالنهر و از آثار مکشوفه‌ی‌ آن‌ نواحی‌ به‌ دست‌ می‌آید این‌ نکته‌ به‌ تحقق‌ می‌پیوندد که‌ آیین‌ بودا در ایران‌ باستانی‌ تا پایان‌ عهد ساسانی‌ رایج‌ بوده‌ است‌ وپیروان‌ آن‌ جزو اقلیتهای‌ عمده‌ی‌ قلمرو ساسانیان‌ به‌ شمار می‌آمده‌اند.
آیین‌ یهود هم‌ که‌ در عهد ساسانیان‌ همچنان‌ باقی‌ بود در تمام‌ تاریخ‌ ایران‌ باستانی‌ سابقه‌ای‌ طولانی‌ داشت‌. فتح‌ بابل‌ به‌ دست‌ کوروش‌ قوم‌ را از تبعید و اسارت‌ نجات‌ بخشید، در خود ایران‌ هم‌ به‌ آنها پایگاه‌ سکونت‌ داد و از جمله‌ نواحی‌ شوش‌ و همدان‌ و ری‌ و اصفهان‌ از مراکز سکونت‌ آنها گشت‌. صحت‌ داستان‌ مردخای‌ و فرمان‌ قتل‌ یهود و سپس‌ لغو آن‌ از جانب‌ پادشاه‌ هخامنشی‌ بدان‌ گونه‌ که‌ در تورات‌ - کتاب‌ استر- آمده‌ است‌ به‌ حکم‌ شواهد بسیار، افسانه‌ای‌ مجعول‌ است‌ و در اینکه‌ گروههای‌ یهودی‌ در آن‌ روزها‌ در ایران‌ و تحت‌ حمایت‌ پادشاهان‌ هخامنش‌ در آسایش‌ به‌ سر می‌برده‌اند و به‌ تجارت‌ و صنعت‌ اشتغال‌ داشته‌اند جای‌ تردید نیست‌.




ادامه دارد...




صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
پاسخ : افول ساسانیان، فروپاشی ایران باستان
« پاسخ #1 : 09 اكتبر 2008 گاه 18:42:32 »
در دوران‌ اشکانیان‌ هم‌، غیر از آنکه‌ گروههای‌ بزرگ‌ این‌ اقلیت‌ در نواحی‌ خوزستان‌ و نقاط‌ مرکزی‌ ولایت‌ ماد سکونت‌ داشته‌اند تعداد بیشتری‌ از آنها در نواحی‌ بابل‌ و اطراف‌ تیسفون‌ می‌زیسته‌اند و در کار تجارت‌ و فلاحت‌ خویش‌ از حمایت‌ پادشاهان‌ پارت‌ برخوردار بوده‌اند. روی‌ هم‌ رفته‌ این‌ جماعت‌ چون‌ برخلاف‌ عیسویان‌ در منازعات‌ جاری‌ و دایم‌ ایران‌ و روم‌ در آن‌ روزها‌ به‌ جانبداری‌ از دشمن‌ یا احتمال‌ همکاری‌ با سپاهیان‌ روم‌ متهم‌ نبودند در کار تجارت‌ و داد و ستد آزادی‌ بیشتر داشتند و از این‌ حیث‌ بیش‌ از سایر اقلیتها فعال‌ بوده‌اند حتی‌ مدارس‌ خاصی‌ هم‌ برای‌ تعلیم‌ الهیات‌ خویش‌ داشته‌اند. رئیس‌ روحانیان‌ آنها، رش‌ گالوتا- که‌ بعدها به‌ صورت‌ عربی‌ رأس‌ جالوت‌ خوانده‌ می‌شد- نماینده‌ی‌ رسمی‌ و کارگزار واقعی‌ آنها در نزد دولت‌ و در دربار پارت‌ مورد تکریم‌ و احترام‌ درخور بود.
اینکه‌ در آغاز عهد ساسانیان‌ ظاهراً نسبت‌ به‌ آنها آزارها یا لااقل‌ سختگیریهایی‌ انجام‌ شد به‌ تو هم‌ وجود نوعی‌ علاقه‌ی‌ قلبی‌ بین‌ آنها با سلسله‌ی‌ انقراض‌ یافته‌ی‌ اشکانی‌ بود- که‌ البته‌ حسن‌ ظنی‌ فوق‌العاده‌ و خلاف‌ طبیعت‌ نسبت‌ به‌ آنها بود. مع‌ هذا، آنها در دوران‌ ساسانیان‌ هم‌ جز به‌ ندرت‌، غالباً از هر گونه‌ آزار و تضییق‌ شدید و مستمر در امان‌ ماندند.
در عهد شاپور اول‌، که‌ آیین‌ بودا و مانی‌ هم‌ به‌ رعایت‌ مصلحت‌، با تسامح‌ تلقی‌ می‌شد آنها در بابل‌، در فراغت‌ و آسایشی‌ ناشی‌ از حمایت‌ پادشاه‌، برای‌ جمع‌ و تدوین‌ قسمتی‌ از روایات‌ و سنتهای‌ خویش‌ فرصت‌ پیدا کردند. شاپور دوم‌- معروف‌ به‌ ذوالاکتاف‌ - به‌ نسبت‌ تسامح‌ فطری‌ در عقاید یا به‌ الزام‌ و تشویق‌ مادرش‌ که‌ توجه‌ ویژه‌ای‌ به‌ یهودیان‌ داشت‌ در حق‌ آنها مدارا می‌کرد- و حتی‌ خطاهای‌ سخت‌ آنها را گه‌ گاه‌ با دیده‌ی‌ اغماض‌ می‌نگریست‌. یزدگرد اول‌ حتی‌ شوشندخت‌، دختر رش‌ گالوتای‌ قوم‌ را به‌ زنی‌ گرفت‌.
نکال‌ و آزاری‌ که‌ به‌ تحریک‌ موبدان‌ در عهد پیروز منجر به‌ کشتار فجیع‌ جمعی‌ از آنها در نواحی‌ اصفهان‌ شد تقریباً ماجرایی‌ استثنایی‌ و در واقع‌ مبتنی‌ بر اتهام‌ نادرستی‌ بود که‌ از جانب‌ موبدان‌ بدسگال‌ به‌ آنها زده‌ شده‌ بود. با
آنکه‌ در پایان عهد ساسانیان‌، آن‌ گونه‌ که‌ از تأمل‌ در شاهنامه‌ برمی‌آید اکثریت‌ قوم‌ در اذهان‌ عامه‌ متهم‌ به‌ لئامت‌ و خست‌ و مشهور به‌ اعمال‌ سحر و جادو بودند، این‌ سوء شهرت‌ که‌ البته‌ مبنای‌ معقولی‌ هم‌ نداشت‌ موجب‌ اعمال‌ آزار در حق‌ آنها نشد.تجارت‌ و صنعت‌ و دلالی‌ و صرافی‌ و احیاناً طبابت‌ همچنان‌ شغل‌ عمده‌ی‌ آنها بود. حتی‌ با آن‌که‌ مقارن‌ روزها‌ نهضت‌ مزدک‌ بعضی‌ ماجراجویان‌ آنها در نواحی‌ مجاور تیسفون‌ شورشهایی‌ به‌ راه‌ انداختند این‌ اقدامات‌ خود سرانه‌ بهانه‌ای‌ برای‌ اعمال‌ تعقیب‌ و آزار آنها نگشت‌.
در مورد دیانت‌ مسیح‌ این‌ نکته‌ که‌ از چه‌ زمان‌ این‌ آیین‌ به‌ ایران‌ زمین‌ وارد شد اطلاعات‌ ما در حال‌ حاضر چندان‌ دقیق‌ نیست‌. ظاهراً آن‌ است‌ که‌ از هنگام‌ ولادت‌ عیسی‌ مسیح‌ در عهد اشکانیان‌ تا ورود آیین‌ او به‌ قلمرو ایشان‌ بیش‌ از یک‌ قرن‌ مدت‌ گرفته‌ باشد.
مع‌ هذا در عهد اشکانیان‌ و قسمتی‌ از اوایل‌ روزگار ساسانیان‌، چون‌ مسیحیت‌ هنوز آیین‌ رسمی‌ روم‌ نشده‌ بود، در روند منازعات‌ مستمر بین‌ ایران‌ و روم‌ به‌ این‌ اقلیت‌ دینی‌ به‌ چشم‌ عامل‌ بیگانه‌ با فرقه‌ی‌ طرفدار دشمن‌ نگریسته‌ نمی‌شد و آیین‌ آنها همه‌ جا از اربل‌ و کرکوک‌ تا نواحی‌ گیلان‌ و باختر با تسامح‌ و رأفت‌ تلقی‌ می‌گشت‌. اتخاذ این‌ سیاست‌ هم‌ تا حدی‌ نیز شاید ناظر به‌ جلب‌ خاطر عیسویان‌ روم‌ یا تضعیف‌ قدرت‌ موبدان‌ و دینیاران‌ بود- که‌ اگر در این‌ مدت‌ گه‌گاه‌ تعقیب‌ و آزاری‌ هم‌ نسبت‌ به‌ عیسویان‌ ایران‌ اعمال‌ شد بایدبه‌ تحریک‌ و اصرار آنها و مبنی‌ بر تعصبهای‌ شخصی‌ بوده‌ باشد.
اما توطئه‌ و تحریک‌ جدی‌ از جانب‌ موبدان‌ بر ضد عیسویان‌ ایران‌ از اوایل‌ عهد ساسانیان‌ و از زمانی‌ آغاز شد که‌ دین‌ عیسی‌ به‌ وسیله‌ قسطنطین‌ مورد حمایت‌ پادشاهی‌ اعلام‌ شد و شاپور دوم‌ پادشاه‌ ساسانی‌ معاصر او ضرورت‌ دید که‌ از باب‌ احتیاط‌، اتباع‌ عیسوی‌ قلمرو خویش‌ را به‌ منزله‌ی‌ کسانی‌ تلقی‌ کند که‌ در هر گونه‌ درگیری‌ بین‌ ایران‌ و روم‌، جانب‌ دشمن‌ را خواهند گرفت‌. و شاید برای‌ پیروزی‌ او دعا و حتی‌ خبر چینی‌ هم‌ خواهند کرد از آن‌ پس‌ خارخارانی‌ دغدغه‌، پادشاهان‌ ساسانی‌ را از اعمال‌ تسامح‌ نسبت‌ به‌ این‌ همدستان‌ احتمالی‌ دشمن‌ مانع‌ آمد. البته‌ این‌ نکته‌ هم‌ که‌ ساسانیان‌، برخلاف‌ اشکانیان‌ و هخامنشان‌ بنای‌ فرمانروایی‌ خود را بر دیانت‌ نهاده‌ بودند و دین‌ و دولت‌ را توأمان‌ و جدایی‌ناپذیر اعلام‌ کرده‌ بودند از اسباب‌ عمده‌ در عدول‌ آنها از سیاست‌ تسامح‌ بود.

با این‌ همه‌، از پایان قرن‌ پنجم‌ میلادی‌ به‌ روزگار پیروز ساسانی‌ آن‌ گاه‌ که‌ آیین‌ نسطوری‌ ، با وجود مخالفتی‌ که‌ کلیسای‌ رسمی‌ روم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ اظهار می‌داشت‌، در بین‌ مسیحیان‌ ایرانی‌ مقبول‌ شد و حتی‌ تقریباً مذهب‌ رسمی‌ عیسویان‌ ایران‌ اعلام‌ گشت‌، بهانه‌ی‌ روحانیان‌ زرتشتی‌ و دولت‌ ساسانی‌ برای‌ اعمال‌ تضییق‌ نسبت‌ به‌ عیسویان‌ ساکن‌ ایران‌ کم‌ شد و اگر تضییقها و فشارهایی‌ هم‌ در حق‌ آنها اعمال‌ شد ناشی‌ از تعصبهای‌ جاهلانه‌ و واکنشهای‌ تند و خشونت‌آمیز هر دو طرف‌ و نه‌ مبنی‌ بر سوءظن‌ سیاسی‌ راجع‌ به‌ ناایمنی‌ دولت‌ از علاقه‌ی‌ قلبی‌ مسیحیهای‌ ایران‌ نسبت‌ به‌ روم‌ بود.
البته‌ تعصبهای‌ شدید طرفین‌ مکرر موجب‌ تعقیب‌ و آزار مسیحیها گشت‌. آنچه‌ درباره‌ی‌ خشونت‌ این‌ آزارها نوشته‌اند مایه‌ی‌ نفرت‌ طبع‌ است‌ و طبیعت‌ بی‌گذشت‌ و وحشی‌گونه‌ کاهنان‌ مذاهب‌ را در جعل‌ افسانه‌های‌ رقت‌انگیز همانند نشان‌ می‌دهد. این‌ شکنجه‌ها در مورد کسانی‌ که‌ نسبت‌ به‌ عقاید زرتشتی‌ با تحقیر و نفرت‌ سخن‌ می‌گفتند البته‌ با خشونت‌ بیشتر همراه‌ می‌شد. در مورد کسانی‌ هم‌ که‌ به‌ خاطر عیسویت‌ از آیین‌ زرتشتی‌ ارتداد و بیزاری‌ نشان‌ می‌دادند عذاب‌ و نکال‌ سخت‌ بود. پیشرفت‌ دیانت‌ مسیح‌ در نزد ارامنه‌ مخصوصاً ارتداد نجبا و اعیان‌ آنها را برای‌ دولت‌ و موبدان‌ خطرناک‌تر جلوه‌ می‌داد- چرا که‌ این‌ امر امنیت‌ قسمتی‌ از مرزهای‌ کشور را متزلزل‌ و عرصه‌ی‌ تهدید می‌ساخت‌. خشونت‌ خسرو انوشروان‌ در دفع‌ طغیان‌ پسرش‌ انوشزاد هم‌ بیش‌ از آنکه‌ ناظر به‌ سرکوب‌ کردن‌ مسیحیت‌ در حال‌ پیشرفت‌ باشد ناظر به‌ رفع‌ طغیانی‌ بود که‌ وحدت‌ و امنیت‌ کشور را عرصه‌ تزلزل‌ می‌ساخت‌.
با همه اینها بسیاری‌ از روایات‌ نویسدگان‌ کلیسا- ارامنه‌ و سریانیان‌ - که‌ شکنجه‌های‌ سخت‌ وحشیانه‌ی‌ موبدان‌ را در حق‌ مرتدان‌ و مخالفان‌ با آب‌ و تاب‌ زیاد نقل‌ کرده‌اند چنان‌ که‌ از مجرد ظاهر اقوال‌ آنها برمی‌آید مبالغه‌آمیز، مجعول‌، و مبنی‌ بر اغراض‌ شخصی‌ به‌ نظر می‌رسد و حق‌ آن‌ است‌ که‌ به‌ رغم‌ سختگیریها که‌ در قمستی‌ از عصر ساسانیان‌ نسبت‌ به‌ پیروان‌ مسیح‌ اعمال‌ می‌شد، مسیحیت‌ در ایران‌ عهد ساسانی‌ مورد تهدید و تضییق‌ نبود و در پایان عهد ساسانیان‌ به‌ احتمال‌ قوی‌ به‌ خاطر ناخرسندی‌ شدیدی‌ که‌ قدرت‌ نمایی‌ موبدان‌ محرک‌ آن‌ بود، آیین‌ مسیح‌ از جانب‌ عامه‌ و حتی‌ خاصه‌ مردم‌ با چنان‌ علاقه‌ و استقبالی‌ مواجه‌ شد که‌ شاید اگر اسلام‌ موفق‌ به‌ تسخیر ارضی‌ ایران‌ نشده‌ بود آیین‌ مسیح‌ بدون‌ تسخیر ارضی‌ ایران‌ را به‌ زیر سایه‌ی‌ صلیب‌ آورده‌ بود و به‌ آسانی‌ نیز موفق‌ به‌ تسخیر قلبی‌ نفوس‌ آن‌ شده‌ بود.
به‌ هر حال‌ موبدان‌ عصر که‌ خود را مدافع‌ آیین‌ زرتشت‌ و حافظ‌ و حامی‌ دولت‌ ساسانیان‌ تلقی‌ می‌کردند با اعمال‌ تعصبهای‌ بیجا و احیاناً خشونت‌بار، در عین‌ حال‌ پایه‌های‌ اعتقاد عامه‌ مزدیستان‌ را هم‌ نسبت‌ به‌ آیین‌ زرتشت‌ تدریجاً سست‌ و متزلزل‌ می‌کردند. اما آیین‌ زرتشت‌ که‌ دستمایه‌ی‌ قدرت‌نمایی‌ و دخالت‌گری‌ آنها در تمام‌ شئون‌ عامه‌ محسوب‌ می‌شد و به‌ هر حال‌ تا پایان‌ عصر ساسانیان‌ آیین‌ رسمی‌ ایران‌ به‌ شمار می‌آمد در حقیقت‌ صورت‌ تحول‌ یافته‌ و تا حدی‌ دستکاری‌ شده‌ی‌ دیانتی‌ باستانی‌ بود که‌ قرنها قبل‌ از عهد ساسانیان‌، و به‌ روایت‌ سنتهای‌ زرتشتی‌ قرنها قبل‌ از عهد اسکندر، به‌ ظهور آمده‌ بود. چنان‌ که‌ روایات‌ رایج‌ در این‌ عهد زمان‌ ظهور بنیانگذر آن‌ را به‌ پایان عهد کیان ‌- به‌ روزگار گشتاسپ‌ اساتیرها - می‌رساند و حساب‌ این‌ سنت‌ عصر ساسانی‌ ظاهراً به‌ کلی‌ جعلی‌ و ناظر به‌ پر کردن‌ حساب‌ هزاره‌ی‌ زرتشت‌ و رویدادهای‌ پیشگویی‌ شده‌ آن‌ باشد. این‌ حساب‌ و نیز آنچه‌ یونانیان‌ باستانی‌ در باب‌ زمان‌ زرتشت‌ یاد کرده‌اند و احیاناً آن‌ را به‌ هزار سال‌ پیش‌ رسانده‌اند با آنچه‌ امروز از بررسی‌ اوستا و مقایسه‌ی‌ آن‌ با پژوهشهای‌ جدید مبنی‌ بر مآخذ قدیم‌ غیر زرتشتی‌ برمی‌آید همخوان‌ نیست‌ و با آنکه‌ روایات‌ سنتی‌ آیین‌ مزدایی‌ زنده‌ و رایج‌ یک‌ عصر بزرگ‌- عصر ساسانی‌- را تصویر می‌کند در آنچه‌ به‌ تاریخ‌ این‌ دیانت‌ و تحول‌ آن‌ مربوط‌ است‌ اعتماد تام‌ بر آن‌ نمی‌توان‌ کرد و البته‌ حزئیات‌ بسیاری‌ از مناقشاتی‌ که‌ در این‌ باب‌ هست‌ به‌ تاریخ‌ ادیان‌ مربوط‌ می‌شود و در حوصله‌ی‌ مروری‌ کوتاه‌ بر تاریخ‌ ایران‌ باستانی‌ نیست‌.
در باب‌ زرتشت‌ و زمان‌ و محیط‌ حیات‌ او اکنون‌ غالباً چنان‌ می‌پندارند که‌ او از آریاهای‌ شرقی‌ و پرورش‌ یافته‌ی‌ دنیای‌ کیان‌ باشد. زمان‌ حیاتش‌ را نیز به‌ اوایل‌ هزاره‌ی‌ نخست‌ قبل‌ از میلاد می‌رسانند. اصلاحهایی‌ که‌ او به‌ عنوان‌ صاحب‌ وحی‌ در آیین‌ باستانی‌ آریاها انجام‌ داده‌ است‌ به‌ احتمال‌ قوی‌ وقتی‌ انجام‌ شده‌ است‌ که‌ طوایف‌ آریاهای‌ غربی‌ از خویشاوندان‌ شرقی‌ خود جدا شده‌ بودند و در امتداد سواحل‌ غربی‌ دریای‌ خزر یا در امتداد نواحی‌ شمالی‌ زاگرس‌ در داخل‌ فلات‌ پیش‌ می‌رفته‌اند. از این‌رو اینکه‌ عقاید و رسوم‌ پارسی‌ بدان‌ گونه‌ که‌ در کتیبه‌های‌ داریوش‌ آمده‌ است‌ از برخی‌ جهات‌ با عقاید پیروان‌ زرتشت‌ سازگار باشد و در عین‌ حال‌ نشانه‌ای‌ از زرتشت‌ و سرودها و تعالیم‌ او در الواح‌ و کتیبه‌های‌ منسوب‌ به‌ عهد هخامنشی‌ نتوان‌ یافت‌ خلاف‌ عادت‌ نیست‌. اما اخبار و احوال‌ معجزه‌آمیز که‌ قدمای‌ یونان‌ و روم‌ از خسانتوس‌ و افلاطون‌ تا پلوتارک‌ و پلینی‌ در باب‌ او نقل‌ کرده‌اند بر روایات‌ افسانه‌آمیز مأخوذ از مغان‌ مبتنی‌ است‌ و به‌ شناخت‌ حقیقت‌ حال‌ او کمکی‌ نمی‌کند. این‌ هم‌ که‌ در اصل‌ از طوایف‌ مغ‌ بوده‌ است‌ و پس از تلقی‌ وحی‌ و هم‌ به‌ حکم‌ وحی‌ برای‌ نشر پیام‌ اهورامزدا به‌ نواحی‌ شرقی‌ رفته‌ باشد احتمالی‌ است‌ که‌ به‌ بعضی‌ اذهان‌ رسیده‌ است‌ و با توجه‌ به‌ شرقی‌ بودن‌ زبان‌ اوستا، و گاته‌های‌ زرتشت‌ بعید می‌نماید.

آیین‌ زرتشت، بر اجتناب‌ از پرستش‌ دیوان‌ و از اهداء قربانیهای‌ خونین‌ به‌ خدایان‌، و رعایت‌ احترام‌ عناصر، با تأکید در بزرگ‌ داشت‌ آتش‌ و تقدیس‌ روحانیت‌ امشاسپندان‌، و فرشتگان‌ و مواظبت‌ بر اخلاق‌ پسندیده‌ای‌ که‌ در شعار گفتار نیک‌، کردار نیک‌، پندار نیک‌ بوده‌ است‌ خلاصه‌ می‌شده‌ است‌. نقش‌ موبدان‌ (= رؤسای مغ‌) و هیربدان‌ (= آموزگاران‌) هم‌ که‌ حفظ‌ و نشر متون‌ مواعظ‌ و سروده‌های‌ او را بر عهد داشته‌اند ناشی‌ از سابقه‌ی‌ نقش‌ قدیم‌ رهبری‌ مغان‌- به‌ عنوان‌ یک‌ تیره‌ از آریاهای‌ ماد- در اجرا یا نظارت‌ بر اجرای‌ مراسم‌ دینی‌ آریاهای‌ ایرانی‌ از دوران‌ انشعاب‌ و انفصال‌ آریاهای‌ شرقی‌ از آریاهای‌ غربی‌ وارد در داخل‌ فلات‌ بوده‌ باشد که‌ بعدها تعلیم‌ زرتشت‌ را در آنچه‌ اوستا، یا زنداوستا خوانده‌ می‌شد یا بعضی‌ عقاید و خرافات‌ مأخوذ از دنیای‌ بین‌النهرین‌ و بومیان‌ ایرانی‌ غربی‌ به‌ هم‌ آمیخته‌اند، و انشاد و تفسیر تعلیم‌ زرتشت‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌اند و قرنها بعد، از پایان عهد هخامنشیان تا پایان‌ عهد ساسانیان‌ یک‌ طبقه‌ی‌ روحانی‌ ناظر و مسئول‌ و حافظ‌ و حامی‌ شریعت‌ زرتشت‌ را به‌ وجود آورده‌اند- که‌ در طبقات‌ جامعه‌ی‌ ایرانی‌ مرتبه‌ای‌ عالی‌ در ردیف‌ یا در دنبال‌ مرتبه‌ی‌ طبقه‌ی‌ جنگجویان‌ بر سایر طبقات‌ قوم‌ اشراف‌ واقعی‌ داشته‌ است‌.
در مورد رواج‌ آیین‌ زرتشت‌ در ادوار مقدم‌ بر عهد ساسانیان‌، هنوز اختلاف‌ نظر بین‌ محققان‌ باقی‌ است‌ و به‌ طور دقیق‌ نمی‌توان‌ تاریخ‌ انتشار و تحول‌ این‌ آیین‌ از در گذشته‌ی‌ ایران‌ باستانی‌ که‌ پاسدار آیین‌ آریایی‌ قدیم‌ خویش‌ بوده‌ است‌ طرح‌ و حل‌ کرد. در واقع‌ با آنکه‌ بعضی‌ محققان‌، پادشاهان‌ هخامنشی‌ را لااقل‌ از داریوش‌ به‌ بعد زرتشتی‌ پنداشته‌اند هنوز در قبول‌ این‌ نظریه‌ تردید هست‌. بیشتر چنان‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ آیین‌ این‌ سلسله‌- یا در واقع‌ آیین‌ آریاهای‌ غربی‌ در این‌ عصر - همان‌ آیین‌ آریایی‌ یا ایرانی‌ قدیم‌ قبل‌ از ظهور زرتشت‌ بوده‌ باشد که‌ هنوز از جانب‌ وی‌ اصلاح‌ و تجدیدنظری‌ در آن‌ صورت‌ نگرفته‌ بوده‌ است‌.
 
در مورد اشکانیان‌ هم‌ با آنکه‌ بعضی‌ محققان‌ زرتشتی‌ بودن‌ آنها را تایید کرده اند ولی‌، نیاز به‌ بررسی‌ بیشتر دارد. در مورد تعدادی‌ زرتشتی بودن برخی از پادشاهان‌ آنها تردید هم‌ هست‌. اما اینکه‌ سنتهای‌ زرتشتی‌، با آنکه‌ در عهد ساسانیان‌ شکل‌ گرفته‌ است‌، اقدام‌ به‌ جمع‌ و تدوین‌ اوستا را به‌ بلاش‌ (= ولخش‌) اشکانی‌ - بلاش‌ اول‌ و به‌ قولی‌ بلاش‌ سوم‌- منسوب‌ کرده‌ است‌ نباید بی دلیل باشد چرا که‌ با وجود کراهت‌ ساسانیان‌ از ذکر نام‌ و نشان‌ اشکانیان‌، اگر این‌ روایت‌ مبنی‌ بر مأخذی‌ درست‌ می‌بود ضبط‌ و نقل‌ آن‌ در عصر فرمانروایی‌ ساسانیان‌ ممکن‌ نمی‌شد. البته‌ جمع‌ و تدوین‌ اوستا، در اولین‌ اقدام‌ ضبط‌ شده‌ای‌ که‌ پس از پریشهانیهای‌ عهد اسکندر به‌ جای‌ آمد، نباید در مفهوم‌ توفیق‌ در جمع‌ و تدوین‌ تمام‌ اجزای‌ اوستا (اپستا: اساس‌، مرجع‌ دین‌) تلقی‌ شود و اینکه‌ سنتهای‌ ساسانی‌ این‌ اقدام‌ را در عین‌ حال‌ به‌ فرمان‌ اردشیر بابکان‌ و تحت‌ سرپرستی‌ تنسر موبد ذکر می‌کند نیز متضمن‌ تناقض‌ با روایت‌ مربوط‌ به‌ اقدام‌ بلاش‌ نیست‌. به‌ هر حال‌ اگر هم‌ اشکانیان‌، در یک‌ روزگار فراغت‌ و ضرورت‌، اقدام‌ به‌ جمع‌ و تدوین‌ اساس‌ عقاید و روایات‌ زرتشتی‌ کرده‌ باشند اقدام‌ آنها اهمیت‌ احیاء مجدد اساس‌ این‌ آیین‌ را در دوران‌ ساسانیان‌ نفی‌ نمی‌کند چرا که‌ آنچه‌ ساسانیان‌ در این‌ زمینه‌ کرده‌اند نه‌ فقط‌ جمع‌ و تدوین‌ اوستا و احیاء سنتهای‌ زرتشتی‌ بلکه‌ بیشتر اقدام‌ به‌ رسمی‌ کردن‌ این‌ آیین‌ و اعلام‌ اتحاد بین‌ دین‌ و دولت‌ بوده‌ است‌- که‌ خاندان‌ ساسانیان‌ به‌ علت‌ سابقه‌ی‌ مناصب‌ عالی‌ دینی‌ و حتی‌ سابقه‌ی‌ جمع‌ بین‌ حکومت‌ و ریاست‌ دینی‌ در پارس‌، به‌ حکم‌ استحقاق‌ در رأس‌ این‌ اتحاد واقع‌ می‌شد.
در باب‌ این‌ خاندان‌، درست‌ است‌ که‌ آیین‌ خانوادگی‌ آنها، صورت‌ ویژه‌ای‌ از این‌ آیین‌ را، شامل‌ نیایش‌ آناهیتا، پرستش‌ آتش‌ و تا حدی‌ گرایش‌ به‌ اندیشه‌های‌ زروانی‌، اساس‌ دیانت‌ تلقی‌ می‌کرد باز ضرورت‌ احوال‌ عصر و توسعه‌ی‌ قبلی‌ آیین‌ زرتشت‌ در بین‌ مغان‌ ماد و پارس‌ و آذربایجان‌، از همان‌ آغاز کار و تا حدی‌ برای‌ انتساب‌ اشکانیان‌ به‌ عدم‌ علاقه‌ به‌ دین‌ قوم‌، رسمی‌ کردن‌ آیین‌ عامه‌ پسند زرتشت‌ را بر آنها الزام‌ کرد. با همه اینها در مدت‌ فرمانروایی‌ آهنین‌ و جنگ‌جویانه‌ اردشیر بابکان‌ و پسرش‌ شاهپور که‌ پادشاه‌ در عین‌ اهتمام‌ در بسط‌ پادشاهی‌ خویش‌ به‌ ترویج‌ مبانی‌ دیانت‌ هم‌ ناظر بود، این‌ رسمی‌ کردن‌ آیین‌ زرتشت‌ و اعلام‌ اتحاد دین‌ و دولت‌ که‌ در آغاز کار از حد یک‌ شعار سیاسی‌ هم‌ تجاوز نمی‌کرد بهانه‌ی‌ دخالت‌گری‌ کاهنان‌ آیین‌ زرتشت‌ در امور دولت‌ نشد. حتی‌ توجه‌ موقت‌ و مصلحت‌ بینانه‌ای‌ که‌ شاپور نسبت‌ به‌ مانی‌ نشان‌ داد به‌ مخالفان‌ مانی‌ جرأت‌ اظهار اعتراض‌ به‌ این‌ اقدام‌ تسامح‌ جویانه‌ی‌ شاه‌ نداد فقط‌ از وقتی‌ دولت‌ ساسانیان‌ از قدرت‌ و جبروت‌ شاهپور محروم‌ ماند رسمی‌ بودن‌ آیین‌ زرتشت‌ همراه‌ با اعلام‌ توأمان‌ بودن‌ دین‌ و دولت‌ کاهنان‌ قوم‌ را به‌ وسوسه‌ی‌ دخالت‌گری‌ در آنچه‌ به‌ دولت‌ تعلق‌ داشت‌ انداخت‌ و آنچه‌ در عهد اردشیر و شاپور یک‌ شعار سیاسی‌ بود به‌ یک‌ اساس‌ حکومت‌ تبدیل‌ گشت‌.
از آن‌ پس‌ جز در مواردی‌ که‌ فرمانروایان‌، صاحب‌ اراده‌ و مخالف‌ توسعه‌ی‌ نفوذ کاهنان‌- یا آن‌ دسته‌ از بزرگان‌ که‌ با آنها بر ضد قدرت‌ پادشاهی‌ متحد می‌شدند - بودند، دین‌ و دولت‌ در عمل‌ توأمان‌ بودند و کاهنان‌ و روحانیان‌ ملک‌ که‌ نماینده‌ی‌ دیانت‌ در تمام‌ مراتب‌ و شئون‌ جامعه‌ی‌ ساسانی‌ محسوب‌ می‌شدند در اکثر امور جاری‌ خود را به‌ اعمال‌ نفوذ مجاز می‌دیدند. بارزترین‌ نمونه‌ی‌ این‌ اعمال‌ نفوذ به‌ وسیله‌ی‌ کرتیر موبد انجام‌ شد که‌ در عهد شاپور هیربدی‌ ساده‌ بود و به‌ رورگار جانشینان‌ او تدریجاً به‌ عنوان‌ نماینده‌ی‌ روحانیت‌ کشور از حیث‌ قدرت‌ معارض‌ اراده‌ی‌ پادشاه‌ شد- و به‌ عالی‌ترین‌ مناصب‌ دینی‌ ارتقاء یافت‌ بلکه‌ در واقع‌ در رأس‌ اتحادیه‌ی‌ دوگانه‌ی‌ دین‌ و دولت‌ قرار گرفت‌. رسمی‌ کردن‌ عملی‌ و جدّی‌ آیین‌ زرتشت‌ در سراسر کشور در واقع‌ به‌ سعی‌ کرتیر انجام‌ شد. از وقتی‌ هرمزد پسر و جانشین‌ شاپور عنوان‌ «موبد اوهرمزد» به‌ او داد و وهرام‌ دوم‌ لقب‌ «رهاننده‌ی‌ روان‌ وهرام‌» به‌ او عطا کرد، قدرت‌ او در دستگاه‌ دولت‌ به‌ شدت‌ بالا گرفت‌ و ریاست‌ عالیه‌ی‌ تمام‌ روحانیان‌ زرتشتی‌ به‌ او واگذار شد. آنچه‌ او در این‌ مقام‌، در قلع‌ و قمع‌ پیروان‌ ادیان‌ اقلیت‌ عصر- یهودی‌، بودایی‌، برهمنی‌، عیسوی‌، مندایی‌ و مانوی‌- انجام‌ داد و خود در کتیبه‌هایش‌ بدان‌ می‌نازد دخالت‌گری‌ آشکار در کار دولت‌ بود اقدام‌ او به‌ نویساندن‌ کتیبه‌هایی‌- که‌ شامل‌ کتیبه‌های‌ کعبه‌ی‌ زرتشت‌، نقش‌ رستم‌، نقش‌ رجب‌، و سرمشهد کازرون‌- می‌شد و با لحن‌ شاهانه‌ و آکنده‌ از مباهات‌ و غرور انشاء شده‌ است‌- نیز خود، از لحاظ‌ سابقه‌ نوعی‌ دخالت‌گری‌ در امری‌ بود که‌ تا آن‌ زمان‌ به‌ فرمانروایان‌ عصر اختصاص‌ داشت‌. با آنکه‌ فرجام‌ کار کرتیر، که‌ ظاهراً در عهد نرسی‌ اتفاق‌ افتاد روشن‌ نیست‌ قدرت‌ فوق‌العاده‌ی‌ او بعدها الگوی‌ داعیه‌داران‌ دیگر شد که‌ از بین‌ طبقات‌ کاهنان‌ سعی‌ در دخالت‌گری‌ در امور دولت‌ کردند، و هر چند گه‌گاه‌ نیز با نجبا و بزرگان‌ زمین‌دار و اهل‌ بیوتات‌ هم‌دست‌ می‌شدند، پادشاهان‌ با اراده‌ و قوی‌ در مقابل‌ ملاحظه‌ی‌ این‌ پادشاهان‌ در گرایش‌ به‌ تسامح‌، مقابله‌ با قدرت‌طلبی‌ موبدان‌ بود- که‌ نمی‌خواستند نفوذ فوق‌العاده‌ای‌ را که‌ لازمه‌ی‌ توأمان‌ بودن‌ دین‌ و دولت‌ بود از دست‌ بدهند. تحریکاتی‌ که‌ منجر به‌ قتل‌ مرموز یزدگرد اول‌ و عزل‌ و نصب‌ قباد در ماجرای‌ مزدک‌ شد نمونه‌ای‌ از این‌ دخالت‌گریها بود که‌ کرتیر سرمشق‌ آن‌ را به‌ روحانیان‌ زرتشتی‌ داده‌ بود. هرمز جانشین‌ خسرو انوشروان‌ برای‌ اجتناب‌ از آن‌ و رفع‌ این‌ دخالت ها، خود را به‌ درگیری‌ با آنها ناچار دید- و پیام‌ معروف‌ او به‌ موبدان‌ نفرت‌ او را از این‌ گونه‌ دخالتهای‌ طبقات‌ کاهن‌ نشان‌ می‌دهد.

در بین‌ ادیان‌ غیر زرتشتی‌ که‌ در این‌ دوران‌، از ایران‌ برخاست‌ و در ایران‌ و غیر ایران‌ پیروان‌ بسیاری یافت،‌ آیین‌ مانی‌ را باید یاد کرد، که‌ در عهد شاپور اول‌ ظاهر شد و کرتیر هم‌ در دفع‌ آن‌ اهتمام‌ فراوان‌ کرد. در اینکه‌ آیین‌ مانی‌ را بتوان‌ نوعی‌ دیانت‌ ایرانی‌ خواند یا نه‌ بعضی‌ محققان‌ تردید کرده‌اند و این‌ بحثی‌ است‌ که‌ ارتباط‌ با تاریخ‌ عقاید و مباحث‌ الهیات‌ دارد. اما از دیدگاه‌ مورخی‌ که‌ به‌ نقل‌ و نقد رویدادها نظر دارد این‌ نکته‌ که‌ ثنویت‌ مانی‌ به‌ هر حال‌ گونه‌ای‌ از ثنویت‌ زرتشتی‌ است‌، و دیانت‌ او هم‌ اول‌ بار به‌ طور تقریباً رسمی‌ در دربار ایران‌ مطرح‌ شد همچنین‌ اینکه‌ نژاد خود او با اشکانیه‌ (= حسکانیه‌) می‌پیوست‌ و اولین‌ کتابش‌ به‌ نام‌ شاپورگان‌ هم‌ به‌ این‌ پادشاه‌ ایرانی‌ عرضه‌ شد برای‌ ایرانی‌ بودن‌ آن کافی‌ است‌. سعی‌ موبدان‌ ایران‌ - از جمله‌ کرتیر- هم‌ در توقیف‌  او و پیروانش‌ نشان‌ می‌دهد که‌ روحانیان‌ زرتشتی‌، هدف‌ تعلیم‌ او را متضمن‌ تهدید آیین‌ ایران‌ تلقی‌ می‌کرده‌اند و بدین‌ گونه‌ در ارتباط‌ آیین‌ مانی‌ با روزگاران‌ ایران‌ جای‌ تردید نیست‌. با همه اینها جزئیات‌ حیات‌ مانی‌ و دقایق‌ تعلیم‌ او- که‌ جزء عمده‌ای‌ آن‌ با اساتیر و عقاید رایج‌ در ایران‌ ارتباط‌ دارد - هنوز به‌ قدر کافی‌ روشن‌ نیست‌. آنچه‌ محقق‌ است‌ که‌ او به‌ عهد شاپور اول‌ ظاهر شد و یک‌ چند مورد حمایت‌ او واقع‌ شد و همراه‌ موکب‌ او هم‌ سفرهایی‌ کرد اما در آخر از حمایت‌ شاپور محروم‌ شد و پس از او در عهد بهرام‌ اول‌ (ح‌ 274 م‌) توقیف‌ و چند سالی‌ پس از آن‌ (ح‌ 277) کشته‌ شد.
شاید این‌ تعلیم‌ به‌ جهت‌ اشتمال‌ التقاطی‌ گونه‌ بر بعضی‌ عقاید و آدابی‌ که‌ نظیر آنها در آیین‌ عیسی‌، بودا، زرتشت‌ و مذاهب‌ گنوسی‌ و مندائی‌ عصر نیز وجود داشت‌ آن‌ را تا حدی‌ شایسته‌ی‌ انتشار جهانی‌ نشان‌ داد و عامل‌ عمده‌ای‌ در نشر مانویت‌ در خارج‌ از قلمرو ایران‌ گشت‌. زهد و ریاضتی‌ هم‌ که‌ یک‌ مانع‌ انتشار آن‌ در بین‌ اقوام‌ خارج‌ بود و موبدان‌ هم‌ به‌ همان‌ سبب‌ آن‌ را طرد و نفی‌ کردند، راه‌ حل‌ قابل‌ قبولی‌ در نظام‌ جامعه‌ی‌ مانوی‌ یافت‌. این‌گونه‌ ریاضتها که‌ در این‌ آیین‌، بر مؤمنان‌ واقعی‌ (صدیقان‌: گزیدگان‌)، الزام‌ می‌شد با قبول‌ نیوشاگان‌، (سماعان‌)، در حوزه‌ی‌ مؤمنان‌، تا حدی‌ رواج‌ و قبول‌ آن‌ را در بین‌ عامه‌ آسان‌ کرد زیرا با قبول‌ فرقه‌ی‌ نیوشاک‌ در کنار صدیقان‌، زهد خشک‌ افراط‌آمیزی‌ که‌ مانی‌ برای‌ نیل‌ به‌ نجات‌ تعلیم‌ می‌کرد بر عامه‌ی‌ پیروانش‌ که‌ اکثریت‌ قوم‌ را تشکیل‌ می‌دادند واجب‌ نبود و اینها به‌ شنیدن‌ مواعظ‌ دلکش‌ و عبرت‌انگیز او اکتفا می‌کردند و ضمن‌ تصدیق‌ نبوت‌ او زندگی‌ عادی‌ را- با اندک‌ وسواس‌- دنبال‌ می‌کردند و خود را نیز نجات‌ یافته‌ می‌شمردند. آیین‌ وی‌ که‌ نزد موبدان‌ زندقه‌ خوانده‌ می‌شد بعدها در بین‌ اعراب‌ حیره‌ و همچنین‌ در مصر و در ترکستان‌ مورد توجه‌ عام‌ واقع‌ گشت‌ و بدین‌ گونه‌ در خارج‌ از ایران‌ تأثیر قابل‌ ملاحظه‌ نهاد.

آیین‌ ایرانی‌ دیگری‌ که‌ نیز، به‌ وسیله‌ی‌ موبدان‌ به‌ عنوان‌ زندقه‌ تلقی‌ شد و مثل‌ کیش‌ مانی‌ با مخالفت‌ آنها مواجه‌ گشت‌ آیین‌ مزدک‌ بود. وی‌ در واقع‌ تربیت‌ یافته‌ و شاگرد یک‌ مانوی‌ به‌ نام‌ بوندس‌ بود که‌ چندی‌ در روم‌ و یک‌ چند در ایران‌ به‌ نشر یک‌ تعلیم‌ تازه‌ای‌ به‌ نام‌ "درست‌ دین‌" پرداخت‌ که‌ نزد موبدان‌ نوعی‌ زندقه‌ مانوی‌ محسوب‌ شد. مزدک‌ که‌ شاگرد و ظاهراً دست‌ پروده‌ی‌ او بود، اهل‌ ماذریه‌ در ساحل‌ دجله‌ و به‌ قولی‌ اهل‌ استخر فارس‌ یا نیریز بود و پدرش‌ بامداد نام‌ داشت‌. تعلیم‌ او نیز، چنان‌ که‌ بعضی‌ مورخان‌ قدیم‌ خاطرنشان‌ کرده‌اند مثل‌ تعلیم‌ مانی‌ متضمن‌ الزام‌ زهد بود، و به‌ همین‌ سبب‌ نزد موبدان‌ محکوم‌ گشت‌. الزام‌ روزه‌، که‌ در تعلیم‌ او تا حدی‌ ناظر به‌ اعطاء چیزی‌ از خوراک‌ اغنیا به‌ فقیران‌ بود، بر وفق‌ اعتقاد موبدان‌ نوعی‌ گناه‌ (= آشموغی‌، اهرموکیه‌) محسوب‌ می‌شد و نهضت‌ او، که‌ پیروان‌ بسیار هم‌ بدان‌ گرویدند از دیدگاه‌ موبدان‌ تا حدی‌ نیز، به‌ همین‌ عنوان‌ و به‌ منزله‌ی‌ زندقه‌ زهدآمیز مانی‌ موجب‌ فنای‌ عالم‌ و اختلال‌ نظام‌ آن‌ مورد تخطئه‌ واقع‌ گشت‌. با همه اینها تعلیم‌ او، به‌ رغم‌ اصراری‌ که‌ موبدان‌ در مخالف‌ شمردن‌ آن‌ با آیین‌ زرتشت‌ به‌ خرج‌ دادند، بر حاصل‌ تعلیم‌ زرتشت‌ مبتنی‌ بود و با وجود اشتمال‌ بر بعضی‌ اجزاء و عناصر مأنویت‌، در واقع‌ خارج‌ از آیین‌ زرتشتی‌ محسوب‌ نمی‌شد. این‌ نکته‌ که‌ بر وفق‌ روایات‌ قابل‌ اعتقاد بازمانده‌ از عهد ساسانیان‌، مزدک‌ خود موبد یا موبد موبدان بوده‌ است‌ و لاجرم‌ به‌ همین‌ عنوان‌ در دربار قباد نفوذ پیدا کرده‌ است‌ نشان‌ می‌دهد که‌ دعاوی‌ او نمی‌بایست‌ با اصول‌ عقاید زرتشتی‌ مغایر بوده‌ باشد- چرا که‌ در آن‌ صورت‌ از همان‌ آغاز در سلسله‌ی‌ مراتب‌ موبدان‌ نمی‌توانسته‌ است‌ جایی‌ داشته‌ باشد. تعالیم‌ او هم‌ در آنچه‌ به‌ عنوان‌ تقسیم‌ مال‌ و زن‌ عنوان‌ شده‌ است‌ به‌ احتمال‌ قوی‌ جنبه‌ی‌ اصلاح‌ اجتماعی‌ و اخلاقی‌ داشته‌ است‌ و لااقل‌ در شکلی‌ که‌ او تقریر می‌کرده‌ است‌ با اصول‌ عقاید اوستایی‌ مغایرتی‌ نداشته‌ است‌- بدون‌ شک‌ بیشتر آنچه‌ در باب‌ عقاید او، و رویدادهایی‌ که‌ در نهضت‌ انقلابی‌ پیروان‌ او به‌ وقوع‌ پیوسته‌ است‌ و در روایات‌ بازمانده‌ از عهد ساسانیان‌ انعکاس‌ دارد، از طریق‌ مخالفان‌ وی‌ نقل‌ شده‌ است‌ و البته‌ از تحریک‌ و مبالغه‌ و کذب‌ و جعل‌ خالی‌ نیست‌. اسناد بدکیشی‌ هم‌ که‌ به‌ مزدک‌ و پیروانش‌ داده‌اند باید سرپوشی‌ برای‌ فعالیتهای‌ سرّی‌ بزرگان‌ و موبدان‌ در تعیین‌ جانشین‌ قباد بوده‌ باشد در عین‌ حال‌ با توقیف‌ و اعدام‌ او و پیروانش‌ خواسته‌اند اقدامات‌ اصلاحی‌ او را، که‌ مخالف‌ منافع‌ خسرو و منافع‌ بزرگان‌ وابسته‌ به‌ موبدان‌ بوده‌ است‌ تخطئه‌ نمایند و مخالفت‌ با آن‌ اصلاحات‌ را که‌ موجب‌ تأمین‌ ولیعهدی‌ خسرو و قتل‌ و کشتار مخالفان‌ وی‌ بوده‌ است‌ در انظار توجیه‌ نمایند.

به‌ هر روی‌، قلع‌ و قمع‌ مزدکیان‌ و مانویان‌ که‌ به‌ کمک‌ دولت‌ برای‌ موبدان‌ حاصل‌ آمد و تضمین‌ و فشاری‌ که‌ در موارد ضعف‌ دولت‌ از جانب‌ موبدان‌ به‌ ادیان‌ غیر ایرانی‌ رایج‌ در کشور اعمال‌ شد و در بعضی‌ موارد هم‌ حتی‌ با وجود ارتباط‌ این‌ تضییقات‌ با منافع‌ موبدان‌ پای‌ منافع‌ دولت‌ هم‌ در میان‌ بود، موجب‌ افزایش‌ قدرت‌ و نفوذ موبدان‌ گشت‌ و تدریجاً معادله‌ی‌ قدرت‌ در زمینه‌ی‌ اتحاد دین‌ و دولت‌ بر هم‌ خورد چنان‌ که‌ هر چه‌ قدرت‌ روحانیت‌ زرتشتی‌ افزوده‌ می‌شد از میزان‌ تسلط‌ دولت‌ بر امور مربوط‌ به‌ حکومت‌ می‌کاست‌ و فتوت‌ و هرج‌ و مرج‌ جای‌ قدرت‌ و تمرکز را می‌گرفت‌. مقابله‌ امثال‌ یزدگرداول‌، قباد، خسرو و هرمزد در مقابل‌ این‌ دخالت‌گریها استثنا بود- و غالباً دوام‌ هم‌ نداشت‌.
بالاخره‌ روحانیت‌ زرتشتی‌ که‌ در آن‌ زمان‌ شامل‌ مراتب‌ موبدان‌ و هیربدان‌ بود، در سایه‌ی‌ این‌ قدرت‌ روزافزون‌ ناشی‌ از اتحاد دین‌ و دولت‌ صاحب‌ املاک‌ وسیع‌، اوقاف‌ پرعواید و سرمایه‌ و تجمل‌ بسیار شد و کسانی‌ از آنها که‌ در رأس‌ مقامات‌ دینی‌ واقع‌ بودند از حیث‌ وسعت‌ دستگاه‌ و قدرت‌ اعمال‌ نفوذ در ردیف‌ خاندانهای‌ بزرگ‌ واقع‌ شدند و برای‌ توسعه‌ی‌ قدرت‌ با جلب‌ توافق‌ بزرگان‌ در تمشیت‌ امور حکومت‌ و در عزل‌ و نصب‌ حکام‌ و تعیین‌ پادشاه‌ و ولیعهد دخالتهایی‌ کردند که‌ هم‌ منجر به‌ تزلزل‌ قدرت‌ دولت‌ می‌شد و هم‌ خود آنها را در افواه‌ عام‌ به‌ حرص‌ و خست‌ و شرارت‌ و حیله‌ و طمع‌ و مال‌ اندوزی‌ و رباخواری‌ منسوب‌ می‌کرد.
وقتی‌ برزویه‌ی‌ طبیب‌ در مقدمه‌ی‌ ترجمه‌ کلیه‌ و دمنه‌- که‌ به‌ رغم‌ تردید بیرونی‌ تمام‌ نشانه‌های‌ احوال‌ عصر خویش‌ را منعکس‌ می‌کند - با تأثر خاطر نشان‌ می‌نماید که‌ در روزها‌ او «خیرات‌ بر اطلاق‌ روی‌ به‌ تراجع‌ نهاده‌ است‌- و کارهای‌ زمانه‌ روی‌ به‌ ادبار دارد- و عالم‌ غدار و زاهد مکار بدین‌ معانی‌ شادمان‌ و به‌ حصول‌ این‌ ابواب‌ تازه‌روی‌ و خندان‌» گشته‌اند تصویر جامعه‌ای‌ را طرح‌ می‌کند که‌ آنچه‌ باید آن‌ را به‌ سوی‌ خیر و صلاح‌ سوی‌ دهد وی‌ را در فساد و دروغ‌ و کذب‌ و خطا غرق‌ می‌کند. گرایش‌ به‌ مذهب‌ زروانی‌ هم‌، که‌ خدای‌ تقدیر و رقم‌ زننده‌ی‌ خیر و شر بود و نیایش‌ او در پایان عهد ساسانیان‌ دوباره‌ به‌ نحو بارزی‌ در بین‌ مردم‌ شایع‌ شده‌ بود در این‌ دوران‌ انحطاط‌، همت‌ و نیروی‌ مقاومت‌ و مبارزه‌ با فساد رایج‌ در عصر را از مردم‌ سلب‌ کرده‌ بود. نامه‌ی‌ معروف‌ رستم‌ فرخ‌زاد به‌ برادرش‌ که‌ در شاهنامه‌ هست‌ این‌ ضعف‌ روحیه‌ی‌ اهل‌ عصر را که‌ به‌ سقوط‌ و انحطاط‌ خویش‌ به‌ عنوان‌ یک‌ تقدیر و مشیت‌ ایزدی‌ می‌نگریست‌ نشان‌ می‌دهد. این‌ گرایش‌ عامل‌ بازدارنده‌ای‌ در مقابل‌ هر گونه‌ حرکت‌ و تلاش‌ احتمالی‌ بود که‌ در حقیقت‌ تقدیر آسمانی‌ را مانع‌ از تأثیر سعی‌ و عمل‌ نشان‌ می‌داد - و پیدا است‌ که‌ در یک‌ دوران‌ انحطاط‌ و فساد، هیچ‌ چیز مثل‌ اعتماد به‌ جبر، تسلیم‌شدن‌ به‌ سقوط‌ و نابودی‌ نهایی‌ را برای‌ انسان‌ قابل‌ تحمل‌ نمی‌سازد - سقوط‌ و نابودی‌ محتوم‌ و گزیرناپذیری‌ که‌ از اشعار سیاسی‌ ساسانیان‌ و از اتحاد نامقدس‌ تاج‌ و روحانیت دینی‌ به‌ وجود آمده‌ بود.






ادامه در پیوند زیر:
پیگیری تاریخ ایران پس از یورش تازیان

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد


برداشت از نوشتارهای امرداد، تنها با نام بردن از تارنمای امرداد و نشانی اینترنتی آن شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد یا شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد رواست.
« واپسین ویرایش: 27 اكتبر 2008 گاه 13:54:53 ازسوی Pasha »

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

Vista

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,137
  • امتیاز: 157
  • جنسیت : بانو
    • امرداد
پاسخ : افول ساسانیان، فروپاشی ایران باستان
« پاسخ #2 : 18 اكتبر 2008 گاه 18:24:01 »
درود پاشای گرامی

در پیرامون فروپاشی سلسله ساسانی در اینجا نیز آگاهی مختصری که رو به تکامل هست گرد آوری شده
که برخی از مشکلات آن دوران بلایای طبیعی نیز بوده که کسی آنرا کم تر بیان می کند

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد
شاد زی و سپاس

ویستا

شمشیرم را از رو می بندم ، همچون مازیار و بابک ، اندیشه ام را سامان می بخشم چون داریوش و کوروش ، ایمانم را از زرتشت می گیرم..

ratin

  • هموند
  • *
  • نوشتار: 1
  • امتیاز: 0
  • جنسیت : بانو
پاسخ : افول ساسانیان، فروپاشی ایران باستان
« پاسخ #3 : 23 اوت 2017 گاه 14:33:53 »
با درود و سپاس فراوان از شما بابت مطالب کامل و جامع ای که در  وب سایت خوبتون به اشتراک گذاشتید.

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد