نویسنده جستار: جنگ دو برادر  (بازدیدها: 299 بار)

0 هموند و 5 میهمان درحال خواندن جستار.

Supreme

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,653
  • امتیاز: 495
    • عاقلان دانند
جنگ دو برادر
« : 22 ژانویه 2017 گاه 10:44:47 »


جنگ دو برادر
سراینده: امیر حسین اکبری شالچی
نقل این مطلب فقط با ذکر نام سراینده بلامانع است.




چو بدگوی و رشکین و دشمن، زبان

کُشاید، تبه آورد این جهان

چنین آتشی شد به ناگاه گم

ز نزد سماعیل و نصر یکم؟؟

*

چو میر بخارا، سماعیل گشت

نه بسیار روز و شب اندرگذشت

که در کار آمد همه بدسرشت

همه تخم بدخواهی و کینه کشت

سمرقند و شهر بخارا به جنگ

بگردید و آمد جهان، تار و تنگ

سماعیل و نصر یکم، روبرو

به میدان درآمد بسی کینه‌جو

برادر به جان برادر فتاد

برآورده تا چرخ و مَه گردباد

ز خون گشته گلگون همه باغ و دشت

زبان دسیسه نه بیکار گشت

روان گشت ناگه یکی جوی خون

سر کشتگان از شماره فزون

سماعیل کو دادَرِ نصر بود

به پایان برآورد، از نصر، دود

اَکَه خورد در رزمِ دادر، شکست

زمین خورد و در خاک تیره نشست

*

چو دادر به نزد برادر رسید

ز بالای رهوار، پایان بدید

رکاب برادر، سبک بوسه داد

دو لب را به دست اکه برنهاد

«هلا ای امیر بزرگا» بگفت

«چه کردید جان را بدین رنج، جفت

چو بد گفت هر ناکس از پیش و پس

شنیدید گفتارشان از چه بس؟

نکردند اگر رای لشکرکشی

ندیدید روز بد و ناخَوشی

کنون خواستارم که بخشی مرا

به گردن بگیرم سراسر گُنا

شما را شمارم از آنها تَهی

هم از هر گناه و هم از کوتهی»

همان دم گروهی ز خوارزمیان

شدندی سوی گنج‌خانه روان

به تاراج تا زرّ و گوهر برند

همه فر ز نصر بداختر برند

ز دست سماعیل بَر شد شکیب

به خوارزمیان کرد ناگه نهیب

پراکنده شد هر سویی آن گروه

یکی رفت دشت و یکی رفت کوه

*

ز رفتار دادر، فروماند نصر

همان بیم خود را فرو راند نصر

به دادر بگفت او که گفتی تو راست

از اینگونه آهنگ در سر تراست

چو بینی مرا زار و ناکاممند

ازینسان کنی مر مرا ریشخند

سماعیل گفتا پنَهْ بر خدای

به سر باشدم گر چنین خواب و رای

برادر منم، نزد تو خردتر

چه آهنگ شوخیم باشد به سر؟

شگفت اندرون، نصر و دیگر کسان

همه هاژ و انگشت اندر دهان

سماعیل گفتا به مردان خویش

بسازید گِرد آنچه آمد پَریش

ز لشکرْش و شمشیر و رومی درای

هر آن چیز کو مانده اینک به جای

هموگِن بجویید و گرد آورید

به سوی سمرقند، آنها برید

بشد نصر، نزدیک شهرش روان

ز ناباوری پُرّه جان و روان

چو بنشست آسوده بر تخت خویش

نبودست، دانست، خنده‌خَریش

*

سپاه سماعیل، چون بازگشت

نه فریاد شادیْش سر داده گشت

امیر خراسان همان نصر ماند

ز خطبه نه کس نام او را براند

*

سمرقند در، نصر، آزرده بود

به یک گوشه سر را فرو برده بود

همی زد یکی دست بر پشت دست

گریزنده گردید و بالین‌پرست

چرا راه بدگوی بگزیده‌ام

چه نادانی‌یی سخت، ورزیده‌ام

هر آن کس که بدگوی بَُد دَور و پیش

براند از بر و داد فرمان خویش

سماعیل باشد مرا جانشین

نباشد کسی جز برادر گزین

*

چو بگذشت از آن زمان، چار سال

سوی آسمان، نصر، بگشاد بال

امیر خراسان، سماعیل گشت

نکو دوره‌ای بر خراسان گذشت

همه داد و مردم‌نوازی بُدی

همه تخت و گاهش نمازی بدی

**
پارسی زبانان سراسر جهان، همبسته شوید!

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد