نویسنده جستار: تاریخ و پیدایش ایران - 06 - ساسانیان  (بازدیدها: 3751 بار)

0 هموند و 12 میهمان درحال خواندن جستار.

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
تاریخ و پیدایش ایران - 06 - ساسانیان
« : 29 سپتامبر 2008 گاه 10:17:35 »
به یاری اهورامزدا



برای پیگیری پیامهای پیشین:


ایران‌ پیش‌ از تاریخ‌ (روایت‌ استاد عبدالعظیم‌ رضایی‌):
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

مادها:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

هخامنشیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

فروپاشی هخامنشیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

سلوکیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

اشکانیان:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد





ساسانیان‌؛ نخستین‌ تجربه‌ حکومت‌ دینی‌



لشکرکشیهای‌ اردشیر پاپکان‌
13-1- قدرت‌ تازه‌ای‌ که‌ با پیروزی‌ نهایی‌ اردشیر پاپکان‌ (اردشیر) بر اردوان‌ پنجم‌ در سرزمین‌ پارس‌ جای‌ دولت‌ اشکانیان‌ را اشغال‌ کرد، واکنشی‌ در مقابل‌ نظام‌ ملوک‌ طوایفی‌ بود که‌ پادشاه‌ نوخاسته‌ی‌ پارس‌ آن‌ را میراث‌ «دُش‌ خوتائیه‌» اسکندر می‌دانست‌ و بدون‌ رهایی‌ از آن‌ احیای‌ مجدد حیثیت‌ ایران‌ قبل‌ از مقدونی‌ را، که‌ وی‌ به‌ جدّ خواستار آن‌ بود، غیرممکن‌ می‌یافت‌. برای‌ انداختن‌ این‌ ملوک‌ طوایفی‌ هم‌ ایجاد وحدت‌ و تمرکز لازم‌ بود و اردشیر برخلاف‌ پادشاهان‌ باستانی‌ (= هخامنشی‌) که‌ تسامح‌ را وسیله‌ی‌ ضروری‌ برای‌ تضمین‌ تحقق‌ این‌ امر می‌شمردند، استقرار یک‌ آیین‌ رسمی‌ و اتحاد بین‌ دین‌ و دولت‌ را در وجود شخص‌ فرمانروا شرط‌ لازم‌ می‌دید. دشواریهایی‌ که‌ در تمام‌ طول‌ مدت‌ فرمانروایی‌ ساسانیان‌، پادشاهان‌ این‌ سلسله‌ با موبدان‌ و مقامات‌ آتشگاه‌ پیدا کردند و گاه‌ به‌ شورش‌ و توطئه‌ و خلع‌ و قتل‌ هم‌ کشید، اشتباه‌ محاسبه‌ی‌ اردشیر را در ارزیابی‌ حاصل‌ این‌ اتّحاد نشان‌ داد. این‌ اشتباه‌ محاسبه‌ مخصوصاً از آنجا حاصل‌ شد که‌ دوران‌ ایجاد یک‌ پادشاهی‌ مستبد مذهبی‌ دیگر به‌ سر آمده‌ بود و با اوضاع‌ جهانی‌ توافق‌ زیادی‌ نداشت‌.
اردشیر بابکان‌ بر وفق‌ روایات‌ در ناحیه‌ی‌ استخر پارس‌ در دهکده‌ای‌ به‌ نام‌ «تیرده‌» به‌ دنیا آمد (ح‌ 180). پدرش‌ بابک‌ که‌ عنوان‌ نگهبان‌ معبد آناهیتا (ناهید) را در استخر به‌ ارث‌ برده‌ بود، در شهر کوچک‌ « خیر » در کناره‌ی‌ جنوبی‌ دریاچه‌ی‌ بختگان‌ پادشاهی‌ محلی‌ داشت‌ و دست‌ نشانده‌ی‌ گوچهر «گئوچیتره‌، گوزهر»، پادشاه‌ بازرنگی‌ پارس‌، بود. از جانب‌ پدر نسب‌ اردشیر به‌ ساسان‌ می‌رسید که‌ آتشکده‌ی‌ استخر به‌ نام‌ او بود و از جانب‌ مادر هم‌ به‌ خاندان‌ پادشاهان‌ محلی‌ پارس‌ موسوم‌ به‌ بازرنگی‌ منسوب‌ بود. پادشاهان‌ محلی‌ پارس‌ از زمان‌ سلوکیها در آنجا قدرت‌ داشتند و بعضی‌ خاندانهاشان‌ از همان‌ ایام‌ به‌ نام‌ خود سکه‌ می‌زدند. اردشیر در جوانی‌ به‌ درخواست‌ پدر و به‌ رسم‌ معمول‌ نجبای‌ محل‌ از جانب‌ گوچهر در شهر کوچک‌ دارابگرد عنوان‌ اَرْگْبَدْ Argbad   داشت‌. گوچهر خود در نیسایک‌ (=نسای‌) پارس‌ و در محلی‌ که‌ بعدها قلعه‌ی‌ بیضا (= دژ سپید ) در آنجا واقع‌ شد عنوان‌ فرمانروای‌ محلی‌ پارس‌ را تا این‌ زمان‌ برای‌ خود حفظ‌ کرده‌ بود. اما در قلمرو او نیز مثل‌ قلمرو اردوان‌ کشمکشهای‌ محلی‌، هرج‌ و مرج‌ به‌ وجود آورده‌ بود. اردشیر جوان‌ هم‌ که‌ داعیه‌ی‌ خودسری‌ داشت‌ در این‌ گیرودار بر وی‌ طغیان‌ کرد (ح‌ 200). وی‌ شهرکهایی‌ چند را در حوالی‌ دارابگرد فتح‌ کرد و با گوچهر درافتاد چندی‌ بعد پدرش‌ بابک‌ هم‌ به‌ دعوت‌ و الزام‌ او بر گوچهر شورید و او را کشت‌. از آن‌ پس‌ بابک‌ در قلمرو خاندان‌ بازرنگی‌، که‌ خود از جانب‌ مادر با آنها منسوب‌ نیز بود، داعیه‌ی‌ پادشاهی‌ محلی‌ پیدا کرد. نامه‌ای‌ هم‌ به‌ اردوان‌ « ملکان‌ ملکا » نوشت‌ و با اعلام‌ فرمانروایی‌ خود، نسبت‌ به‌ وی‌ اظهار طاعت‌ و انقیاد کرد. چندی‌ بعد وفات‌ یافت‌ و پسر بزرگش‌ شاپور (= شاهپوهر) به‌ جای‌ او نشست‌. اما اردوان‌ پادشاهی‌ خاندان‌ جدید را بدان‌ سبب‌ که‌ با برادر و مدعی‌ وی‌ بلاش‌ هم‌ مربوط‌ بود به‌ رسمیت‌ نشناخت‌. حتی‌ در نامه‌ای‌ بابک‌ و فرزندانش‌ را یاغی‌ خواند و دشنام‌ سخت‌ داد. شاپور هم‌ با مخالفت‌ اردشیر مواجه‌ شد و اختلاف‌ دو برادر به‌ لشکرکشی‌ منجر گشت‌. اما قبل‌ از تلاقی‌ طرفین،‌ شاپور در فاصله‌ی‌ بین‌ استخر و دارابگرد، در یک‌ کاخ کهنه‌ی‌ عهد هخامنشی‌، به‌ طور مرموزی‌ در زیر آوار مدفون‌ شد و اردشیر که‌ ظاهراً در ماجرادستی‌ داشت‌ بی‌آنکه‌ به‌ اعتراض‌ برادران‌ دیگر توجه‌ کند، خود را به‌ جای‌ او پادشاه‌ خواند (ح‌ 208). اعتراض‌ برادران‌، که‌ به‌ صورت‌ توطئه‌ای‌ به‌ قصد جان‌ اردشیر طرح‌ شد به‌ بهای‌ جان‌ ایشان‌ تمام‌ گشت‌. شورش‌ اهل‌ دارابگرد را هم‌ اردشیر با سرعت‌ و خشونت‌ فرونشاند. از آن‌ پس‌ برای‌ تسخیر پارس‌ و دفع‌ مخالفان‌ ناچار شد در تمام‌ پارس‌ شهر به‌ شهر با پادشاهان‌ کوچک‌ محلی‌ بجنگد. در این‌ جنگها وی‌ کرمان‌ را گرفت‌ و آنجا بر وفق‌ افسانه‌ای‌، با جادویی‌ به‌ نام‌ اَسْتَوْد یا هفتواد (= هفتان‌ بخت‌) جنگید، قلعه‌هایی‌ چند را خراب‌ کرد، شهرهایی‌ چند در اطراف‌ پارس‌ بنا کرد و تقریباً تمام‌ ولایت‌ پارس‌ و سواحل‌ را تسخیر نمود و حتی‌ در حوالی‌ اهواز و اصفهان‌ هم‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌. از این‌ جنگها غنیمت‌ بسیار به‌ چنگ‌ آورد و گنج‌ و سپاه‌ وی‌ افزونی‌ یافت‌. (ح‌ 212).

در بین‌ کسانی‌ که‌ طی‌ این‌ جنگها قلمرو ایشان‌ به‌ وسیله‌ی‌ وی‌ تسخیر شد بلاش‌ پادشاه‌ کرمان‌، که‌ تختگاه‌ او ولاشکرد (= گولاشگرد) پس از آن‌ تبدیل‌ به‌ ویه‌اردشیر (= بردسیر) شد، همچنین‌ نیروفر ، پادشاه‌ خوزیان‌ (= اهواز)، مهرک‌ ، پادشاه‌ جهرم‌ ، شاذ شاپور ، فرمانروای‌ اصفهان‌ ، بندو (= ویندو) پادشاه‌ میشان‌ ، پاکور (= افغور) پادشاه‌ کسْکر (=واسط‌)، و بالاخره‌ سنتروک‌ پادشاه‌ عمان‌ را باید نام‌ برد که‌ با پیروزی‌ بر آنها علاوه‌ بر پارس‌ تقریباً در تمام‌ نواحی‌ مجاور نیز فرمان‌ او نافذ و جاری‌ گشت‌. توسعه‌طلبیهای‌ او که‌ از نظرگاه‌ اردوان‌ غیرمشروع‌ هم‌ بود، موجب‌ ناخرسندی‌ و نگرانی‌ پادشاه‌ اشکانی‌ شد. اردشیر در طی‌ سه‌ جنگ‌ متوالی‌ او را شکست‌ داد و در آخرین‌ جنگ‌ که‌ در محلی‌ به‌ نام‌ دشت‌ هرمزدگان‌ روی‌ داد در نبرد مردامرد او را کشت‌ (224 م‌). در همان‌ معرکه‌ی‌ جنگ‌ هم‌ پیاده‌ شد و سر پادشاه‌ مقتول‌ را لگدکوب‌ کرد و این‌ رفتار کین‌جویانه‌ی‌ او ظاهراً جواب‌ دشنام‌ سختی‌ بود که‌ اردوان‌ به‌ نامه‌ی‌ پدرش‌ بابک‌ داده‌ بود و او را « پرورده‌ی‌ شبانان‌ » خوانده‌ بود. نویسنده‌ی‌ آن‌ نامه‌ هم‌ که‌ دادبنداد نام‌ داشت‌ و دبیر پادشاه‌ اشکانی‌ بود در همین‌ جنگ‌ به‌ دست‌ شاپور، پسر اردشیر، کشته‌ شد. پس از غلبه‌ بر اردوان‌، ارشیر خود را شاه‌ شاهان‌ (= ملکان‌ ملکا) خواند. تصویری‌ که‌ بعدها از این‌ جنگ‌ نهایی‌ او در نقش‌ رستم‌ بر صخره‌ها نقش‌ شد او را در حالی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ سوار بر اسب‌ حلقه‌ی‌ فرمانروایی‌ را از دست‌ اوهرمزد، که‌ او نیز بر اسب‌ سوار است‌، می‌گیرد و این‌ نقش‌ به‌ صورت‌ رمزی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ او پادشاهی‌ خویش‌ را عطیه‌ی‌ ایزدی‌ - و نه‌ میراث‌ نیاکان‌ - تلقی‌ می‌کرد و تصویر اردوان‌ و بلاش‌ که‌ زیرپای‌ اسب‌ اوست‌ پایان‌ یافتن‌ پادشاهی‌ اشکانی‌ را در واقع‌ به‌ مشیت‌ ربانی‌ منسوب‌ می‌دارد. این‌ نقش‌، که‌ نظایر دیگر هم‌ یافت‌، اهمیت‌ خواست‌ ایزدی‌ را در نیل‌ به‌ این‌ پیروزی‌ در نظر او قابل‌ یادآوری‌ و سپاسگزاری‌ نشان‌ می‌دهد. با این‌ همه‌ مشیت‌ ایزدی‌ و غلبه‌ بر پادشاه‌ اشکانی‌ تمام‌ موانعی‌ را که‌ بین‌ اردشیر با تخت‌ شاهنشاهی‌ فاصله‌ می‌افکند بلافاصله‌ از میان‌ برنداشت‌.
با آنکه‌ تیسفون‌ را گرفت‌ و در نزدیک‌ سلوکیه‌ هم‌، که‌ مقاومت‌ شدید کرد، شهری‌ به‌ نام‌ ویه‌ اردشیر ساخت‌، بابل‌ و سورستان‌ را معروض‌ حمله‌ها و تحریکات‌ مخالفان‌ یافت‌. پادشاهان‌ محلی‌ داخلی‌ فلات‌ نیز که‌ با سیاست‌ و تمرکزگرایی‌ وی‌ نیمی‌ از قدرت‌ و اعتبار خود را از دست‌ می‌دادند به‌ آسانی‌ تن‌ به‌ طاعت‌ شورشگری‌ فاتح‌ نمی‌دادند. فرخان‌ ، پادشاه‌ ماد در مقاومت‌ سرسختانه‌ای‌ که‌ در مقابل‌ وی‌ کرد تلفات‌ سنگین‌ به‌ سپاه‌ وی‌ وارد نمود. اعتراض‌ جشنسف‌ (= گُشْنَسْب‌) پادشاه‌ طبرستان‌، حتی‌ با توضیحات‌ « هیربذان‌ هیربذ » پارس‌ رفع‌ نشد. اردشیر ناچار بود سرزمینهای‌ ملوک‌ طوایف‌ را یک‌ یک‌ فتح‌ کند و مخالفت‌ و تردید نجبا و سرکردگان‌ خانواده‌های‌ بزرگ‌ را با اسلحه‌ یا با وعده‌ و رشوه‌ در هم‌ بشکند، و این‌ کمتر از جنگ‌ با اردوان‌ اوقات‌ او را به‌ خود مشغول‌ نمی‌داشت‌. ارته‌وزد پسر اردوان‌ در ماد همچنان‌ دعوی‌ پادشاهی‌ داشت‌ و سکه‌ هایی‌ که‌ تا چند سال‌ بعد (ح‌ 227) از جانب‌ او ضرب‌ می‌شد فعالیت‌ او را برای‌ استرداد تخت‌ و تاج‌ قابل‌ ملاحظه‌ نشان‌ می‌داد. در ارمنستان‌ که‌ خسرو نام‌، خویشاوند و به‌ قولی‌ برادر اردوان‌، در آنجا پادشاه‌ بود خاندان‌ اشک‌ و بعضی‌ نجبای‌ هوادار اشکانیان‌ اتحادیه‌ای‌ قوی‌ بر ضد اردشیر به‌ وجود آورده‌ بودند. در نواحی‌ باختر (= بلخ‌) و پارت‌، کوشانیان‌ که‌ عده‌ای‌ از بستگان‌ اردوان‌ به‌ آنها پناه‌ برده‌ بودند به‌ حمایت‌ از اشکانیان‌ برخاسته‌ بودند و عشایر پرنی‌ و سکایی‌ و تخاری‌ را بر ضد وی‌ تجهیز کرده‌ بودند. پادشاه‌ گرجستان‌ معابر قفقاز را به‌ روی‌ آلانهای‌ مهاجم‌ گشوده‌ بود و آنها باز آذربایجان‌ و شمال‌ بابل‌ را عرضه‌ی‌ تاخت‌ و تاز خویش‌ کرده‌ بودند. از خاندانهای‌ هفت‌گانه‌ ظاهراً فقط‌ خاندان‌ قارن‌ در این‌ جنبش‌ ضد اردشیر شرکت‌ کرده‌ بود، و او نیز بعدها به‌ موکب‌ شاپور، پسر اردشیر، پیوست‌. سایر خاندانها ظاهراً متابعت‌ اردشیر را آسان‌تر از قبول‌ فرمانروایی‌ یک‌ خاندان‌ همانند خویش‌ یافته‌ بودند. اما محرک‌ واقعی‌ مقاومت‌ و مخالفت‌ با اردشیر شخص‌ پادشاه‌ ارمنستان‌ بود که‌ حمله‌های‌ مکرر او به‌ نواحی‌ مجاور بابل‌ استقرار امنیت‌ را برای‌ اردشیر در سایر نواحی‌ هم‌ دشوار می‌ساخت‌. لشکرکشی‌ به‌ ارمنستان‌ (228) برای‌ اردشیر منجر به‌ هیچ‌ پیشرفتی‌ نشد و خسرو مدتی‌ طولانی‌ در مقابل‌ مدعی‌ جدید تخت‌ و تاج‌ ایستاد.

اردشیر که‌ دست‌ نامرئی‌ روم‌ را نیز در این‌ ماجرا آشکار می‌دید، دست‌ زدن‌ به‌ اقدامات‌ سریع‌ را برای‌ در هم‌ شکستن‌ این‌ اتحادیه‌ی‌ مخالفان‌ لازم‌ دید. برای‌ خاتمه‌ دادن‌ به‌ تحریکات‌ بی‌پایان‌ خسرو، یک‌ رقیب‌ او را که‌ او نیز از خاندان‌ اشکانی‌ (= پهلوونی‌) بود به‌ وعده‌ی‌ منصب‌ و مقام‌ به‌ قتل‌ او واداشت‌. قاتل‌ که‌ آناک‌ نام‌ داشت‌ خسرو را به‌ خدعه‌ هلاک‌ کرد اما خودش‌ هم‌ گرفتار و کشته‌ شد. وی‌ پدر گریگور لوسانوویچ‌ (= گریگور نوربخش‌) بود که‌ چندی‌ بعد در زمان‌ تیرداد، پسر خسرو، تمام‌ ارمنستان‌ به‌ وسیله‌ی‌ او مسیحی‌ شد و او با این‌ کار، در نزد قوم‌ خویش‌ گناه‌ عظیم‌ پدر خود را جبران‌ کرد. با رهایی‌ از تحریکات‌ ارمنستان‌ و در دنبال‌ حل‌ قسمتی‌ از مشکلهای‌ داخلی‌، اردشیر قدرت‌ خود را در داخل‌ کشور به‌ قدر کافی‌ برای‌ اقدام‌ به‌ جنگ‌ آزمایی‌ با روم‌ استوار یافت‌. پس‌، سپاه‌ وی‌ نواحی‌ شمال‌ بین‌النهرین‌ را تسخیر کرد و نصیبین‌ را به‌ محاصره‌ انداخت‌. سواره‌ نظام‌ او سوریه‌ و کاپادوکیه‌ را تهدید کرد و هر چند شهر هتره‌ در مقابل‌ وی‌ مقاومت‌ سخت‌ کرد، تاخت‌ و تاز وی‌ در آن‌ سوی‌ فرات‌ برای‌ روم‌ مایه‌ی‌ نگرانی‌ گشت‌. امپراتور الکساندر سه‌ وروس‌ که‌ با مادرش‌ در آن‌ هنگام‌ به‌ انطاکیه‌ آمده‌ بود، با تجهیز چندین‌ سپاه‌ به‌ بین‌النهرین‌ تاخت‌ (231). اما قبل‌ از اقدام‌ به‌ جنگ‌، سعی‌ کرد با مذاکره‌ اختلاف‌ خود را با پادشاه‌ جدید ایران‌ حل‌ کند. با آنکه‌ پیشنهاد مذاکره‌ از جانب‌ اردشیر رد شد، و امپراتور هم‌ بدون‌ هیچ‌ جنگی‌ عقب‌نشینی‌ کرد، روم‌ امپراتور خود را به‌ عنوان‌ فاتح‌ تجلیل‌ کرد (232). این‌ نکته‌ که‌ در روایات‌ طبری‌ و مآخذ همانند آن‌ هم‌ هیچ‌ به‌ جنگهای‌ اردشیر با روم‌ اشارت‌ نرفته‌ است‌ ناشی‌ از همین‌ معنی‌ باید باشد.
به‌ هر حال‌ در دنبال‌ رویارویی‌ با روم‌ و رهایی‌ از تحریکات‌ ارمنستان‌، اردشیر اوقات‌ خود را صرف‌ تسخیر و تأمین‌ نواحی‌ شرقی‌ مرده‌ریگ‌ اشکانیان‌ ساخت‌. برای‌ آنکه‌ مرزهای‌ کشور خود را، آن‌ گونه‌ که‌ در جواب‌ پیشنهاد مذاکره‌، به‌ رومیها گفته‌ بود، به‌ حدود مرزهای‌ ایران‌ قبل‌ از اسکندر برساند، تسخیر مجدد این‌ نواحی‌ دورافتاده‌ی‌ شرقی‌ برایش‌ ضرورت‌ داشت‌. فتح‌ سکستان‌ و فتح‌ گرگان‌ در طی‌ این‌ لشکرکشیها در حقیقت‌ ناظر به‌ خلع‌ ید از بقایای‌ شاهزادگان‌ اشکانی‌ و حکام‌ وابسته‌ به‌ خاندان‌ اردوان‌ و بلاش‌ در این‌ نواحی‌ بود. در حدود مرو هم‌ مخالفان‌ را قلع‌ و قمع‌ کرد. سرهای‌ عده‌ای‌ از کشتگان‌ آن‌ نواحی‌ را که‌ به‌ احتمال‌ قوی‌ باید از سرکردگان‌ سکایی‌ یا اشکانی‌ بوده‌ باشند به‌ آتشکده‌ی‌ آناهید که‌ وی‌ همه‌ چیز پادشاهی‌ خود را مدیون‌ عنایات‌ ایزد معبود آن‌ می‌دانست‌ فرستاد، و بدین‌ گونه‌ ایزد آب‌ را از خون‌ کشتگان‌ خویش‌ سیراب‌ کرد. هر چند در بازگشت‌ از این‌ سفرهای‌ جنگی‌ فرستادگانی‌ از جانب‌ پادشاهان‌ کوشان‌ و مکران‌ و نواحی‌ توران‌ (= بلوچستان‌) برای‌ اظهار انقیاد در پارس‌ به‌ دربار او آمدند، فتح‌ تمام‌ این‌ نواحی‌ برای‌ وی‌ میسر نشد. با آنکه‌ چندی‌ پس از بازگشت‌ از شرق‌ دوباره‌ به‌ تهدید روم‌ پرداخت‌ و حتی‌ نصیبین‌ و حران‌ را هم‌ گرفت‌ (237)، هنوز در داخل‌ کشور وحدت‌ مورد نظرش‌ تحقق‌ نیافته‌ بود، و لااقل‌ معدودی‌ از ملوک‌ طوایف‌ موضع‌ مستقل‌ خود را همچنان‌ حفظ‌ کرده‌ بودند. از جمله‌ در کرمان‌ یک‌ پادشاه‌ محلی‌ به‌ نام‌ قابوس‌ ( کابوس‌ )؛ در سرزمین‌ حیره‌ یک‌ شیخ‌ عرب‌ به‌ نام‌ عمروبن‌ عدی‌ ، و در طبرستان‌ یک‌ شاهزاده‌ی‌ محلی‌ به‌ نام‌ چشنسف‌ شاه‌ همچنان‌ از اینکه‌ به‌ پادشاه‌ جدید اظهار طاعت‌ نمایند خودداری‌ کردند، و قسمتی‌ از نواحی‌ شرقی‌ همچنان‌ در دست‌ طوایف‌ یوئه‌ چی‌ - تخاری‌ باقی‌ مانده‌ بود (238). اما اردشیر در دنبال‌ آن‌ همه‌ جنگهای‌ پر جنب‌ و جوش‌ اکنون‌ دیگر خسته‌ بود. پادشاهیش‌ پس از اردوان‌ (224) هنوز چهارده‌ سال‌ بیشتر طول‌ نکشیده‌ بود اما او تمام‌ این‌ مدت‌ را در جنگ‌ گذرانیده‌ بود. از وقتی‌ در پارس‌ بر ضد گوچهر اعلام‌ طغیان‌ کرده‌ بود تا این‌ ایام‌ حدود چهل‌ سال‌ در جنگ‌ و در خطر زیسته‌ بود. خستگی‌ قبل‌ از پیری‌ به‌ سراغش‌ آمده‌ بود و او را به‌ کناره‌گیری‌ و آرامش‌طلبی‌ می‌خواند. بالاخره‌ پسرش‌ شاپور را که‌ از عهد جنگ‌ اردوان‌ در کنار او شمشیر زده‌ بود و در سالهای‌ اخیر هم‌ در اداره‌ی‌ امور با او شریک‌ بود، به‌ جای‌ خویش‌ بر تخت‌ نشاند (240) و خود روزهای‌ آخر را به‌ آرامش‌ گذراند.

شاه‌؛ تجسم‌ وحدت‌ دین‌ و حکومت‌
13-2- امپراتور گردیانوس‌ (سوم‌) که‌ برای‌ استرداد نصیبین‌ و حران‌ عزیمت‌ بین‌النهرین‌ کرد، وقتی‌ که‌ به‌ مرزهای‌ ایران‌ رسید خود را با سپاه‌ یک‌ پادشاه‌ جدید مواجه‌ یافت‌. اردشیر که‌ چندی‌ بعد در عزلت‌ و انزوایی‌ آرام‌ درگذشت‌ (241) هنوز زنده‌ بود اما پادشاهی‌ در دست‌ شاپور بود که‌ به‌ احترام‌ حیات‌ پدر هنوز تاجگذاری‌ نکرده‌ بود. اگر روایت‌ مسعودی‌ که‌ می‌گوید اردشیر در پایان عمر در آتشکده‌ای‌ عزلت‌ گزید و به‌ عبادت‌ پرداخت‌ درست‌ باشد، این‌ اقدام‌ شاید تا حدی‌ هم‌ به‌ خاطر تحکیم‌ پیوندی‌ بوده‌ باشد که‌ پادشاه‌ خاندان‌ ساسان‌ می‌خواست‌ با آن‌، دین‌ و دولت‌ را در شخص‌ شاه‌ «توأمان‌» کند. تصور علاقه‌ به‌ زهد و عزلت‌ که‌ یک‌ نمونه‌ی‌ آن‌ هم‌ در روایت‌ مشکوک‌ - یا در واقع‌ مجعول‌ - تمایل‌ موقتی‌ او به‌ مسیحیت‌ انعکاس‌ دارد، با خلق‌ و سرشت‌ شخص‌ او و با روح‌ تعلیم‌ آیین‌ پدرانش‌ که‌ آیین‌ زرتشت‌ بود توافق‌ ندارد - هر چند در نامه‌ی‌ تنسر (توسر) هم‌ نشانه‌هایی‌ از وجود آن‌ در عصر وی‌ هست‌.
اردشیر با پیروزی‌ بر اشکانیان‌ دولت‌ جدیدی‌ را در ایران‌ به‌ وجود آورد که‌ آیین‌ تازه‌، قانون‌ تازه‌، و طرز اداره‌ی‌ تازه‌ای‌ را به‌ همراه‌ داشت‌. پیوند دولت‌ با دین‌ اکثریت‌ پیروان‌ آیین‌ زرتشت‌ را، که‌ در آن‌ ایام‌ در پارس‌ و ماد و حتی‌ در قسمتی‌ از نواحی‌ شرقی‌ نفوس‌ بسیاری‌ را تشکیل‌ می‌داد، به‌ خاندان‌ او علاقه‌مند کرد. از همان‌ اول‌ که‌ اعلام‌ پادشاهی‌ کرد و موبدان‌ موبدی‌ به‌ نام‌ فاهر (به‌ قولی‌ ماهان‌ ) برای‌ پارس‌ تعیین‌ نمود، پیرمردی‌ را که‌ تنسر (= توسر) نام‌ داشت‌ و آموزگار‌ وی‌ بود، مشاور و مبلغ‌ خویش‌ ساخت‌، همچنین‌ هیربدی‌ را که‌ از خاندان‌ ساسان‌ بود و ابرسام‌ (= اپورسام‌، پورسام‌) نام‌ داشت‌ حاجب‌ و مشاور خویش‌ ( وزرگ‌ فرمه‌دار ) کرد. بدین‌ گونه‌ پادشاهی‌ خود را از همان‌ آغاز با حمایت‌ و ارشاد کسانی‌ که‌ اهل‌ دین‌ و دانش‌ بودند مربوط‌ ساخت‌. این‌ ابرسام‌ که‌ در مدت‌ غیبت‌ او، گاه‌ به‌ عنوان‌ ارگبد، تختگاه‌ او را نگه‌ می‌داشت‌ و گاه‌ از جانب‌ او در ولایت‌ تازه‌ تسخیر شده‌ حکومت‌ می‌کرد، مشاور روحانی‌ او نیز بود. چنان‌ که‌ تنسر ، روحانی‌ دیگر نیز که‌ در قلمرو او متصدی‌ مناصب‌ روحانی‌ شد، در دفاع‌ از شیوه‌ی‌ پادشاهی‌ و آرای‌ او نامه‌ای‌ در جواب‌ اعتراضات‌ به‌ گشنسف‌ شاه‌، پادشاه‌ پتشخوارگر (پدشخوارگر) و طبرستان‌، نوشت‌ که‌ اگر هم‌ نسخه‌ی‌ فارسی‌ موجود آن‌ در طی‌ ادوار بعد، از بعضی‌ تصرفهای‌ عمدی‌ مصون‌ نبوده‌ باشد، صحت‌ اصل‌ آن‌ محل‌ تردید به‌ نظر نمی‌رسد، و علاقه‌ی‌ پادشاه‌ را به‌ اتحاد دین‌ و دولت‌ نقشه‌ای‌ جدی‌ نشان‌ می‌دهد. اینکه‌ در بعضی‌ روایات‌ مأخوذ از منابع‌ پهلوی‌ گفته‌اند که‌ او هرگز در جنگهای‌ خویش‌ شکست‌ نخورد و درفش‌ او هرگز سرنگون‌ نشد البته‌ مبالغه‌آمیز است‌. مع‌هذا اینکه‌ او به‌ جمع‌ و تدوین‌ نوشته‌های‌ دینی‌ مزدیسنان‌ رغبت‌ یافته‌ باشد و دستگاه‌ بازرسی‌ منظمی‌ برای‌ نظارت‌ بر اعمال‌ کارگزاران‌ خویش‌ به‌ وجود آورده‌ باشد، امری‌ است‌ که‌ ایجاد یک‌ پادشاهی‌ استوار تازه‌ بر روی‌ ویرانه‌های‌ یک‌ پادشاهی‌ ساقط‌ شده‌ آن‌ را الزام‌ می‌کند. و اگر این‌ قول‌ هم‌ که‌ گفته‌اند در ایجاد تاریخ‌ و تنظیم‌ تاریخ‌ گذاری‌ نیز اهتمام‌ خاص‌ کرد درست‌ باشد، باید اهتمام‌ در کوتاه‌ نشان‌ دادن‌ عمدی‌ مدت‌ فرمانروایی‌ اشکانیان‌، که‌ مسعودی‌ به‌ ساسانیان‌ منسوب‌ می‌کند، مربوط‌ به‌ همین‌ اقدام‌ و ناظر به‌ تطبیق‌ بین‌ روی‌ کار آمدن‌ خویش‌ با پیشگوییهای‌ سنتی‌ در آیین‌ زرتشت‌ بوده‌ باشد. تفاوت‌ عمده‌ای‌ که‌ دولت‌ او را از دولت‌ پارت‌ متمایز کرد، وحدت‌ و تمرکز آن‌ بود که‌ از آغاز قیام‌ اردشیر هدف‌ عمده‌ی‌ وی‌ به‌ شمار می‌آمد: ایجاد وحدت‌ پادشاهی‌ و خاتمه‌دادن‌ به‌ رسم‌ ملوک‌ طوایفی‌ که‌ نزد او میراث‌ «دش‌ خوتائیه‌» اسکندر بود.

شاپور پسر اردشیر - انتقام‌ فتوحات‌ اسکندر
13-3 شاپور که‌ هنگام‌ جلوس‌ چهل‌ ساله‌ بود، تا وقتی‌ که‌ اردشیر حیات‌ داشت‌ به‌ احترام‌ او تاج‌گذاری‌ نکرد؛ پس از آن‌ هم‌ یک‌ چند توالی‌ حوادث‌ به‌ او فرصت‌ برای‌ این‌ کار نداد، فقط‌ مدتها بعد، ظاهراً پس از اولین‌ جنگ‌ با روم‌، فرصت‌ اجرای‌ این‌ مراسم‌ را پیدا کرد (ح‌ 244). با آنکه‌ او به‌ قدر پدرش‌ در جنگها فاتح‌ نبود، باز پادشاهی‌ سی‌ و یک‌ ساله‌اش‌ یک‌ دوره‌ی‌ اقتدار طولانی‌ در تاریخ‌ سلسله‌ی‌ نوبنیاد محسوب‌ شد و به‌ همین‌ سبب‌ در قسمتی‌ از خاطره‌ی‌ آن‌، مثل‌ مورد پدرش‌، روایت‌ تاریخ‌ با افسانه‌ها در آمیخت‌ - یا رنگ‌ افسانه‌ گرفت‌. از آن‌ جمله‌ در این‌ روایات‌ گفته‌اند مادر شاپور دختر اردوان‌ آخرین‌ پادشاه‌ اشکانی‌ بود و وقتی‌ که‌ اردشیر از این‌ قصه‌ آگاه‌ شد، به‌ قتل‌ او که‌ فرزندی‌ هم‌ در شکم‌ داشت‌ فرمان‌ داد. همین‌ نکته‌ و علاقه‌ی‌ ابرسام‌ به‌ حفظ‌ جان‌ کودک‌ شاهانه‌ سبب‌ گشت‌ که‌ کودک‌ یک‌ چند در خارج‌ از دربار و دور از دیدار پدر زیست‌، و بالاخره‌ طی‌ ماجرایی‌ افسانه‌وار مورد قبول‌ پدر گشت‌؛ اما واقعیتهای‌ تاریخ‌ با این‌ روایت‌ توافق‌ ندارد، چنان‌ که‌ شواهد دیگر نشان‌ می‌دهد که‌ شاپور در جنگ‌ هرمزدگان‌ در کنار پدر می‌جنگید، لاجرم‌ نواده‌ی‌ اردوان‌ مقتول‌ نبود. در مورد جنگی‌ هم‌ که‌ در ماجرای‌ محاصره‌ی‌ شهر هتره‌ در بین‌النهرین‌ در جنوب‌ محل‌ نینوا روی‌ داد و منجر به‌ فتح‌ نهایی‌ آن‌ شهر شد روایات‌ می‌گوید پادشاه‌ آنجا از اعراب‌ قضاعه‌ بود و ضیزن‌ نام‌ داشت‌ و او را ساطرون‌ (سطرون‌ = ساطرپ‌؟) می‌خواندند. شهر در مقابل‌ سپاه‌ ایران‌ به‌ مقاومت‌ ایستاد چنان‌ که‌ پیش‌ از آن‌ هم‌ بارها در برابر سپاه‌ روم‌ ایستادگی‌ کرده‌ بود، اما دختر ساطرون‌، که‌ نضیره‌ (یا مالکه‌) نام‌ داشت‌ و در آن‌ ایام‌ به‌ خارج‌ شهر آمده‌ بود، شیفته‌ی‌ شاپور شد و با وعده‌ی‌ وصلی‌ که‌ از وی‌ یافت‌، دروازه‌ی‌ شهر را به‌ روی‌ سپاه‌ ایران‌ گشود. دنباله‌ی‌ روایت‌ حاکی‌ از آن‌ است‌ که‌ شاپور از کین او ترسید و عهدشکنی‌ را که‌ او با پدر کرد کیفر سخت‌ داد، اما عین‌ روایت‌ با تفاوت‌ در نام‌ اشخاص‌ در روایت‌ دیگر در باب‌ شاپور دوم‌ (ذوالاکتاف‌) نقل‌ شده‌ است‌؛ به‌ علاوه‌، نظیر آن‌ در مورد نانیس‌ ، دختر کرزوس‌ لیدیه‌، و تحویل‌ ساردیس‌ به‌ دشمن‌ نیز نقل‌ است‌. سایر اجزای‌ روایت‌ نیز در قصه‌های‌ عامیانه‌ی‌ اقوام‌ مختلف‌ تکرار شده‌ است‌ و این‌ جمله‌، نشان‌ می‌دهد که‌ شکل‌ روایت‌ اصل‌ تاریخی‌ ندارد و چیزی‌ جز یک‌ قصه‌ی‌ سرگردان‌ نیست‌ هر چند ماجرای‌ محاصره‌ و فتح‌ شهر به‌ وسیله‌ی‌ شاپور یا پدرش‌ اردشیر واقعیت‌ دارد و قصه‌ نیست‌.

نقشهای‌ برجسته‌ای‌ که‌ همراه‌ با کتیبه‌های‌ شاپور بر صخره‌های‌ اطراف‌ کازرون‌ و دیگر شهرهای‌ پارس‌ از این‌ دومین‌ پادشاه‌ خاندان‌ ساسانیان‌ باقی‌ است‌ او را مردی‌ خوش‌ بالا با صورت‌ مطبوع‌ و سیمای‌ موقر نشان‌ می‌دهد که‌ غرور شاهانه‌ در تمام‌ حرکات‌ و حالات‌ او به‌ نحو بارزی‌ به‌ چشم‌ می‌خورد و دیدار او را تا حدی‌ نادلپذیر جلوه‌ می‌دهد. در بین‌ روایات‌ دیگر، آنچه‌ که‌ منبع‌ رومی‌ راجع‌ به‌ رفتار او با اُذَینَه‌ پادشاه‌ تَدْمُرْ (پالمیر در جنوب‌ صحرای‌ شام‌) نقل‌ می‌کند، این‌ سیمای‌ شاهانه‌ی‌ او را که‌ در نقشهای‌ سکه‌هایش‌ نیز پیداست‌ برجسته‌تر می‌سازد. بر وفق‌ این‌ روایت‌، وقتی‌ که‌ شاپور در جنگی‌ که‌ منجر به‌ اسارت‌ والریان‌ امپراتور روم‌ شد در آن‌ سوی‌ فرات‌ می‌تاخت‌، این اذینه (پادشاه عرب) درصدد جلب‌ دوستی‌ او برآمد و هدایای‌ بسیار با نفایس‌ نادر که‌ باریک‌ قطار شتر می‌شد با نامه‌ای‌ دوستانه‌ به‌ نزد وی‌ فرستاد و از سابقه‌ی‌ دوستی‌ که‌ همواره‌ نسبت‌ به‌ خاندان‌ وی‌ داشت‌ در آن‌ نامه‌ یاد کرد، اما شاپور که‌ در لحن‌ نامه‌ی‌ او بویی‌ از خودبینی‌ یافت‌ یا آن‌ را چنان‌ که‌ باید متواضعانه‌ ندید، برآشفت‌ و نامه‌ را از هم‌ بدرید و گفت‌ این‌ اذینه‌ کیست‌ و از کدام‌ سرزمین‌ است‌ که‌ با خداوندگار خویش‌ چنین‌ گستاخ‌وار سخن‌ می‌گوید؟ آن‌گاه‌ فرمان‌ داد تا هدایای‌ او را به‌ فرات‌ ریزند و خود او را دست‌ بسته‌ به‌ پیشگاه‌ آرند. این‌ جبروت‌ شاهانه‌ که‌ خشم‌ و کینه‌ی‌ عربی‌ را در وجود اذینه‌ برانگیخت‌ و بازگشت‌ از این‌ سفر پیروزمندانه‌ را برای‌ شاپور مایه‌ی‌ اهانت‌ و حتی‌ شکست‌ به‌ دست‌ این‌ شیخ‌ عرب‌ ساخت‌ و او را دست‌ نشانده‌ی‌ متحد روم‌ کرد، در سیمای‌ مغرور و موقر شاپور به‌ چشم‌ می‌خورد. نقشهایی‌ هم‌ که‌ والریانوس‌ (والریان‌) امپراتور اسیر، را در پیش‌ پای‌ او افتاده‌ نشان‌ می‌دهد، تصویری‌ از همین‌ غرور فوق‌العاده‌ی‌ اوست‌ که‌ حاکی‌ از عظمت‌ اخلاقی‌ نیست‌؛ و هر چند آنچه‌ درباره‌ی‌ بد رفتاری‌ او با امپراتور اسیر در روایات‌ مأخوذ از رومیان‌ نقل‌ است‌، بیشتر به‌ وسیله‌ی‌ دشمنان‌ مسیحی‌ این‌ امپراتور مشرک‌ روایت‌ شده‌ است‌ و برای‌ مورخ‌ چندان‌ اعتبار ندارد، تصویر وضع‌ التماس‌آمیز مرد اسیر در پیش‌ پای‌ اسب‌ شاه‌ هم‌ چندان‌ حاکی‌ از نجابت‌ شاهانه‌ی‌ سوار فاتح‌ به‌ نظر نمی‌آید.

شاپور این‌ مایه‌ غرور و جبروت‌ خویش‌ را هم‌ مثل‌ دلاوری‌ و جنگجویی‌ و پایداری‌ خویش‌ از پدرش‌ اردشیر میراث‌ یافته‌ بود. وی‌ که‌ در طی‌ چهارده‌ سال‌ پادشاهی‌ پدر در کنار او جنگیده‌ بود، و در تمام‌ سالهای‌ اخیر هم‌ شریک‌ یا جانشین‌ او بود، از همان‌ آغاز پادشاهی‌ به پایان رساندن‌ کارهایی‌ را که‌ در دوران‌ فعالیت‌ پدرش‌ ناتمام‌ مانده‌ بود به‌ عهده‌ داشت‌. سیاست‌ تعرضی‌ پدر را نیز در ایجاد وحدت‌ و تمرکز در تمام‌ کشور ادامه‌ داد. در غرب‌ با روم‌ و در شرق‌ با کوشان‌ کشمکشهایی‌ را که‌ ادامه‌ی‌ آنها می‌بایست‌ قلمرو وی‌ را به‌ آنچه‌ در دوره‌ی‌ پیش‌ از عهد مقدونی‌ بود برساند، به‌ جد تمام‌ تعقیب‌ کرد. کوشان‌ در آن‌ ایام‌ دوران‌ شکوفایی‌ خود را پشت‌ سرگذاشته‌ بود اما ثروتی‌ که‌ از بازرگانی‌ شرق‌ و غرب‌ اندوخته‌ بود آن‌ را برای‌ قلمرو شاپور خطری‌ مجسم‌ می‌کرد. حمایتی‌ هم‌ که‌ کوشان‌ از آغاز نهضت‌ اردشیر از خاندان‌ اشکانیان‌ و از جنبشهای‌ ضد اردشیر در ارمنستان‌ می‌کرد آن‌ کشور را در نظر شاپور به‌ صورت‌ یک‌ متحد بالقوه‌ی‌ روم‌ تصویر می‌نمود. اما خود روم‌ که‌ هنوز در ارمنستان‌ و بین‌النهرین‌ از تحریک‌ و توطئه‌ بر ضد ایران‌ نمی‌آسود، در این‌ ایام‌ در نوعی‌ هرج‌ و مرج‌ نظامی‌ و سیاسی‌ غوطه‌ می‌خورد. هرج‌ و مرج‌ چنان‌ بود که‌ در مدت‌ پادشاهی‌ سی‌ و یک‌ ساله‌ی‌ شاپور بیش‌ از سی‌ تن‌ در آنجا به‌ عنوان‌ فرمانروا بر مسند نشستند. غالب‌ این‌ فرمانروایان‌ هم‌ به‌ وسیله‌ی‌ سربازان‌ خویش‌ به‌ پادشاهی‌ انتخاب‌ می‌شدند و چند صباح‌ بعد نیز به‌ دست‌ آنها بر کنار یا کشته‌ می‌شدند. ادامه‌ی‌ این‌ وضع‌ به‌ شاپور فرصت‌ داد تا جنگ‌ تعرضی‌ به‌ قلمرو روم‌ را ادامه‌ دهد. در این‌ جنگها یک‌ امپراتور در حال‌ عقب‌نشینی‌ از مرزهای‌ وی‌ کشته‌ شد، پادشاهی‌ دیگر برای‌ بازگشت‌ به‌ کشور خود ناچار به‌ پرداخت‌ فدیه‌ و باج‌ به‌ وی‌ شد و یک‌ امپراتور هم‌ به‌ اسارت‌ وی‌ افتاد و تا پایان‌ عمر در اسارتش‌ باقی‌ ماند.
شاپور که‌ در ادامه‌ی‌ سیاست‌ تعرضی‌ پدر در بین‌النهرین‌ و سوریه‌ به‌ تاخت‌ و تاز در اراضی‌ روم‌ پرداخته‌ بود، در همان‌ آغاز جلوس‌، نصیبین‌ و حَرّانْ را گرفته‌ بود، و سپاه‌ او در آن‌ سوی‌ فرات‌ تا انطاکیه‌ی‌ سوریه‌ پیش‌ رفته‌ بود. در این‌ هنگام‌ گردیانوس‌، امپراتور جوان‌ که‌ داعیه‌ی‌ کسب‌ قدرت‌ در روم‌ او را به‌ مقابله‌ با این‌ تهدیدها واداشته‌ بود، همراه‌ پدر زن‌ خویش‌ تیمه‌ سیوس‌ که‌ سرداری‌ جنگ‌ آزموده‌ بود لشکری‌ گران‌ به‌ دفع‌ وی‌ تجهیز کرد. گردیانوس‌ انطاکیه‌ را از تعرض‌ سپاه‌ ایران‌ خلاص‌ کرد، نصیبین‌ و حران‌ را باز پس‌ گرفت‌ و درفش‌ روم‌ را تا سواحل‌ دجله‌ پیش‌ برد. اما در این‌ میان‌ پدر زنش‌ تیمه‌ سیوس‌ ناگهان‌ بیمار شد و درگذشت‌. در سپاهش‌ هم‌ اختلافات‌ در گرفت‌ و ناچار به‌ عقب‌نشینی‌ شد و در شورشی‌ که‌ ظاهراً فیلیپ‌، فرمانده‌ جدید سپاهش‌، بر ضد او به‌ راه‌ انداخت،‌ کشته‌ شد (244) و نقشه‌های‌ او در غلبه‌ بر بابل‌ عقیم‌ ماند. جانشین‌ او فیلیپ‌، معروف‌ به‌ عرب‌، که‌ سردار سپاهش‌ هم‌ شده‌ بود و از جانب‌ سربازان‌ به‌ پادشاهی‌ انتخاب‌ شده‌ بود برای‌ تحکیم‌ پادشاهی‌ متزلزل‌ خود بازگشت‌ به‌ روم‌ را ضروری‌ یافت‌ و به‌ همین‌ سبب‌ مذاکره‌ با شاپور را لازم‌ دید. امپراتور جدید، چنان‌ که‌ شاپور در کتیبه‌ی‌ خود در کعبه‌ی‌ زرتشت‌ یاد می‌کند، نزد وی‌ آمد، پانصد هزار دینار فدیه‌ داد و با پرداخت‌ مبلغی‌ غرامت‌ با پادشاه‌ پارس‌ پیمان‌ متارکه‌ای‌ منعقد کرد که‌ برای‌ ایران‌ متضمن‌ منفعت‌ بود و برای‌ روم‌ همچنان‌ که‌ بعضی‌ مورخان‌ از روی‌ انصاف‌ خاطرنشان‌ کرده‌اند تا حدی‌ که‌ مقتضای‌ احوال‌ اجازه‌ می‌داد متضمن‌ وهن‌ نمی‌شد.
این‌ متارکه‌ تقریباً تا چهارده‌ سال‌ از هر دو جانب‌ رعایت‌ شد. در ایران‌ به‌ شاپور فرصت‌ داد تا وحدت‌ و تمرکز را در تمام‌ کشور برقرار سازد و کسانی‌ را که‌ در مدت‌ درگیریهای‌ او با روم‌ داعیه‌ی‌ طغیان‌ و استقلال‌ یافته‌ بودند به‌ انقیاد وادارد. در واقع‌ اقوام‌ ولایات‌ ساحل‌ خزر از آغاز پادشاهی‌ او سر به‌ طغیان‌ برآورده‌ بودند. از وقایعنامه‌ی‌ اربلا چنان‌ برمی‌آید که‌ شاپور در اولین‌ سال‌ پادشاهی‌ - در واقع‌ پس از تاجگذاری‌ - با طوایف‌ خوارزمی‌، مردم‌ ماد در نواحی‌ جبل‌ ، وایف‌ گیل‌ و دیلم‌ و گرگان‌ جنگید و آنها را به‌ اظهار طاعت‌ وادار کرد. از کتاب‌ پهلوی‌ شهرستانهای‌ ایران‌ ، نیز چنان‌ مستفاد می‌شود که‌ وی‌ در خراسان‌ با فرمانروایی‌ به‌ نام‌ پهله‌زاگ‌ جنگید و در آنجا شهر نوشاپور (نیشاپور) را بنیاد نهاد. در همین‌ سالها ارمنستان‌ هم‌ کوششی‌ برای‌ اعاده‌ی‌ استقلال‌ از دست‌ رفته‌ کرد (253) اما سپاه‌ شاپور در دفع‌ این‌ اقدام‌ با چنان‌ قاطعیت‌ و سرعتی‌ عمل‌ کرد که‌ تا چندین‌ سال‌ پس از مرگ‌ او نیز تیرداد، پسر خسرو و مدعی‌ تاج‌ و تخت‌ ارمنستان‌، برای‌ تجربه‌ی‌ تازه‌ای‌ در این‌ زمینه‌ جرئت‌ نیافت‌. گرجستان‌ نیز که‌ در گذشته‌ متحد روم‌ و ارمنستان‌ بود در این‌ ایام‌ به‌ وسیله‌ی‌ شاپور مغلوب‌ شد، و آن‌گونه‌ که‌ از وقایعنامه‌های‌ گرجی‌ برمی‌آید، پسری‌ از آن‌ وی‌ به‌ نام‌ مهران‌ بنیان‌گذار سلسله‌ی‌ خسروی‌ در گرجستان‌ شد و بعدها آیین‌ عیسی‌ گرفت‌. غلبه‌ بر گرجستان‌ و ارمنستان‌ و رفع‌ هرگونه‌ دغدغه‌ از جانب‌ آن‌ نواحی‌، شاپور را به‌ تعرض‌ در سوریه‌ هم‌ تحریک‌ کرد. وی‌ در سوریه‌ تا پای‌ دیوار انطاکیه‌ پیش‌ راند و در کاپادوکیه‌ نیز تاخت‌ و تاز کرد. پسر وی‌ هرمزد در آن‌ نواحی‌ شهر طوانه‌ و قیصریه‌ را گرفت‌ و غنایم‌ بسیار از خزاین‌ حکام‌ این‌ نواحی‌ به‌ دست‌ آورد. در این‌ هنگام‌ والریان‌، امپراتور شصت‌ ساله‌، تصمیم‌ به‌ جنگ‌ گرفت‌. وی‌ سپاه‌ شاپور را از حوالی‌ انطاکیه‌ باز پس‌ راند (259) و به‌ خاطر همین‌ مختصر پیروزی‌ به‌ عنوان‌ فاتح‌ پارت‌ و منجی‌ شرق‌ سکه‌ زد. ولی‌ قسمتی‌ از سپاه‌ وی‌ در راه‌ دچار بیماریهای‌ واگیر شد، در نواحی‌ ادسا هم‌ بخشی‌ دیگر از سپاه‌ گرفتار بیماری‌ گشت‌ و در حرکت‌ به‌ شرق‌ در بین‌ آنها تردید و تزلزل‌ پیش‌ آمد. امپراتور خواستار مذاکره‌ و پرداخت‌ غرامت‌ شد. در مذاکره‌ای‌ رویاروی‌ که‌ طرفین‌ در باب‌ آن‌ توافق‌ کردند ظاهراً برخوردی‌ خصمانه‌ روی‌ داد و والریان‌ با عده‌ی‌ کثیری‌ از سپاهیان‌ خویش‌ به‌ اسارت‌ افتاد (260). این‌ بار گویی‌ چیزی‌ از جنایت‌ کاراکان امپراتور روم،‌ به‌ وسیله‌ی‌ شاپور تلافی‌ شد.





ادامه دارد...



برداشت از نوشتارهای امرداد، تنها با نام بردن از تارنمای امرداد و نشانی اینترنتی آن شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد یا شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد رواست.
« واپسین ویرایش: 25 نوامبر 2008 گاه 12:23:18 ازسوی Pasha »

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
پاسخ : تاریخ و پیدایش ایران - 06 - ساسانیان
« پاسخ #1 : 01 اكتبر 2008 گاه 15:28:00 »
شاپور: شاه‌ ایران‌ و انیران‌

13-4- این‌ پیروزی‌ برای‌ شاپور اوج‌ افتخاری‌ را که‌ به دنبال‌ آن‌ بود تأمین‌ کرد. از این‌رو وی‌ نقش‌ برجسته‌ی‌ آن‌ را بر صخره‌های‌ پارس‌ همه‌ جا در دل‌ کوهها تصویر کرد. هر چند در بازگشت‌ از این‌ سفر جنگی‌ سپاه‌ وی‌ از جانب‌ اذینه‌، پادشاه‌ تدمر که‌ طالب‌ فرصتی‌ بود تا انتقام‌ اهانتی‌ را که‌ فاتح‌ پارسی‌ در حق‌ او کرده‌ بود بکشد، مورد تعرض‌ واقع‌ شد و قسمتی‌ از غنایم‌ را با خسارات‌ و تلفات‌ قابل‌ ملاحظه‌ از دست‌ داد، اما پیروزی‌ بر امپراتور برای‌ شاه‌ بیش‌ از آن‌ افتخارآمیز بود که‌ شکست‌ یک‌ دسته‌ سپاه‌ وی‌ از یک‌ شیخ‌ عرب‌ از اهمیت‌ آن‌ بکاهد. والریان‌ ظاهراً تا پایان‌ عمر در اسارت‌ شاپور ماند و پسرش‌، گالیه‌ نوس‌ ، هم‌ که‌ در روم‌ جای‌ او را گرفت‌ چندان‌ کوششی‌ برای‌ آزادی‌ پدر یا تلافی‌ شکست‌ روم‌ به‌ جا نیاورد. شاپور والریان‌ را با تعدادی‌ از رومیان‌ در شهر نوساخته‌ی‌ خویش‌ جندی‌شاپور- واقع‌ بین‌ شوش‌ و شوشتر و ظاهراً در محل‌ خرابه‌های‌ شاه‌آباد کنونی‌ - سکونت‌ داد و در بنای‌ سد کارون‌، در شوشتر، مهندسان‌ رومی‌ را به‌ کار گرفت‌: سد قیصر . تعدادی‌ دیگر از رومیان‌ را در پارس‌ و در پارت‌ جای‌ داد. با آنکه‌ در دنبال‌ ماجرای‌ والریان‌ رابطه‌ی‌ ایران‌ و روم‌ در نوعی‌ فترت‌، که‌ نه‌ جنگ‌ بود و نه‌ صلح‌، واقع‌ شد، شاپور خود را از دغدغه‌ی‌ تعرض‌ و تحریک‌ روم‌ آزاد یافت‌ و در داخل‌ به‌ کار آبادانی‌، و در خارج‌ به‌ بسط‌ قلمرو خویش‌ در نواحی‌ شرقی‌ کشور پرداخت‌. وی‌ در نواحی‌ شمال‌شرقی‌، چنان‌ که‌ خودش‌ در یک‌ کتیبه‌ی‌ طولانی‌ - در دیوار آتشگاه‌ نقش‌ رستم‌ - یاد می‌کند، نه‌ فقط‌ پیشاور بلکه‌ باختر و قسمتی‌ از سغد را نیز گرفت‌. در نواحی‌ شمال‌ غربی‌ هم‌، چنان‌ که‌ از کتیبه‌ هایش‌ برمی‌آید، قلمرو او غیر از گرجستان‌ و ارمنستان‌ شامل‌ نواحی‌ آلبانی‌ هم‌ می‌شد. اینکه‌ وی‌ خود را پادشاه‌ ایران‌ وانیران‌ می‌خواند ناظر به‌ وسعت‌ دامنه‌ی‌ فتوحاتش‌ در خارج‌ از فلات‌ بود- چیزی‌ که‌ پدرش‌ اردشیر هم‌ به‌ آن‌ اندیشیده‌ بود، اما به‌ تحقق‌ دادنش‌ کامیاب‌ نشده‌ بود.

تبدیل‌ قلمرو پادشاهی‌ پارس‌ که‌ اردشیر بانی‌ آن‌ بود به‌ یک‌ پادشاهی‌ وسیع‌، که‌ دامنه‌ی‌ آن‌ را از بین‌النهرین‌ تا ماوراءالنهر و از سغد و گرجستان‌ تا سند و پیشاور رسانده‌ بود، یک‌ تفاوت‌ دیگر را بین‌ او و پدرش‌ الزام‌ کرد: گرایش‌ به‌ تسامح‌ نسبی‌ در عقاید. بدون‌ این‌ تسامح‌ حکومت‌ کردن‌ بر یک‌ پادشاهی‌ بزرگ‌ - که‌ به‌ قول‌ خودش‌ شامل‌ ایران‌ و انیران‌ می‌شد - غیرممکن‌ بود. البته‌ خود او، مثل‌ پدر ظاهراً همچنان‌ در آیین‌ مزدیسنان‌ ثابت‌ و راسخ‌ باقی‌ ماند اما در معامله‌ با پیروان‌ ادیان‌ دیگر، آن‌ گونه‌ که‌ موبدان‌ انتظار داشتند سختگیری‌ نشان‌ نداد. قلمرو او در بابل‌ و ماد شامل‌ عده‌ای‌ قابل‌ ملاحظه‌ از قوم‌ یهود؛ در گرجستان‌ و ارمنستان‌ شامل‌ تعدادی‌ فزاینده‌ از قوم‌ مسیحی‌؛ درکوشان‌ و باختر شامل‌ عده‌ای‌ بودایی‌؛ و در سرزمینهای‌ سند و کابل‌ شامل‌ پیروان‌ آیین‌ هندو بود، و او البته‌ نمی‌توانست‌ با سعی‌ در تحمیل‌ آیین‌ مزدیسنان‌ همه‌ی‌ آنها را با حکومت‌ خود دائم‌ در حال‌ خصومت‌ باطنی‌ نگه‌ دارد. از وقایعنامه‌ی‌ الیسئوس‌ ارمنی‌ برمی‌آید که‌ او، بر وفق‌ روایات‌ جاری‌ در افواه‌، مغان‌ و رؤسای‌ آنها را از ادامه‌ی‌ تعقیب‌ مسیحیان‌ بازداشته‌ بود و حتی‌ گفته‌ بود مغان‌، مانویان‌، یهود، مسیحیان‌ و تمام‌ پیروان‌ ادیان‌ می‌بایست‌ در قلمرو وی‌ از هرگونه‌ آزار در امان‌ باشند و در آنچه‌ به‌ آیین‌ ایشان‌ مربوط‌ است‌ در ایمنی‌ و صلح‌ به‌ سر برند. به‌ الزام‌ همین‌ تسامح‌ یا به‌ خاطر ایجاد رابطه‌ای‌ بین‌ پیروان‌ این‌ ادیان‌ بود که‌ وی‌ یک‌ چند آیین‌ التقاطی‌ مانی‌ را تا حدی‌ ترویج‌ هم‌ کرد. درست‌ است‌ که‌ مانی‌ در هنگام‌ جلوس‌ او، در واقع‌ قبل‌ از آنکه‌ قلمرو او به‌ صورت‌ پادشاهی‌ وسیع‌ درآید، به‌ حضور او راه‌ یافت‌، اما او از همان‌ آغاز، ضرورت‌ یک‌ سیاست‌ مبنی‌ بر تسامح‌ را، که‌ نزد او لازمه‌ی‌ سیاست‌ پدرش‌ مبنی‌ بر رساندن‌ مرزهای‌ ایران‌ به‌ دوران‌ قبل‌ از اسکندر به‌ نظر می‌رسید، درک‌ کرده‌ بود. با وجود غرور و جبروت‌ فوق‌العاده‌ که‌ در رفتار و گفتار خویش‌ نشان‌ می‌داد، هوش‌ و کنجکاوی‌ فوق‌العاده‌ هم‌ داشت‌ و این‌ معنی‌ او را به‌ آگهی‌ از عقاید و اندیشه‌ها علاقه‌مند می‌کرد. در گفت‌ و شنود با یک‌ فرستاده‌ی‌ روم‌ که‌ برای‌ مذاکره‌ پیش‌ او آمده‌ بود این‌ کنجکاوی‌ را به‌ نحو جالبی‌ نشان‌ داده‌ بود. دعوت‌ مانی‌ را هم‌ با همین‌ کنجکاوی‌ و بی‌هیچ‌ تلخی‌ تلقی‌ کرد (ح‌ 243). برادرانش‌ مهرشاه‌ فرمانروای‌ میسان‌ و فیروز کوشانشاه‌ که‌ فرمانروای‌ ولایت‌ پارت‌ و باختر بودند، از مانی‌ در نزد وی‌ به‌ نیکی‌ و با اعتقاد یاد کرده‌ بودند. شاپور نیز، با آنکه‌ در آیین‌ پدران‌ خویش‌ تزلزلی‌ یافت‌. ظاهراً به‌ ملاحظات‌ سیاسی‌ دعوت‌ جدید را با نظر مساعد نگریست‌ و به‌ مانی‌ اجازه‌ داد در قلمرو وی‌ به‌ نشر تعلیم‌ خویش‌ بپردازد.

تعالیم‌ مانی‌

13-5- تعلیم‌ مانی‌ که‌ تلفیقی‌ از مذاهب‌ گنوسی‌ با آیینهای‌ هندی‌ و ایرانی‌ بود اعتقاد به‌ ثنویت‌ را شامل‌ روح‌ و جسم‌ و ضرورت‌ سعی‌ در نجات‌ روح‌ می‌کرد. خود وی‌ در کودکی‌ در محیط‌ دینی‌ صابئین‌ مغتسله‌ بزرگ‌ شده‌ بود و اولین‌ وحی‌ خود را نیز در سنین‌ کودکی‌ دریافته‌ بود. تسامح‌ شاپور در مورد پیروان‌ ادیان‌ قلمرو خویش‌، و مخصوصاً حمایت‌ او از مانی‌ هر چند متضمن‌ قبول‌ تعلیم‌ او نبود، ناخرسندیهایی‌ در بین‌ طبقات‌ مغان‌ که‌ آن‌ را مخالف‌ رسم‌ و راه‌ پدرش‌ تلقی‌ می‌کردند پدید آورد. شاپور توجه‌ خاصی‌ به‌ نشر آیین‌ زرتشت‌ هم‌ نشان‌ داد و اقدام‌ او در جمع‌آوری‌ بعضی‌ اجزای‌ اوستا تا حدی‌ نیز به‌ قصد دلجویی‌ از مغان‌ پارس‌ بود. به‌ هر حال‌ پادشاهی‌ وسیع‌ او به‌ چیزی‌ از این‌ تسامح‌ که‌ نزد پدرش‌ اردشیر معمول‌ نبود نیاز داشت‌. عصر او در عین‌ حال‌ دوران‌ سازندگی‌ بود و او برای‌ آبادانی‌ کشور از مهارت‌ و هنر رومیهای‌ اسیر هم‌، مثل‌ سایر اتباع‌ انیران‌، استفاده‌ کرد.

پس از شاپور - مرگ‌ مانی‌

13-6- پس از وی‌ (271 م‌). پسرش‌ هرمزد به‌ پادشاهی‌ رسید و او سیاست‌ پدر را در تسامح‌ نسبت‌ به‌ ادیان‌ و در محدود کردن‌ قدرت‌ نجبا و موبدان‌ ادامه‌ داد. حتی‌ مانی‌ را که‌ در پایان عهد شاپور برای‌ اجتناب‌ از مخالفت‌ و تحریک‌ موبدان‌، خویشتن‌ را از بابل‌ دور نگه‌ داشته‌ بود به‌ درگاه‌ خویش‌ پذیرفت‌ و وی‌ را در کاخ خود واقع‌ در دستگرد پناه‌ داد و در تبلیغ‌ آیین‌ خود آزاد گذاشت‌. اما پادشاهی‌ او یک‌ سالی‌ بیشتر دوام‌ نیافت‌ و ظاهراً بزرگان‌ بهانه‌ای‌ برای‌ کنار گذاشتنش‌ پیدا کردند یا خود به‌ مرگ‌ طبیعی‌ مرد. برادرش‌ بهرام‌ (ورهران‌) اول‌ جای‌ او را گرفت‌ و او در دست‌ موبدان‌ و نجبا بازیچه‌ای‌ بی‌اراده‌ بود. کرتیر موبد ، که‌ دشمن‌ مانی‌ و مخالف‌ شدید سیاست‌ تسامح‌ در نزد هرمزد و شاپور بود، بر احوال‌ وی‌ تسلط‌ داشت‌ و شاه‌ به‌ اصرار او مانی‌ را تسلیم‌ مخالفان‌ کرد. مانی‌ در محکمه‌ی‌ موبدان‌ و با حضور شاه‌ محاکمه‌ شد و به‌ قتل‌ رسید. به‌ احتمال‌ قوی‌ ارتباط‌ او با فرمانروایان‌ کوشان‌ و نواحی‌ شرقی‌ هم‌ که‌ مانی‌ دوستانی‌ در بین‌ آنها داشت‌ یک‌ عامل‌ سیاسی‌ در توقیف‌ و قتل‌ او بود (ح‌ 276).
به‌ هر حال‌ رفتار بهرام‌ با مانی‌ خدعه‌آمیز، ظالمانه‌ و خلاف‌ مروت‌ بود. اینکه‌ در روایات‌ رسمی‌ بازمانده‌ از منابع‌ عهد ساسانیان‌ - مثل‌ طبری‌ - او را فرمانروایی‌ معتدل‌ خوانده‌اند در واقع‌ دیدگاه‌ کسانی‌ را بیان‌ می‌کند که‌ تسلیم‌ او را در مقابل‌ موبد کرتیر و نجبای‌ پارس‌ در خور تحسین‌ یافته‌اند. اما محرک‌ او در این‌ تسلیم‌ ضعف‌ و عجز بود که‌ در جنگ‌ و سیاست‌ هم‌ آن‌ را نشان‌ داد. از جمله‌ ملکه‌ی‌ زنوبیا ، بیوه‌ی‌ اذینه‌ پادشاه‌ پالمیر برای‌ رهایی‌ از تهدید روم‌ از وی‌ یاری‌ خواست‌ و بهرام‌ ناسنجیده‌ به‌ این‌ درخواست‌ جواب‌ مساعد داد اما نیرویی‌ اندک‌ به‌ کمک‌ او فرستاد. از این‌رو هم‌ زنوبیا، که‌ متحد او بود به‌ دست‌ روم‌ افتاد و هم‌ اورلیان‌ امپراتور روم‌ از مداخله‌ی‌ ایران‌ رنجید. دلجویی‌ ناشیانه‌ی‌ بهرام‌ هم‌ که‌ با ارسال‌ هدایای‌ گرانبها همراه‌ بود ضعف‌ پادشاه‌ پارس‌ را بر ملا کرد. امپراتور، طوایف‌ قفقاز را تشویق‌ به‌ هجوم‌ به‌ ایران‌ کرد، خودش‌ هم‌ با سپاهی‌ گران‌ به‌ این‌ سرزمین‌ عزیمت‌ نمود اما در بین‌ راه‌ کشته‌ شد و بهرام‌ از تهدید رست‌ (275). چندی‌ بعد هم‌ بهرام‌ در گذشت‌ (276) و پس از او پسرش‌ بهرام‌ به‌ پادشاهی‌ نشست‌: بهرام‌ دوم‌.


تئوکراسی‌ دوران‌ بهرام‌ دوم‌

13-7- در زمان‌ بهرام‌ دوم‌ کرتیر موبد، قدرت‌ و نفوذ بسیار به‌ دست‌ آورد و ظاهراً در کارهای‌ شخصی‌ پادشاه‌ هم‌ مداخله‌ و نفوذ داشت‌. بهرام‌ این‌ موبد متعصب‌ را نجات‌ دهنده‌ی‌ روان‌ ( بُخت‌ روان‌ ) خویش‌ خواند، از بزرگان‌ دربار کرد، و دست‌ او را در قلع‌ و قمع‌ مانویان‌ و حتی‌ پیروان‌ ادیان‌ دیگر نیز بازگذاشت‌. حمایت‌ کرتیر اکثر نجبا را که‌ نیز به‌ نحوی‌ با کرتیر کنار آمده‌ بودند به‌ اظهار انقیاد نسبت‌ به‌ شاه‌ واداشت‌. از این‌رو بهرام‌ دوم‌ بر خلاف‌ پدر و عم‌ خود پادشاهی‌ بالنسبه‌ طولانی‌ - شانزده‌ سال‌ - یافت‌. اما کسانی‌ از بزرگان‌ که‌ از مداخله‌ی‌ کرتیر و دستگاه‌ موبدان‌ موبد در امور پادشاهی‌ ناخشنود بودند، ادامه‌ی‌ این‌ پادشاهی‌ را مایه‌ی‌ وهن‌ می‌شمردند. برادرش‌ هرمزدسکانشاه‌ توانست‌ عناصر ناراضی‌ را با خود یار کند و به‌ کمک‌ عده‌ای‌ از مردم‌ سکایی‌ و کوشان‌ و حتی‌ طوایف‌ گیل‌ بر ضد وی‌ سر به‌ طغیان‌ بردارد، و عمویش‌ نرسی‌ هم‌ که‌ در گذشته‌ فرمانروای‌ ارمنستان‌ بود و از زمان‌ پدر وی‌ داعیه‌ی‌ پادشاهی‌ داشت‌ تدریجاً کسانی‌ از نجبا را که‌ مخالف‌ دخالتهای‌ کرتیر در امور پادشاهی‌ بودند گرد خود جمع‌ آورد. بهرام‌ شورش‌ سکستان‌ را فرونشاند و پسر خود بهرام‌ - بهرام‌ سوم‌ - را در آنجا سکانشاه‌ کرد. اما از جانب‌ بین‌النهرین‌ مواجه‌ با حمله‌ی‌ کاروس‌ ، امپراتور روم‌، شد که‌ تا نزدیک‌ تیسفون‌ را عرضه‌ی‌ تاخت‌ و تاز ساخت‌. بهرام‌ دچار مشکل‌ شد اما مرگ‌ - یا شاید قتل‌ - ناگهانی‌ کاروس‌ او را از این‌ مخمصه‌ نجات‌ داد (284). چندی‌ بعد با ورود شاهزاده‌ تیرداد - پسر و ولیعهد خسرو پادشاه‌ مقتول‌ - به‌ ارمنستان‌ در آن‌ سرزمین‌ شورش‌ سختی‌ بر ضد سلطه‌ی‌ ایران‌ در گرفت‌ (286) و امپراتور روم‌ هم‌ آن‌ را تقویت‌ کرد. بهرام‌ از عهده‌ی‌ دفع‌ شورش‌ برنیامد. ارمنستان‌ به‌ حمایت‌ دیوکلسیان‌ پس از نزدیک‌ نیم‌ قرن‌ از ایران‌ جدا شد (288) و تیرداد در قسمتی‌ از ماد آذربایجان‌ هم‌ بنای‌ تاخت‌ و تاز گذاشت‌. در این‌ بین‌ بهرام‌ دوم‌ ناگهان‌ درگذشت‌ (292) و کشور را در آشوب‌ و اختلاف‌ رها کرد. پس از او پسرش‌ بهرام‌ سوم‌ - بهرام‌ سکانشاه‌ - به‌ پادشاهی‌ نشست‌ اما پادشاهی‌ چهارماهه‌ی‌ او مخالفانی‌ را که‌ از حکومت‌ پدرش‌ ناراضی‌ بودند قانع‌ نکرد.

نرسی‌ ، پادشاه‌ سابق‌ ارمنستان‌ که‌ با ضرب‌ سکه‌ و اعلام‌ پادشاهی‌ او را از تخت‌ پادشاهی‌ کنار زد، پسر شاپور اول‌ بود و چیزی‌ از قدرت‌ و ثبات‌ و تدبیر پدر را به‌ ارث‌ برده‌ بود. وقتی‌ موکب‌ او از نواحی‌ ارمنستان‌ و از راه‌ گنزک‌ آذربایجان‌ به‌ جانب‌ تیسفون‌ آمد، عده‌ی‌ زیادی‌ از نجبا و کسانی‌ که‌ سیاست‌ پادشاهان‌ دست‌ نشانده‌ی‌ آتشگاه‌ را موجب‌ هتک‌ حیثیت‌ حکومت‌ می‌شمردند، در محلی‌ واقع‌ در شمال‌ قصر شیرین‌ کنونی‌، نزدیک‌ سلیمانیه‌ در مرز خاک‌ عراق‌ از وی‌ استقبالی‌ شاهانه‌ کردند که‌ خاطره‌ی‌ این‌ استقبال‌ و ماجرای‌ تاجگذاری‌ خود را در این‌ محل‌ در کتیبه‌ای‌ نقش‌ و ثبت‌ کرد، کتیبه‌ی‌ پایکولی‌ (پایقلی‌) را در اینجا یادگار آغاز پادشاهی‌ تازه‌ای‌ کرد که‌ با آن‌، ایران‌ پس از بیست‌ سال‌ هرج‌ و مرج‌ دوباره‌ خود را برای‌ ادامه‌ی‌ سیاست‌ شاپور و تسامح‌ و تمرکزی‌ که‌ در پادشاهی‌، یکدیگر را الزام‌ می‌کنند آماده‌ یافت‌.

پادشاهی‌ نرسی‌ به‌ تئوکراسی‌ منحط‌ کرتیر و شرکای‌ او خاتمه‌ داد اما نجبا را محدود نکرد. در جنگ‌ روم‌ هم‌ توفیقی‌ که‌ انتظار می‌رفت‌ عاید ایران‌ نساخت‌. با این‌ حال‌ استقرار آن‌ برای‌ کسانی‌ که‌ توسعه‌ی‌ نفوذ آتشگاه‌ را با کراهیت‌ تلقی‌ می‌کردند موجب‌ تأمین‌ تسامح‌ نسبی‌ شد. نرسی‌ تیرداد را که‌ دست‌ نشانده‌ی‌ روم‌ بود از سیستان‌ بیرون‌ راند با گالریوس‌ سردار روم‌ هم‌ چند جنگ‌ کرد و یک‌ بار شکست‌ سختی‌ به‌ او وارد کرد (296) اما سال‌ بعد در ارمنستان‌ از وی‌ شکست‌ خورد. خود وی‌ در جنگ‌ مجروح‌ شد، بنه‌اش‌ به‌ غارت‌ رفت‌ و زنش‌ ارسانه‌ با عده‌ای‌ از اهل‌ حرمش‌ به‌ اسارت‌ افتاد. برای‌ استرداد حرم‌ ناچار به‌ مذاکره‌ شد و توافق‌ نهایی‌ جهت‌ این‌ مقصود که‌ منجر به‌ امضای‌ قراردادی‌ به‌ نام‌ عهدنامه‌ی‌ نصیبین‌ گشت‌ برای‌ وی‌ به‌ بهای‌ گرانی‌ تمام‌ شد. بر وفق‌ این‌ عهدنامه‌ دجله‌ مرز ایران‌ و روم‌ اعلام‌ شد، تیرداد به‌ ارمنستان‌ بازگشت‌ و ایران‌ از حق‌ مداخله‌ در امور ارمنستان‌ و گرجستان‌ دست‌ کشید. چون‌ قرارداد، منافع‌ روم‌ را به‌ قدر کافی‌ تأمین‌ می‌کرد تا چهل‌ سال‌ بعد همچنان‌ از جانب‌ رومیها معتبر باقی‌ ماند. نرسی‌ مدت‌ زیادی‌ پس از انعقاد این‌ عهدنامه‌ (297) در مسند نماند. سه‌ چهار سالی‌ بعد، از سطنت‌ کناره‌ گرفت‌ (301). تاج‌ و تخت‌ را هم‌ به‌ پسرش‌ هرمزد - هرمزد دوم‌ - واگذاشت‌ و خود چندی‌ بعد، از شدت‌ تأثر درگذشت‌ (302).

هرمزد دوم‌ (309-301) که‌ به‌ عدالت‌ و نیکخواهی‌ موصوف‌ بود در عین‌ حال‌ تندخوی‌ و سختگیر بود اما به‌ الزام‌ ضرورت‌ خشم‌ خود را مهار می‌کرد و با نجبا به‌ نحوی‌ کنار می‌آمد. با این‌ حال‌ چون‌ در اجرای‌ عدالت‌، اقویا را بر ضعفا ترجیح‌ نمی‌داد نجبا را از خود ناراضی‌ ساخت‌. وی‌ در نواحی‌ سیستان‌ و کوشان‌ درگیریهایی‌ پیدا کرد و با ضعف‌ و فترتی‌ که‌ در کارها می‌دید از عهده‌ی‌ مقابله‌ با آنها برنیامد. ناچار از در صلح‌ درآمد و با تزویج‌ یک‌ شاهدخت‌ کوشانی‌ - دختر کابلشاه‌ آنها را به‌ حفظ‌ و رعایت‌ صلح‌ واداشت‌. خود او در برخورد با اعراب‌ صحرا یا ضمن‌ شکار کشته‌ شد (309). هرمزد از زن‌ اولش‌ که‌ ملکه‌ بود سه‌ پسر داشت‌، اولین‌ آنها آذرنرسی‌ به‌ جای‌ او نشست‌ اما با نجبا کنار نیامد و کشته‌ شد. از دو پسر دیگرش‌ هم‌ یکی‌ را کور کردند و دیگری‌ را به‌ زندان‌ افکندند. آن‌گاه‌ پادشاهی‌ را به‌ پسری‌ دیگر - شاپور نام‌ - که‌ هرمزد از زن‌ دیگر خویش‌ داشت‌ و هنوز در شکم‌ مادر بود یا تازه‌ به‌ دنیا آمده‌ بود، دادند. نیابت‌ پادشاهی‌ هم‌ به‌ مادر کودک‌ داده‌ شد که‌ البته‌ فقط‌ تشریفات‌ بود و در تمام‌ مدت‌ خردسالی‌ شاپور پادشاهی‌ واقعی‌ در دست‌ «بزرگان‌» ماند. در این‌ مدت‌ قدرت‌ نجبا توسعه‌ یافت‌ و حیثیت‌ پادشاهی‌ کاستی‌ گرفت‌. اما شاپور هم‌، برخلاف‌ انتظار بزرگان‌ وقتی‌ به‌ سن‌ رشد رسید دیگر تحت‌ نفوذ آنها نماند خود را از سلطه‌ی‌ قوم‌ رهانید و با عزم‌ و تدبیر فوق‌العاده‌ای‌ که‌ داشت‌ خود را احیا کننده‌ی‌ پادشاهی‌ در حال‌ زوال‌ ساسانیان‌ نشان‌ داد.

در فاصله‌ی‌ بین‌ این‌ دو شاپور، تقریباً جز در دوره‌ی‌ بالنسبه‌ کوتاه‌ فرمانروایی‌ نرسی‌ ضعف‌ پادشاهان‌ موجب‌ چیرگی‌ نجبا و اعیان‌ (وزیران‌، بزرگان‌) و مخصوصاً مداخله‌ی‌ روحانیان‌ (موبدان‌ و هیربدان‌) در امور مربوط‌ به‌ پادشاهی‌ شد و کرتیر موبد که‌ در عهد شاپور اول‌ هیربد ساده‌ای‌ بود در مدت‌ پادشاهی‌ اخلاف‌ او با عنوان‌ موبدان‌ موبد در امور حکومت‌ نفوذ فوق‌العاده‌ پیدا کرد و دین‌ و دولت‌ را که‌ بنیان‌گذار سلسله‌ی‌ ساسانی‌ آنها را در وجود شخص‌ پادشاه‌ توأمان‌ می‌خواست‌ در خود موبدان‌ موبد عصر - شخص‌ خود - به‌ هم‌ پیوند داد؛ و بدین‌گونه‌ به‌ عنوان‌ یک‌ فرمانروای‌ نامرئی‌ و بی‌تخت‌ و تاج‌ اما قاهر و سختگیر دولت‌ را تابع‌ دین‌ ساخت‌. از چهار طبقه‌ی‌ اجتماعی‌ از هم‌ متمایز عصر که‌ شامل‌ روحانیان‌ ( آتوربانان‌ )، نظامیان‌ ( ارتشتاران‌ )، صاحبان‌ مناصب‌ اداری ( دبیران )  و کشاورزان‌ و صنعتگران‌ (ستریوشان‌ - هوتخشان‌) می‌شد، کسانی‌ از نجبا و اعیان‌ که‌ در امور دولت‌ تدبیر و حرف‌ آنها نافذ بود، از بین‌ گزیدگان‌ سه‌ طبقه‌ی‌ اول‌ برمی‌خاستند و به‌ تعبیر مورخان‌ عصر اول‌ اسلامی، ‌ عظماء و اشراف (بزرگان) خوانده‌ می‌شدند. این‌ بزرگان‌ غیر از مهریاران‌ ولایات‌ و مرزبانان‌ ایالات‌، شامل‌ سرکردگان‌ خاندانهای‌ بزرگ‌ و صاحبان‌ مناصب‌ عالی‌ نظامی‌ و اداری‌ کشور و همچنین‌ مالکان‌ و باغ‌داران‌ اراضی‌ و املاک‌ عمده‌ی‌ مملکت‌ نیز می‌شد، که‌ در بسیاری‌ موارد مناصب‌ موروثی‌ بود یا لامحاله‌ طی‌ چندین‌ نسل‌ در خاندان‌ آنها ادامه‌ می‌یافت‌. در حقیقت‌ با آنکه‌ رسوم‌ ملوک‌ طوایفی‌ عهد اشکانیان‌ در دوره‌ی‌ اردشیر و شاپور منسوخ‌ اعلام‌ شد، بقایایی‌ از آن‌ در ترتیب‌ توارث‌ اِقطاعات‌ و مناصب‌ تشریفاتی‌ همچنان‌ محفوظ‌ ماند. مع‌هذا عالی‌ترین‌ منصب‌ اداری‌ که‌ مقام‌ وزیر بزرگ‌ بود و عنوان‌ هزاربد ( هزارپت‌ ) و بزرگ‌ فرماندار داشت‌ به‌ اراده‌ و انتخاب‌ پادشاه‌ وابسته‌ بود. چنان‌ که‌ منصب‌ « ایرانْ اسپاهبَد » هم‌ که‌ نظارت‌ بر امور جنگ‌ و رفع‌ نیازهای‌ سپاه‌ بود، به‌ وسیله‌ی‌ پادشاه‌ به‌ کسانی‌ از سرداران‌ که‌ مورد اعتماد وی‌ بودند واگذار می‌شد و البته‌ موروثی‌ نبود. مرزبانان‌ ایالات‌ و حکام‌ ولایات‌ بزرگ‌ نیز که‌ غالباً از شاهزادگان‌ و منسوبان‌ خاندان‌ پادشاهی‌ بودند در بسیاری‌ موارد عنوان‌ شاه‌ را هم‌ بر نام‌ محل‌ فرمانروایی‌ خویش‌ می‌افزودند و احیاناً تاج‌ نیز بر سر می‌نهادند. کرمانشاه‌، کوشانشاه‌، سکانشاه‌، گیلانشاه‌، ارمنانشاه‌، و میشانشاه‌، از این‌گونه‌ بودند و غالباً از بین‌ برادران‌، فرزندان‌ یا اعمام‌ و برادرزادگان‌ پادشاه‌ انتخاب‌ می‌شدند.

با آنکه‌ آیین‌ زرتشت‌ دیانت‌ رسمی‌ کشور و کیش‌ خاندان‌ پادشاهی‌ بود، آیین‌ عیسی‌، آیین‌ یهود، و آیین‌ بودا هم‌ در نقاط‌ مختلف‌ کشور پیروان‌ داشت‌ و مغان‌ و موبدان‌ جز به‌ ندرت‌، و آن‌ نیز غالباً وقتی‌ سیاستهای‌ روحانی‌ یا منازعات‌ محلی‌ آن‌ را اجتناب‌ناپذیر می‌ساخت‌، معارض‌ و مزاحم‌ آنها نمی‌شدند. آتشگاه‌ همه‌ جا از دیه‌ و ناحیه‌ تا شهر و ولایت‌ تحت‌ نظر هیربدان‌ و موبدان‌ مراسم‌ نیایش‌ را تعلیم‌ و رهبری‌ می‌کرد. در ولایات‌، آتشگاههای‌ بزرگ‌ و کهن‌ نیز وجود داشت‌ که‌ غالباً هر یک‌ نزد طبقه‌ای‌ از طبقات‌ چهارگانه‌ با تقدیس‌ و تکریم‌ بیشتری‌ نگریسته‌ می‌شد. از این‌ جمله‌، آذر فرنبغ‌ آتش‌ روحانیان‌؛ آذر و هرام‌ آتش‌ جنگجویان‌؛ آذر گشنسب‌ آتش‌ خاندان‌ پادشاهی‌؛ و آذر برزین‌ آتش‌ کشاورزان‌ بود. به‌ علاوه‌ پادشاهان‌ هر یک‌ آتشی‌ نیز خاص‌ خود داشتند که‌ مقارن‌ جلوس‌ آنها افروخته‌ می‌شد و در سکه‌ هایشان‌ نیز علامت‌ آن‌ نقش‌ می‌گشت‌. قدرت‌ و اعتبار پادشاهان‌ از همین‌ هنگام‌ جلوس‌ در طرز برخورد آنها با بزرگان‌ معلوم‌ می‌شد و پایه‌ی‌ عقل‌ و تدبیر ایشان‌ از گفتار (خطبه‌)هایی‌ که‌ دربار یا خاص‌ در روز تاجگذاری‌ به‌ بیان‌ می‌آوردند پدیدار می‌گشت‌. به‌ علاوه‌، جنگ‌ و شکار، که‌ همیشه‌ تعدادی‌ از بزرگان‌ را ملازم‌ موکب‌ می‌ساخت‌، وسیله‌ای‌ بود که‌ میزان‌ قدرت‌ و کفایت‌ پادشاهان‌ را در نزد این‌ بزرگان‌ در معرض‌ امتحان‌ قرار می‌داد. اینکه‌ فتوحات‌ جنگی‌ حتی‌ در برخوردهای‌ بی‌اهمیت‌ هم‌ گهگاه‌ بر دل‌ صخره‌ها همراه‌ با کتیبه‌ها نقش‌ می‌شد و اینکه‌ صحنه‌های‌ شکار و تیراندازی‌ آنها بر دیوار ایوانها و حتی‌ بر متن‌ و حاشیه‌ی‌ ظروف‌ و پارچه‌ نقش‌ می‌گردید، مبنی‌ بر آن‌ بود که‌ همگان‌، خاصه‌ بزرگان‌، همواره‌ در آنها به‌ چشم‌ پادشاهان‌ لایق‌ بنگرند و چنان‌ که‌ باید از آنها حساب‌ ببرند. هرگونه‌ ضعفی‌ که‌ در این‌ امور از پادشاهان‌ مشهود می‌افتاد آنها را از انظار می‌انداخت‌ و معروض‌ اهانت‌، توطئه‌ و حتی‌ خلع‌ یا قتل‌ می‌ساخت‌.

13-8- جامعه‌ی‌ ایرانی‌ در این‌ سه‌ دوره‌ بر سه‌ عامل‌ عمده‌ استوار بود: پادشاهی‌ فردی‌، قدرت‌ بزرگان‌، و سلطه‌ی‌ آتشگاه‌. در دوران‌ فرمانروایی‌ اردشیر و شاپور، عامل‌ نخست‌ همواره‌ بر دو عامل‌ دیگر غالب‌ بود. لیکن‌ در سالهای‌ فترت‌ پس از شاپور دو عامل‌ دیگر، با هم‌ یا هر یک‌ جدا، عامل‌ نخست‌ را تحت‌ نفوذ داشت‌. تاریخ‌ ساسانیان‌ در این‌ دوره‌ و در ادوار بعد نیز در تنازع‌ و اتحاد بین‌ این‌ عوامل‌ تصویر می‌شد. نفوذ آتشگاه‌ با آنکه‌ در تیسفون‌ و بابل‌ به‌ اندازه‌ی‌ پارس‌ و ماد محسوس‌ نبود، غالباً قدرت‌ پادشاه‌ و سلطه‌ی‌ حکام‌ محلی‌ را محدود می‌کرد و کرتیر موبد از همین‌ طریق‌ در شئون‌ حکومت‌ به‌ تدریج‌ قدرت‌ فوق‌العاده‌ یافت‌. وی‌ که‌ لحن‌ پادشاهانه‌ی‌ کتیبه‌ هایش‌ در کعبه‌ی‌ زرتشت‌، سرمشهد، نقش‌ رستم‌ و نقش‌ رجب‌، قدرت‌ ویرانگر روزافزون‌ او را در طی‌ این‌ سالهای‌ ضعف‌ و فترت‌ مایه‌ی‌ وحشت‌ و نفرت‌ خواستاران‌ آزادی‌ وجدان‌ می‌ساخت‌، وجودش‌ تجسم‌ غلبه‌ی‌ تعصب‌ بر تسامح‌ بود و فقط‌ روی‌ کار آمدن‌ نرسی‌ که‌ مرگ‌ وی‌ ظاهراً در پایان عهد او اتفاق‌ افتاد - به‌ سلطه‌ی‌ بیش‌ از حد آتشگاه‌ بر دولت‌، که‌ برای‌ اخلاف‌ شاپور و رعایای‌ آنها همه‌ جا شوم‌ و مخرب‌ بود خاتمه‌ داد. از همان‌ روز جلوس‌ نرسی‌ که‌ عمروبن‌ عدی‌ پادشاه‌ حیره‌ "اینای" خلیفه‌ی‌ مانی‌ را به‌ پیشگاه‌ وی‌ معرفی‌ کرد قدرت‌ کرتیر در عقده‌ی‌ افول‌ افتاد. شاپور دوم‌ هم‌ که‌ پس از فترتی‌ طولانی‌ بر مسند نیا و نیاکان‌ خود تکیه‌ زد هشیارتر و محتاط‌تر از آن‌ بود که‌ این‌ قدرت‌ مهیب‌ مخرب‌ را در دست‌ یک‌ خلیفه‌ی‌ کرتیر رها کند - در زمان‌ او ظاهراً از جانب‌ روحانیان‌ زرتشتی‌ هم‌ دیگر با دیده‌ی‌ تأیید نگریسته‌ نمی‌شد. این‌ بار دین‌ و دولت‌ در وجود شخص‌ شاپور توأمان‌ شدند و قدرت‌ «موبد اهورمزد» که‌ اختصاص‌ به‌ کرتیر داشت‌، بین‌ موبدان‌ هم‌ طراز تقسیم‌ شد.




برداشت از نوشتارهای امرداد، تنها با نام بردن از تارنمای امرداد و نشانی اینترنتی آن شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد یا شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد رواست.


ادامه دارد...


« واپسین ویرایش: 04 اكتبر 2008 گاه 10:37:41 ازسوی Pasha »

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
پاسخ : تاریخ و پیدایش ایران - 06 - ساسانیان
« پاسخ #2 : 04 اكتبر 2008 گاه 10:54:03 »


ساسانیان‌؛ فراز برای‌ فرود
روایت‌ استاد زرین‌کوب‌



ساسانیان‌؛ کشمکش‌ با بزرگان‌
14-1 پادشاهی‌ واقعی‌ شاپور دوم‌ از شانزده‌ سالگی‌ وی‌ آغاز شد (حدود 325). سالهایی‌ که‌ قبل‌ از آن‌ بر خاندان‌ ساسانیان‌ گذشت‌ دوران‌ تسلط‌ بزرگان‌ بود که‌ کشمکش‌ دائم‌ آنها نیز قدرت‌ حکومت‌ را متزلزل‌ می‌کرد. البته‌ در کارهای‌ جاری‌ قدرت‌ ارباب‌ مناصب‌ با اختلال‌ مواجه‌ نبود اما در مواردی‌ که‌ حوادث‌ ناگهانی‌ روی‌ می‌داد مقابله‌ با مشکل‌، با تأخیر و مسامحه‌ ممکن‌ می‌شد. این‌ تأخیر و مسامحه‌ در دفع‌ مشکلها به‌ جایی‌ رسید که‌ در آن‌ مدت‌ (325-309) حتی‌ اعراب‌ بادیه‌ نشین را از صحراهای‌ بین‌النهرین‌ و از آن‌ سوی‌ خلیج‌فارس‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ و تاخت‌ و تاز در حریم‌ فرمانروایی‌ ایران‌ وسوسه‌ کرد. در فارس‌ از ری‌ شهر تا اردشیر خوره‌ مورد تاخت‌ و تاز اعراب‌ عبدالقیس‌ و بحرین‌ واقع‌ شد و در نواحی‌ بابل‌ قبایل‌ تغلب‌ و بکربن‌ وایل‌ دست‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ در بین‌ نواحی‌ بی‌دفاع‌ مرزی‌ گشودند.

شاپور اولین‌ بار که‌ خود را برای‌ در دست‌ گرفتن‌ زمام‌ قدرت‌ آماده‌ یافت‌، به‌ تنبیه‌ اعراب‌ پرداخت‌. جلوگیری‌ از تاخت‌ و تاز اعراب‌ نخستین‌ و فوری‌ترین‌ کار شاپور بود. این‌ تاخت‌ و تازها قسمتی‌ از سواحل‌ خلیج‌ فارس‌ و نواحی‌ مجاور بابل‌ و حیره‌ را دچار ناامنی‌ کرده‌ بود اما نام‌ این‌ قبایل‌ تجاوزگر در مآخذ عربی‌ به‌ احتمال‌ قوی‌ باید از روی‌ تاخت‌ و تازهای‌ قوم‌ در پایان‌ عهد ساسانیان‌ ساخته‌ شده‌ باشد. این‌ تجاوزها که‌ در مدت‌ نیابت‌ پادشاهی‌ مادر شاپور و سلطه‌ی‌ بزرگان‌ بر امور پادشاهی‌ بی‌مجازات‌ هم‌ ماند، اگر منجر به‌ ناخرسندی‌ مردم‌ از مجاورت‌ اعراب‌ نمی‌شد و یا در اداره‌ی‌ مملکت‌ و اجرای‌ عدالت‌ اختلالی‌ به‌ وجود نمی‌آورد آن‌ اندازه‌ خشونت‌‌ که‌ شاپور در متوقف‌ کردن‌ آن‌ انجام‌ داد ضرورت‌ پیدا نمی‌کرد. در واقع‌ پادشاه‌ جوان‌ از همان‌ آغاز پادشاهی‌ واقعی‌ خویش‌ در دفع‌ این‌ تجاوزها و تنبیه‌ متجاوزان‌ برخورد قاطعی از خود نشان داد.

وی‌ با لشکری‌ بالنسبه‌ اندک‌ اما زبده‌ و کارآزموده‌ به‌ دفع‌ متجاوزان‌ پرداخت‌. نخست‌ بر سرکسانی‌ از آنها که‌ قسمتهایی‌ از اراضی‌ سواحل‌ خلیج‌فارس‌ را چراگاه‌ دامهای‌ خویش‌ کرده‌ بودند تاخت‌ آورد: بسیاری‌ از آنها را از بین برد، اسیر کرد یا به‌ فرار واداشت‌؛ سپس‌ در آن‌ سوی‌ خلیج‌ به‌ آنها حمله‌ برد: عده‌ی‌ زیادی‌ از آنها را کشت‌ یا تار و مار کرد؛ در نواحی‌ مجاور مرزهای‌ حیره‌ و بابل‌ هم‌ به‌ آنها هجوم‌ برد: احشام‌ و اغنام‌ آنها را گرفت‌، چشمه‌ها و چاههای‌ آب‌ آنها را به‌ خاک‌ انباشت‌، بسیاری‌ از آنها را از بین برد‌ و بسیاری‌ دیگر را به‌ اسارت‌ گرفت‌. شانه‌های‌ اسیران‌ را برای‌ عبرت‌ سایر رهزنان‌ سوراخ‌ کرد، از سوراخ‌ شانه‌هاشان‌ ریسمان‌ گذراند و آنها را با خواری‌ به‌ بندگی‌ و بیگاری‌ گرفت‌. این‌ طرز تنبیه‌ اعراب‌ وی‌ را در نزد ایشان‌ به‌ ذوالاکتاف‌ ملقب‌ ساخت‌ که‌ ایرانیان‌ آن‌ را هوبه‌ سنبا - سوراخ‌ کننده‌ی‌ شانه‌ها  - خواندند.
این‌ پیروزیهای‌ آسان‌ در عین‌ آنکه‌ «بزرگان‌» را از مسامحه‌ای‌ که‌ در دفن‌ فتنه‌ی‌ اعراب‌ کرده‌ بودند منفعل‌ و پشیمان‌ کرد، به‌ شاپور فرصت‌ داد تا به‌ تدریج‌ دستهای‌ ناتوان‌ آنها را از کارها کوتاه‌ دارد و زمینه‌ را برای‌ تأمین‌ تفوق‌ خویش‌ بر نجبا و موبدان‌ که‌ هنوز در وی‌ به‌ چشم‌ جوانی‌ بی‌تجربه‌ می‌نگریستند آماده‌ سازد. بدین‌سان‌ با دفع‌ کردن‌ تاخت‌ و تاز رهزنان‌ عرب‌ و محدود ساختن‌ قدرت‌ بزرگان‌، شاپور جوان‌ خود را برای‌ مقابله‌ با روم‌ هم‌ مهیا یافت‌. این‌ رویارویی‌ که‌ می‌بایست‌ وهن‌ ناشی‌ از متارکه‌ی‌ مربوط‌ به‌ جنگ‌ بین‌ نرسی‌ و دیوکلیسیان‌ را رفع‌ کند، برای‌ حیثیت‌ ایران‌ ضرورت‌ داشت‌ و شاپور در اولین‌ فرصت‌ که‌ برایش‌ حاصل‌ شد بهانه‌ای‌ برای‌ شروع‌ کردنش‌ به‌ دست‌ آورد.

ماجرا از اقدام‌ مُصرّانه‌ی‌ شاپور به‌ تعقیب‌ و آزار عیسویان‌ کشور شروع‌ شد. از وقتی‌ که‌ قسطنطین‌ معروف‌ به‌ بزرگ‌، امپراتور روم‌، آیین‌ عیسی‌ گرفت‌، شاپور در این‌ عدّه‌ اتباع‌ خویش‌، خاصه‌ رؤسای‌ آنها، به‌ چشم‌ عامل‌ بیگانه‌ می‌نگریست‌. وی‌ عیسویان‌ را که‌ در این‌ ایام‌ نسبت‌ به‌ روم‌ احساسات‌ دوستانه‌ نشان‌ می‌دادند، کسانی‌ تلقی‌ می‌کرد که‌ در قلمرو وی‌ می‌زیستند و در عین‌ حال‌ دوستدار دشمن‌ وی‌ قیصر بودند. شاید تعصب‌ ضد مسیحی‌ هم‌ که‌ شاپور در دوران‌ کودکی‌ از تأثیر مادری‌ که‌ تمایلات‌ یهودی‌ خود را پنهان‌ نمی‌کرد با آن‌ پرورش‌ یافته‌ بود نیز این‌ سوءظن‌ وی‌ را در حق‌ عیسویان‌ تشدید می‌کرد. به‌ همین‌ سبب‌ پادشاه‌،‌ سعی‌ در جلوگیری‌ از نشر و نفوذ آیین‌ مسیح‌ در بین‌ مزدیسنان‌ را هم‌ لازمه‌ی‌ راست‌ کیشی‌ خود می‌شمرد.

به‌ هر حال‌ در جستجوی‌ بهانه‌ای‌ برای‌ درگیری‌ با روم‌، محدودکردن‌ تبلیغات‌ عیسویان‌ و مانع‌ آمدن‌ از توسعه‌طلبیهای‌ کلیسا را دستاویزی‌ مناسب‌ یافت‌. پس‌ فرمانهایی‌ سخت‌ در جلوگیری‌ از توسعه‌ی‌ قدرت‌ کلیسا صادر کرد: مالیاتهای‌ سنگین‌ بر عیسویان‌ تحمیل‌ کرد، حتی‌ اموال‌ کلیساها را توقیف‌ کرد و بعضی‌ از آنها را بست‌. وقتی‌ که‌ قسطنطین‌ امپراتور مقدس‌ مسیحی‌ که‌ خود را حامی‌ و مدافع‌ تمام‌ عیسویان‌ می‌پنداشت‌ بر این‌ اقدامات‌ اعتراض‌ کرد، شاپور او را متهم‌ به‌ تحریک‌ رعایای‌ مسیحی‌ خویش‌ و مداخله‌ در امور ایران‌ ساخت‌ و به‌ تهدید روم‌ پرداخت‌. مذاکرات‌ به‌ جایی‌ نرسید و طرفین‌ آماده‌ی‌ جنگ‌ شدند و در این‌ میان‌ مرگ‌ ناگهانی‌ قسطنطین‌ (337)، برخورد را که‌ اجتناب‌ناپذیر بود چندی به‌ تأخیر انداخت‌ اما پیروزی‌ را در نظر شاپور مطمئن‌تر ساخت‌.

کنستانسیوس‌ امپراتور جدید حریفی‌ بود که‌ شاپور پیروزی‌ بر او را آسان‌تر می‌یافت‌. در این‌ هنگام‌ اوضاع‌ ارمنستان‌ آشفته‌ بود و شاپور توانسته‌ بود ماد آذربایجان‌ را که‌ در معاهده‌ی‌ نرسی‌ و دیوکلیسیان‌ به‌ ارمنستان‌ داده‌ شده‌ بود، به‌ قلمرو خویش‌ ملحق‌ کند. در روم‌ هم‌ واکنشهایی‌ در مقابل‌ جنگهای‌ قسطنطین‌ پیدا شده‌ بود. شاپور در بین‌النهرین‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌. نصیبین‌ را هم‌ محاصره‌ کرد (338) و بدین‌گونه‌ جنگ‌ با روم‌ که‌ مدت‌ چهل‌ سال‌ قطع‌ شده‌ بود دوباره‌ آغاز شد. نصیبین‌ تسلیم‌ نشد و کار جنگ‌ برخلاف‌ تصور شاپور طولانی‌ گشت‌. اما در ارمنستان‌ شاپور موفق‌ شد یک‌ پادشاه‌ دست‌ نشانده‌ را از همان‌ خاندان‌ اشکانی‌ بر تخت‌ بنشاند و بدین‌گونه‌ ارمنستان‌ را متحد یا منقاد خود ساخت‌ (341).

محاصره‌ی‌ دوم‌ نصیبین‌ (346) نیز منجر به‌ فتح‌ آن‌ نشد و شاپور در نواحی‌ حدیب‌ ( آدیابنه‌ ) پبروزیهایی بدست آورد اما در سنجار شکست‌ خورد و پسرش‌ به‌ وضع‌ فجیعی‌ کشته‌ شد (348). چندی‌ بعد شاپور باز به‌ محاصره‌ی‌ نصیبین‌ پرداخت‌ (350) و با آنکه‌ شهر در آستانه‌ی‌ تسلیم‌ واقع‌ گشت‌ باز فتح‌ آن‌ برایش‌ ممکن‌ نشد، اما وی‌ نیز محاصره‌ی‌ آن‌ را تا یک‌ چند همچنان‌ ادامه‌ داد. با این‌ حال‌ جنگ‌ در این‌ نواحی‌ متوقف‌ شد و جنگجویان‌ طرفین‌ از ادامه‌ی‌ آن‌ اظهار ملال‌ کردند. در واقع‌ جنگ‌ را شاپور متوقف‌ کرد اما روم‌ هم‌ با آنکه‌ قسمتی‌ از اراضی‌ بین‌النهرینش‌ را از دست‌ داده‌ بود به‌ علاقه‌ و انضباط‌ سربازانش‌ آن‌ اندازه‌ مطمئن‌ نبود که‌ جنگ‌ را ادامه‌ دهد.
در مدت‌ متوقف‌ ماندن‌ جنگهای‌ بین‌النهرین‌ شاپور لشکر به‌ نواحی‌ شرقی‌ کشور برد (350). با طوایف‌ خیونی‌ و سکایی‌ که‌ هجوم‌ ایشان‌ موجد آشوب‌ و ناامنی‌ در آن‌ حدود شده‌ بود جنگ‌ کرد. آنها را مطیع‌ و متحد خویش‌ ساخت‌ و از جنگجویان‌ آنها برای‌ ادامه‌ی‌ جنگ‌ با روم‌، که‌ برای‌ او هدف‌ واقعی‌ پادشاهی‌ شده‌ بود، استفاده‌ کرد. چندی‌ بعد سفیری‌ به‌ دربار کنستانسیوس‌ فرستاد و ضمن‌ نامه‌ای‌ رسمی‌ از وی‌ استرداد تمام‌ سرزمینهایی‌ را که‌ در زمان‌ جدش‌ نرسی‌ از ایران‌ انتزاع‌ شده‌ بود مطالبه‌ کرد. امپراتور هم‌ درخواست‌ شاه‌ را رد کرد و جنگ‌ با روم‌ دوباره‌ آغاز شد (356). این‌ بار جنگجویانی‌ از طوایف‌ خیونی‌ و آلانی‌ هم‌ به‌ عنوان‌ متحد، در سپاه‌ شاپور جنگ‌ می‌کردند. شاپور با سپاه‌ عظیم‌ از دجله‌ عبور کرد و باز در بین‌النهرین‌ روم‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌. وی‌ به‌ شهر آمِد ( آمیدا ) در دیار بکر کنونی‌ حمله‌ برد و با وجود مقاومت‌ مدافعان‌، آن‌ را تسخیر کرد (359). چندی‌ بعد کنستانسیوس‌ درگذشت‌ (361) و شاپور همچنان‌ تاخت‌ و تاز در اراضی‌ روم‌ را ادامه‌ داد.

یولیانوس‌، امپراتور جدید که‌ بر روم‌ شرقی‌ و غربی‌ فرمان‌ می‌راند و به‌ آیین‌ شرک‌ بازگشته‌ بود، لشکر تازه‌ای‌ به‌ جنگ‌ ایران‌ آورد. همراه‌ سپاه‌ او یک‌ شاهزاده‌ی‌ ساسانی‌ به‌ نام‌ هرمزد هم‌ بود که‌ برادر ارشد شاپور بود و سالها پیش‌، از زندان‌ او گریخته‌ و به‌ روم‌ پناه‌ برده‌ بود. شاهزاده‌ای‌ اشکانی‌ نیز، ارشک‌ نام‌ با او همراه‌ بود که‌ مدعی‌ تخت‌ و تاج‌ ارمنستان‌ بود. امپراتور مصمم‌ بود این‌ دو شاهزاده‌ را در ایران‌ و ارمنستان‌ همچون‌ پادشاهان‌ دست‌ نشانده‌ی‌ روم‌ بر تخت‌ بنشاند. سپاه‌ یولیانوس‌ به‌ سمت‌ بابل‌ پیش‌ راند و تا حدود سلوکیه‌ و تیسفون‌ هم‌ رسید. اما لشکری‌ نیرومند، که‌ سرداری‌ از خاندان‌ مهران‌ در رأس‌ آن‌ بود در این‌ نواحی‌ پیشرفت‌ او را متوقف‌ ساخت‌. در جنگی‌ که‌ روی‌ داد یولیانوس‌ از ضربه‌ی‌ زوبین‌ یک‌ سرباز ایرانی‌ کشته‌ شد (363) و نقشه‌های‌ دور و دراز او نقش‌ بر آب‌ گشت‌. جانشین‌ او یوویانوس‌ که‌ از جانب‌ سربازان‌ به‌ پادشاهی‌ اعلام‌ شد چاره‌ای‌ جز عقب‌نشینی‌ نیافت‌ و با عجله‌ لشکر روم‌ را از مرزهای‌ ایران‌ خارج‌ کرد. در معاهده‌ای‌ که‌ به‌ دنبال‌ مذاکرات‌ به‌ امضای‌ طرفین‌ رسید، نصیبین‌ و سنجار به‌ ایران‌ واگذار شد، روم‌ از دخالت‌ در امور ارمنستان‌ دست‌ کشید، گرجستان‌ و سرزمین‌ آلان‌ از تصرف‌ روم‌ خارج‌ شد، و امپراتور متعهد شد برای‌ نگهداشت‌ دربند خزر و تنگه‌ی‌ داریال‌ سالیانه‌ مبلغی‌ به‌ ایران‌ بپردازد - و این‌ در نزد ایرانیان‌ به‌ عنوان‌ پرداخت‌ باج‌ تلقی‌ شد.

با آنکه‌ والنسیوس‌ فرمانروای‌ روم‌ شرقی‌، پس از آن‌ هم‌ برای‌ مداخله‌ در امور ارمنستان‌ تلاشهای‌ بی‌فایده‌ای‌ - از جمله‌ در 371 میلادی‌ - انجام‌ داد، صلح‌ با روم‌ دوباره‌ (376) برقرار شد و تا سی‌ سال‌ بعد نیز معتبر ماند و طرفین‌ را از درگیری‌ مجدد مانع‌ آمد. چندی‌ بعد شاپور هم‌ درگذشت‌ (379) و پادشاهی‌ هفتاد ساله‌ای‌ که‌ با تمام‌ عمرش‌ همراه‌ بود پایان‌ یافت‌.
شاپور دوم‌ ایران‌ را به‌ مرزهای‌ عهد شاپور اول‌ رسانید و وهنی‌ را که‌ از شکست‌ نرسی‌ بر حیثیت‌ خاندان‌ ساسانیان‌ راه‌ یافته‌ بود از ساحت‌ آن‌ برطرف‌ کرد. جنگهای‌ طولانیش‌ با روم‌ که‌ قسمتی‌ از آنها جز اتلاف‌ نفوس‌ و ضایع‌ کردن‌ اموال‌ حاصلی‌ هم‌ نداشت‌، او را فرمانروایی‌ با اراده‌، بی‌تزلزل‌، و صاحب‌ تدبیر نشان‌ داد. آمیانوس (مارسلانوس)‌ ، صاحب‌ منصب‌ یونانی‌ زبان‌ روم‌، که‌ شاهد قسمتی‌ از این‌ جنگها بود، در شرحی‌ که‌ به‌ مناسبت‌ وقایع‌ «آمد» نوشته‌ است‌، سیمای‌ او را با وقاری‌ شاهانه‌ تصویر کرده‌ است‌: با هیبت‌ و غرور فوق‌العاده‌ای‌ که‌ جلال‌ و حشمت‌ او را بیشتر نمایان‌ می‌سازد. شاپور به‌ قدرت‌ و شکوه‌ خویش‌ می‌نازید؛ بیش‌ از حد مغرور و بیش‌ از حد به‌ حفظ‌ شئون‌ پادشاهی‌ خویش‌ مقید بود؛ خاطره‌ی‌ فرمانروایی‌ پرشکوه‌ و طولانیش‌ او را در ردیف‌ شاپور اول‌ یک‌ بنیان‌گذار و یک‌ محیی‌ دولت‌ نشان‌ داد؛ روح‌ تازه‌ای‌ که‌ او در کالبد سلسله‌ی‌ ساسانی‌ دمید تا مدتها همچنان‌ نگهدارنده‌ی‌ پادشاهی‌ بود که‌ خسرو اول‌ انوشروان‌ پس از سالها دوباره‌ آن‌ را احیا کرد.

پس‌ از شاپور دوم‌
14-2- مع‌هذا پادشاهی‌ با اقتدار و طولانی‌ او پادشاهیهای‌ کوتاه‌ و بی‌روح‌ تعدادی‌ جانشینان‌ نالایق‌ را به‌ دنبال‌ داشت‌: پس از شاپور بر وفق‌ روایات‌، یک‌ برادر ناتنی‌ او به‌ نام‌ اردشیر به‌ پادشاهی‌ رسید (379). این‌ اردشیر دوم‌ که‌ از شاپور بزرگ‌تر بود مدتها فرمانروای‌ ولایت‌ حدیب‌ (آدیابنه‌) بود و در آنجا در تعقیب‌ و آزار عیسویان‌ (344 و 376) شور و حرارت‌ بسیار به‌ خرج‌ داد. البته‌ قبول‌ روایات‌ در باب‌ برادریش‌ با شاپور محل‌ تردید است‌، حداقل‌ سکه‌های‌ او این‌ روایات‌ را محل‌ تردید می‌سازد. تا آنجا که‌ از این‌ سکه‌ها بر می‌آید وی‌ باید خویشاوند شاپور، اما از یک‌ شاخه‌ی‌ دیگر آل‌ ساسان‌ بوده‌ باشد. از نقش‌ برجسته‌ای‌ هم‌ در طاق‌ بستان‌ که‌ از تاجگذاری‌ او باقی‌ است‌ بر می‌آید که‌ او قبل‌ از پادشاهی‌ یک‌ چند فرمانروای‌ کوشان‌ بوده‌ است‌ و شاید پادشاهی‌ او نیز تا حدی‌ مدیون‌ اعمال‌ نفوذ کوشانیان‌ بوده‌ باشد. به‌ هر حال‌ ناخرسندی‌ بزرگان‌ پس از چهارسال‌، به‌ پادشاهی‌ او خاتمه‌ داد. پس از آن‌ پسر شاپور به‌ پادشاهی‌ نشست‌ که‌ شاپور سوم‌ محسوب‌ می‌شد. کار عمده‌ی‌ وی‌ آن‌ بود که‌ با تئودوسیوس‌ امپراتور کنار آمد و ارمنستان‌ بین‌ دو کشور تقسیم‌ شد و سهم‌ شرقی‌ به‌ ایران‌ رسید. در طاق‌ بستان‌، نقش‌ برجسته‌ای‌ که‌ وی‌ و پدرش‌ را تصویر می‌کند وی‌ را مانند پدر «ملکان‌ ملکا» در ایران‌ و انیران‌ می‌خواند. به‌ احتمال‌ قوی‌ توفیق‌ او در الحاق‌ ارمنستان‌ به‌ ایران‌ او را در نظر بزرگان‌ شایسته‌ی‌ این‌ عنوا کرده‌ باشد. با این‌ همه‌ پادشاهی‌ وی‌ نیز کوتاه‌ بود و پنج‌ سالی‌ بیش‌ نکشید. بر وفق‌ روایات‌ در نخجیرگاه‌ به‌ دست‌ محافظان‌ خود، و ظاهراًبه‌ تحریک‌ نجبای‌ مخالف‌، در داخل‌ خیمه‌ی‌ خویش‌ به‌ قتل‌ رسید. قتل‌ او هم‌ به‌ طوفانی‌ که‌ ستون‌ خیمه‌اش‌ را کند منسوب‌ شد (388).

پس از وی‌ نوبت‌ به‌ برادرش‌ و رهران‌ چهارم‌ رسید: معروف‌ به‌ بهرام‌ کرمانشاه‌ . چون‌ وی‌ در زمان‌ پدر فرمانروایی‌ کرمان‌ را داشت‌ در دوران‌ پادشاهی‌ هم‌ این‌ عنوان‌ برایش‌ باقی‌ ماند. مُهری‌ که‌ از او باقی‌ است‌ و مربوط‌ به‌ دوران‌ بلافاصله‌ قبل‌ از پادشاهی‌ اوست‌، عبارت‌ « ورهران‌ کرمان‌ ملکا » را دارد. اینکه‌ وی‌ را در برخی‌ روایات‌ عادل‌ و ستوده‌ خوانده‌اند و در روایات‌ دیگر گفته‌اند که‌ نسبت‌ به‌ کار ملک‌ بی‌اعتنا بود، حاکی‌ از تصادم‌ بین‌ منافع‌ درباریان‌ او به‌ نظر می‌رسد. مخالفان‌ گفته‌اند که‌ او حتی‌ عرایض‌ و شکایتهایی‌ را هم‌ که‌ برایش‌ فرستاده‌ می‌شد باز نمی‌کرد و پس از مرگش‌ نامه‌هایی‌ را که‌ نزد او فرستاده‌ بودند ناگشوده‌ یافتند. بهرام‌ چهارم‌ به‌ وسیله‌ی‌ عده‌ای‌ از سربازان‌ خویش‌ به‌ قتل‌ رسید (399) و به‌ نظر نمی‌آید چنین‌ امری‌ مبنی‌ بر تحریک‌ و توطئه‌ی‌ سرداران‌ یا درباریانش‌ نبوده‌ باشد. کرمانشاه‌ یازده‌ سال‌ پادشاهی‌ کرد و پس از او پادشاهی‌ به‌ پسرش‌ ایزدت‌ گرد (یزدگرد) رسید: یزدگرد اول‌ . با آنکه‌ سربازان‌ یا در واقع‌ محرکان‌ آنها از پادشاهی‌ پدرش‌ ناراضی‌ بودند در جلوس‌ این‌ یزدگرد به‌ پادشاهی‌ از جانب‌ مخالفان‌ اشکانی‌ پیش‌ نیامد. در واقع‌ قبل‌ از نیل‌ به‌ پادشاهی‌ به‌ حسن‌ سیرت‌ و صفای‌ عقیدت‌ معروف‌ بود و این‌ عامل‌ عمده‌ای‌ در رضایت‌ مخالفان‌ به‌ پادشاهی‌ او گشت‌. وی‌ خود را در سکه‌های‌ خویش‌، را مشت‌ رس‌ خواند - یعنی‌ صلح‌جو. این‌ صلح‌جویی‌ او تا حدی‌ به‌ نفع‌ روم‌ تمام‌ شد چرا که‌ در عصر او اوضاع‌ پادشاهی‌ چنان‌ آشفته‌ بود که‌ اگر وی‌ طبع‌ جنگ‌طلبی‌ داشت‌ فرصتهای‌ مناسب‌ متعددی‌ برای‌ تسویه‌ی‌ حساب‌ با آن‌ پادشاهی‌ به‌ دست‌ می‌آورد. این‌ دوستی‌ که‌ از عهد پدرش‌ شاپور سوم‌ شروع‌ شد وی‌ را به‌ نحو بی‌سابقه‌ای‌ مورد اعتماد و احترام‌ روم‌ ساخت‌. حتی‌ امپراتور آرکادیوس‌ در وصیت‌نامه‌ی‌ رسمی‌ خویش‌ ولایت‌ و قیمومت‌ فرزند خردسال‌ خود تئودوسیوس‌ دوم‌ را که‌ ولیعهد و جانشینش‌ بود به‌ او واگذار کرد. یزدگرد هم‌ با دلسوزی‌ و جوانمردی‌ لوازم‌ این‌ قیمومت‌ را به‌ جا آورد. نه‌ فقط‌ معتمدی‌ از دربار خویش‌ را برای‌ نظارت‌ در تربیت‌ وی‌ فرستاد و هرگونه‌ مخالفت‌ با امپراتور خردسال‌ را مخالفت‌ با ایران‌ اعلام‌ کرد، بلکه‌ خود نیز در مدت‌ پادشاهی‌ از هر اقدامی‌ که‌ مغایر با دوستی‌ روم‌ باشد خودداری‌ کرد. در مورد عیسویان‌ و پیروان‌ ادیان‌ دیگر، از جمله‌ یهود، نیز تسامح‌ نسبی‌ را تا جایی‌ که‌ منجر به‌ تجری‌ آنها نگردد مراعات‌ می‌کرد. اما در بین‌ بزرگان‌ ایران‌، جنگبارگان‌ ارتشتاران‌ وی‌ را به‌ خاطر صلح‌طلبی‌ که‌ داشت‌، و تعصب‌گرایان‌ موبدان‌ به‌ سبب‌ تسامحی‌ که‌ نسبت‌ به‌ ادیان‌ دیگر نشان‌ می‌داد، در خور نکوهش‌ می‌یافتند.

مع‌هذا تسامح‌ او نسبت‌ به‌ عیسویان‌ و سایر اتباع‌ مبنی‌ بر مصلحت‌ و تدبیر بود - و در حدی‌ که‌ قدرت‌ پادشاهی‌ را به‌ خطر نیندازد رعایت‌ می‌شد. در آغاز وی‌ با رؤسای‌ عیسویان‌ چنان‌ به‌ محبت‌ رفتار کرد که‌ بعضی‌ از آنها وی‌ را آماده‌ی‌ تعمید یا حتی‌ «عیسوی‌ رحیم‌» پنداشتند و از وی‌ ستایش‌ بسیار کردند. اما وقتی‌ زیاده‌طلبیهای‌ ایشان‌ را مشاهده‌ کرد و شاهد بی‌حرمتی‌ ایشان‌ نسبت‌ به‌ موبدان‌ و آتشگاهها شد با شدت‌ و خشونت‌ آنها را تنبیه‌ کرد. نسبت‌ به‌ رؤسای‌ آتشگاه‌ هم‌ تا وقتی‌ آنها را از دخالت‌ در امور دولت‌ فارغ‌ یافت‌، همه‌گونه‌ حمایت‌ و علاقه‌ نشان‌ داد. وقتی‌ که‌ تعصب‌ آنها را بر ضد عیسویان‌ موجب‌ تهدید قدرت‌ پادشاهی‌ دید با آنها به‌ خشونت‌ پرداخت‌. بدین‌گونه‌ صلابت‌ و سطوت‌ او در بین‌ رؤسای‌ عیسوی‌ و زرتشتی‌ هر دو به‌ خشونت‌ تعبیر شد و عوام‌ اکثریت‌ و اقلیت‌ هم‌، که‌ همیشه‌ تابع‌ اغراض‌ رؤسای‌ حریص‌ و جاه‌طلب‌ می‌مانند، به‌ تلقین‌ آنها وی‌ را با نظر نفرت‌ نگریستند و گنهکار (وزه‌گر) و فریبکار (دفر) خواندند. اینکه‌ وی‌ طبعاً به‌ تسامح‌ گرایش‌ داشت‌ از آنجا پیداست‌ که‌ در حق‌ یهود هم‌ با عطوفت‌ سلوک‌ می‌کرد و حتی‌ شوشین‌ دختر «رأس‌ جالوت‌» را هم‌ به‌ زنی‌ گرفت‌.

پادشاهی‌ وی‌ بیست‌ و یک‌ سال‌ طول‌ کشید و در پایان‌ آن‌ وی‌ نزد اکثریت‌ رعایا به‌ چشم‌ فرمانروایی‌ نگریسته‌ می‌شد که‌ هم‌ آتشگاه‌ او را گنهکار می‌خواند و هم‌ کلیسا! مرگ‌ مرموز او که‌ گفته‌اند در حدود طوس‌ و به‌ قولی‌ در نواحی‌ گرگان‌ از لگد یک‌ اسب‌ آبی‌ مرد و اسب‌ هم‌ بلافاصله‌ ناپدید شد (420)، قصه‌ای‌ است‌ که‌ از مقوله‌ی‌ خرافات‌ رؤسای‌ عوام‌ به‌ نظر می‌آید و باید آن‌ را برای‌ مخفی‌ داشتن‌ جنایتی‌ عمدی‌ که‌ موبدان‌ و سایر بزرگان‌ طرح‌ آن‌ را ریخته‌اند ساخته‌ باشند. اینکه‌ پس از مرگ‌ او پسرش‌ شاپور را که‌ از ارمنستان‌ به‌ دعوی‌ تاج‌ و تخت‌ پدر آمد در کاخ وی‌ هلاک‌ کردند و در مقابل‌ پسر دیگرش‌ ورهران‌ - بهرام‌ - که‌ با کمک‌ اعراب‌ حیره‌ به‌ جستجوی‌ تخت‌ و تاج‌ آمد شاهزاده‌ای‌ خسرو نام‌ را به‌ پادشاهی‌ نشاندند، نشان‌ می‌دهد که‌ نجبا رهایی‌ از سلطه‌ی‌ یزدگرد را برای‌ خود مایه‌ی‌ خرسندی‌ می‌دیده‌اند و لاجرم‌ دوست‌ نداشته‌اند طعمه‌ی‌ انتقام‌جویی‌ فرزندانش‌ گردند.
یزدگرد اول‌ پسرش‌ بهرام‌ (ورهران‌) را ولیعهد کرده‌ بود حتی‌ به‌ همین‌ مناسبت‌ در سکه‌ای‌ هم‌ که‌ ضرب‌ کرده‌ بود تصویر او را در آن‌ سوی‌ تصویر خویش‌ نقش‌ کرده‌ بود. اما سوءظنی‌ که‌ بر وفق‌ روایات‌، طبیعت‌ ثانی‌ یزدگرد بود علاقه‌ی‌ او را از وی‌ گردانید و منجر به‌ آن‌ شد که‌ تا پسر را به‌ حیره‌ نزد نعمان‌ پادشاه‌ دست‌ نشانده‌ی‌ عرب‌ که‌ در سالهای‌ کودکی‌ هم‌ وی‌ نزد او و در کاخ موسوم‌ به‌ خورنق‌ پرورش‌ یافته‌ بود بفرستد، و به‌ گونه‌ای‌ وی‌ را به‌ آنجا تبعید کند. بدین‌گونه‌، هنگام‌ مرگ‌ یزدگرد، پسر دیگرش‌ شاپور که‌ فرمانروای‌ ارمنستان‌ (ارمنان‌ شاه‌) بود و ظاهراً در نزد پدر محبوب‌تر از بهرام‌ بود، و قتل‌ او در تیسفون‌ که‌ متعاقب‌ مرگ‌ یزدگرد بدانجا رفته‌ بود، بهرام‌ را در مطالبه‌ی‌ تخت‌ و تاج‌ موروث‌ خویش‌ از نجبا بیشتر مصمم‌ نمود. جبهه‌ی‌ بزرگان‌ دربار که‌ خسرو نام‌ را به‌ پادشاهی‌ برداشته‌ بود و می‌خواست‌ هرگونه‌ هست‌ اولاد یزدگرد را از سطنت‌ محروم‌ سازد، از جمله‌ شامل‌ یک‌ اسپهبد ، یک‌ پادوسپان‌ ، یک‌ لشکرنویس‌ ، یک‌ دبیر مالیات‌ ارضی‌ ، و یک‌ رئیس‌ اوقاف‌ کشور بود اما اتحادیه‌ی‌ آنها در مقابل‌ منذر، امیر حیره‌ یا پدرش‌ نعمان‌، که‌ همراه‌ بهرام‌ با نیرویی‌ قابل‌ ملاحظه‌ از یک‌ دسته‌ اعراب‌ تنوخ‌ ساکن‌ حیره‌ و یک‌ دسته‌ سوار سنگین‌ اسلحه‌ی‌ ایرانی‌ که‌ در حیره‌ تحت‌ فرمان‌ بهرام‌ بود برای‌ بر تخت‌ نشاندن‌ شاهزاده‌ی‌ دست‌ پرورد خویش‌ به‌ تیسفون‌ عزیمت‌ کرد، تاب‌ مقاومت‌ نیاورد. خسرو هم‌ که‌ دست‌ نشانده‌ و مورد حمایت‌ جماعت‌ نجبا بود خود را از معرکه‌ کنار کشید و بدین‌گونه‌ پادشاهی‌ پس از یزدگرد، به‌ رغم‌ مخالفت‌ جبهه‌ی‌ بزرگان‌، به‌ پسرش‌ بهرام‌ رسید: بهرام‌ پنجم‌ . قصه‌ای‌ که‌ بر حسب‌ آن‌ در اختلاف‌ بین‌ بهرام‌ با بزرگان‌، تاج‌ پادشاهی‌ را در بین‌ دو شیر نهادند و چون‌ بهرام‌، برخلاف‌ خسرو که‌ از مطالبه‌ی‌ تاج‌ و خطر کردن‌ برای‌ آن‌ منصرف‌ شد، شیران‌ را کشت‌ و تاج‌ را بر سر نهاد، ظاهراً به‌ قصد آن‌ جعل‌ شد تا تسلیم‌شدن‌ شرم‌آور بزرگان‌ کشور را در مقابل‌ یک‌ شیخ‌ عرب‌ و یک‌ دولت‌ پوشالی‌ دست‌ نشانده‌ی‌ ایران‌ در پرده‌ی‌ ابهام‌ فروپوشانند.

پادشاهی‌ شادخوارانه‌ بهرام‌گور
14-3- بر وفق‌ روایات‌، بهرام‌ در قسمتی‌ از سالهای‌ کودکی‌ در حیره‌ نزد نعمان‌، پدر منذر، پرورش‌ یافت‌. وی‌ غیر از مهارت‌ در سواری‌ و تیراندازی‌ در آنجا در کاخ و باغچه‌ی‌ باشکوه‌ خُوَرْنَقْ اوقات‌ را به‌ موسیقی‌ و شعر و شکار می‌گذرانید و از تأثیر این‌ تربیت‌ بعدها در دوران‌ پادشاهی‌ نیز شکار دوستی‌ و عشرت‌پرستی‌ قسمتی‌ از اوقات‌ او را مستغرق‌ می‌داشت‌. حتی‌ شاعری‌ را هم‌ که‌ گویند به‌ خاطر اشتغال‌ به‌ آن‌ مورد ملامت‌ موبدان‌ واقع‌ شد ادامه‌ داد و بدین‌گونه‌ نمونه‌ی‌ یک‌ پادشاه‌ شادخوار خرم‌ و پرجنب‌ و جوش‌ را عرضه‌ کرد که‌ در تاریخ‌ ایران‌ با تمام‌ این‌ اوصاف‌ نظیری‌ پیدا نکرد. در حقیقت‌ به‌ سبب‌ همین‌ طبع چالاک‌ و بی‌آرامی‌ بی‌سابقه‌اش‌ بود که‌ او را بهرام‌ گور خواندند و این‌ نام‌ در بین‌ مردمی‌ که‌ نام‌ گرگین‌ و شاهین‌ و گراز و گشنسب‌ و شهروراز هم‌ عنوانهای‌ افتخارآمیز بود در حق‌ وی‌ متضمن‌ هیچ‌گونه‌ قدح‌ و اهانتی‌ نبود - تا لازم‌ آید این‌ شهرت‌ را به‌ خاطر علاقه‌ای‌ که‌ به‌ شکار گور داشت‌ بعدها به‌ وی‌ منسوب‌ کرده‌ باشند. به‌ احتمال‌ قوی‌ سابقه‌ی‌ تربیت‌ در نزد امرای‌ حیره‌ او را تا حدی‌ به‌ شیوه‌ی‌ بادیه نشینان‌ بار آورده‌ بود و همین‌ حالت‌ غیرعادی‌ که‌ در رفتار و کردار او جلوه‌ داشت‌ و از آداب‌ و تشریفات‌ سنگین‌ و پرهیبت‌ و جلال‌ دربار ساسانیان‌ خالی‌ به‌ نظر می‌رسید او را در انظار عامه‌ محبوبیت‌ خاص‌ بخشید و موضوع‌ افسانه‌های‌ عامیانه‌ای‌ ساخت‌ که‌ قسمتی‌ از آنها به‌ قهرمانان‌ خیالی‌ و ناشناخته‌ی‌ قصه‌های‌ سرگردان‌ مربوط‌ بود.

اینکه‌ بهرام‌ پنجم‌ در خطبه‌ای‌ که‌ در اولین‌ روز جلوس‌ در حضور بزرگان‌ به‌ بیان‌ آورد خشونت‌ پدرش‌ را در سلوک‌ با رعیت‌ ناشی‌ از تجاوز آنها از حدود خواند، در واقع‌ اعلام‌ سیاست‌ خود او بود که‌ می‌خواست‌ نشان‌ دهد مادام‌ که‌ قوم‌ از گلیم‌ خویش‌ پای‌ را بیرون‌ ننهند از جانب‌ وی‌ ایمن‌ خواهند بود و چون‌ بزرگان‌ در حد خود متوقف‌ شدند بهرام‌ هم‌ در همان‌ حد زمام‌ امور را به‌ دست‌ آنان‌ داد و لاجرم‌ به‌ خاطر تحسین‌ و رضایتی‌ که‌ آنها در حق‌ وی‌ اظهار می‌کردند محبوب‌ و مطبوع‌ خاص‌ و عام‌ گشت‌. ضرورت‌ مقابله‌ با تحریکات‌ و تجاوزطلبیهای‌ رؤسای‌ کلیسا که‌ گاه‌ معارض‌ آتشگاه‌ نیز می‌شدند بهرام‌ را از همان‌ اوایل‌ فرمانروایی‌ وی‌ به‌ تعقیب‌ و ادامه‌ی‌ سیاست‌ پدرش‌ یزدگرد در مورد عیسویان‌ واداشت‌. و این‌ معنی‌ برخورد با روم‌ را که‌ حامی‌ و محرک‌ عیسویان‌ در فتنه‌انگیزی‌ و آشوب‌طلبی‌ بود در نزد وی‌ اجتناب‌ناپذیر ساخت‌. اما او ترجیح‌ داد قبل‌ از درگیری‌ با روم‌، با تنبیه‌ طوایف‌ هفطالی‌ (هیاطله‌، خیونان‌) که‌ در نواحی‌ بلخ‌ و حوالی‌ جیحون‌ و اترک‌ دوباره‌ موجب‌ ناآرامیهایی‌ شده‌ بودند نخست‌ پشت‌ سر را در نواحی‌ شرقی‌ کشور، از هرگونه‌ احتمال‌ تجاوز و تحریک‌ ایمن‌ سازد. از این‌رو با سرعت‌ عمل‌ بی‌سابقه‌ و مخصوصاً با مخفی‌ نگهداشتن‌ جهت‌ حرکت‌ خویش‌ ناگهان‌ بر سر آنها تاخت‌. در ناحیه‌ی‌ کشمیهن‌، در حوالی‌ مرو، خاقان‌ آن‌ را کشت‌، تاج‌ او را با اموال‌ و خزاین‌ بسیار به‌ غنیمت‌ گرفت‌ سپس‌ برادر کوچک‌ خود نرسی‌ را که‌ در مدت‌ غیبت‌ شاه‌ از تختگاه‌ غالباً از جانب‌ وی‌ نیابت‌ پادشاهی‌ داشت‌، در تمام‌ نواحی‌ شرقی‌ کشور فرمانروایی‌ داد. به‌ هر حال‌ با این‌ حمله‌ی‌ نابیوسیده‌ چنان‌ ضربه‌ای‌ به‌ این‌ طوایف‌ نیمه‌ وحشی‌ وارد آورد که‌ خیونان‌ از آن‌ پس‌ تا مدتها بعد دیگر در مرزهای‌ ایران‌ ظاهر نشدند.

چندی‌ بعد، در دنبال‌ تحریکها و آشوبهایی‌ که‌ منجر به‌ فرار عده‌ای‌ از عیسویان‌ ایران‌ به‌ قلمرو روم‌ شرقی‌ شد، فرستاده‌ای‌ به‌ بیزانس‌ گسیل‌ کرد و از امپراتور استرداد این‌ فراریان‌ را مطالبه‌ نمود. تئودوسیوس‌ ، امپراتور بیزانس‌ از قبول‌ این‌ امر امتناع‌ کرد و کار به‌ جنگ‌ کشید (421). جنگ‌ هم‌ دو سال‌ طول‌ کشید و حوالی‌ نصیبین‌ و حدود ارمنستان‌ صحنه‌ی‌ برخوردهای‌ خونین‌ گشت‌. مهرنرسی‌ «ایران‌ سپاهبد» و «بزرگ‌ فرمدار» بهرام‌، که‌ از خاندان‌ اسپندیار و صاحب‌ عالی‌ترین‌ مناصب‌ دولتی‌ در عهد بهرام‌ و پدرش‌ بود، فرمانده‌ سپاه‌ ایران‌ بود. امیر حیره‌ در قسمتی‌ از این‌ جنگها به‌ نفع‌ ایران‌ شرکت‌ داشت‌. جزئیات‌ این‌ جنگها در روایات‌ رومی‌ مأخوذ از اقوال‌ ارباب‌ کلیساست‌ و چنان‌ که‌ باید انتظار داشت‌ از مبالغات‌ و مسامحات‌ بسیار هم‌ مشحون‌ شده‌ است‌. از جمله‌ در باب‌ تلفات‌ سپاه‌ اعراب‌ مبالغه‌ای‌ که‌ در قولشان‌ هست‌ محل‌ تردید است‌؛ همچنین‌ این‌ روایت‌ که‌ در پایان‌ جنگ‌ آکاکیوس‌ اسقف‌ آمیدای‌ (آمِدْ)، هفت‌ هزار تن‌ اسیر ایرانی‌ را از رومیها بازخرید و فدیه‌ی‌ آنها را از وجوه‌ حاصل‌ از فروش‌ اوانی‌ و ظروف‌ طلای‌ کلیساهای‌ حوزه‌ی‌ اسقفی‌ خویش‌ پرداخت‌، بی‌شک‌ مجعول‌ و ناظر به‌ نشان‌ دادن‌ اهمیت‌ کلیسا و قدرت‌ رؤسای‌ آن‌ است‌.

به‌ هر حال‌ پیداست‌ که‌ جنگ‌ دو ساله‌ به‌ نتیجه‌ای‌ منجر نشد. لاجرم‌ فرستاده‌ی‌ روم‌ برای‌ مذاکره‌ به‌ لشکرگاه‌ بهرام‌ آمد و قراری‌ برای‌ مصالحه‌ داده‌ شده‌. در این‌ مصالحه‌ مقرر گشت‌ هیچ‌ یک‌ از طرفین‌ در قلمرو خویش‌ متعرض‌ و مزاحم‌ عقاید و مراسم‌ پیروان‌ آیین‌ طرف‌ دیگر نشود. قراری‌ هم‌ که‌ بیزانس‌ برای‌ پرداخت‌ مبلغی‌ جهت‌ حفظ‌ معابر قفقاز در مقابل‌ طوایف‌ هون‌ و آلان‌ پذیرفته‌ بود تجدید شد. پرداخت‌ سالیانه‌ی‌ این‌ مبلغ‌ را ایرانیان‌ نوعی‌ باج‌ تلقی‌ می‌کردند و رومیها هم‌چون‌ به‌ همین‌ چشم‌ در این‌ پرداخت‌ می‌نگریستند در هر فرصت‌ می‌کوشیدند از تأدیه‌ی‌ آن‌ شانه‌ خالی‌ کنند. پس از پیروزی‌ بر هیاطله‌ و مصالحه‌ با روم‌، باقی‌مانده‌ی‌ پادشاهی‌ بهرام‌ غالباً صرف‌ تفریح‌ و عشرت‌جویی‌ شد. فقط‌ چند سالی‌ قبل‌ از پایان‌ عمر، ارمنستان‌ را به‌ صورت‌ ایالت‌ تابع‌ به‌ ایران‌ ملحق‌ کرد (429). یک‌ بار هم‌ طوایف‌ دیلم‌ را که‌ در مقابل‌ او سر به‌ طغیان‌ برآورده‌ بودند به‌ انقیاد آورد. پادشاه‌ ایشان‌ را اسیر کرد و بعد خلعت‌ داد و به‌ ولایت‌ خود بازفرستاد. بهرام‌، چنان‌ که‌ از روایت‌ شاهنامه‌ برمی‌آید، ظاهراً به‌ مرگ‌ طبیعی‌ درگذشت‌ (438). قصه‌ای‌ که‌ بر حسب‌ آن‌ در پی‌ گوری‌ اسب‌ تاخت‌ و در گودالی‌ ناپدید شد ظاهراً باید بعدها به‌ مناسبت‌ علاقه‌ی‌ او به‌ گور و بیابان‌، از روی‌ آنچه‌ درباب‌ فرجام‌ کار نواده‌اش‌ پیروز گفته‌ می‌شد جعل‌ شده‌ باشد. علاقه‌ی‌ او به‌ شعر و موسیقی‌، که‌ شاید تا حدی‌ خود آن‌ به‌ سابقه‌ی‌ تربیت‌ او در نزد اعراب‌ بادیه‌ مربوط‌ باشد، نیز سبب‌ شده‌ است‌ که‌ درباره‌ی‌ عشق‌ او به‌ عشرت‌ و تفریح‌ مبالغه‌ نمایند. اینکه‌ او لوریان‌ (لولیان‌) را از هند به‌ ایران‌ جلب‌ کرد و سبب‌ شد تا عامه‌ی‌ خلق‌ هم‌ مثل‌ پادشاهان‌ و بزرگان‌، از طریق‌ سماع‌ این‌ خنیاگران‌ دوره‌ گرد، از لذتهای‌ موسیقی‌ و شادیهای‌ زندگی‌ بهره‌ی‌ تمام‌ عاید نمایند ظاهراً باید از همین‌ مبالغه‌ ناشی‌ باشد.

مرگ‌ بهرام‌گور - پادشاهی‌ یزدگرد دوم‌
14-4- پس از او پسرش‌ یزدگرد دوم‌ به‌ پادشاهی‌ رسید و در جانشینی‌ پدر با مدعی‌ و مخالفی‌ هم‌ مواجه‌ نشد. اولین‌ کاری‌ که‌ یزدگرد بدان‌ دست‌ زد حمله‌ به‌ مرزهای‌ بیزانس‌ بود. سپاه‌ روم‌ شرقی‌ از پایان عهد پدرش‌ بهرام‌ در آن‌ سوی‌ نواحی‌ مرزی‌ نصیبین‌ باقی‌ مانده‌ بود و قلعه‌ها و استحکامات‌ تازه‌ای‌ به‌ وجود آورده‌ بود. یزدگرد برای‌ آنکه‌ به‌ رومیها فرصت‌ تهاجم‌ به‌ نصیبین‌ را ندهد، خود به‌ مرزهای‌ دشمن‌ تعرض‌ کرد (442). در سپاه‌ او غیر از لشکریان‌ ایرانی‌، دسته‌هایی‌ از خیونان‌، از اعراب‌ و از سایر اقوام‌ غیر ایرانی‌ نیز وجود داشت‌. سپاه‌ بیزانس‌ غافلگیر شد و اگر نزول‌ باران‌ و تگرگ‌ شدید مانع‌ پیشرفت‌ یزدگرد نشده‌ بود، مقابله‌ با وی‌ برای‌ رومیها دشوار می‌شد. امپراتور تئودوسیوس‌ تقاضای‌ صلح‌ کرد و سردار او آناطولیوس‌ تنها و پیاده‌ برای‌ اظهار این‌ تقاضا به‌ لشکرگاه‌ یزدگرد آمد. مذاکرات‌ به‌ امضای‌ معاهده‌ی‌ صلح‌ انجامید و در ضمن‌ آن‌ طرفین‌ موافقت‌ کردند در مجاورت‌ مرزهای‌ یکدیگر استحکامات‌ تازه‌ نسازند. چون‌ رسم‌ رومیها آن‌ بود که‌ با ایجاد استحکامات‌ در مجاورت‌ مرزهای‌ خویش‌، قلمرو خود را به‌ هنگام‌ فرصت‌ در داخل‌ خاک‌ همسایه‌ توسعه‌ دهند، الزام‌ آنها به‌ این‌ تعهد حاکی‌ از دقت‌ نظر و دوراندیشی‌ یزدگرد در مسائل‌ نظامی‌ و سیاسی‌ به‌ نظر می‌رسد. اما اینکه‌ او با وجود پیشرفتهایی‌ که‌ در خاک‌ دشمن‌ کرد بی‌هیچ‌ انگیزه‌ی‌ دیگر و با مجرد درخواست‌ صلح‌ امپراتور از داخل‌ قلمرو بیزانس‌ عقب‌ نشست‌ باید به‌ سبب‌ وصول‌ خبرهایی‌ بوده‌ باشد که‌ از بروز اغتشاشات‌ در نواحی‌ شرقی‌ کشور به‌ او رسیده‌ بود. به‌ همین‌ سبب‌ بود که‌ بلافاصله‌ پس از خاتمه‌ی‌ مذاکرات‌ با روم‌ وزیر و بزرگ‌ فرمدار سالخورده‌ی‌ خویش‌ مهرنرسی‌ را به‌ نیابت‌ گماشت‌ و خود برای‌ رفع‌ غائله‌ عزیمت‌ ولایت‌ پارت‌ کرد (443). اغتشاشات‌ در نواحی‌ مجاور مرزهای‌ گرگان‌ و بیابان‌ خوارزم‌ روی‌ داده‌ بود و در این‌ نواحی‌ تاخت‌ و تاز اقوام‌ کیدار و خیون‌ امنیت‌ و آبادی‌ پارت‌ و ولایات‌ مجاور را به‌ سختی‌ تهدید می‌کرد. یزدگرد نیروی‌ خود را در نیشاپور (ابرشهر) متمرکز ساخت‌ و از آنجا مدتها با این‌ قبایل‌ جنگید. بالاخره‌ پس از چند سال‌ لشکرکشیهای‌ مستمر در آن‌ حدود از جیحون‌ عبور کرد، طوایف‌ متجاوز را شکست‌ سخت‌ داد و به‌ عقب‌نشینی‌ به‌ صحراهای‌ ماوراءالنهر واداشت‌ (ح‌ 450).

دلمشغولی‌ دیگری‌ که‌ از این‌ پس‌ برای‌ وی‌ پیش‌ آمد بی‌اعتمادی‌ نسبت‌ به‌ عیسویان‌ سپاه‌ خویش‌ بود که‌ در طی‌ جنگ‌ با خیونان‌ خاطرش‌ را دچار دغدغه‌ ساخت‌. از این‌رو در بازگشت‌ از این‌ لشکرکشی‌ عیسویان‌ را از سپاه‌ خویش‌ اخراج‌ کرد و عده‌ای‌ از بزرگان‌ را که‌ تمایلات‌ عیسوی‌ نشان‌ داده‌ بودند در نواحی‌ ماد و بابل‌ توقیف‌ نمود و به‌ انکار آیین‌ عیسی‌ و تَبّری از آن‌ الزام‌ کرد. اما عیسویان‌، مخصوصاً کسانی‌ از آنها که‌ اهل‌ کلیسا بودند، در مقابل‌ آزار و شکنجه‌ مقاومت‌ کردند، در آیین‌ خویش‌ استوار ماندند و غالباً با عقوبت‌ بسیار کشته‌ شدند. در همین‌ اوقات‌ تعقیب‌ و آزار عیسویان‌ ارمنستان‌ هم‌ تشدید و دنبال‌ شد. در حقیقت‌ پیشرفت‌ آیین‌ عیسی‌ در این‌ سرزمین‌ از مدتها قبل‌ سلطه‌ی‌ ایران‌ را در این‌ ولایت‌ - که‌ به‌ قلمرو ساسانیان‌ الحاق‌ شده‌ بود - متزلزل‌ و بی‌ثبات‌ نشان‌ می‌داد و یزدگرد مثل‌ وزیر سالخورده‌ی‌ خویش‌ مهرنرسی‌ ضرورت‌ سعی‌ در جلوگیری‌ از توسعه‌ی‌ تبلیغات‌ عیسوی‌ را در این‌ حدود برای‌ حفظ‌ سلطه‌ی‌ ایران‌ در آن‌ سرزمین‌ لازم‌ می‌یافت‌. مهرنرسی‌ ، که‌ در این‌ زمینه‌ معتقد به‌ اعمال‌ تضییق‌ بود، ضمن‌ فرمانی‌ که‌ از جانب‌ شاه‌ به‌ نجبای‌ ارمنستان‌ ابلاغ‌ کرد کوشید تا با تقریر مذهب‌ زرتشتی‌ - در واقع‌ طریقه‌ی‌ زروانی‌ - برتری‌ آیین‌ رسمی‌ کشور را بر عقاید اقلیت‌ عیسوی‌ به‌ آنها نشان‌ دهد و ایشان‌ را به‌ ترک‌ آن‌ آیین‌ تشویق‌ یا الزام‌ نماید. اما واکنش‌ آنها در مقابل‌ این‌ فرمان‌، اهانت‌ و تکذیب‌ نسبت‌ به‌ آیین‌ رسمی‌ کشور بود و لاجرم‌ یزدگرد با وجود گرفتاریهایی‌ که‌ در جنگ‌ با طوایف‌ شرقی‌ داشت‌ و اعمال‌ تضییق‌ نسبت‌ به‌ نجبای‌ ارامنه‌ اصرار و خشونت‌ ورزید. روحانیان‌ قوم‌ بر ضد ایران‌ حکم‌ جهاد دادند و ارمنستان‌ سر به‌ شورش‌ برداشت‌ و از امپراتور بیزانس‌ هم‌ استمداد کرد. اما بیزانس‌ در آن‌ ایام‌ خود در معرض‌ تهدید طوایف‌ « هون‌ » بود و نمی‌توانست‌ به‌ شورشیان‌ کمک‌ کند. یزدگرد که‌ طوایف‌ شرقی‌ را مغلوب‌ کرده‌ بود، با وجود گرفتاریهایی‌ که‌ باز در آن‌ نواحی‌ داشت‌ لشکر به‌ ارمنستان‌ برد، شورشیان‌ را در جنگی‌ سخت‌ مغلوب‌ کرد و عده‌ای‌ از رؤسای‌ آنها را با روحانیان‌ ارمنی‌ به‌ زندان‌ انداخت‌، مرزبان‌ تازه‌ای‌ هم‌ به‌ آن‌ ولایت‌ فرستاد (451 میلادی‌).

اما این‌ فشارها مانع‌ از ادامه‌ی‌ نفوذ آیین‌ عیسوی‌ در ارمنستان‌ نشد. یزدگرد هم‌ در سالهای‌ آخر پادشاهی‌ باز با کیداریان‌ که‌ با عبور از جیحون‌، نواحی‌ شرقی‌ کشور را دستخوش‌ ناآرامی‌ ساخته‌ بودند درگیری‌ داشت‌. بالاخره‌ پس از نوزده‌ سال‌ پادشاهی‌، عمرش‌ پایان‌ یافت‌ (457). وی‌ با آنکه‌ در آنچه‌ به‌ سیاست‌ دینی‌ مربوط‌ می‌شد سختگیری‌ و تعصب‌ داشت‌، نسبت‌ به‌ اکثریت‌ رعایا خود را عادل‌، رحیم‌ و معتدل‌ نشان‌ می‌داد. علاقه‌ به‌ مسائل‌ مذهبی‌ که‌ او را به‌ مطالعه‌ای‌ در آیین‌ عیسی‌ هم‌ رهنمون‌ شد، اعتقاد او را در آیین‌ خویش‌ راسخ‌تر کرد. همین‌ معنی‌ بود که‌ او را نه‌ فقط‌ به‌ تعقیب‌ نصاری‌ واداشت‌ بلکه‌ حتی‌ به‌ ایذاء و تعقیب‌ یهود هم‌ وادار کرد. بر وفق‌ روایات‌ بعضی‌ مآخذ ارمنی‌، یزدگرد دختر خود را به‌ زنی‌ گرفت‌ اما چندی‌ بعد او را کشت‌ و ظاهراً این‌ ماجرا تعادل‌ روحی‌ او را به‌ هم‌ زد و او را به‌ تعدی‌ و آزار رعایا واداشت‌. در صحت‌ روایت‌ تردید است‌، هر چند در آن‌ ایام‌ نه‌ این‌ ازدواج‌ مخالف‌ شریعت‌ قوم‌ بود نه‌ آن‌ جنایت‌ از یک‌ فرمانروای‌ مستبد غرابت‌ داشت‌. با این‌ همه‌، زن‌ یزدگرد که‌ مدتها پس از خود او زنده‌ بود دینک‌ نام‌ داشت‌ و در مدتی‌ که‌ بین‌ پسران‌ یزدگرد، هرمزد سوم‌ و پیروز، بر سر پادشاهی‌ کشمکش‌ در جریان‌ بود، با عنوان‌ ملکه‌ در تیسفون‌ به‌ نیابت‌ پادشاهی‌ اشتغال‌ داشت‌. مُهری‌ که‌ از او در دست‌ است‌ او را ملکه‌ی‌ ملکه‌ها (بانبشنانْ بانبشن‌) می‌خواند.





برداشت از نوشتارهای امرداد، تنها با نام بردن از تارنمای امرداد و نشانی اینترنتی آن شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد یا شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد رواست.


ادامه دارد...

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
پاسخ : تاریخ و پیدایش ایران - 06 - ساسانیان
« پاسخ #3 : 06 اكتبر 2008 گاه 09:41:05 »
پادشاهی‌ پیروز

14-5- پس از یزدگرد دوم‌ پسر کوچکترش‌ هرمزد - هرمزد سوم‌ - به‌ پادشاهی‌ نشست‌. اما پسر بزرگ‌ترش‌ پیروز مدعی‌ او شد و چون‌ هرمزد هم‌ نتوانست‌ پشتیبانی‌ بزرگان‌ را برای‌ خود حفظ‌ کند، پیروز از حمایت‌ آنها برخوردار شد. به‌ هر حال‌ در پایان‌ دو سال‌ پادشاهی‌ نااستوار (9-457) هرمزد با مخالفت‌ سپاه‌ مواجه‌ شد. اسپهبد رهام‌، از نجبای‌ خاندان‌ مهران‌ که‌ سردار سپاه‌ پیروز بود وی‌ را مغلوب‌ و اسیر کرد. بعد هم‌ او را کشت‌ و پیروز را بر تخت‌ نشاند.
بیست‌ و پنج‌ سال‌ پادشاهی‌ پیروز تقریباً یک‌ سره‌ در گرفتاریهای‌ بی‌سرانجام‌ گذشت‌ و با این‌ حال‌ او در تمام‌ این‌ مدت‌ خود را فرمانروایی‌ با عزم‌ و نستوه‌ نشان‌ داد. برای‌ غلبه‌ بر هرمزد هم‌ تکیه‌گاه‌ او ناخرسندی‌ بزرگان‌ از هرمزد بود. روایتی‌ که‌ بر وفق‌ آن‌ وی‌ به‌ نزد خاقان‌ هیاطله‌ (هفطالها) رفت‌ و با کمک‌ او پس از دو سال‌ به‌ تخت‌ نشست‌، ظاهراً از قصه‌ی‌ حال‌ پسرش‌ قباد ( کواذ ) باید اخذ شده‌ باشد؛ چرا که‌ در پایان‌ عهد یزدگرد هفطالیها هنوز به‌ حدود مرزهای‌ شرقی‌ ایران‌ نیامده‌ بودند و طوایف‌ مجاور ایران‌ کیداریها و خیونان‌ بودند. پیروز هم‌ با وجود پشتیبانی‌ نجبا برای‌ غلبه‌ بر برادر به‌ کمک‌ خاقان‌ هیاطله‌ یا سرکرده‌ی‌ کیداریها نیازی‌ نداشت‌. به‌ هر تقدیر، در مدت‌ جنگ‌ برادران‌، مادر آنها دینک‌ در تیسفون‌ نیابت‌ پادشاهی‌ داشت‌ و اگر آن‌ خبر که‌ گفته‌اند پیروز پس از غلبه‌ بر هرمزد او را عفو کرد و از کشتنش‌ درگذشت‌ درست‌ باشد، به‌ احتمال‌ قوی‌ باید از وساطت‌ ملکه‌ ناشی‌ باشد. پیروز در آغاز پادشاهی‌ با طغیان‌ واچه‌، فرمانروای‌ محلی‌ ناحیه‌ی‌ واقع‌ بین‌ رودکرْ و دریای‌ خزر، درگیر شد که‌ در فترت‌ ناشی‌ از اختلاف‌ هرمزد و پیروز داعیه‌ی‌ استقلال‌ یافته‌ بود. واچه‌ خواهرزاده‌ی‌ پیروز بود اما چون‌ در دعوی‌ خویش‌ اصرار ورزید با لشکرکشی‌ پیروز مواجه‌ شد و شاه‌ جدید به‌ غلبه‌ سرزمین‌ او را دوباره‌ به‌ قلمرو خویش‌ الحاق‌ کرد. پادشاهی‌ پیروز، از جانب‌ نجبا و موبدان‌ مورد حمایت‌ واقع‌ شد، خاصه‌ که‌ او در مقابل‌ روحانیون‌ زرتشتی‌ خود را به‌ الزام‌ تسامح‌ در مورد پیروان‌ ادیان‌ دیگر ناچار ندید؛ در واقع‌ چون‌ در کشمکش‌ مذهبی‌ مربوط‌ به‌ وحدت‌ یا تعدد طبیعت‌ در وجود مسیح‌، نصارای‌ ایران‌ قول‌ نسطوریوس‌ را که‌ قائل‌ به‌ تجزی‌ دو طبیعت‌ لاهوت‌ و ناسوت‌ بود پذیرفتند، و بدین‌گونه‌ از آیین‌ ارتدوکس‌ ملکایی‌ که‌ شامل‌ نظر مخالف‌ بود و کلیسای‌ بیزانس‌ همان‌ را مذهب‌ رسمی‌ کرده‌ بود جدا شدند، عیسویان‌ ایران‌ که‌ از آن‌ پس‌ نسطوری‌ خوانده‌ شدند در این‌ ایام‌ دیگر هواخواه‌ روم‌ محسوب‌ نمی‌شدند، لاجرم‌ بیزانس‌ به‌ بهانه‌ی‌ حمایت‌ آنها در امور ایران‌ مداخله‌ نمی‌کرد و به‌ همین‌ سبب‌ آنها نیز از جانب‌ موبدان‌ به‌ چشم‌ طرفداران‌ آیین‌ دشمن‌ نگریسته‌ نمی‌شدند، و دربار و نجبا احیاناً از آنها حمایت‌ هم‌ می‌کردند. اما نسبت‌ به‌ یهود احساسات‌ خصمانه‌ای‌ بالا گرفت‌ و پیروز نیز برای‌ جلوگیری‌ از آن‌ محتاج‌ اقدام‌ نشد، چرا که‌ طولی‌ نکشید و خود به‌ خود فروکش‌ کرد. موجب‌ بروز این‌ احساسات‌ انتشار این‌ خبر بود که‌ یهود دو تن‌ از موبدان‌ را زنده‌ پوست‌ کنده‌اند. در ولایت‌ ماد، مخصوصاً نواحی‌ اصفهان‌ که‌ از همان‌ ایام‌ تعداد یهود آنجا قابل‌ ملاحظه‌ بود، انتشار این‌ خبر یک‌ چند موجب‌ تعقیب‌ و آزار شدید قوم‌ شد که‌ البته‌ دوام‌ نیافت‌ و بهانه‌ای‌ برای‌ ایجاد اختلاف‌ بین‌ روحانیان‌ و پادشاه‌ نگشت‌.

مشکل‌ عمده‌ای‌ که‌ پیروز از لحاظ‌ داخلی‌ با آن‌ مواجه‌ گشت‌، بروز خشکسالی‌ و قحطی‌ ناگهانی‌ و طولانی‌ بود که‌ اوایل‌ پادشاهی‌ او روی‌ داد و محنتی‌ سخت‌ پیش‌ آورد. خشکسالی‌ هفت‌ سال‌ طول‌ کشید و پیروز که‌ شاهد سختی‌ حال‌ مردم‌ بود برای‌ تخفیف‌ آلام‌ قوم‌ همه‌ گونه‌ سعی‌ و همت‌ به‌ کار برد. به‌ قول‌ طبری‌، مورخ‌ معروف‌، نه‌ فقط‌ مالیات‌ را ایشان‌ برگرفت‌ بلکه‌ اندوخته‌ی‌ انبارها و خزاین‌ را هم‌ میان‌ آنها توزیع‌ کرد. حتی‌ غله‌ و خوردنی‌ از بعضی‌ سرزمینهای‌ دور و نزدیک‌ هم‌ به‌ ایران‌ آورد. بدین‌گونه‌ تلفات‌ انسانی‌ را به‌ حداقل‌ رسانید و روایت‌ طبری‌ که‌ می‌گوید در آن‌ مدت‌ جز یک‌ تن‌ هیچ‌کس‌ از تنگدستی‌ نمرد، رمزی‌ از همین‌ معنی‌ است‌. تشریفات‌ جشن‌ آبریزگان‌ ، چنان‌ که‌ از بعضی‌ روایات‌ برمی‌آید، ظاهراً باید به‌ یاد بارانی‌ باشد که‌ پس از سالها قحطی‌ و خشکسالی‌ خاک‌ کشور را در این‌ ایام‌ سیراب‌ کرد.

در دنبال‌ قحطی‌ و خشکسالی‌، پیروز گرفتار هجوم‌ دشمن‌ شد: طوایف‌ هفطال‌ (هیاطله‌) که‌ در همان‌ ایام‌ به‌ نواحی‌ طخارستان‌ و کوشان‌ رسیده‌ بودند، کیداریان‌ را از آن‌ حدود به‌ حوالی‌ رُخَجْ و بلوچستان‌ رانده‌ بودند و خود در آن‌ نواحی‌ جای‌ ایشان‌ را گرفته‌ بودند. این‌ طوایف‌ موج‌ تازه‌ای‌ از خیونان‌ (هونهای‌ سفید) بودند و از همان‌ آغاز ورود به‌ نواحی‌ مجاور در مرزهای‌ شرقی‌ ایران‌ بنای‌ تاخت‌ و تاز را هم‌ گذاشتند. تاخت‌ و تاز آنها مکرر شد و امنیت‌ و آرامش‌ نواحی‌ شرقی‌ را مختل‌ کرد. پیروز ناچار شد با آنها جنگ‌ کند و چند بار نیز بر آنها غلبه‌ یافت‌. خوشبختی‌ وی‌ در این‌ بود که‌ در این‌ ایام‌ بیزانس‌ خود گرفتار دشواریهای‌ داخلی‌ و تهدید هونهای‌ غربی‌ بود، و درگیری‌ پیروز در نواحی‌ شرقی‌، مرزهای‌ غربی‌ او را در خطر تجاوز رومیها نمی‌انداخت‌. به‌ هر حال‌ در یک‌ لشکرکشی‌ که‌ پیروز برای‌ دفع‌ هیاطله‌ به‌ نواحی‌ شرقی‌ کرد، بر اثر اغوای‌ جاسوس‌ دشمن‌ - که‌ نقشی‌ شبیه‌ بدان‌ چه‌ در عهد داریوش‌ به‌ سردار او زوپیروس‌ در فتح‌ بابل‌ منسوب‌ شد بر عهده‌ گرفت‌ به‌ محاصره‌ی‌ دشمن‌ افتاد. اخشنواز، پادشاه‌ هیاطله‌، وی‌ را در مقابل‌ تعهد غرامت‌ و فدیه‌ آزاد کرد اما پسرش‌ کواذ (قباد) را برای‌ دریافت‌ این‌ فدیه‌ به‌ عنوان‌ گروگان‌ در نزد خود نگه‌ داشت‌. معاهده‌ای‌ هم‌ که‌ برای‌ صلح‌ امضا شد مرز دو کشور را طوری‌ تعیین‌ کرد که‌ ادامه‌ی‌ آن‌ برای‌ پیروز نوعی‌ خفت‌ و اهانت‌ بود. پرداخت‌ مبلغی‌ که‌ پیروز به‌ عنوان‌ فدیه‌ و غرامت‌ برعهده‌ گرفته‌ بود، برای‌ کشوری‌ که‌ تازه‌ از یک‌ قحطی‌ و خشکسالی‌ طولانی‌ بیرون‌ آمده‌ بود، دشواری‌ داشت‌. اما با آنکه‌ پیروز غرامت‌ را پرداخت‌، پسرش‌ کواذ آزاد نشد و اخشنواز وی‌ را همچنان‌ نزد خود نگه‌ داشت‌. در نواحی‌ شرقی‌ کشور تاخت‌ و تاز هیاطله‌ ادامه‌ یافت‌ و تحمل‌ آن‌ برای‌ ایران‌ غیرممکن‌ شد. پیروز دوباره‌ خود را ناچار به‌ لشکرکشی‌ به‌ نواحی‌ شرقی‌ یافت‌ و در دربار او کسانی‌ که‌ با هفطالیان‌ مربوط‌ بودند یا از غلبه‌ی‌ احتمالی‌ آنها بیم‌ داشتند وی‌ را از این‌ کار بر حذر داشتند. اما اجتناب‌ از جنگ‌ ممکن‌ نشد، و اخشنواز که‌ به‌ رسم‌ سکاها و هونها تاکتیک‌ «زمین‌ سوخته‌» را در مقابل‌ سپاه‌ پیروز پیش‌ گرفت‌، او را با جنگ‌ و گریز به‌ داخل‌ سرزمینهای‌ بیابانی‌ و ناشناس‌ کشاند. بعد هم‌، سپاه‌ پیروز در طی‌ پیشرویهای‌ خویش‌ در خندق‌ سرپوشیده‌ای‌ که‌ اخشنواز بر سر راه‌ آن‌ تعبیه‌ کرده‌ بود افتاد و پیروز نیز با آنها درون‌ خندق‌ جان‌ داد (484). غنایم‌ فراوان‌، از جمله‌ اسناد و دفاتر دیوانی‌، با اسیران‌ بسیار که‌ موبدان‌ و عده‌ای‌ از زنان‌ حرم‌ نیز در آن‌ میان‌ بودند به‌ جنگ‌ اخشنواز افتاد. از جسد پیروز هم‌ نشانی‌ به‌ دست‌ نیامد و بدین‌گونه‌ فرجام‌ کار او در رمز و ابهام‌ ماند.

پس‌ از پیروز

14-6- با مرگ‌ پیروز کشور در هرج‌ و مرج‌ فرو رفت‌. در نواحی‌ شرقی‌ هیاطله‌ تا مروالرود و هرات‌ پیش‌ آمدند. در نواحی‌ غربی‌ از بین‌ رفته‌ سپاه‌ که‌ همراه‌ پادشاه‌ ناپدید شده‌ بودند ناامنیها و نومیدیهای‌ سخت‌ به‌ وجود آورد. اما زرمهر، معروف‌ به‌ سوخرا ، از خاندان‌ قارن‌ به‌ مجرد آگهی‌ از مرگ‌ پیروز خود را از ارمنستان‌ به‌ تیسفون‌ رسانید و به‌ کمک‌ شاهپور رازی‌، اسپهبد خاندان‌ قارن‌، بلاش‌ نام‌ برادر پیروز را بر تخت‌ نشاند و با تهدید و تطمیع‌ هیاطله‌ را از ادامه‌ی‌ تجاوز در داخل‌ خاک‌ ایران‌ بازداشت‌. بدین‌گونه‌ بلاش‌ برادر پیروز به‌ جای‌ او پادشاهی‌ یافت‌ و کواذ پسر او همچنان‌ در نزد هیاطله‌ باقی‌ ماند. حتی‌ با آنکه‌ زرمهر اسناد و دفاتر پیروز و اسیران‌ حرم‌ او را با قسمتی‌ از غنایم‌ و خزاین‌ او، از اخشنواز باز پس‌ گرفت‌، کواذ در نزد پادشاه‌ هیاطله‌ باقی‌ ماند - و شاید پس از جلوس‌ بازگشت‌ خود را هم‌ به‌ تیسفون‌ خالی‌ از خطر نمی‌یافت‌.

اما بلاش‌ در آغاز پادشاهی‌ (484) با معارضه‌ی‌ برادرزاده‌ی‌ خود زریر (زره‌، زارن‌) مواجه‌ شد که‌ با کمک‌ زرمهر و مساعدت‌ واهان‌ ، سردار ارمنی‌، بر او غالب‌ آمد و به‌ غایله‌ی‌ او خاتمه‌ داد. در مورد هیاطله‌ (هفطالیان‌) هم‌ به‌ کمک‌ زرمهر به‌ هرگونه‌ بود آنها را از ادامه‌ی‌ مداخله‌ در امور کشور مانع‌ آمد و اسیران‌ حرم‌ را با قسمتی‌ از غنایم‌ و اسناد از آنها بازستاند. برای‌ ترمیم‌ خزانه‌، که‌ قحطی‌ طولانی‌ و پرداخت‌ غرامت‌ آن‌ را خالی‌ کرده‌ بود، به‌ تشویق‌ کشاورزی‌ اهتمام‌ کرد و صاحبان‌ اراضی‌ را به‌ کشت‌ و آبادانی‌ الزام‌ نمود. نسبت‌ به‌ عیسویان‌ ایران‌، چون‌ آنها را از اتهام‌ ارتباط‌ با بیزانس‌ مُبّری‌' می‌دید، به‌ رفق‌ و مدارا سلوک‌ کرد. در مورد مسیحیهای‌ ارمنستان‌ هم‌ به‌ جهت‌ کمکهایی‌ که‌ واهان‌، سردار آنها، در رفع‌ غایله‌ی‌ زریر به‌ وی‌ کرده‌ بود تسامح‌ قابل‌ ملاحظه‌ای‌ نشان‌ داد. با این‌ حال‌، عدالت‌جویی‌ و تسامحگرایی‌ او بیش‌ از آن‌ بود که‌ نجبا و موبدان‌ در چنان‌ روزهای‌ آشفته‌ای‌ از عهده‌ی‌ تحمل‌ آن‌ برآیند. نجبای‌ لشکری‌، بدان‌ سبب‌ که‌ خزانه‌ی‌ وی‌ قادر به‌ پرداخت‌ مواجب‌ لشکر نبود، و روحانیان‌، بدان‌ سبب‌ که‌ تسامح‌ دینی‌ و بی‌مبالاتی‌ وی‌ را در مراسم‌ مذهبی‌ نمی‌پسندیدند از وی‌ هر روز بیش‌ از پیش‌ ناخرسندی‌ پیدا می‌کردند. به‌ علاوه‌، در آن‌ ایام‌ که‌ صلح‌ پایدار با هیاطله‌ برای‌ دستیابی‌ به‌ فرصتی‌ که‌ ویرانیهای‌ کشور و خزانه‌ را ترمیم‌ نماید ضروری‌ به‌ نظر می‌رسید، قباد که‌ طی‌ اقامت‌ طولانی‌ در نزد اخشنواز با آنها تفاهم‌ بیشتر یافته‌ بود برای‌ تأمین‌ چنین‌ مصالحه‌ای‌ بیش‌ از بلاش‌ امید کامیابی‌ داشت‌. از این‌رو، بعضی‌ از بزرگان‌ که‌ زرمهر سوخرا در رأس‌ آنها بود و ظاهراً پنهانی‌ با قباد و اخشنواز تبانی‌ هم‌ کرده‌ بودند، پسر پیروز را برای‌ پادشاهی‌ به‌ تیسفون‌ دعوت‌ کردند و مقارن‌ حرکت‌ او، بلاش‌ توقیف‌ و از پادشاهی‌ خلع‌ شد. قولی‌ هم‌ هست‌ که‌ او در همان‌ اوقات‌ به‌ مرگ‌ طبیعی‌ مرد. پادشاهی‌ بلاش‌ چهارده‌ سال‌ بیش‌ نکشید و پس از او (488) فرمانروایی‌ به‌ این‌ پسر پیروز رسید: کواذ اول‌، قباد.

قباد به‌ هنگام‌ جلوس‌ سی‌ و نه‌ سال‌ کمتر نداشت‌، لاجرم‌ نه‌ تسلیم‌ به‌ قدرت‌ نجبا که‌ او را به‌ پادشاهی‌ رسانده‌ بودند برایش‌ آسان‌ بود، نه‌ انقیاد نسبت‌ به‌ طوایف‌ وحشی‌گونه‌ی‌ هپتال‌ (هیاطله‌) که‌ در نیل‌ به‌ فرمانروایی‌ به‌ او یاری‌ کرده‌ بودند در نظرش‌ خالی‌ از خفت‌ بود. با این‌ حال‌ در آغاز پادشاهی‌ هم‌ دست‌ زرمهر سوخرا، اسپهبد خاندان‌ قارن‌، را در امور کشور بازگذاشت‌، هم‌ پرداخت‌ غرامت‌ و فدیه‌ای‌ را که‌ عمویش‌ بلاش‌ در آخرین‌ سال‌ پادشاهی‌ از تأدیه‌ی‌ آن‌ به‌ اخشنواز شانه‌ خالی‌ کرده‌ بود ادامه‌ داد. اولین‌ کار عمده‌ی‌ او تنبیه‌ طوایف‌ خزر بود که‌ از مساکن‌ خود در اراضی‌ بین‌ رود ولگا و رود دُنْ به‌ مرزهای‌ ایران‌ می‌تاختند و نواحی‌ ماد آذربایجان‌ معروض‌ غارت‌ و تهدید آنها بود. قباد لشکر به‌ دفع‌ آنها برد، با خان‌ آنها جنگید او را شکست‌ سخت‌ داد و با غنایم‌ بسیار به‌ تیسفون‌ بازگشت‌. این‌ پیروزی‌ او را برای‌ مقابله‌ با قدرت‌ نجبای‌ لشکری‌ که‌ از مدتها پیش‌ به‌ مداخله‌ در امور پادشاهی‌ عادت‌ کرده‌ بودند آمادگی‌ داد. وی‌ زرمهر سوخرا اسپهبد خاندان‌ قارن‌ را، که‌ در رساندن‌ وی‌ به‌ پادشاهی‌ کمک‌ کرده‌ بود و در وی‌ به‌ چشم‌ دست‌ نشانده‌ی‌ خویش‌ می‌نگریست‌ به‌ کمک‌ پدر زن‌ خود، اسپهبد شاپور که‌ سرکرده‌ی‌ خاندان‌ مهران‌ بود، از میان‌ برداشت‌. با آنکه‌ شاپور مهران‌ را پس از آن‌ ایران‌ سپاهبد کرد و با اعتلای‌ او این‌ سخن‌ هم‌ در افواه‌ افتاد که‌ باد سوخرا فرو نشست‌ و باد مهران‌ وزیدن‌ گرفت‌، قباد مدت‌ زیادی‌ ناچار به‌ تحمل‌ شاپور نشد و او پس از رقیب‌ خود دیرزمانی‌ نزیست‌. علاقه‌ای‌ هم‌ که‌ قباد در همین‌ سالها به‌ تعلیم‌ مزدک‌ نشان‌ داد مبنی‌ بر سیاست‌ در هم‌ شکستن‌ قدرت‌ نجبا و ناظر به‌ آن‌ بود که‌ نفوذ روزافزون‌ نجبا و موبدان‌ را که‌ در آن‌ ایام‌ به‌ شدت‌ مزاحم‌ و معارض‌ قدرت‌ پادشاهی‌ شده‌ بود به‌ نیروی‌ پیروان‌ وی‌، که‌ اکثریت‌ طبقات‌ عامه‌ را شامل‌ می‌شد، در هم‌ بشکند و قدرت‌ پادشاهی‌ رااز شرکت‌ و مداخله‌ی‌ بزرگان‌ آزاد سازد.

ظهور مزدک‌

14-7- مزدک‌ بامدادان‌ که‌ آیین‌ جدید او مورد حمایت‌ و تأیید قباد واقع‌ شد، موبدی‌ از اهل‌ استخر پارس‌ بود که‌ ظاهراً تعلیم‌ معلم‌ خویش‌ زراتشت‌ خرّگان‌ را که‌ موبدی‌ از اهل‌ پسا (فساد) بود تبلیغ‌ می‌کرد. این‌ زراتشت‌ خرّگان‌، تا آنجا که‌ از تأمل‌ در روایات‌ بر می‌آید، ظاهراً مقارن‌ سالهای‌ اشغال‌ و خشکسالی‌ عهد پیروز به‌ نشر تعلیم‌ تازه‌ای‌ مبنی‌ بر توزیع‌ عادلانه‌ی‌ ثروت‌ در بین‌ تمام‌ طبقات‌ و افراد پرداخته‌ بود، لیکن‌ تعلیم‌ او از حد معدودی‌ از شاگردانش‌ تجاوز نکرده‌ بود. مزدک‌ که‌ یک‌ تن‌ از این‌ شاگردان‌ بود در این‌ ایام‌ که‌ سالها از عهد پیروز می‌گذشت‌ اما فقر و محرومیت‌ عامه‌ و غرور و رعونت‌ طبقات‌ نجبا همچنان‌ باقی‌ بود، با نشر این‌ تعلیم‌ در بین‌ عامه‌ تدریجاً طرفداران‌ بسیار پیدا کرده‌ بود. جوهر این‌ تعلیم‌ نوعی‌ مذهب‌ اشتراکی‌ بود که‌ عناصری‌ از آیین‌ مانی‌ و عقاید گنوسی‌ را نیز متضمن‌ می‌شد. مزدک‌ پیروان‌ خود را از یک‌ سو به‌ محدودکردن‌ حوزه‌ی‌ تمتعات‌ فردی‌ می‌خواند، و از سوی‌ دیگر با تبلیغ‌ لزوم‌ الغای‌ مالکیت‌ فردی‌ و قانون‌ ارث‌، طالب‌ تساوی‌ امکان‌ تمام‌ افراد جامعه‌ در نیل‌ به‌ این‌ تمتعات‌ محدود بود. مع‌هذا این‌ تعلیم‌ که‌ در محدوده‌ی‌ عقاید زرتشتی‌ و از طریق‌ جماعتی‌ از موبدان‌ طبقات‌ پایین‌ تبلیغ‌ می‌شد، در عمل‌ و در بین‌ طبقات‌ عامه‌ به‌ نوعی‌ مذهب‌ اباحی‌ تبدیل‌ گشت‌ که‌ خرم‌ دینی‌ و بی‌اعتنایی‌ به‌ حدود و سنن‌، لازمه‌ی‌ آن‌ به‌ شمار آمد؛ و مزدکیان‌ که‌ به‌ حمایت‌ پادشاه‌ متکی‌ بودند خود را مجاز شمردند در شهر و روستا دست‌ به‌ مصادره‌ و تصرف‌ عدوانی‌ در اموال‌ و املاک‌ طبقات‌ عالی‌ نیز بگشایند، و به‌ بهانه‌ی‌ ایجاد تعادل‌ و تساوی‌ در امکانات‌ و تمتعات‌، حرمسرای‌ بزرگان‌ را نیز معروض‌ تجاوز خویش‌ سازند. به‌ نظر می‌آید که‌ اموال‌ و زنان‌ قباد در این‌ ماجرا از تجاوز مصون‌ ماندند و روایات‌ مبنی‌ بر تسلیم‌ وی‌ به‌ قبول‌ اشتراک‌ در زنان‌ ظاهراً بعدها برای‌ تقریر ضرورت‌ جهد او و پسرش‌ خسرو در برانداختن‌ این‌ آیین‌ به‌ وجود آمده‌ باشد. اما حمایت‌ قباد از مزدک‌ و مزدکیان‌، طبقات‌ نجبا و صاحبان‌ اراضی‌ وسیع‌ و حرمسراهای‌ بزرگ‌ را به‌ شدت‌ معروض‌ اهانت‌ و تجاوز عامه‌ ساخت‌. مخالفت‌ موبدان‌ بزرگ‌ و فتوای‌ تحریم‌ و تکفیر آنها نیز موجب‌ انصراف‌ عامه‌ از آیین‌ مزدک‌ نشد، و انقلاب‌ تدریجاً به‌ نوعی‌ هرج‌ و مرج‌ منجر شد که‌ هدف‌ آن‌ نه‌ الغای‌ قدرت‌ پادشاهی‌ بلکه‌ الغای‌ امتیازات‌ نجبا بود. بالاخره‌ به‌ اصرار موبدان‌ موبد و بعضی‌ اشراف‌ - که‌ از آن‌ جمله‌ «کنارنگ‌ گشنسب‌ داد» در این‌ باره‌ شور و حرارت‌ بیشتر نشان‌ می‌داد - شورای‌ بزرگان‌ تشکیل‌ شد و برای‌ پایان‌ دادن‌ به‌ این‌ ماجرا برکناری‌ قباد را از پادشاهی‌ لازم‌ یافت‌.

بدین‌گونه‌، قباد خلع‌ و توقیف‌ شد و برادرش‌ زاماسپ‌ (جاماسپ‌) که‌ شهرت‌ به‌ نرمخویی‌ و عدالت‌جویی‌ داشت‌ به‌ جای‌ او انتخاب‌ گشت‌ (496). این‌ اقدام‌ نوعی‌ «کودتا» بود که‌ هدف‌ آن‌ استقرار نظم‌ مورد علاقه‌ی‌ اعیان‌ و روحانیان‌ بود، اما به‌ علت‌ رسوخ‌ آیین‌ مزدک‌ در طبقات‌ عامه‌، حوزه‌ی‌ شمول‌ آن‌ از حد دربار و سپاه‌ تجاوز نکرد و انقلاب‌ اشتراکی‌ مزدک‌ همچنان‌ در اعماق‌ جامعه‌ به‌ قوت‌ و قدرت‌ خود باقی‌ ماند.

پادشاهی‌ جاماسپ‌ پیروزی‌ نجبا را چنان‌ که‌ باید تأمین‌ نکرد و لاجرم‌ تدریجاً از حمایت‌ جدی‌ آنها هم‌ محروم‌ ماند. در مورد پادشاه‌ مخلوع‌ برخلاف‌ کسانی‌ چون‌ گشنسپ‌ داد که‌ طالب‌ قتل‌ او بودند، جاماسپ‌ نظر کسانی‌ را که‌ به‌ حبس‌ وی‌ رأی‌ دادند تأیید کرد. قباد را به‌ قلعه‌ی‌ انوشبرد، دژ فراموشی‌، فرستادند که‌ در خوزستان‌ و در نواحی‌ دزفول‌ و جندیشاپور در محلی‌ به‌ نام‌ گل‌ گرد بود. در اینجا زندانیان‌ مادام‌العمر از یادها می‌رفتند و این‌ سرنوشتی‌ بود که‌ نجبا قباد را بدان‌ محکوم‌ کرده‌ بودند. مزدک‌ را هم‌ که‌ از بیم‌ شورش‌ عام‌، قتل‌ او ممکن‌ نبود به‌ زندان‌ انداختند. اما پیروانش‌ شوریدند و او را از زندان‌ بیرون‌ آوردند و او بی‌هیچ‌ مزاحمی‌ در خارج‌ از زندان‌ و در محلی‌ مخفی‌ همچنان‌ به‌ نشر تعلیم‌ خود ادامه‌ داد. فرمانروایی‌ جاماسپ‌ با وجود قدرت‌ فوق‌العاده‌ای‌ که‌ برکنار کردن‌ قباد به‌ نجبا و موبدان‌ بزرگ‌ داد مجال‌ تحکیم‌ نیافت‌. ادامه‌ی‌ نهضت‌ مزدکیان‌ هم‌ جبهه‌ی‌ عامه‌ را در مقابل‌ جبهه‌ی‌ اعیان‌ قدرت‌ وتحرک‌ بیشتر داد. شورش‌ ارمنستان‌ و اغتشاشهایی‌ که‌ در عهد قباد در بین‌النهرین‌ ایران‌ روی‌ داده‌ بود نیز ادامه‌ پیدا کرد و جاماسپ‌ در فرونشاندن‌ آنها توفیقی‌ نیافت‌.

قباد به‌ کمک‌ یک‌ تن‌ از نجبا - سیاوش‌ نام‌ - که‌ تمایلات‌ مزدکی‌ داشت‌ و در بعضی‌ مآخذ به‌ خطا زرمهر خوانده‌ شد - از زندان‌ خلاصی‌ یافت‌. نقشه‌ی‌ فرار به‌ وسیله‌ی‌ خواهر پادشاه‌ که‌ زوجه‌ی‌ او نیز بود اجرا شد و سیاوش‌ پادشاه‌ فراری‌ را تا سرزمین‌ هیاطله‌ همراهی‌ کرد. خاقان‌ هیاطله‌ او را به‌ منزله‌ی‌ یک‌ دوست‌ و یک‌ خویشاوند پذیرفت‌ و تحت‌ حمایت‌ گرفت‌. یک‌ چند او را با حرمت‌ و محبت‌ نزد خود نگه‌ داشت‌، و سپس‌ یک‌ دختر خود را که‌ از پیروز دخت‌ داشت‌ و خواهرزاده‌ی‌ قباد محسوب‌ می‌شد به‌ وی‌ تزویج‌ کرد. لشکری‌ هم‌ از هیاطله‌ برای‌ جنگ‌ با جاماسپ‌ و استرداد تخت‌ و تاج‌ از دست‌ رفته‌ در اختیار او گذاشت‌. قباد نیز، که‌ بلافاصله‌ با این‌ سپاه‌ و به‌ همراهی‌ سیاوش‌ عزیمت‌ ایران‌ کرد، در مقابل‌ کمکهای‌ خاقان‌ پرداخت‌ خراج‌ سالانه‌ای‌ را به‌ او تعهد کرد. اما وقتی‌ که‌ سپاه‌ او به‌ حوالی‌ تختگاه‌ رسید، جاماسپ‌ که‌ طبقات‌ عامه‌ را پشتیبان‌ برادر می‌یافت‌ و خود به‌ حمایت‌ نجبا از خویش‌ هم‌ اعتماد و اعتقادی‌ نداشت‌، از مقابله‌ با او خودداری‌ کرد و تخت‌ و تاج‌ را بی‌هیچ‌ مقاومت‌ به‌ برادر واگذاشت‌.

بدین‌ گونه‌ با شروع‌ دومین‌ دور پادشاهی‌ قباد (498) فرمانروایی‌ دو ساله‌ی‌ جاماسپ‌ - که‌ در سکه‌هایش‌ خود را بغ‌ جاماسپ‌ می‌خواند - خاتمه‌ یافت‌. نجبا که‌ قباد را خلع‌ کرده‌ بودند بی‌هیچ‌ مقاومت‌ نسبت‌ به‌ او اظهار انقیاد کردند و او هم‌ در مقابل‌ آنها به‌ هیچ‌گونه‌ تعهدی‌ در ترک‌ آیین‌ مزدک‌ حاجت‌ پیدا نکرد. جاماسپ‌ برخلاف‌ معهود کشته‌ نشد، مورد عفو واقع‌ شد و به‌ قولی‌ تبعید گشت‌. کسانی‌ از نجبا که‌ در اقدام‌ به‌ خلع‌ قباد همدست‌ شده‌ بودند نیز مورد عفو واقع‌ شدند. گشنسب‌ داد که‌ رأی‌ به‌ قتل‌ قباد داده‌ بود به‌ کیفر رسید. سیاوش‌ که‌ در فرار از زندان‌ به‌ شاه‌ کمک‌ کرده‌ بود، به‌ مرتبه‌ی‌ ارتشتاران‌ سالار ارتقا یافت‌. مزدکیان‌ نیز همچنان‌ تحت‌ حمایت‌ پادشاه‌ باقی‌ ماندند و قباد به‌ رفع‌ شورش‌ طوایف‌ بین‌النهرین‌ و جلوگیری‌ از تاخت‌ و تاز اعراب‌ در نواحی‌ حیره‌ پرداخت‌.

در آغاز دومین‌ دور پادشاهی‌، مشکل‌ عمده‌ی‌ قباد تهیه‌ی‌ پولی‌ بود که‌ پرداخت‌ آن‌ را به‌ هفطالیان‌ تعهد کرده‌ بود. وی‌ که‌ قبل‌ از خلع‌ از آناستاسیوس‌ امپراتور بیزانس‌، مبلغی‌ را که‌ روم‌ پرداخت‌ آن‌ را برای‌ حفاظت‌ معابر قفقاز تعهد کرده‌ بود مطالبه‌ می‌کرد، در این‌ هنگام‌ از امپراتور مبلغی‌ به‌ عنوان‌ وام‌ درخواست‌ کرد. آناستاسیوس‌ که‌ پرداخت‌ مبلغ‌ مربوط‌ به‌ حفاظت‌ معابر را موکول‌ به‌ استرداد نصیبین‌ به‌ روم‌ کرده‌ بود، این‌ بار نیز از پرداخت‌ وام‌ خودداری‌ کرد و بدین‌ وسیله‌ سعی‌ کرد تا قباد را برای‌ پرداخت‌ مبلغی‌ که‌ می‌بایست‌ به‌ هیاطله‌ بپردازد تحت‌ فشار نگه‌ دارد و او را به‌ تخلیه‌ی‌ نصیبین‌ و استرداد آن‌ به‌ روم‌ راضی‌ کند. اما قباد بی‌آنکه‌ در این‌ باره‌ به‌ تعلل‌ و مذاکره‌ بپردازد به‌ روم‌ حمله‌ کرد (502) و برخلاف‌ آنچه‌ بیزانس‌ انتظار داشت‌ افواجی‌ از هیاطله‌ نیز در این‌ لشکرکشی‌ با سپاه‌ وی‌ همراه‌ بود. وی‌ ارزروم‌ را که‌ تئودوزیوپولیس‌ خوانده‌ می‌شد و تختگاه‌ ارمنستان‌ روم‌ بود تسخیر کرد (اوت‌ 503) و آمِد (دیاربکر) را پس از هشتاد روز محاصره‌ فتح‌ کرد (اکتبر 503). آمِد به‌ سبب‌ مقاومت‌ طولانی‌ مجازات‌ سخت‌ شد. جنگ‌ که‌ در طی‌ آن‌ شهر چند بار دست‌ به‌ دست‌ شد، فوق‌العاده‌ خونین‌ بود. طرفین‌ آماده‌ی‌ متارکه‌ شدند و روم‌ تقاضای‌ صلح‌ کرد و بالاخره‌ با پرداخت‌ مبلغی‌ آمِد را پس‌ گرفت‌ (506). اما قباد چون‌ با هجوم‌ دسته‌هایی‌ از طوایف‌ هون‌ از جانب‌ قفقاز مواجه‌ شد، صلح‌ را استقبال‌ کرد و پس از دفع‌ آنها، روم‌ را به‌ ادامه‌ی‌ پرداخت‌ مبلغی‌ که‌ سالانه‌ جهت‌ حفظ‌ معابر قفقاز برعهده‌ گرفته‌ بود ملزم‌ داشت‌. از آن‌ پس‌ در باقی‌ مدت‌ فرمانروایی‌ آناستاسیوس‌ (وفات‌ 518) بین‌ ایران‌ و بیزانس‌ منازعه‌ای‌ روی‌ نداد. در مدت‌ صلح‌ قباد فرصت‌ یافت‌ رابطه‌ی‌ بین‌ مزدکیها و مخالفان‌ ایشان‌ را به‌ نحو مطلوبی‌ تعدیل‌ کند و خود را از فشار مطالبات‌ هیاطله‌ برهاند. اما یوستین‌ امپراتور که‌ به‌ جای‌ آناستاسیوس‌ در بیزانس‌ به‌ فرمانروایی‌ رسید، در مرزهای‌ ایران‌ شروع‌ به‌ تحریکات‌ کرد و چندی‌ بعد، از پرداخت‌ مبلغی‌ که‌ می‌بایست‌ روم‌ برای‌ حفاظت‌ معابر قفقاز به‌ ایران‌ بپردازد خودداری‌ کرد. به‌ تحریک‌ وی‌ در ولایت‌ لازستان‌ (لازیکا) واقع‌ در بخش‌ غربی‌ گرجستان‌ و کناره‌ی‌ دریای‌ سیاه‌، شورشهایی‌ بر ضد سلطه‌ی‌ ایران‌ درگرفت‌. وقتی‌ قباد برای‌ فرونشاندن‌ شورش‌، لشکر به‌ لازیکا برد یوستین‌ بین‌النهرین‌ و ارمنستان‌ ایران‌ را عرضه‌ی‌ تاخت‌ و تاز ساخت‌. جنگ‌ در حوالی‌ نصیبین‌ شدت‌ یافت‌ و ادامه‌ی‌ آن‌ طرفین‌ را آماده‌ی‌ مذاکره‌ داشت‌. در مذاکرات‌ صلح‌ (525) قباد غیر از حفظ‌ لازیکا، از قیصر درخواست‌ تا پسر و ولیعهد وی‌ خسرو را هم‌ به‌ فرزندی‌ خویش‌ بپذیرد و اختلاف‌ نظرهایی‌ که‌ در اجرای‌ این‌ پیشنهاد پدید آمد مذاکره‌ی‌ صلح‌ را دچار تأخیر و اشکال‌ ساخت‌. سیاوش‌ که‌ همراه‌ مهبود ، از نجبای‌ خاندان‌ سورن‌ ، مأمور ختم‌ مذاکره‌ی‌ صلح‌ شد، در تعقیب‌ مذاکرات‌ حرارتی‌ نشان‌ نداد و از جانب‌ مهبود و جبهه‌ی‌ مخالف‌ مزدک‌ به‌ اخلال‌ در امر صلح‌ متهم‌ شد. در محکمه‌ای‌ که‌ جرایم‌ او مورد رسیدگی‌ بود، اتهامات‌ دیگر از جمله‌ بد دینی‌ نیز بر وی‌ وارد آمد لاجرم‌ به‌ اعدام‌ محکوم‌ شد، و قباد به‌ هر سبب‌ بود در اجرای‌ حکم‌ تعلل‌ نکرد. اعدام‌ او توقیف‌ و تعقیب‌ عده‌ای‌ از مزدکیان‌ دربار، و کسانی‌ را که‌ طالب‌ ولیعهدی‌ خسرو و بازگشت‌ قدرت‌ به‌ دست‌ موبدان‌ نبودند به‌ دنبال‌ آورد. سعی‌ سیاوش‌ در به‌ تأخیر انداختن‌ قرار صلح‌ به‌ مخالفت‌ با ولیعهدی‌ خسرو تعبیر شد که‌ مزدکیهای‌ دربار در مقابل‌ او برادرش‌ پتشخوار گرشاه‌ (کیوس‌، کاوس‌) را نامزد کرده‌ بودند. این‌ شاهزاده‌ کاوس‌ سرسپرده‌ و دست‌ پرورده‌ی‌ مزدکیان‌ بود و برخلاف‌ خسرو با جبهه‌ی‌ متحد بزرگان‌ و موبدان‌ ارتباط‌ نداشت‌. مزدکیها هم‌ به‌ مسئله‌ی‌ جانشینی‌ قباد اهمیت‌ می‌دادند، زیرا ولیعهدی‌ که‌ موبدان‌ و نجبای‌ ضد مزدک‌ وی‌ را حمایت‌ می‌کردند نه‌ فقط‌ آزادی‌ آنها را در تبلیغ‌ آیین‌ خویش‌ ممکن‌ بود به‌ خطر اندازد، بلکه‌ احتمال‌ داشت‌ آنها را به‌ عنوان‌ زندیک‌ (زندیق‌) و بد کیش‌ هم‌ مورد آزار و تعقیب‌ موبدان‌ سازد. سیاوش‌ سابقه‌ی‌ تمایلات‌ مزدکی‌ داشت‌ و همان‌ هم‌ او را به‌ رهانیدن‌ قباد از زندان‌ فراموشی‌ برانگیخته‌ بود، از این‌رو به‌ سبب‌ تعلل‌ در به‌ انجام‌ رساندن‌ مذاکرات‌ صلح‌ متهم‌ به‌ کارشکنی‌ بر ضد منافع‌ خسرو شد و قباد، به‌ رغم‌ سابقه‌ی‌ دوستی‌، به‌ سبب‌ فشار خسرو و طرفدارانش‌ حکم‌ اعدام‌ او را تنفیذ کرد (528).
در دنبال‌ اعدام‌ سیاوش‌، هم‌ جنگ‌ با روم‌ دنبال‌ شد و هم‌ تعقیب‌ مزدکیها که‌ ولیعهدی‌ خسرو بدون‌ آن‌ ممکن‌ نمی‌شد. مزدک‌ به‌ الزام‌ موبدان‌ در مجلسی‌ وادار به‌ مناظره‌ شد و البته‌ شکست‌ او در مناظره‌ از پیش‌ مقرر شده‌ بود. آن‌گاه‌ خود و آن‌ عده‌ از پیروانش‌ که‌ در این‌ مجمع‌ حاضر بودند کشته‌ شدند (ح‌ 529). بدین‌ گونه‌ قباد که‌ در دور اول‌ فرمانروایی‌ برای‌ تحکیم‌ قدرت‌ پادشاهی‌ از نیروی‌ مزدکیها جهت‌ درهم‌ شکستن‌ قدرت‌ نجبا و روحانیان‌ استفاده‌ کرده‌ بود، در پایان‌ دور دوم‌ فرمانروایی‌، در پی‌ همان‌ مقصد از نیروی‌ نجبا و روحانیان‌ برای‌ در هم‌ شکستن‌ قدرت‌ مزدکیها استفاده‌ کرد و معلوم‌ شد که‌ گرایش‌ او به‌ آیین‌ مزدک‌ مبنی‌ بر نقشه‌ی‌ سیاسی‌ بوده‌ است‌ و اگر او را یک‌ پادشاه‌ ماکیاولی‌ مآب‌ بخوانند خلاف‌ واقع‌ نیست‌.
جنگ‌ با ایران‌، فقط‌ چند ماه‌ آخر عمر یوستین‌ را مشغول‌ داشت‌. با وفات‌ او (527) مقابله‌ با سپاه‌ ایران‌ به‌ عهده‌ی‌ یوستی‌ نیانوس‌ امپراتور تازه‌ افتاد. طرفین‌ در حدود نصیبین‌ و دارا به‌ شدت‌ با یکدیگر درگیری‌ پیدا کردند. بلیزاریوس‌ ، سردار نامدار بیزانس‌، یک‌ بار (530) در حدود نصیبین‌ و یک‌ بار (531) در حوالی‌ کالی‌ نیکوس‌ - که‌ امروز رَقَّه‌ گویند - از سپاه‌ ایران‌ شکست‌ خورد. منذر ، امیر حیره‌، هم‌ در این‌ جنگها خدمات‌ ارزنده‌ای‌ به‌ شاه‌ ایران‌ کرد. اما سپاه‌ ایران‌ از محاصره‌ی‌ مَیافارِقین‌ نتیجه‌ای‌ نگرفت‌. قباد هم‌ در همین‌ ایام‌ رنجور شد و به‌ بیماری‌ فالج‌ درگذشت‌ (531). هنگام‌ مرگ‌ هشتاد و دو سال‌ از عمرش‌ می‌گذشت‌. پادشاهی‌ او با سالهای‌ فرمانروایی‌ برادرش‌ جاماسپ‌ که‌ او در آن‌ مدت‌ نیز همچنان‌ خود را پادشاه‌ می‌دانست‌ چهل‌ و سه‌ سال‌ طول‌ کشید. پادشاهی‌ طولانی‌ او پر از فراز و نشیب‌ حوادث‌ بود و اراده‌ی‌ او در رویارویی‌ با حوادث‌، محکم‌ و بی‌فتور جلوه‌ کرد. جنگهای‌ او با روم‌ و مقاومت‌ او در مقابل‌ قدرت‌طلبی‌ نجبا و موبدان‌، قوت‌ اراده‌ و ثبات‌ رأی‌ او را نشان‌ داد. عدم‌ تردیدش‌ در قتل‌ زرمهر سوخرا و در اعدام‌ سیاوش‌ و اینکه‌ یک‌ بار مزدکیها را وسیله‌ی‌ سرکوبی‌ نجبا و یک‌ بار نجبا را وسیله‌ی‌ سرکوبی‌ مزدکیها کرد، او را یک‌ پادشاه‌ ماکیاولی‌ وار تمام‌ عیار ساخت‌. در بین‌ شهرهایی‌ که‌ وی‌ ساخت‌ یا در تجدید عمارت‌ آنها کوشید شهر بیلقان‌ در نواحی‌ ارس‌، بهقباد در نواحی‌ مداین‌، کواذخره‌ در پارس‌، و قبادیان‌ در نواحی‌ بدخشان‌ را می‌توان‌ نام‌ برد.

خسرو که‌ پس از او، بر وفق‌ وصیت‌ رسمی‌ پدر به‌ پادشاهی‌ نشست‌ دنباله‌ی‌ کار او را در جنگ‌ با بیزانس‌ و در قلع‌ و قمع‌ مزدکیان‌ گرفت‌. با جلوس‌ او قرار صلح‌ بین‌ ایران‌ و روم‌ گذاشته‌ شد و این‌ قرار به‌ طرفین‌ فرصت‌ داد تا به‌ رفع‌ دشواریهای‌ داخلی‌ بپردازند. سرانجام‌، یک‌ دوره‌ی‌ کشمکش‌ طولانی‌ بین‌ پادشاهی‌ و اقتدار نجبا، در پایان‌ عهد قباد به‌ پیروزی‌ پادشاهی‌ خاتمه‌ یافت‌ و خسرو توانست‌، پس از رفع‌ غایله‌ی‌ مدعیان‌ و سرکوبی‌ مزدکیان‌، یک‌ بار دیگر مثل‌ نیای‌ بزرگ‌ خود اردشیر، دین‌ و دولت‌ را در وجود شخص‌ پادشاه‌ توأمان‌ سازد و مثل‌ او خشونت‌ انعطاف‌ناپذیر را وسیله‌ی‌ تنفیذ قدرت‌ پادشاهی‌ نماید.




برداشت از نوشتارهای امرداد، تنها با نام بردن از تارنمای امرداد و نشانی اینترنتی آن شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد یا شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد رواست.


ادامه دارد...

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
پاسخ : تاریخ و پیدایش ایران - 06 - ساسانیان
« پاسخ #4 : 07 اكتبر 2008 گاه 15:31:31 »

خسرو؛ جنگ‌ خانگی‌ و صلح‌ با روم‌


14-8- پادشاهی‌ خسرو با آنکه‌ وصیت‌نامه‌ی‌ قباد و تأیید اکثریت‌ نجبا پشتیبان‌ آن‌ بود از کشمکش‌ مدعیان‌ خانگی‌ خالی‌ نماند. غیر از کیوس‌ که‌ سابقه‌ی‌ ارتباط‌ با مزدکیان‌ قیام‌ او را از آغاز بی‌نتیجه‌ و محکوم‌ به‌ شکست‌ ساخت‌، زام‌ یک‌ چشم‌ (زاماسپ‌) برادر دیگر خسرو که‌ با او از یک‌ مادر نیز بود به‌ تحریک‌ عده‌ای‌ از نجبا به‌ دعوی‌ پادشاهی‌ برخاست‌. در توطئه‌ای‌ که‌ یاران‌ او برای‌ روی‌ کار آوردنش‌ طرح‌ کردند بنابر آن‌ شد که‌ چون‌ یک‌ چشم‌ بودن‌ این‌ شاهزاده‌ مانع‌ قانونی‌ برای‌ نیل‌ او به‌ پادشاهی‌ محسوب‌ می‌شد، پس از برکناری‌ خسرو، پسر زام‌ را که‌ قباد نام‌ داشت‌ و کودک‌ خردسالی‌ بود به‌ پادشاهی‌ بردارند، و پدرش‌ زام‌ پادشاهی‌ واقعی‌ را به‌ نیابت‌ او در دست‌ گیرد. اما توطئه‌ کشف‌ شد و خسرو نه‌ فقط‌ زام‌ بلکه‌ تمام‌ برادران‌ و برادرزادگان‌ خود را به‌ دنبال‌ این‌ واقعه‌ کشت‌. فقط‌ قباد خردسال‌ را یک‌ تن‌ از نجبا از قتل‌ رهانید اما خود او نیز بعدها به‌ همین‌ سبب‌ مجازات‌ سخت‌ شد. بدین‌ گونه‌ با قتل‌ مدعیان‌ احتمالی‌ و رفع‌ هرگونه‌ مظنه‌ بروز اختلاف‌ خانگی‌، خسرو هم‌ نجبا را از اندیشه‌ی‌ تحریک‌ بر ضد خویش‌ مأیوس‌ کرد، و هم‌ صلابت‌ و خشونت‌ خود را در مقابله‌ با هرگونه‌ تحریک‌ و توطئه‌ مربوط‌ به‌ سیاستهای‌ خارج‌ از کشور نشان‌ داد. چون‌ مقارن‌ همین‌ احوال‌، در دنبال‌ قرار موقتی‌ که‌ برای‌ خاتمه‌ دادن‌ به‌ جنگهای‌ عهد قباد داده‌ شده‌ بود، امپراتور بیزانس‌ طالب‌ منعقد کردن‌ یک‌ صلح‌ دائمی‌ فیمابین‌ دو دولت‌ شد، خسرو پیشنهاد وی‌ را استقبال‌ کرد. صلحی‌ که‌ بدین‌ گونه‌ برقرار شد (533) به‌ وی‌ فرصت‌ داد تا به‌ امور داخلی‌ که‌ پس از سی‌ سال‌ جنگ‌ با روم‌ و در دنباله‌ی‌ یک‌ ربع‌ قرن‌ هرج‌ و مرج‌ ناشی‌ از انقلاب‌ مزدکی‌ به‌ تنظیم‌ و ترمیم‌ بسیار محتاج‌ بود بپردازد و شئون‌ کشور را سر و سامان دهد. در عین‌ حال‌ به‌ یوستی‌نیان‌ هم‌ مجالی‌ داد تا با فراغت‌ از گرفتاریهایش‌ در شرق‌، امور مربوط‌ به‌ غرب‌ پادشاهی‌ را سامان‌ بخشد - پادشاهی‌ واندالها در کارتاژ را براندازد، طوایف‌ آفریقایی‌ مور را به‌ انقیاد آورد، و گوتهای‌ شرقی‌ را در ایتالیا مطیع‌ سازد، سپاه‌ خودرا نظم‌ بخشد و حدود بیزانس‌ را توسعه‌ دهد. این‌ صلح‌ دائم‌ مقرر می‌کرد که‌ ایران‌ و بیزانس‌ برای‌ مدتی‌ «بی‌پایان‌» اختلافات‌ خود را کنار بگذارند، و در حالی‌ دوستی‌ و اتحاد به‌ سر برند. برای‌ نیل‌ به‌ این‌ صلح‌ و دوام‌ آن‌، روم‌ متعهد شد برای‌ مخارج‌ معابر قفقاز سالیانه‌ مبلغی‌ به‌ ایران‌ بپردازد. بیزانس‌ شهرهایی‌ را که‌ در طی‌ جنگ‌ از خاک‌ ایران‌ به‌ تصرف‌ آورده‌ است‌ به‌ وی‌ مسترد کند، و ایران‌ هم‌ دژهایی‌ را که‌ در لازیکا فتح‌ کرده‌ است‌ به‌ روم‌ باز پس‌ دهد. طرفین‌ موافقت‌ نمایند در نزدیک‌ مرزهای‌ یکدیگر استحکامات‌ نظامی‌ نسازند و در صورت‌ ضرورت‌، به‌ مال‌ و مرد یکدیگر را کمک‌ نمایند.

صلح‌ دوام‌ نمی‌آورد

14-9- به‌ هر حال‌ با آنکه‌ صلح‌ دائم‌ برای‌ هر دو طرف‌ فرصتی‌ جهت‌ سعی‌ در رفع‌ نابسامانیهای‌ داخلی‌ پیش‌ آورد، آنچه‌ بیزانس‌ از آن‌ عاید کرد فتوحات‌ نظامی‌ بود، در حالی‌ که‌ خسرو فرصت‌ را صرف‌ اصلاحات‌ ضروری‌ کرد - که‌ بدون‌ کامیابی‌ در آن‌ هرگونه‌ پیشرفتهای‌ نظامی‌ برای‌ او غیر ممکن‌ بود. مع‌هذا فتوحات‌ یوستی‌نیان‌ مایه‌ی‌ ناخرسندی‌ خسرو شد، چنان‌ که‌ بیزانس‌ هم‌ از توفیقی‌ که‌ خسرو در رفع‌ آشفتگیهای‌ داخلی‌ خویش‌ پیدا کرد احساس‌ نگرانی‌ نمود. سوءظنی‌ که‌ از این‌ احساسها حاصل‌ شد دوام‌ صلح‌ را غیرممکن‌ ساخت‌. وقتی‌ که‌ خسرو عمق‌ خطری‌ را که‌ توسعه‌ی‌ قلمرو یوستی‌نیان‌ برای‌ ایران‌ داشت‌ به‌ واقع‌ درک‌ کرد پیشدستی‌ در نقض‌ صلح‌ را ضروری‌ یافت‌. بهانه‌ای‌ هم‌ که‌ پیدا کرد تحریکات‌ بیزانس‌ در روابط‌ اعراب‌ مرزی‌ را ایران‌ بود، که‌ مقارن‌ آن‌ مداخله‌ی‌ امپراتور در ناآرامیهای‌ گرجستان‌ و ارمنستان‌ نیز معلوم‌ شد و نقض‌ صلح‌ قابل‌ توجیه‌ به‌ نظر رسید.
خسرو با لشکری‌گران‌ از فرات‌ عبور کرد و به‌ سوریه‌ تاخت‌ (539 م‌). پیشرفت‌ او در سوریه‌ سریع‌ و تقریباً بی‌اشکال‌ بود. انطاکیه‌ که‌ یک‌ چند مقاومت‌ کرد، به‌ فرمان‌ شاه‌ طعمه‌ی‌ حریق‌ و عرضه‌ی‌ قتل‌ و غارت‌ گشت‌ (540) و بقایای‌ سکنه‌ی‌ آن‌ هم‌ به‌ شهری‌ که‌ خسرو در مجاورت‌ تیسفون‌ برای‌ آنها ساخت‌ کوچ‌ داده‌ شد. این‌ شهر نوساخته‌ را هم‌ «وندی‌ خسرو» خواندند و بعدها به‌ رومیگان‌ (رومیه‌) معروف‌ شد. حلب‌ و چند شهر سوریه‌ قبل‌ از واقعه‌ی‌ انطاکیه‌ تسلیم‌ شدند اما سرنوشت‌ انطاکیه‌، سایر شهرهای‌ نواحی‌ را از مقاومت‌ بازداشت‌. نه‌ فقط‌ سلوکیه‌ و افامیه‌ با تسلیم‌ ذخایر و نفایس‌ از غارت‌ و حریق‌ در امان‌ ماندند بلکه‌ شهرهای‌ بین‌النهرین‌ روم‌، مثل‌ اِدِسا و دارا هم‌ با پرداخت‌ فدیه‌ و باج‌، از غارت‌ و تاراج‌ رهایی‌ پیدا کردند. با وجود مذاکرات‌ صلح‌، جنگ‌ ادامه‌ یافت‌ و به‌ لازیکا - در کرانه‌ی‌ دریای‌ سیاه‌ - کشید و در نواحی‌ بین‌النهرین‌ روم‌ هم‌ تجدید شد و خسرو در پایان‌ تاخت‌ و تازهای‌ پیروزمندانه‌ی‌ خود در مرزهای‌ شرقی‌ بیزانس‌، خویشتن‌ را برای‌ قبول‌ صلح‌ - که‌ در تمام‌ مدت‌ جنگ‌ بیزانس‌ نیز خود را طالب‌ آن‌ نشان‌ می‌داد - آماده‌ یافت‌. فرستادگان‌ یوستی‌نیان‌ در تیسفون‌ نزد وی‌ بار یافتند (545) و قرار متارکه‌ی‌ پنج‌ ساله‌ای‌ را با پرداخت‌ مبلغی‌ غرامت‌ متعهد شدند. قرار متارکه‌ی‌ پنج‌ ساله‌، که‌ مرزهای‌ دولتین‌ را به‌ وضع‌ قبل‌ از جنگ‌ بازگرداند، به‌ خسرو فرصت‌ نداد تا اختلافات‌ خود را با همسایگان‌ شرقی‌ حل‌ و رفع‌ کند، چرا که‌ امپراتور با تحریک‌ لازیکا (لازستان‌) به‌ شورش‌، متارکه‌ را نقض‌ کرد (549) و ضرورت‌ رفع‌ شورش‌ لازیکا خسرو را با یوستی‌نیان‌ که‌ محرک‌ این‌ شورش‌ و پشتیبان‌ شورشیان‌ بود دوباره‌ درگیر ساخت‌. لازیکا در نزد یک‌ دریای‌ سیاه‌ برای‌ بیزانس‌ اهمیت‌ حیاتی‌ داشت‌ و برای‌ خسرو هم‌ تسلط‌ بر آن‌ تأثیر قابل‌ ملاحظه‌ای‌ در توسعه‌ی‌ تجارت‌ ایران‌ داشت‌. لاجرم‌ کشمکش‌ بر سر آن‌، در نزد هر دو طرف‌ قابل‌ توجیه‌ بود. جنگ‌ با حمله‌ی‌ داگیس‌ تائوس‌ سردار رومی‌، به‌ پترا ، که‌ دژ دریایی‌ ایران‌ در کنار دریای‌ سیاه‌ محسوب‌ می‌شد، آغاز شد و سالها طول‌ کشید. تلفات‌ و خسارات‌ طرفین‌ هم‌ غالباً سنگین‌ بود. با آنکه‌ پترا پس از مقاومتی‌ طولانی‌ و دلیرانه‌ به‌ دست‌ بیزانس‌ افتاد، سپاه‌ ایران‌ سراسر لازیکا را به‌ تصرف‌ درآورد و شورشیان‌ را که‌ تحت‌ حمایت‌ بیزانس‌ بودند منکوب‌ کرد. اختلافات‌ محلی‌ نیز، که‌ مخالفان‌ خسرو را در لازیکا با هم‌ به‌ مقابله‌ واداشت‌ (555) یک‌ چند به‌ نفع‌ او تمام‌ شد و با این‌ حال‌ الحاق‌ لازیکا برای‌ خسرو غیر ممکن‌ یا بی‌فایده‌ به‌ نظر آمد. بالاخره‌ بیزانس‌ باز طالب‌ مذاکرات‌ برای‌ متارکه‌ شد (556). در قرار صلح‌ پنجاه‌ ساله‌ای‌ که‌ به‌ دنبال‌ این‌ مذاکرات‌ منعقد گشت‌ (561) و متضمن‌ اتحاد بین‌ دو کشور نیز بود خسرو از هرگونه‌ دعوی‌ در مورد لازیکا صرف‌نظر کرد. بیزانس‌ متعهد شد سالانه‌ سی‌ هزار سکه‌ی‌ طلا به‌ عنوان‌ حفاظت‌ معابر قفقاز به‌ ایران‌ بپردازد و کل‌ مبلغ‌ مربوط‌ به‌ هفت‌ سال‌ اولش‌ را بلافاصله‌ از پیش‌ پرداخت‌ نماید و بدین‌گونه‌، چنان‌ که‌ مخالفان‌ یوستی‌نیان‌ در خود بیزانس‌ می‌گفتند، روم‌ ناچار شد به‌ ایران‌ خراج‌ بدهد. هر چند هم‌ در متن‌ قرارداد آن‌ را «اعانه‌» می‌خواندند، به‌ قول‌ گیبون‌ مورخ‌ معروف‌، این‌ باج‌گذاری‌ ماهیت‌ خود را همچنان‌ حفظ‌ و اظهار کرد. با این‌ قرارداد پس از بیست‌ سال‌ زد و خورد خونین‌ که‌ چندین‌ بار متارکه‌ منجر به‌ خاتمه‌ دادن‌ به‌ آن‌ نشده‌ بود، هر دو طرف‌ به‌ مرزهای‌ سابق‌ قبل‌ از جنگ‌ بازگشتند و بنابر آن‌ شد که‌ هیچ‌ کدام‌ در مجاورت‌ مرزهای‌ طرف‌ دیگر استحکامات‌ تازه‌ای‌ نسازد و هیچ‌ یک‌ در قلمرو خود مزاحم‌ پیروان‌ آیین‌ کشور دیگر نباشد، و مقرر شد که‌ از این‌ پس‌ هرگونه‌ اختلاف‌ بین‌ دولتین‌ به‌ حکمیت‌ مرضی‌ الطرفین‌ واگذار گردد.
صلح‌ با روم‌، برای‌ خسرو هم‌ حیثیت‌ بیشتری‌ تأمین‌ کرد، هم‌ فرصتی‌ فراهم‌ ساخت‌ برای‌ رسیدگی‌ به‌ امور داخلی‌، در آنچه‌ به‌ امور داخلی‌ مربوط‌ می‌شد، خسرو، از جمله‌ قوم‌ باستانی‌ پاریز را که‌ در کوهستانهای‌ کرمان‌ رهزنی‌ می‌کردند تأدیب‌ و تنبیه‌ کرد و قسمتی‌ از آنها را در نواحی‌ دیگر کشور متفرق‌ ساخت‌. همچنین‌ طوایف‌ چول‌ (صول‌) را در نواحی‌ مجاور مرزهای‌ گرگان‌ قلع‌ و قمع‌ کرد و هر دو طایفه‌ را به‌ تعهد خدمات‌ نظامی‌ الزام‌ نمود. در گرجستان‌ و ارمنستان‌ استحکامات‌ تازه‌ ساخت‌ و پادگانهای‌ نیرومند نشاند. دولت‌ هیاطله‌ را که‌ در اوایل‌ پادشاهی‌ خویش‌ هنوز به‌ آنها غرامت‌ و باج‌ می‌پرداخت‌ در این‌ سالها برانداخت‌ اما با سین‌ جیبو ، خاقان‌ ترک‌، که‌ قلمرو هیطالیان‌ را با او تقسیم‌ کرد، و فشار او در طی‌ سالها عامل‌ عمده‌ای‌ در ضعف‌ و تزلزل‌ هیاطله‌ شده‌ بود حاضر به‌ عقد اتحاد نشد (567).

رود جیحون‌ که‌ پیش‌ از آن‌ سرحد ایران‌ و هیاطله‌ بود از این‌ پس‌ بین‌ ایران‌ و سرزمین‌ خاقان‌ ترک‌ سرحد گشت‌. با این‌ حال‌ کمک‌ خسرو به‌ اعراب‌ یمن‌ (570) که‌ منجر به‌ اخراج‌ حبشیها از آن‌ سرزمین‌ و غلبه‌ی‌ نظامی‌ ایران‌ در آن‌ نواحی‌ شد، دوباره‌ موجب‌ بروز اختلافات‌ بین‌ ایران‌ و بیزانس‌ گشت‌. این‌ اقدام‌ خسرو در واقع‌ تسلط‌ روم‌ را بر دریای‌ احمر و احیاناً بر مصر و اراضی‌ شرقی‌ مدیترانه‌ متزلزل‌ می‌کرد، لاجرم‌ یوستین‌ امپراتور جدید روم‌ (جلوس‌: 565) امنیت‌ بیزانس‌ را عرضه‌ی‌ تهدید یافت‌ و بر ضد خسرو دست‌ به‌ تحریکات‌ زد. در یمن‌، سردار خسرو که‌ وهرز دیلمی‌ نام‌ داشت‌، پس از اخراج‌ حبشیها نیز، ظاهراً به‌ درخواست‌ اعراب‌ همچنان‌ با سپاه‌ خویش‌ باقی‌ ماند و یمن‌ را به‌ طور غیررسمی‌ به‌ صورت‌ ایالت‌ تابع‌ ایران‌ درآورد، چنان‌ که‌ پس از مرگ‌ و هرز نیز کسانی‌ از اسواران‌ و آزادگان‌ ایران‌ که‌ همراه‌ و هرز به‌ یمن‌ رفته‌ بودند در آنجا از جانب‌ پادشاه‌ حکومت‌ کردند. این‌ سلطه‌ که‌ تا نیم‌ قرن‌ یا بیشتر همچنان‌ ادامه‌ یافت‌ از همان‌ آغاز موجب‌ ناخرسندی‌ شدید بیزانس‌ گشت‌ و یوستین‌ بدون‌ رجوع‌ به‌ حکمیت‌، صلح‌ پنجاه‌ ساله‌ را که‌ به‌ بهای‌ گران‌ خریده‌ بود دوباره‌ به‌ خطر انداخت‌.

ترکتازی‌ رومیها و جنون‌ امپراتور

14-10- سین‌ جیبو (دیزابول‌)، خاقان‌ ترک‌، که‌ از چندی‌ پیش‌ با امپراتور رابطه‌ی‌ دوستی‌ و اتحاد برقرار کرده‌ بود (569) و اتحاد با او را یوستین‌ از جهت‌ ایجاد جاده‌ی‌ بازرگانی‌ بلاواسطه‌ با شرق‌ متضمن‌ منفعت‌ و مصلحت‌ یافته‌ بود، در این‌ هنگام‌ به‌ تحریک‌ دولت‌ روم‌ از جیحون‌ عبور کرد و به‌ نواحی‌ مرزی‌ ایران‌ تجاوز کرد (571) اما قلاع‌ استواری‌ که‌ خسرو در مرزهای‌ شرقی‌ به‌ وجود آورده‌ بود به‌ وی‌ امکان‌ ترکتازی‌ نداد. از جلو هرمزد پسر خسرو که‌ به‌ دفع‌ او لشکر کشید منهزم‌ شد و به‌ آن‌ سوی‌ جیحون‌ گریخت‌. اما امپراتور فرستاده‌ی‌ خسرو را که‌ برای‌ مطالبه‌ و دریافت‌ اعانه‌ یا باج‌ مورد تعهد بیزانس‌ به‌ دربار وی‌ آمده‌ بود با اهانت‌ و دست‌ خالی‌ بازگرداند سپس‌ لشکرکشی به‌ بین‌النهرین‌ کشید (572) و نصیبین‌ را به‌ محاصره‌ انداخت‌. خسرو نیز بدون‌ فوت‌ وقت‌ برای‌ مقابله‌ با روم‌ لشکر به‌ شمال‌ بین‌النهرین‌ برد. نصیبین‌ را از محاصره‌ی‌ روم‌ رهانید، انطاکیه‌ را آتش‌ زد و شهر آپامه‌ و قلعه‌ی‌ دارا را هم‌ گرفت‌ (573).

پیروزی‌ سریع‌ وی‌ چنان‌ لطمه‌ی‌ روحی‌ به‌ امپراتور زد که‌ کارش‌ به‌ جنون‌ کشید و خود را ناچار به‌ استعفا یافت‌ (574). تیبریوس‌ که‌ پس از او زمام‌ امور را به‌ دست‌ گرفت‌ از مهلت‌ متارکه‌ای‌ که‌ با پرداخت‌ باج‌ و غرامت‌ خسرو را بدان‌ راضی‌ کرده‌ بود استفاده‌ کرد. سپاه‌ انبوه‌ اما نامتجانسی‌ از اطراف‌ بلاد خویش‌ جمع‌ آورد، سرداری‌ به‌ نام‌ یوستی‌نیان‌ را هم‌ به‌ فرماندهی‌ آن‌ برگماشت‌. با این‌ حال‌ در اقدام‌ به‌ جنگ‌ تردیدی‌ یافت‌ و با قبول‌ پرداخت‌ باج‌ سالیانه‌ای‌ به‌ ایران‌ صلحی‌ به‌ مدت‌ سه‌ سال‌ با خسرو برقرار کرد. اما صلح‌ پایدار نماند: خسرو به‌ بهانه‌ی‌ فرونشاندن‌ شورشی‌ که‌ در ارمنستان‌ ایران‌ روی‌ داده‌ بود لشکر به‌ آن‌ سرزمین‌ کشید و حتی‌ درصدد برآمد ارمینیه‌ی‌ صغری‌ (ارمنستان‌ روم‌) را هم‌ به‌ قلمرو خویش‌ ملحق‌ کند. خسرو ملطیه‌ را گرفت‌ ، یوستی‌نیان‌ هم‌ در ارمنستان‌ ایران‌ بنای‌ تاخت‌ و تاز گذاشت‌ (576). نهم‌ خسرو ، سردار ایران‌ وی‌ را مغلوب‌ کرد و از ارمنستان‌ ایران‌ راند. در شمال‌ بین‌ النهرین‌ نیز جنگ‌ درگرفت‌ و طولانی‌ شد. موریکیوس‌ (موریس‌) سردار روم‌ که‌ به‌ جای‌ یوستی‌نیان‌ فرمانده‌ سپاه‌ بیزانس‌ شد در این‌ نواحی‌ پیروزیهایی‌ به‌ دست‌ آورد و از جمله‌ شهر سنجار را فتح‌ کرد. با آن‌که‌ طرفین‌ در پایان‌ متارکه‌ی‌ سه‌ ساله‌ خود را برای‌ جنگ‌ تازه‌ای‌ آماده‌ می‌کردند، مذاکرات‌ صلح‌ هم‌ به‌ راه‌ افتاد (578).

مرگ‌ خسرو

14-11- خسرو، در بازگشت‌ به‌ تیسفون‌، از خستگیهای‌ جنگ‌ که‌ با پیری‌ او مناسب‌ نبود، به‌ سختی‌ بیمار شد و ناگهان‌ درگذشت‌ (فوریه‌ 579). با مرگ‌ او صلح‌ و جنگ‌ با بیزانس‌ ناتمام‌ ماند. پادشاهی‌ او چهل‌ و هفت‌ سال‌ طول‌ کشید و به‌ رغم‌ خشونت‌ وی ، روی‌ هم‌ رفته‌ امیدبخش‌، درخور اعتماد و درخشان‌ بود. خاطره‌ای‌ که‌ در روایات‌ و سنتهای‌ ایرانیان‌، از روزگار او باقی‌ ماند نیز او را در نزد نسلهای‌ بعد محبوب‌ و در خور تکریم‌ و محبت‌ ساخت‌.
در آغاز پادشاهی‌ برای‌ قلع‌ و قمع‌ پیروان‌ مزدک‌، که‌ دوام‌ قدرت‌ و اتحاد آنها فرمانرواییش‌ را به‌ خطر می‌انداخت‌ دست‌ به‌ اقدامات‌ جدی‌ زد. این‌ اقدامات‌ چنان‌ بود که‌ گویی‌ پایان‌ عهد پدرش‌ را تجدید کرد. سرکوبی‌ پیروان‌ مزدک‌، طبقه‌ی‌ موبدان‌ را، که‌ در تمام‌ مدت‌ نهضت‌ در دفع‌ آنها بجد می‌کوشیدند مجال‌ اعتلا داد. به‌ خاطر همین‌ اعتلا بود که‌ این‌ طبقه‌ خسرو را دادگر خواندند و انوشک‌ روان‌ - روان‌ بی‌مرگ‌ - لقب‌ نهادند مع‌هذا صلابت‌ و سلطه‌ای‌ که‌ در رفتار و کردار خسرو بود این‌ هواداران‌ وی‌ را از محدوده‌ی‌ خط‌ خود مجال‌ تجاوز نداد. اینکه‌ «مهبود» وزیر با سابقه‌ی‌ خود را که‌ در تأمین‌ پادشاهی‌ وی‌ جهد بسیار هم‌ کرده‌ بود، به‌ بهانه‌ی‌ آنکه‌ در آمدن‌ به‌ حضور یک‌ بار تعلل‌ کرده‌ است‌ تسلیم‌ چوبه‌ی‌ دار کرد، نمونه‌ای‌ از صلابت‌ و خشونت‌ شاهانه‌اش‌ بود و محرک‌ وی‌ هر چه‌ بود، نجبا و بزرگان‌ دربار را از هرگونه‌ فکر مداخله‌ در امور بر حذر داشت‌. در دفع‌ طغیان‌ پسرش‌ انوشک‌ زاد (نوشزاد) هم‌ این‌ خشونت‌ و صلابت‌ عازی‌ از گذشت‌، درس‌ عبرتی‌ به‌ سایر فرزندانش‌ داد - که‌ اندیشه‌ی‌ ایجاد جنگ‌ خانگی‌ را هرگز به‌ خاطر راه‌ ندهند.
این‌ پسر که‌ از مادری‌ عیسوی‌ به‌ دنیا آمده‌ بر دین‌ مادر باقی‌ ماند و آیین‌ پدر را نپذیرفت‌، چون‌ آداب‌ و رسوم‌ زرتشتی‌ را با نظر تحقیر و بی‌اعتنایی‌ می‌نگریست‌، نزد موبدان‌، زندیق‌ (زندیک‌) تلقی‌ می‌شد و به‌ تمایلات‌ مزدکی‌ متهم‌ بود. خسرو هم‌ او را از دربار دور کرده‌ بود و در جندی‌شاپور که‌ از مراکز عیسویان‌ بود تحت‌ نظر قرار داده‌ بود. در آنجا انوشزاد با زندانیان‌ که‌ اکثر به‌ جرایم‌ سیاسی‌ مأخوذ بودند مربوط‌ شد و به‌ تحریک‌ آنها داعیه‌ی‌ اظهار مخالفت‌ با پدر در وجودش‌ ریشه‌ گرفت‌. در جریان‌ لشکرکشیهای‌ نخست‌ خسرو به‌ روم‌، یک‌ بار که‌ خبر بیماری‌ سخت‌ خسرو در حِمْص‌ شایع‌ شد، وی‌ فرصت‌ را مناسب‌ یافت‌. برای‌ جانشینی‌ وی‌ دست‌ به‌ اقدام‌ زد: بلافاصله‌ زندانیان‌ را آزاد کرد، عده‌ای‌ از عیسویان‌ شهر را گرد خود جمع‌ آورد، عمال‌ تیسفون‌ را از تمام‌ خوزستان‌ بیرون‌ کرد و با اعلام‌ مرگ‌ خسرو خود را پادشاه‌ خواند. خسرو که‌ برخلاف‌ پندار و امید وی‌ از بیماری‌ شفا یافته‌ بود، چون‌ از قیام‌ وی‌ آگهی‌ یافت‌، نایب‌السلطنه‌ای‌ را که‌ در تیسفون‌ داشت‌ به‌ دفع‌ طغیان‌ پسر الزام‌ نمود. شاهزاده‌ دستگیر شد و مقارن‌ بازگشت‌ خسرو به‌ تیسفون‌ (ح‌ 550) به‌ امر او مجازات‌ شد. مجازاتش‌ فقط‌ در این‌ حد بود که‌ او را نابینا کند - و یا با سوزاندن‌ پلک‌ و مژه‌، از آرزوی‌ نیل‌ به‌ پادشاهی‌ نومید سازد. همدستانش‌ هم‌ تنبیه‌ شدند و با آنکه‌ عده‌ای‌ از عیسویان‌ در این‌ ماجرا دچار عقوبت‌ شدند مجازات‌ آنها به‌ مبارزه‌ با عیسویت‌ و تعقیب‌ تمام‌ عیسویان‌ منجر نشد. عدالت‌ سرد و استبداد خشونت‌آمیز پادشاه‌ از حد اقتضای‌ سیاست‌ تجاوز نمی‌کرد.

خسرو؛ شاه‌ فلسفه‌دان‌

14-12- خسرو در عصر و محیط‌ خود تا حدی‌ تجسم‌ یک‌ حاکم‌ حکیم‌، یک‌ فرمانروای‌ فیلسوف‌ بود که‌ مثل‌ نظایر دیگر خود آنچه‌ را افلاطون‌ از چنین‌ فرمانروایی‌ انتظار داشت‌ نتوانست‌ تحقق‌ بخشد. با این‌ حال‌ نام‌ او، حتی‌ بیش‌ از نام‌ کوروش‌ و داریوش‌ به‌ عنوان‌ یک‌ فرمانروای‌ آرمانی‌ در افواه‌ و اذهان‌ باقی‌ ماند. دوره‌ی‌ فرمانروایی‌ او نه‌ فقط‌ یک‌ دوره‌ی‌ فعالیت‌ سیاسی‌ و نظامی‌ موفق‌ بود، بلکه‌ در عین‌ حال‌ یک‌ دوره‌ی‌ اصلاحات‌ اجتماعی‌ نیز محسوب‌ می‌شد. اصلاحات‌ او از جمله‌ شامل‌ وضع‌ قانونهای‌ تازه‌ درباره‌ی‌ مالیات‌، ترتیبات‌ اداری‌ و خدمات‌ نظامی‌ بود. به‌ علاوه‌، هرج‌ و مرجهایی‌ را هم‌ که‌ در امر مالکیت‌، ارث‌ و ازدواج‌ در مدت‌ غلبه‌ی‌ مزدکیها در بین‌ طبقات‌ عالی‌ پیش‌ آمده‌ بود با وضع‌ قانونهای‌ عاجل‌ و غالباً موقت‌ سر و صورت‌ داد. با این‌ حال‌ هیچ‌ یک‌ از مسائل‌ اجتماعی‌ عصر را که‌ منجر به‌ انقلاب‌ مزدکیها شده‌ بود حل‌ نکرد. حاصل‌ این‌ اصلاحات‌ قدرت‌ گرفتن‌ طبقه‌ی‌ متوسط‌ از نجبای‌ ارضی‌ بود که‌ «دهقان‌» خوانده‌ می‌شدند و تفوق‌ اجتماعی‌ آنها انحطاط‌ تدریجی‌ نجبای‌ بزرگ‌ فئودال‌ را به‌ دنبال‌ داشت‌. در عین‌ حال‌ انحطاط‌ وضع‌ نجبای‌ بزرگ‌ قدرت‌ حکومت‌ مرکزی‌ را افزایش‌ داد و از توسعه‌ی‌ نفوذ خاندانهای‌ بزرگ‌ که‌ معارض‌ قدرت‌ پادشاهی‌ بود جلوگیری‌ کرد.
شهرت‌ خسرو به‌ حکمت‌ در نزد ایرانیان‌ و اعراب‌ از آنچه‌ در شاهنامه‌ و مآخذ آن‌ در باب‌ مجالس‌ او با بوزرجمهر، گفت‌ و شنودهایش‌ را با موبد، و مخصوصاً از آنچه‌ در تقریر توقیعات‌ او آمده‌ است‌ پیداست‌. جالب‌ آن‌ است‌ که‌ حتی‌ مورخان‌ بیزانس‌ هم‌ با آنکه‌ سعی‌ کرده‌اند او را از درک‌ این‌گونه‌ مسائل‌ عاجز نشان‌ دهند، توجه‌ خاص‌ او را به‌ مباحث‌ حکمت‌ در خور ذکر یافته‌اند. خسرو در طی‌ پادشاهی‌ یا حتی‌ قبل‌ از آن‌ با حکمت‌ یونانی‌ و در پایان آن‌ با تعالیم‌ مکتبهای‌ فلسفی‌ هند آشنایی‌ قابل‌ ملاحظه‌ پیدا کرد. در همان‌ اوایل‌ پادشاهی‌ به‌ هفت‌ تن‌ از حکمای‌ یونان‌ که‌ یک‌ فرمان‌ متعصبانه‌ی‌ ضد فلسفه‌ از جانب‌ امپراتور یوسنی‌نیان‌ (529) آنها را وادار به‌ ترک‌ یونان‌ کرده‌ بود پناه‌ داد. از این‌ جماعت‌ داماسکیوس‌ اهل‌ سوریه‌، سمبلیقوس‌ اهل‌ کیلیکیه‌، یولامیوس‌ اهل‌ فروگیه‌، پریسکیانوس‌ اهل‌ لیدیه‌، ایزیدوروس‌ اهل‌ غزه‌، دیوجانس‌ و هرمیاس‌ اهل‌ فنیقیه‌ بودند. بعضی‌ از آنها صاحب‌ تألیفات‌ فلسفی‌ بودند یا در تعلیم‌ فلسفه‌ شهرت‌ فوق‌العاده‌ داشتند. از این‌ جمله‌ سمبلیقوس‌ شارح‌ افکار ارسطو، و داماسکیوس‌ استاد الهیات‌ و پژوهنده‌ی‌ عقاید و ادیان‌ بود. خسرو آنها را پناه‌ داد، در حق‌ آنها محبت‌ کرد، با آنها مجالس‌ گفت‌ و شنود برقرار کرد و در نگهداشت‌ آنها اهتمام‌ به‌ جای‌ آورد، و آنها هم‌ وی‌ را، چنان‌ که‌ آگاثیاس‌ نقل‌ می‌کند، به‌ آرا و عقاید افلاطون‌ و ارسطو آشنا یافتند. در پایان پادشاهی‌ هم‌ یک‌ تن‌ از علمای‌ یونان‌، به‌ نام‌ اورانیوس‌ که‌ از سوفسطائیان‌ عصر محسوب‌ می‌شد، مورد توجه‌ پادشاه‌ واقع‌ شد. خسرو به‌ او هدایای‌ ارزنده‌ای‌ داد و خود یک‌ چند در نزد او به‌ کسب‌ دانش‌ پرداخت‌. در همین‌ روزها‌، و ظاهراً مقارن‌ فتح‌ یمن‌ و تسلط‌ بر دریای‌ احمر، به‌ هند نیز دسترس‌ و علاقه‌ای‌ پیدا کرد و هر چند این‌ علاقه‌ منجر به‌ لشکرکشی‌ به‌ هند نشد، به‌ ارسال‌ سفرا و مبادله‌ی‌ هدایا با پادشاهان‌ هند کشید. ایران‌ را با بازی‌ شطرنج‌ و با کتاب‌ کلیله‌ و دمنه‌ که‌ برزویه‌ی‌ طبیب‌ به‌ زبان‌ پهلوی‌ نقل‌ کرد آشنایی‌ داد. در مدرسه‌ی‌ طبی‌ هم‌ که‌ خسرو در جندی‌شاپور به‌ وجود آورد به‌ اشارت‌ یا الزام‌ او کتابهای‌ فلسفی‌ و طبی‌ یونانی‌ - و احیاناً هندی‌ - به‌ سریانی‌ و پهلوی‌ نقل‌ و تعلیم‌ شد.

با آنکه‌ خود را مروج‌ و حامی‌ آیین‌ زرتشت‌ می‌دانست‌ و مثل‌ جدش‌ اردشیر می‌خواست‌ دین‌ و دولت‌ را در وجود شخص‌ خود متحد و توأمان‌ سازد، در سلوک‌ با پیروان‌ ادیان‌ دیگر تسامح‌ شاپور را به‌ کار می‌بست‌ و ظاهراً ضرورت‌ تسامح‌ را برای‌ حفظ‌ و ثبات‌ یک‌ پادشاهی‌ که‌ رعایایش‌ پیروان‌ ادیان‌ مختلف‌ بودند دریافته‌ بود. هر چند اصلاحات‌ او، در آغاز پادشاهی‌، بر تعقیب‌ مزدکیان‌ مبتنی‌ بود، در تعقیب‌ آنها به‌ مجازات‌ هرج‌ و مرج‌طلبان‌ اکتفا می‌کرد. در منع‌ از اشاعه‌ی‌ تعلیم‌ آنها اصراری‌ نداشت‌. در مورد عیسویان‌ و یهود هم‌، از اقتضای‌ تسامح‌ خارج‌ نمی‌شد و اگر نسبت‌ به‌ یعقوبیها و پیروان‌ آیین‌ کاتولیک‌ در قلمرو خویش‌ به‌ نظر سوءظن‌ می‌نگریست‌ از جهت‌ تعلیم‌ آنها نبود، به‌ خاطر احتمال‌ ارتباط‌ آنها با بیزانس‌ بود. از پیروان‌ ادیان‌ غیر مزدایی‌ هر چند جزیه‌ی‌ سرانه‌ (گزیت‌) دریافت‌ می‌کرد، زنان‌ و کودکان‌ و پیران‌ قوم‌ را از پرداخت‌ آن‌ معاف‌ می‌داشت‌ و اگر بر وفق‌ قراری‌ که‌ با بیزانس‌ داشت‌ عیسویان‌ را از تبلیغ‌ آیین‌ خویش‌ منع‌ می‌کرد، آنها را از بنای‌ معابد و از اجرای‌ مناسک‌ خویش‌ مانع‌ نمی‌آمد. این‌ هم‌ که‌ وقتی‌ حکمای‌ هفت‌گانه‌ طالب‌ بازگشت‌ به‌ دیار خود شدند و در قرارداد صلحی‌ که‌ با یوستی‌نیان‌ منعقد کرد اعطای‌ امنیت‌ و آزادی‌ تعلیم‌ به‌ آنها را در جزو شرایط‌ صلح‌ بر امپراتور تحمیل‌ کرد، تسامح‌ فکری‌ و وسعت‌نظر او را در مسائل‌ مربوط‌ به‌ عقاید قابل‌ ملاحظه‌ نشان‌ می‌دهد. وزارت‌ انوشروان‌ را بر وفق‌ روایات‌ سنتی‌ بوزرجمهر (بزرگمهر) بر عهده‌ داشت‌ که‌ از حکمای‌ عصر محسوب‌ می‌شد، اما فقدان‌ ذکر نام‌ او در روایات‌ بیزانسی‌ و ارمنی‌ شخصیت‌ او را - مثل‌ شخصیت‌ ابرسام‌ و تنسر - مجهول‌ و مرموز نشان‌ می‌دهد. بعضی‌ محققان‌ وی‌ را با برزویه‌ی‌ طبیب‌ که‌ ترجمه‌ی‌ کلیله‌ و دمنه‌ به‌ پهلوی‌ با نام‌ او قرین‌ است‌ یک‌ تن‌ پنداشته‌اند و قبول‌ این‌ اقوال‌ ظاهراً خالی‌ از اشکال‌ نیست‌.

پادشاهی‌ هرمز چهارم‌

14-13- پس از خسرو اول‌، تاج‌ و تخت‌ بی‌هیچ‌ مدعی‌ و معارضی‌ به‌ پسرش‌ هرمزد رسید: هرمزد چهارم‌. وی‌ که‌ از جانب‌ مادر نواده‌ی‌ خاقان‌ ترک‌ محسوب‌ می‌شد از بعضی‌ جهات‌ خلق‌ و خوی‌ ترکان‌ را داشت‌ و او را به‌ همین‌ سبب‌ ترکزاد می‌خواندند. هرمزد در روز جلوس‌ به‌ باریافتگان‌ دربار وعده‌ داد که‌ در همه‌ چیز شیوه‌ی‌ پدر را دنبال‌ خواهد کرد و از آنچه‌ خسرو برقرار کرده‌ بود تخطی‌ نخواهد کرد. این‌ وعده‌ در واقع‌ متضمن‌ اعلام‌ این‌ نکته‌ بود که‌ مثل‌ پدر در مقابل‌ قدرت‌جویی‌ و فرصت‌طلبی‌ نجبا و خاندانهای‌ بزرگ‌ نیز درخواهد ایستاد. اما وی‌ در الزام‌ عدالت‌، خیلی‌ بیش‌ از پدر به‌ رعایت‌ حال‌ طبقات‌ پایین‌ توجه‌ کرد و شاید از این‌ حیث‌ چنان‌ که‌ بلعمی‌ مورخ‌ خاطرنشان‌ می‌کند بیش‌ از پدر مستحق‌ لقب‌ عادل‌ به‌ نظر می‌رسید، مع‌هذا چون‌ در این‌ کار، اعتدال‌ و احتیاط‌ پدر را فاقد بود بیشتر به‌ جای‌ عادل‌، به‌ عنوان‌ ظالم‌ و شریر تلقی‌ شد - که‌ ظاهراً متضمن‌ قضاوتی‌ منصفانه‌ نیست‌.
هرمزد در رعایت‌ بین‌ افراد رعیت‌، امتیاز مورد انتظار طبقات‌ نجبا را نادیده‌ گرفت‌ و همین‌ موجب‌ تحریک‌ دشمنی‌ آنها در حق‌ وی‌ شد. به‌ نامه‌ای‌ که‌ هیربدان‌ به‌ وی‌ نوشتند و از وی‌ درخواستند تا عیسویان‌ و یهود را زجر و تعقیب‌ کند، پاسخ‌ داد: چنان‌ که‌ تخت‌ تنها به‌ دو پایه‌ی‌ پیشین‌ بر پا نمی‌ایستد و لاجرم‌ به‌ دو پایه‌ی‌ پسین‌ هم‌ نیاز دارد، پادشاهی‌ هم‌ نمی‌تواند بدون‌ اتکا به‌ پیروان‌ ادیان‌ دیگر پابرجا باشد؛ شما دست‌ از آزار ایشان‌ بازدارید و خود به‌ کارهای‌ نیک‌ روی‌ آرید تا دیگران‌ آیین‌ شما را بپسندند و از جان‌ و دل‌ هواخواه‌ کیش‌ شما گردند. اما این‌ پاسخ‌ زیرکانه‌ که‌ برای‌ زمان‌ ما نیز سرمشقی‌ شایان‌ پیروی‌ است‌ هیربدان‌ را به‌ جای‌ آنکه‌ از رفتار خویش‌ خجل‌ سازد به‌ تعصب‌ بر ضد وی‌ وادار کرد.

در ضمن‌ سفرهای‌ جنگی‌ و نقل‌ و انتقالهای‌ دائم‌ که‌ موکب‌ او را با اسواران‌ و ملازمان‌ پیوسته‌ به‌ اکناف‌ کشور می‌برد، هرمزد با نهایت‌ دقت‌ مواظب‌ بود سپاهیان‌ وی‌ از هرگونه‌ تحمیل‌ و ایذا نسبت‌ به‌ رعایا خودداری‌ نمایند. در مواردی‌ که‌ از این‌ فرمان‌ تخطی‌ می‌شد، خطاکار را به‌ شدت‌ مجازات‌ می‌کرد و حتی‌ پسر خود خسرو را از چنین‌ مجازات‌ سختی‌ معاف‌ نداشت‌. در بین‌ کسانی‌ از اقویا که‌ به‌ امر او و به‌ بهانه‌ی‌ آنکه‌ بر ضعفا ستم‌ کرده‌اند مجازات‌ سخت‌ شدند یک‌ موبدان‌ موبد، و تعدادی‌ از علما (هیربدان‌) و اهل‌ بیوتات‌ (ویسپوهران‌) به‌ دست‌ هلاک‌ سپرده‌ شدند.
با جلوس‌ او (579) پیشنهاد صلح‌ که‌ در آخرین‌ روزهای‌ عمر خسرو از جانب‌ بیزانس‌ مطرح‌ بود از طرف‌ وی‌ رد شد و جنگ‌ ادامه‌ یافت‌ (580). در مرزهای‌ بین‌النهرین‌ و سوریه‌ شهرها مکرر دست‌ به‌ دست‌ شد و آبادیها عرضه‌ی‌ ویرانی‌ گشت‌. موریکیوس‌ ، سردار روم‌ پیشرفت‌ سپاه‌ ایران‌ را متوقف‌ ساخت‌ و چون‌ وی‌ به‌ پادشاهی‌ انتخاب‌ گشت‌ سردارانش‌ همچنان‌ جنگ‌ را ادامه‌ دادند و طی‌ ده‌ سال‌ در اطراف‌ نصیبین‌ و میافارقین‌ غارت‌ و زد و خورد همچنان‌ دوام‌ یافت‌.

بهرام‌ چوبین ‌و سقوط‌ هرمزد چهارم‌

14-14- مقارن‌ این‌ احوال‌ هرمزد در جانب‌ مرزهای‌ شرقی‌ با هجوم‌ یک‌ دسته‌ از طوایف‌ بدوی‌ نواحی‌ جیحون‌ مواجه‌ شد (ح‌ 589) که‌ تحت‌ فرمان‌ سرکرده‌ی‌ خود سابه‌ (شائو) شاه‌، شهرهای‌ بلخ‌ و هرات‌ و بادغیس‌ را گرفته‌ بودند و در داخل‌ مرزهای‌ شرقی‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخته‌ بودند. چون‌ در همان‌ روزها‌ قبایل‌ عرب‌ در نواحی‌ مرزهای‌ حیره‌، و طوایف‌ خزر نیز در حوالی‌ آذربایجان‌ تاخت‌ و تاز می‌کردند، هرمزد که‌ با بیزانس‌ هم‌ هنوز درگیری‌ داشت‌ خروج‌ از پایتخت‌ را برای‌ خود مصلحت‌ ندانست‌ و سردار خویش‌ بهرام‌ ، پسر وهرام‌ گشنسب‌ و معروف‌ به‌ بهرام‌ چوبین‌، را که‌ اهل‌ ری‌ و از خاندان‌ بزرگ‌ مهران‌ بود به‌ دفع‌ هجوم‌ سابه‌ شاه‌ فرستاد.
بهرام‌ با سپاه‌ نخبه‌ای‌ از جنگجویان‌ کار دیده‌ و جنگ‌ آزموده‌ خود را به‌ چالاکی‌ به‌ حوالی‌ لشکرگاه‌ دشمن‌ رسانید. آنجا سرکرده‌ی‌ مهاجم‌ را غافلگیر نمود. در طی‌ چند زد و خورد مغلوب‌ و هلاک‌ کرد، غنایم‌ بسیار به‌ چنگ‌ آورد و عازم‌ بازگشت‌ به‌ تیسفون‌ شد اما هرمزد او را به‌ جنگ‌ طوایف‌ آلان‌ در حدود لازستان‌ (لازیکا) فرستاد (589) و ظاهراً قصد او بازکردن‌ جبهه‌ی‌ تازه‌ای‌ بر ضد بیزانس‌ و منصرف‌ کردن‌ سپاه‌ امپراتور موریکیوس‌ از حمله‌ به‌ نواحی‌ مجاور دجله‌ بود. اما در این‌ جنگ‌ بهرام‌ در نواحی‌ اران‌ از دشمن‌ شکست‌ خورد و هر چند این‌ شکست‌ از لحاظ‌ نظامی‌ اهمیت‌ زیادی‌ نداشت‌، اما هرمزد که‌ ظاهراً دنبال‌ بهانه‌ای‌ برای‌ عزل‌ کردن‌ بهرام‌ می‌گشت‌ و شاید از بابت‌ آنچه‌ سردارش‌ از غنایم‌ جنگی‌ برای‌ وی‌ فرستاده‌ بود نارضایی‌ هم‌ داشت‌، آن‌ را دستاویز ساخت‌ و به‌ طرزی‌ موهن‌ بهرام‌ را از فرماندهی‌ سپاه‌ خلع‌ کرد. بهرام‌ نیز که‌ ظاهراً مترصد فرصتی‌ برای‌ طغیان‌ بر ضد پادشاه‌ بود و ناخرسندی‌ نجبا و موبدان‌ را هم‌ مایه‌ی‌ اطمینان‌ از پیشرفت‌ خویش‌ می‌پنداشت‌، به‌ اعتماد سپاه‌ کارآزموده‌ی‌ خویش‌ که‌ از این‌ اقدام‌ هرمزد به‌ شدت‌ ناخرسند شده‌ بودند، پرچم‌ طغیان‌ برافراشت‌. در مقابل‌ اهانت‌ هرمزد که‌ برای‌ وی‌ لباس‌ زنانه‌ و دوک‌ و ریسمان‌ فرستاده‌ بود، وی‌ نامه‌ای‌ آمیخته‌ به‌ دشنام‌ به‌ شاه‌ فرستاد و در آن‌ وی‌ را نه‌ پسر بلکه‌ دختر خسرو خواند. بعد هم‌ به‌ قصد برکنار کردن‌ او از آن‌ سوی‌ ارس‌ عازم‌ تیسفون‌ شد. خبر طغیان‌ بهرام‌ آتش‌ فتنه‌ها را شعله‌ور ساخت‌ و البته‌ تحریک‌ نجبای‌ ناراضی‌ عامل‌ عمده‌ی‌ بروز این‌ فتنه‌ها شد. بسطام‌ (وستهم‌، گستهم‌) برادر زن‌ هرمزد که‌ از دودمان‌ بزرگ‌ اسپهبدان‌ و دایی‌ پسرش‌ خسرو بود، برادر خود بندوی‌ (وندویه‌) را از محبس‌ هرمزد بیرون‌ آورد و به‌ اتکای‌ شورشیان‌، شاه‌ را که‌ در آن‌ هنگام‌ هیچ‌کس‌ از نجبا حاضر به‌ حمایت‌ کردنش‌ نبود، از پادشاهی‌ خلع‌ کرد. با این‌ حال‌ بهرام‌ از تهدید تیسفون‌ و عزیمت‌ برای‌ تسخیر آن‌ بازنایستاد.

مرگ‌ هرمزد چهارم‌

14-15- با خلع‌ هرمزد که‌ منجر به‌ توقیف‌ و کور کردن‌ او شد، بسطام‌ و برادرش‌ بندوی‌ با همدستی‌ طرفداران‌ خویش‌، خواهرزاده‌ی‌ خود خسرو را بر تخت‌ نشاندند (590) و او خسرو دوم‌ خوانده‌ شد: خسرو پرویز. روایتی‌ که‌ بر وفق‌ آن‌، با موافقت‌ خسرو پدرش‌ هرمزد از بابت‌ پادشاهی‌ خویش‌ مورد مؤاخذه‌ و پرس‌وجو واقع‌ شد و او از پادشاهی‌ خود دفاع‌ کرد ظاهراً مبنایی‌ ندارد و به‌ احتمال‌ قوی‌ از روی‌ داستان‌ استنطاق‌ خسرو به‌ وسیله‌ی‌ پسرش‌ شیرویه‌ جعل‌ شده‌ است‌. اما اینکه‌ بندوی‌ و بسطام‌ با اذن‌ یا رضای‌ او، در محبس‌ به‌ حیات‌ هرمزد خاتمه‌ داده‌اند ظاهراً باید درست‌ باشد، چرا که‌ بدون‌ اذن‌ فحوایی‌ او اقدام‌ به‌ کشتن‌ پادشاه‌ برای‌ آنها ممکن‌ نبوده‌ است‌. این‌ هم‌ که‌ بهرام‌ سکه‌هایی‌ به‌ نام‌ خسرو ضرب‌ کرد و به‌ وسیله‌ی‌ ایادی‌ خود در تیسفون‌ رواج‌ داد تا هرمزد را نسبت‌ به‌ پسر بدبین‌ سازد و منجر به‌ بروز جنگ‌ خانگی‌ بین‌ پدر و پسر گردد ظاهراً بعید نمی‌نماید.
به‌ هر حال‌، هرمزد در دنبال‌ اعلام‌ پادشاهی‌ پسرش‌ خسرو به‌ وسیله‌ی‌ دو برادرزن‌ خویش‌ - بندوی‌ و بسطام‌ - به‌ قتل‌ رسید. خسرو هم‌ با آنکه‌ درصدد مذاکره با‌ بهرام‌ برآمد، موفق‌ به‌ منصرف‌ کردنش‌ از عزیمت‌ به‌ تیسفون‌ نشد. در پاسخ‌ پیغام‌ یا مذاکره‌اش‌ هم‌ از بهرام‌ جز دشنام‌ و اهانت‌ نشنید. چون‌ سپاه‌ خود را نیز آماده‌ی‌ جنگ‌ با بهرام‌ ندید، از تیسفون‌ خارج‌ شد و با معدودی‌ از همراهان‌ به‌ جانب‌ روم‌ گریخت‌. بدین‌گونه‌ پادشاهی‌ هرمزد به‌ پایان‌ آمد. مدت‌ فرمانروایی‌ او، آن‌ گونه‌ که‌ از سکه‌ هایش‌ برمی‌آید، تا آغاز سیزدهمین‌ سال‌ پادشاهی‌ ادامه‌ یافت‌. فرمانروایی‌ او با جنگهای‌ خونین‌ آغاز شد و با آشوبهای‌ خونین‌ به‌ پایان‌ رسید. عامل‌ اصلی‌ اختلال‌ کارش‌ بدگمانیها و ناسازگاریهای‌ خودش‌ بود که‌ عدالت‌طلبی‌ او را مورد نفرت‌ بزرگان‌ می‌ساخت‌.





برداشت از نوشتارهای امرداد، تنها با نام بردن از تارنمای امرداد و نشانی اینترنتی آن شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد یا شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد رواست.


ادامه دارد...




صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
پاسخ : تاریخ و پیدایش ایران - 06 - ساسانیان
« پاسخ #5 : 09 اكتبر 2008 گاه 18:48:50 »
پادشاهی‌ خسرو پرویز


14-16- فرمانروایی‌ خسروپرویز نیز از آغاز (590) با دشواریها مواجه‌ شد و با آنکه‌ اکثر مدت‌ آن‌ در تجمل‌ و عشرت‌ و جنگ‌ گذشت‌، پایان‌ آن‌ هم‌ با دشواریهای‌ مشابه‌ همراه‌ شد. وی‌ بلافاصله‌ پس از تاجگذاری‌ ناچار شد تخت‌ و تاج‌ را به‌ دشمن‌ یاغی‌ رها کند و خود برای‌ استرداد آن‌ به‌ دشمنی‌ که‌ سالها پدر و جدش‌ با او در کشمکشهای‌ خونین‌ سرکرده‌ بودند پناه‌ برد. دشواری‌ اوضاع‌ و نومیدی‌ از پیروزی‌ در مقابله‌ی‌ حریف‌ ظاهراً راه‌ دیگری‌ برای‌ حفظ‌ پادشاهی‌ جهت‌ او باقی‌ نگذاشته‌ بود. پدرش‌ به‌ دست‌ داییهای‌ وی‌ کشته‌ شده‌ بود و وی‌ به‌ حق‌ یا ناحق‌ در اذهان‌ عامه‌ با آنها همدست‌ پنداشته‌ می‌شد. بهرام‌ چوبین‌ که‌ بر ضد پدرش‌ شوریده‌ بود پیشنهاد مصالحه‌ی‌ وی‌ را با تحقیر رد کرده‌ بود و خود را پادشاه‌ خوانده‌ بود. بزرگان‌ که‌ در دنبال‌ حبس‌ و قتل‌ هرمزد خود را در عزل‌ و نصب‌ پادشاه‌ حقور می‌دانستند، هر چند دعوی‌ بهرام‌ را با رغبت‌ تأیید نکرده‌ بودند، اما انتخاب‌ خسرو نیز به‌ پادشاهی‌ مورد تأیید آنها نبود. چون‌ در برخوردی‌ که‌ در نزدیک‌ حُلْوان‌ بین‌ قوای‌ او با سپاه‌ بهرام‌ روی‌ داد لشکر وی‌ به‌ اردوی‌ مخالف‌ پیوست‌ خسرو خود را ناچار از عزیمت‌ به‌ روم‌ یافت‌.
بدین‌گونه‌، وقتی‌ که‌ خسرو تیسفون‌ را رها کرد و با عبور از فرات‌ به‌ خاک‌ بیزانس‌ گریخت‌، بهرام‌ چوبین‌ با نصرت‌ و تأیید سپاه‌ نخبه‌ای‌ که‌ داشت‌ از حلوان‌ به‌ تیسفون‌ وارد شد و بی‌آنکه‌ به‌ رأی‌ و تأیید بزرگان‌ اعتنا کند، تاج‌ پادشاهی‌ را بر سر نهاد و به‌ نام‌ خود سکه‌ زد. پادشاهی‌ او در ولایات‌ تابع‌ هم‌ تقریباً هیچ‌ جا با مخالفتی‌ جدی‌ مواجه‌ نشد و اگر موریس‌ (موریکیوس‌) امپراتور بیزانس‌ حاضر به‌ کمک‌ به‌ خسرو نمی‌شد شاید پادشاهی‌ بهرام‌ پا می‌گرفت‌ و هیچ‌کس‌ از بزرگان‌ هم‌ علاقه‌ای‌ به‌ اعاده‌ی‌ پادشاهی‌ به‌ خاندان‌ ساسانیان‌ نشان‌ نمی‌داد.
اما حمایت‌ بیزانس‌ از خسرو، بهرام‌ را دچار مشکل ساخت‌. ارمنستان‌ بر ضد وی‌ شورید، در نصیبین‌ به‌ بازگشت‌ خسرو اظهار علاقه‌ شد، و بهرام‌ در تیسفون‌ هم‌ ناچار به‌ طرد و قتل‌ مخالفان‌ گشت‌. بندوی‌ و بسطام‌ در آذرآبادگان (آذربایجان)‌ به‌ کمک‌ یک‌ سردار ارمنی‌ سپاه‌ تازه‌ای‌ برای‌ حمایت‌ از خسرو فراهم‌ آوردند. خسرو هم‌ که‌ امپراتور، مریم‌ دختر خود را به‌ تزویج‌ وی‌ درآورده بود با هفتاد هزار سپاه‌ و با تجهیزات‌ و اسبابی‌ که‌ امپراتور در اختیار وی‌ گذاشت‌ عزیمت‌ ایران‌ کرد. سپاه‌ وی‌ در شهرهای‌ سر راه‌ با استقبال‌ مواجه‌ شد و بهرام‌ مقابله‌ با آن‌ را دشوار یافت‌. در نواحی‌ زاب‌ سفلی‌ و همچنین‌ در حدود ارس‌ بین‌ فریقین‌ زد و برخوردهایی‌ روی‌ داد که‌ منجر به‌ شکست‌ بهرام‌ شد. چون‌ بهرام‌ در گنزک‌ شکست‌ سخت‌ خورد و قسمتی‌ از اردو و بنه‌ی‌ او به‌ دست‌ دشمن‌ افتاد، از هر گونه‌ مقاومت‌ نومید گشت‌؛ منهزم‌ شد و برای‌ حفظ‌ جان‌ خود از طریق‌ ری‌ و قومس‌ به‌ نواحی‌ شرق‌ گریخت‌ و در بلخ‌ به‌ خاقان‌ ترک‌ پناه‌ برد. خاقان‌ نخست‌ او را پناه‌ داد و در حق‌ او محبت‌ کرد اما در آنجا نیز کینه‌ی‌ خسرو او را رها نکرد. چندی‌ بعد به‌ تحریک‌ فرستادگان‌ او و دسیسه‌ی‌ خاتون‌ خاقان‌ کشته‌ شد. از تشکیلات او هم‌ جز یک‌ حماسه‌ی‌ پهلوانی‌ باقی‌ نماند. فقط‌ قرنها بعد، سامانیان‌ اعقاب‌ سامان‌ خداه‌ که‌ در ماوراءالنهر و خراسان‌ به‌ امارت‌ رسیدند خود را به‌ وی‌ منسوب‌ کردند - راست‌ یا دروغ‌.

خسرو دوم‌ در بازگشت‌ به‌ پادشاهی‌ (591) به‌ کسانی‌ از نجبا که‌ در شورش‌ بهرام‌ جانب‌ او را نگرفته‌ بودند پاداش‌ داد. بندویه‌ را هم‌ سرگنجور تمام‌ کشور، و بسطام‌ را مرزبان‌ تمام‌ نواحی‌ شرقی‌ ایران‌، از قومس‌ تا گرگان‌ و پارت‌، کرد. اما اندک‌ زمانی‌ بعد برای‌ آنکه‌ خود را در پیش‌ افکار عامه‌ از مداخله‌ و همدستی‌ در قتل‌ پدر تنزیه‌ نماید به‌ فکر انتقام‌ از کسانی‌ که‌ در سقوط‌ و یا قتل‌ پدرش‌ دست‌ داشتند افتاد. در واقع‌ داییهایش‌ که‌ با جنایت‌ خونبار خویش‌ راه‌ او را برای‌ نیل‌ به‌ پادشاهی‌ هموار کرده‌ بودند در او به‌ چشم‌ دست‌ نشانده‌ی‌ خود می‌نگریستند و او برای‌ تأمین‌ قدرت‌ پادشاهی‌ و جلوگیری‌ از هرگونه‌ وسوسه‌ی‌ خیانت‌ در نزد سایر بزرگان‌ مجازات‌ آنها را به‌ این‌ اتهام‌ اجتناب‌ناپذیر یافت‌. سرگنجور که‌ در تیسفون‌ بود به‌ بهانه‌ی‌ آنکه‌ در پرداخت‌ صله‌ای‌ مسرفانه‌ به‌ یک‌ چوگان‌باز ماهر تعلل‌ کرده‌ بود، به‌ مجازات‌ مرگ‌ رسید (ح‌ 591)، و برادرش‌ بسطام‌ که‌ مرزبان‌ خراسان‌ بود، از بیم‌ ناخرسندی‌ در آنجا سر به‌ طغیان‌ برداشت‌.

بسطام‌ در قلمرو خویش‌ داعیه‌ی‌ استقلال‌ یافت‌ و به‌ نام‌ خود سکه‌ زد. وی‌ خود را از نژاد بهمن‌ خواند و نیاگان‌ خود را از نیاگان‌ ساسانیان‌ برتر شمرد. در سکه‌ها خود را پیروز بسطام‌ (پیروج‌ و ستهم‌) خواند و تا چند سال‌ بعد (ح‌ 595) نواحی‌ شرقی‌ کشور را همچنان‌ زیر سلطه‌ی‌ خویش‌ حفظ‌ کرد. با غلبه‌ای‌ هم‌ که‌ بر بعضی‌ حکام‌ یا پادشاهان‌ محلی‌ - کوشانی‌ - نواحی‌ مجاور یافت‌ در قیام‌ بر ضد خسرو از یاری‌ آنها نیز برخوردار شد، چنان‌ که‌ عده‌ای‌ از نجبای‌ ناراضی‌ هم‌ از نواحی‌ ماد و پارت‌ به‌ وی‌ پیوستند. در بین‌ کسانی‌ که‌ بر ضد خسرو به‌ او یاری‌ کردند عده‌ای‌ نیز از یاران‌ سابق‌ بهرام‌ چوبین‌ بودند که‌ به‌ خاطره‌ی‌ او وفادار مانده‌ بودند و ظاهراً بیشترشان‌ از مردم‌ گیل‌ و دیلم‌ در نواحی‌ البرز و دریای‌ خزر بودند. مقابله‌ با بسطام‌ در نواحی‌ ری‌ و قومس‌ برای‌ خسرو دشوار شد، اما باز تحریک‌ و توطئه‌ای‌ که‌ نقش‌ زن‌ در آن‌ قابل‌ ملاحظه‌ بود به‌ خسرو کمک‌ کرد. بسطام‌ را زنش‌ گردویه‌ - که‌ خواهر بهرام‌ چوبینه‌ بود - به‌ قتل‌ آورد و به‌ پاداش‌ این‌ جنایت‌ خسرو او را در حباله‌ی‌ خویش‌ درآورد.

ملاطفت‌ خسرو پرویز با مسیحیان‌

14-17- رفع‌ غائله‌ی‌ بسطام‌ (ح‌ 596) برای‌ خزینه‌ی‌ خسرو هزینه‌ی‌ بسیار بارآورد، اما با الحاق‌ مجدد نواحی‌ شرقی‌ به‌ کشور، این‌ هزینه‌ها جبران‌ شد. خسرو هم‌ در بازگشت‌ به‌ تیسفون‌ آسایش‌ خاطر پیدا کرد و با قاطعیتی‌ که‌ در مجازات‌ داییهای‌ خود نشان‌ داد نجبا و بزرگان‌ سایر خاندانها را از اندیشه‌ی‌ هرگونه‌ توطئه‌ای‌ مانع‌ آمد. مع‌هذا بزرگان‌، خاصه‌ موبدان‌، از تحکیم‌ سلطه‌ی‌ خسرو خرسند نشدند. نه‌ فقط‌ از آن‌ روی‌ که‌ وی‌ را دست‌ نشانده‌ی‌ قیصر می‌دیدند، بلکه‌ تا حدی‌ نیز از آن‌ جهت‌ که‌ خسرو به‌ همین‌ سبب‌ به‌ مسیحیت‌ علاقه‌ نشان‌ می‌داد، با اسقفها و کشیشان‌ قوم‌ به‌ ملاطفت‌ رفتار می‌کرد و به‌ حکم‌ معاهده‌ای‌ که‌ با امپراتور داشت‌ آنها را در نشر آیین‌ خویش‌ تا حدی‌ آزاد می‌گذاشت‌. خود او گهگاه‌ به‌ خرافات‌ و رسوم‌ عیسویان‌ علاقه‌ نشان‌ می‌داد. از جمله‌ در ماجرای‌ طغیان‌ بهرام‌ هدایا و نذور ارزنده‌ای‌ به‌ مزار سرگیس‌ مقدس‌ در شهر رصافه‌ تقدیم‌ داشت‌ و در واقعه‌ی‌ قیام‌ بسطام‌ اعتماد بر پیشگویی‌ یک‌ اسقف‌ نسطوری‌ برایش‌ مایه‌ی‌ تشجیع‌ و تسلی‌ خاطر گشت‌. در این‌ احوال‌ ظاهراً تحت‌ تأثیر عقاید زوجه‌ی‌ مسیحی‌ و محبوب‌ خویش‌، شیرین‌ (سیرون‌)، نیز واقع‌ بود. غلبه‌ی‌ این‌ سوگلی‌ حرم‌ شاهانه‌ بر احساس‌ و اندیشه‌ی‌ خسرو تا حدی‌ بود که‌ به‌ وی‌ اجازه‌ داد تا در تیسفون‌ و نواحی‌ مجاور، کلیساهای‌ عیسوی‌ بنیاد کند. زوجه‌ی‌ دیگرش‌ مریم‌ نیز، که‌ دختر موریکیوس‌ بود، عامل‌ دیگری‌ در توجه‌ وی‌ به‌ مسیحیت‌ محسوب‌ می‌شد و البته‌ رعایت‌ معاهده‌ای‌ که‌ با امپراتور داشت‌ نیز وی‌ را به‌ تأمین‌ آزادی‌ نسبی‌ عیسویان‌ در قلمرو خویش‌ ملتزم‌ می‌کرد. اما اینکه‌ اندیشه‌ی‌ تبدیل‌ آیین‌ و گرایش‌ به‌ عیسویت‌ هم‌ به‌ خاطر وی‌ گذشته‌ باشد، در بعضی‌ روایات‌ عیسویان‌ هم‌ اگر هست‌، اساس‌ درست‌ ندارد و نقل‌ آن‌ در بعضی‌ مآخذ مسیحی‌ عصر ناشی‌ از ساده‌لوحی‌ و خوش‌ باوری‌ بعضی‌ از ارباب‌ کلیساست‌. همچنین‌ روایتی‌ دیگر که‌ بر وفق‌ آن‌ خسرو به‌ وسیله‌ی‌ سپاه‌ ارامنه‌ و سرکرده‌ی‌ آنها، سنباط‌ نام‌، در نواحی‌ شرقی‌ ایران‌ به‌ بسط‌ قلمرو خویش‌ پرداخته‌ باشد از افسانه‌های‌ شایع‌ درنزد قدمای‌ ارامنه‌ محسوب‌ است‌ و ظاهراً اساس‌ تاریخی‌ ندارد.
به‌ هر تقدیر، تا وقتی‌ که‌ موریس‌ امپراتور بود رابطه‌ی‌ ایران‌ با بیزانس‌ دوستانه‌ و مبنی‌ بر احترام‌ و اعتماد متقابل‌ به‌ نظر می‌رسید. به‌ خاطر همین‌ رابطه‌ی‌ دوستانه‌ بود که‌ خسرو پس از غلبه‌ بر بهرام‌ یک‌ دسته‌ی‌ هزار نفری‌ از مجموع‌ سپاه‌ بیزانس‌ را که‌ برای‌ استرداد تاج‌ و تخت‌ از روم‌ همراه‌ آورده‌ بود نزد خود نگه‌ داشت‌ و محافظ‌ شخص‌ خود ساخت‌. یک‌ بار هم‌ که‌ دسته‌ای‌ از اعراب‌ تابع‌ بیزانس‌ در مرزهای‌ ایران‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌ (ح‌ 600)، با آنکه‌ احتمال‌ می‌رفت‌ سرداران‌ بیزانس‌ در تحریک‌ آنها بی‌دخالت‌ نباشند، خسرو از هرگونه‌ واکنش‌ تلافی‌جویانه‌ نسبت‌ به‌ بیزانس‌ خودداری‌ کرد و فرستاده‌ای‌ را که‌ از جانب‌ امپراتور برای‌ رفع‌ سوء تفاهم‌ در این‌ باب‌ نزد وی‌ آمد با اغماض‌ و محبت‌ پذیرفت‌.

قتل‌ موریس‌ و جنگی‌ شدن‌ روابط‌ ایران‌ - روم‌

14-18- پیشامد خلع‌ و قتل‌ موریس‌ و کشتار خانواده‌اش‌ که‌ در طی‌ یک‌ شورش‌ عام‌ و به‌ تحریک‌ صاحب‌ منصبی‌ به‌ نام‌ فوکاس‌ روی‌ داد (602) خسرو را ناگهان‌ در چهاردهمین‌ سال‌ پادشاهی‌ خویش‌ با دولت‌ جدید بیزانس‌ در حال‌ جنگ‌ قرار داد. وقتی‌ که‌ پنج‌ ماه‌ پس از خلع‌ و قتل‌ موریس‌ فرستاده‌ی‌ بیزانس‌ برای‌ اعلام‌ پادشاهی‌ فوکاس‌ به‌ دربار خسرو آمد، وی‌ فرستاده‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌ و عزیمت‌ خود را به‌ خونخواهی‌ امپراتور مقتول‌ اعلام‌ کرد. خسرو یک‌ شاهزاده‌ی‌ رومی‌ را به‌ عنوان‌ ولیعهد موریس‌ تحت‌ حمایت‌ گرفت‌ و به‌ بهانه‌ی‌ بر تخت‌ نشاندن‌ او لشکر به‌ روم‌ کشید. نرسیس‌، سردار بیزانس‌، هم‌ که‌ در زمان‌ موریس‌ در رأس‌ سپاه‌ بیزانس‌ برای‌ کمک‌ به‌ استرداد تخت‌ و تاج‌ خسرو با او به‌ ایران‌ آمده‌ بود خسرو را در اعلام‌ مخالفت‌ با پادشاهی‌ فوکاس‌ ترغیب‌ کرد.

جنگ‌ با بیزانس‌ در دنبال‌ این‌ ماجرا آغاز‌ شد و طولانی‌ گشت‌. دو سردار ایران‌ فرخان‌ معروف‌ به‌ شهروراز ، و یلان‌ سینه‌ معروف‌ به‌ شاهین‌ (سئنه‌)، در این‌ جنگها فتوحات‌ خیره‌کننده‌ای‌ کردند. سپاه‌ خسرو از یک‌ سو در آسیای‌ صغیر تا قسطنطنیه‌ پیش‌ رفت‌ و از سوی‌ دیگر در بین‌النهرین‌ و سوریه‌، حران‌ و حلب‌ را به‌ تصرف‌ درآورد. با آنکه‌ در این‌ میان‌ هراکلیوس‌ (هرقل‌) والی‌ جوان‌ و با اراده‌ی‌ مصر به‌ قدرت‌ فوکاس‌ خاتمه‌ داد (611) و ایران‌ بهانه‌ای‌ برای‌ تمدید جنگ‌ نداشت‌، خسرو که‌ در مدت‌ جنگ‌ به‌ پیروزیهای‌ جالبی‌ دست‌ یافته‌ بود جنگ‌ را متوقف‌ نکرد. "شهربراز" ، سردار او در خطه‌ی‌ سوریه‌، انطاکیه‌ و افامیه‌ را گرفت‌ و چندی‌ بعد دمشق‌ را تصرف‌ کرد (614) و از آنجا به‌ فلسطین‌ تاخت‌.  بیت‌المقدس‌ غارت‌ شد (615)، عده‌ی‌ زیادی‌ از نفوس‌ عیسوی‌ شهر به‌ هلاکت‌ یا اسارت‌ دچار گشت‌، تعدادی‌ از معابد به‌ آتش‌ کشیده‌ شد و حتی‌ صلیب‌ عیسی‌ هم‌ ضمن‌ غنایم‌ دیگر به‌ تیسفون‌ ارسال‌ گشت‌. "شهربراز" حتی‌ مصر را هم‌ تسخیر کرد (616)  و از آنجا تا حوالی‌ حبشه‌ پیش‌ راند و بدین‌گونه‌ وسعت‌ قلمرو خسرو را تا حدود قلمرو هخامنشیان در عهد شکوفایی‌ ماقبل‌ اسکندر رسانید. شاهین‌، سردار دیگر خسرو، از جانب‌ شمال‌ غربی‌ در آسیای‌ صغیر پیش‌ راند و دامنه‌ی‌ فتوحات‌ خود را از کاپادوکیه‌ تا حدود بسفور رسانید. هراکلیوس‌ که‌ محاصره‌ی‌ کالسدون‌ (خالکدون‌) را مترادف‌ تهدید قسطنطنیه‌ می‌دید، در دنبال‌ تبادل‌ نظر با شاهین‌ فرستادگانی‌ با درخواست‌ صلح‌ نزد خسرو فرستاد. اما خسرو پیشنهاد صلح‌ را با تحقیر، رد کرد، فرستادگان‌ قیصر را به‌ زندان‌ فرستاد و شاهین‌ را تهدید و توبیخ‌ کرد که‌ چرا هراکلیوس‌ را دست‌ بسته‌ به‌ درگاه‌ پادشاه‌ خویش‌ نفرستاده‌ است‌. ناچار جنگ‌ ادامه‌ یافت. نه‌ فقط‌ کالسدون‌ سقوط‌ کرد (617)، بلکه‌ انگوریه‌ (انکارا، انقره‌) و حتی‌ جزیره‌ی‌ رودس‌ هم‌ تسلیم‌ شد، و امپراتور که‌ تقریباً تمام‌ متصرفات‌ خود را در آسیا از دست‌ داده‌ بود درصدد برآمد تختگاه‌ خود را از قسطنطنیه‌ به‌ قرطاجنه‌ در شمال‌ آفریقا منتقل‌ نماید (618).

با این‌ حال‌، شکستهای‌ پی‌درپی‌ ظاهراً درس‌ مقاومت‌ به‌ وی‌ آموخت‌. در بحبوحه‌ی‌ نومیدی‌ و پریشانی‌ تصمیم‌ به‌ جنگ‌ تعرضی‌ گرفت‌، با تشویق‌ عامه‌ و تحریک‌ روحانیان‌، در دنبال‌ رفع‌ اختلافات‌ داخلی‌ که‌ موجب‌ تزلزل‌ بود، بالاخره‌ خود را برای‌ مقابله‌ی‌ جدی‌ با دشمن‌ آماده‌ یافت‌ (620). نخست‌ به‌ جای‌ آنکه‌ با عبور از بسفور در مقابله‌ با سپاه‌ ایران‌، نیروی‌ خود را در کالسدون‌ ضعیف‌ سازد، از دریای‌ سیاه‌ با کشتی‌ به‌ سوی‌ شرق‌ راند و با عبور از ارمنستان‌ جنگ‌ را به‌ آسیا کشاند. در جبهه‌ی‌ ارمنستان‌ شهربراز را در نبردی‌ خونین‌ شکست‌ سخت‌ داد. با لشکری‌ بالغ‌ بر یک‌ صد و بیست‌ هزار تن‌ از ارس‌ گذشت‌. در حدود میاندوآب‌ آذربایجان‌ شهر گنزک‌ را تسخیر کرد (623). به‌ تلافی‌ اهانتی‌ که‌ از جانب‌ سپاه‌ خسرو به‌ معابد اورشلیم‌ شده‌ بود آتشکده‌ی‌ بزرگ‌ آذرگشنسب‌ را که‌ جایگاه‌ آتش‌ پادشاهان‌ بود ویران‌ کرد. سپاه ایران ، آتش‌ مقدس‌ و گنجینه‌ی‌ نفایس‌ را از مدتها قبل‌ از آنجا به‌ جای‌ دیگر برده‌ بود. مقارن‌ این‌ احوال‌ سپاه‌ ایران‌ در کالسدون‌ هم‌ شکست‌ خورد و قسطنطنیه‌ از تهدید محاصره‌ نجات‌ یافت‌ (626). بدین‌ گونه‌ در طی‌ شش‌ سال‌ که‌ جنگ‌ تعرضی‌ بیزانس‌ ادامه‌ یافت‌ هراکلیوس‌ موفق‌ شد سپاه‌ خسرو را از قلمرو خویش‌ تدریجاً خارج‌ یا در جنگ‌ مغلوب‌ سازد. امپراتور با جلب‌ اتحاد طوایف‌ شمالی‌ تا حدود نصیبین‌ پیش‌ تاخت‌. در حوالی‌ نینوا (موصل‌) با دسته‌ای‌ از سپاه‌ خسرو مقابل‌ افتاد و پیروزی‌ یافت‌. در دنبال‌ این‌ پیروزی‌ دستگرد خسرو که‌ مقر پادشاه‌ و محل‌ خزاین‌ وی‌ بود به‌ دست‌ دشمن‌ افتاد(627).

قتل‌ خسرو پرویز و فروپاشیدگی‌ ایران‌

14-19- خسرو به‌ تیسفون‌ عقب نشست،  اما در تیسفون‌ پیشنهاد صلح‌ را که‌ از جانب‌ امپراتور رسید و مبنی‌ بر بازگشت‌ طرفین‌ به‌ مواضع‌ قبل‌ از جنگ‌ بود با لجاجتی‌ دیوانه‌وار رد کرد. با آنکه‌ قیصر دست‌ به‌ محاصره‌ی‌ تیسفون‌ نزد، خسرو در تیسفون‌ با مخالفت‌ عام‌ و شورش‌ سرداران‌ خود مواجه‌ شد. جنگجویان‌ و مردم که‌ از لجاجت‌ خسرو در ادامه‌ی‌ جنگ‌ به‌ جان‌ آمده‌ بودند بر ضد وی‌ سر به‌ شورش‌ برداشتند. "شاهین"‌ که‌ از چندی‌ پیش‌ به‌ دربار احضار شده‌ بود ظاهراً مقارن‌ این‌ روزها‌ درگذشت‌. "شهربراز" هم‌ که‌ مورد سوءظن‌ شاه‌ واقع‌ بود کنار کشید. خسرو که‌ در این‌ روزها‌ به‌ شدت‌ بیمار بود، در برخورد با شورش و آشوب‌، عده‌ای‌ از نجبا را به‌ زندان‌ انداخت‌.
در آخرین‌ روزها کوشید پسر خردسال‌ خود "مردانشاه"‌ را که‌ از "شیرین"‌ داشت‌ به‌ جای‌ پسر بزرگ‌ترش‌ قباد (کواذ، شیرویه‌) ولیعهد سازد. اما شیرویه‌ و هوادارانش‌ که‌ به‌ این‌ امر راضی‌ نبودند پیشدستی‌ کردند و مانع‌ این‌ مقصود شدند. خسرو به‌ وسیله‌ی‌ هواخواهان‌ شیرویه‌، که‌ عیسویان‌ وارد در دستگاه‌ حکومت‌ هم‌ جزو آنها بودند، خلع‌ و سپس‌ زندانی‌ شد (فوریه‌ 628) و شیرویه‌ پادشاهی‌ خود را اعلام‌ کرد: قباد دوم‌، کواذ شاهنشاه‌.
چند روز بعد خسرو در زندان‌ کشته‌ شد. قاتل‌ او را به‌ تقاص‌ خون‌ پدرش‌ که‌ به‌ امر خسرو به‌ قتل‌ آمده‌ بود کشت‌ و ظاهراً مبنی‌ بر حکم‌ پسر (شیرویه‌) نبود. صورت‌ محاکمه‌ یا پرسش‌ و پاسخی‌ که‌ شامل‌ اعتراضات‌ مخالفان‌ و دفاعیات‌ او در باب‌ پادشاهیش‌ بود ظاهراً در ادوار بعد، و برای‌ توجیه‌ اقدام‌ نجبا در توقیف‌ و قتل‌ او به‌ وجود آمد. استبداد فردی‌ که‌ اساس‌ پادشاهی‌ او بود، جایی‌ برای‌ پاسخ‌ و پرسش‌ در این‌ باب‌ باقی‌ نمی‌گذاشت‌.
پادشاهی‌ خسرو سی‌ و هشت‌ سال‌ طول‌ کشید و تجسم‌ استبداد و غرور و تجمل‌ بود. جنگهای‌ او، که‌ جز هوس‌ و غرور هیچ‌ محرک‌ دیگر نداشت‌، کشورش‌ را فقیر و ویران‌ کرد. اعتقاد او به‌ خرافات‌ منجمان‌ و غیبگویان‌ و فالگیران‌ که‌ بارها او را در اخذ تصمیمهای‌ قاطع‌ مردد داشت‌، شوند پناه او بر نذر و فال‌ و رویا که‌ غالباً تصمیمهایش‌ را فاقد ضرورت‌ منطقی‌ می‌ساخت‌، بود. البته‌ تجمل‌ دوستی‌ او موجب‌ وقوع‌ تحولی‌ در صنایع‌ ظریفه‌، و در رواج‌ موسیقی‌ و معماری‌ شد، اما نفایس‌ خزانه‌ و تجمل‌ دربارش‌ نتوانست‌ پادشاهی‌ او را از مهلکه‌ی‌ سقوط‌ که‌ بدان‌ محکوم‌ بود در امان‌ نگه‌ دارد و پیروزیهایش‌ تقریباً بی‌حاصل‌ و ضایع‌ ماند.

شیرویه‌؛ زیرکی‌ هراکلیوس‌ و شرایط‌ نه‌ جنگ‌ - نه‌ صلح‌

14-20-  قباد دوم‌ معروف‌ به‌ شیرویه‌ چند روزی‌ قبل‌ از کشته‌ شدن‌ پدرش‌ خسرو به‌ تخت‌ نشست‌. پادشاهی‌ او به‌ یک‌ سال‌ هم‌ نکشید و با قتل‌ تمام‌ برادران‌ و برادرزادگان‌ آغاز شد. جنایتی‌ که‌ خواهرانش‌، "پوراندخت‌" و  "آزرمیدخت‌" را که‌ خود از این‌ حکم‌ در امان‌ مانده‌ بودند به‌ ملامت‌ و اعتراض‌ واداشت‌. پس از جلوس‌، اولین‌ کار عمده‌اش‌ فتح‌ باب‌ مذاکرات‌ برای‌ صلح‌ با بیزانس‌ بود. در نامه‌ای‌ که‌ برای‌ اعلام‌ پادشاهی‌ خویش‌ به‌ هراکلیوس‌ نوشت‌ او را «برادر» و رحیم‌ترین‌ فرمانروا خواند، و آمادگی‌ خود را برای‌ صلح‌ اظهار نمود. پیکی‌ هم‌ از معتمدان‌ خویش‌ برای‌ ابراز علایق‌ دوستانه‌ و مذاکره‌ برای‌ شرایط‌ صلح‌ با این‌ نامه‌ نزد امپراتور فرستاد. هراکلیوس‌ فرستاده‌ را اکرام‌ کرد، نامه‌ی‌ قباد را پاسخ‌ مساعد داد و شرایط‌ صلح‌ را هم‌ منصفانه‌ و مبنی‌ بر بازگشت‌ به‌ «وضع‌ قبل‌ از جنگ‌» اعلام‌ کرد. نماینده‌ای‌ هم‌ برای‌ تنظیم‌ معاهده‌ همراه‌ وی‌ به‌ ایران‌ روانه‌ کرد.

مع‌ هذا چون‌ ادامه‌ی‌ هرج‌ و مرج‌ را در ایران‌ به‌ سود و مصلحت‌ بیزانس‌ می‌دید، در قرار صلح‌ به‌ متارکه‌ای‌ اکتفا کرد. برای‌ امضای‌ عهدنامه‌ی‌ نهایی‌ صلح‌ هم‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نداد. متارکه‌ بازگشت‌ قوای‌ طرفین‌ را هم‌ به‌ مواضع‌ قبل‌ از جنگ‌ الزام‌ می‌کرد و این‌ امری‌ بود که‌ هر چند سربازان‌ از یار و دیار دورمانده‌ در قبولش‌ آمادگی‌ نشان‌ دادند، سرداران‌ و صاحب‌ منصبان‌ سپاه‌، که‌ برای‌ نیل‌ به‌ فتوحات‌ درخشان‌ خویش‌ متحمل‌ سختی‌ و جانفشانی‌ شده‌ بودند، آن‌ را با علاقه‌ استقبال‌ نکردند. با آنکه‌ بازگشت‌ سپاهیان‌ مستقر در جبهه‌های‌ دور به‌ داخل‌ ایران‌، در نزد مردم‌ با شوق‌ و علاقه‌ مواجه‌ شد، شهربراز و کسانی‌ از فرماندهان‌ سپاه‌ که‌ با این‌ قرار حاصل‌ فتوحات‌ خود را بر باد رفته می‌دیدند در اجرای‌ جزئیات‌ این‌ متارکه‌ علاقه‌ای‌ نشان‌ ندادند. شیرویه‌ از صاحب‌ منصبان‌ «ارتش‌» دلجویی‌ کرد و کسانی‌ از آنها را که‌ به‌ سبب‌ خشم‌ و خشونت‌ خسرو معزول‌ یا محبوس‌ شده‌ بودند به‌ مناصب‌ و مراتب‌ خود بازگردانید، سه‌ سال‌ مالیات‌ رعایا را بخشود، زندانیان‌ پدر را آزاد کرد و کسانی‌ را که‌ در مدت‌ جنگ‌ یا در طول‌ مدت‌ پادشاهی‌ پدرش‌ معروض‌ اجحاف‌ شده‌ بودند مورد استمالت‌ قرار داد. اما پادشاهی‌ او طولی‌ نکشید و قبل‌ از آنکه‌ تمام‌ اراضی‌ اشغالی‌ ایران‌ در مصر و سوریه‌ و فلسطین‌ به‌ روم‌ بازگردد، حیات‌ وی‌ پایان‌ یافت‌. طاعون‌ کشنده‌ای‌ که‌ ظاهراً همراه‌ بازگشت‌ جنگجویان‌ غربت‌ کشیده‌ی‌ سالها از یار و دیار دورمانده‌، در ایران‌ شایع‌ شد و تلفات‌ بسیار به‌ بار آورد، به‌ عمر وی‌ نیز خاتمه‌ داد (سپتامبر 628).
با مرگ‌ او پادشاهی‌ به‌ پسرش‌ اردشیر رسید که‌ اردشیر سوم‌ محسوب‌ می‌شد و هنگام‌ جلوس‌ بیش از هفت‌ سال‌ نداشت‌. نیابت‌ پادشاهی‌ هم‌ به‌ یک‌ تن‌ از نجبا، نامش‌ مه‌آذر گشنسپ‌ ، داده‌ شد که‌ در دربار رتبه‌ی‌ خوانسالاری‌ داشت‌. با آنکه‌ در تیسفون‌ مه‌آذر گشنسپ‌ تدبیر ملک‌ را چنان‌ که‌ باید استوار کرد و به‌ قول‌ طبری‌ به‌ خردسالی‌ پادشاه‌ توجه‌ نکرد، قدرت‌ دربار تیسفون‌ از محدوده‌ی‌ پایتخت‌ تجاوز نمی‌کرد و طوایف‌ خزر در تاخت‌ و تازهایی‌ که‌ در نواحی‌ "اران"‌ کردند مواجه‌ با مقاومتی‌ نشدند. خاندان‌ ساسانیان‌، که‌ به‌ علت‌ برادرکشی‌ شیرویه،‌ از مردان‌ لایق‌ خالی‌ مانده‌ بود و برای‌ پادشاهی‌ جز تعدادی‌ زن‌ و کودک‌ نمانده‌ بود و اینکه‌ نجبا و سرداران‌ در چنین‌ احوالی‌ به‌ فکر تصرف‌ تاج‌ و تخت‌ بیفتند، دور از انتظار نبود.

قیام‌ و مرگ‌ "شهربراز"

14-21- در این‌ میان‌ شهربراز که‌ مرزبان‌ ولایات‌ غربی‌ ایران‌ و مقیم‌ سرحدّهای‌ روم‌ بود به‌ این‌ بهانه‌ که‌ در انتخاب‌ اردشیر خردسال‌ با وی‌ مشورت‌ نکرده‌ بودند از اظهار اطاعت‌ نسبت‌ به‌ پادشاه‌ جدید سرفرو پیچید و در دنبال‌ توافقی‌ پنهانی‌ که‌ با هراکلیوس‌ کرد، با لشکری‌ که‌ داشت‌ روی‌ به‌ تختگاه‌ نهاد. تیسفون‌ را بی‌هیچ‌ دشواری‌ گرفت‌، شاه‌ خردسال‌ و نایب‌السلطنه‌اش‌ را کشت‌، عده‌ای‌ از بزرگان‌ را که‌
مخالف‌ پادشاهیش‌ بودند به‌ قتل‌ آورد و خود را پادشاه‌ خواند (آوریل‌ 630). با آنکه‌ بزرگان‌ را نیز به‌ اجبار و الزام‌ به‌ تأیید پادشاهی‌ خویش‌ وادار کرد، ولی خشونت‌ طبعش‌ هوادارانش‌ را هم‌ تدریجاً از او مأیوس‌ کرد. مدت‌ پادشاهی‌ او حتی‌ به‌ دو ماه‌ نکشید اما در همین‌ مدت‌ تخلیه‌ی‌ کامل‌ مصر و سوریه‌ از قوای‌ ایران‌ که‌ وی‌ وعده‌ی‌ اتمام‌ آن‌ را به‌ امپراتور داده‌ بود انجام‌ شد. بدین‌گونه‌ فتح‌ سوریه‌ و مصر که‌ به‌ وسیله‌ی‌ خود او انجام‌ یافت‌ هم‌ به‌ دست‌ خود او ضایع‌ و بی‌حاصل‌ گشت‌. قساوت‌ او در قتل‌ اردشیر نیز عده‌ای‌ از نجبا را بر ضد وی‌ برانگیخت‌. بالاخره‌ در داخل‌ بارگاه‌، " پُسِ فرخ‌ "، از اهالی‌ استخر، به‌ همراهی‌ دو برادر خویش‌ او را کشت‌ (ژوئن‌ 630) قاتلان‌ که‌ به‌ قول‌ طبری‌ بسیاری‌ از بزرگان‌ هم‌ آنها را در این‌ کار یاری‌ کرده‌ بودند، ریسمانی‌ به‌ پای‌ او بستند و جسد او را به‌ خواری‌ در شهر بر خاک‌ کشیدند - تا عبرت‌ کسانی‌ باشد که‌ اندیشه‌ی‌ شورش‌ و طغیان‌ را به‌ خاطر راه‌ دهند." پُسِ فرخ‌ " و متحدانش‌ کسانی‌ را هم‌ که‌ در کشتن‌ اردشیر یا در روی‌ کار آمدن‌ شهربراز کمک‌ کرده‌ بودند به‌ قتل‌ آوردند. خاطره‌ی‌ پادشاهی‌ چهل‌ روزه‌ی‌ شهربراز در اذهان‌ نجبا همچون‌ خاطره‌ی‌ یک‌ جنایت‌ و یک‌ پلید کاری‌ باقی‌ ماند. اینکه‌ بعدها در ضمن‌ روایات‌ منقول‌ از آنها گفته‌ شد که‌ این‌ سردار در همان‌ آغاز جلوس‌ بر تخت‌ به‌ بیماری‌ اسهال‌ دچار شد و چون‌ نتوانست‌ به‌ آبریزگاه‌ برود طشت‌ خواست‌ و هم‌ در درگاه‌ بر طشت‌ نشست‌ در واقع‌ خواسته‌اند مدت‌ پادشاهی‌ او را به‌ کنایه‌ همچون‌ یک‌ پلیدی‌ و یک‌ پلیدکاری‌ شرم‌انگیز تصویر نمایند.

پادشاهی‌ پوراندخت‌ و بازگشت‌ صلیب‌ مقدس‌ به‌ اورشلیم‌

14-22- پس از او پوراندخت‌، دختر خسروپرویز را به‌ پادشاهی‌ نشاندند: اولین‌ زن‌ که‌ در ایران‌ به‌ عنوان‌ پادشاه‌ به‌ طور رسمی‌ و مستقل‌ بر تخت‌ نشست‌. وی‌ زمام‌ امور را که‌ در دست‌ پُسِ فرخ‌ بود، هم‌ به‌ او واگذاشت‌ و او را به‌ وزارت‌ خویش‌ برگزید. یک‌ جاثلیق‌ نسطوری‌ را هم‌ نزد هراکلیوس‌ فرستاد و مذاکرات‌ مربوط‌ به‌ صلح‌ را که‌ در عهد شیرویه‌ ناتمام‌ مانده‌ بود، دنبال‌ کرد. استرداد صلیب‌ عیسی‌، که‌ اعاده‌ی‌ آن‌ به‌ اورشلیم‌ برای‌ عیسویان‌ منشأ یک‌ عید دینی‌ شد قبل‌ از این‌ عهد و ظاهراً در زمان‌ اردشیر خردسال‌ (سپتامبر 629) صورت‌ گرفته‌ بود، مع‌هذا جاثلقین‌ نسطوری‌ که‌ پوران‌ نزد امپراتور فرستاد مذاکراتش‌ ظاهراً به‌ نحوی‌ مربوط‌ به‌ همین‌ صلیب‌ مقدس‌ قوم‌ بود. ملکه‌ پوران‌ کوشید با رفع‌ اختلافات‌ نجبا پادشاهی‌ را از تهدید سقوط‌ و فنا نجات‌ دهد اما در این‌ کار توفیقی‌ نیافت‌ و پس از یک‌ سال‌ و چند ماه‌ استعفا کرد. گویند پس از استعفا تا سالها زنده‌ ماند و قولی‌ هم‌ هست‌ که‌ در همان‌ روزها‌ پس از استعفا به‌ هلاکت‌ رسید (سپتامبر 631).

پیروز دوم‌ و آزرمیدخت‌

14-23- پس از پوران‌ شاهزاده‌ای‌ به‌ نام‌ پیروز دوم‌ را بر تخت‌ پادشاهی‌ نشاندند اما پادشاهیش‌ چند ماه‌ بیش‌ طول‌ نکشید و اختلافات‌ نجبا که‌ نتوانستند در قبول‌ فرمانروایی‌ او با هم‌ کنار بیایند او را بر کنار کرد. نام‌ او را به‌ صورت‌ گشنسپ‌ بندگ‌ هم‌ یاد کرده‌اند. در باب‌ سلسله‌ی‌ نسب‌ او هم‌ روایات‌ گونه‌گون‌ نقل‌ کرده‌اند و گفته‌اند از خویشاوندان‌ دور پرویز بود. آزرمی‌دخت‌ که‌ پس از او به‌ تخت نشست‌، مثل‌ خواهرش‌ پوران‌ از عهده‌ی‌ رفع‌ اختلافات‌ نجبا برنیامد. پادشاهی‌ او هم‌ کوتاه‌ بود و با این‌ حال‌ علاقه‌ای‌ به‌ ایجاد آتشکده‌ها و تعمیر کاخهای‌ ناتمام‌ نشان‌ داد؛ از جمله‌ کاخی‌ که‌ او ظاهراً بنای‌ ناتمام‌ آن‌ را به‌ پایان‌ برد تا قرنها بعد ویرانه‌های‌ آن‌ در نزدیک‌ همدان‌ باقی‌ بود. آزرمی‌دخت‌ در هنگام‌ جلوس‌، بزرگان‌ را تهدید کرد و به‌ طاعت‌ خواند و پادشاهی‌ پدر را سرمشق‌ فرمانروایی‌ خویش‌ اعلام‌ کرد. اما نجبا تهدید او را جدّی‌ تلقی‌ نکردند و حتی‌ یک‌ تن‌ از آنها - فرخ‌ هرمزد و به‌ قولی‌ فرخزاد پسر بندوان‌ - که‌ اسپهبد خراسان‌ بود از او خواستگاری‌ کرد و وعده‌ی‌ دیدار خواست‌. ملکه‌ به‌ او وعده‌ی‌ دیدار داد، اما جانبداران‌ خویش‌ را هم‌ پنهانی‌ به‌ قتل‌ وی‌ فرمان‌ داد. اسپهبد شبانه‌ و به‌ هنگام‌ ورود، در کاخ‌ پادشاهی‌ کشته‌ شد و چند روز بعد پسرش‌ رستم‌ که‌ از جانب‌ پدر در خراسان‌ بود، چون‌ این‌ خبر بشنید با سپاه‌ خویش‌ روی‌ به‌ تیسفون‌ نهاد. ملکه‌ را توقیف‌ کرد، در چشمهایش‌ میل‌ کشید، و به‌ قولی‌ او را به‌ نوشیدن‌ زهر واداشت‌. با برکناری‌ آزرمی‌دخت‌ قدرت‌ واقعی‌ به‌ دست‌ رستم‌ فرخ‌ هرمزد - رستم‌ فرخزاد - افتاد و او هر چند گاه‌ با مشورت‌ بزرگان‌ شاهزاده‌ای‌ از اعقاب‌ دور یا نزدیک‌ خسرو را به‌ تخت‌ می‌نشاند و باز به‌ الزام‌ آنها برکنار می‌کرد. اختلاف‌ بزرگان‌ که‌ از پایان‌ عهد خسروپرویز شدت‌ گرفت‌، تخت‌ پادشاهی‌ را به‌ شدت‌ عرضه‌ی‌ تزلزل‌ ساخت‌، چنان‌ که‌ در مدت‌ چهارسال‌ پس از خسرو (632-628) در تیسفون‌ روی‌ هم‌ رفته‌ بیش‌ از ده‌ تن‌ پادشاه‌ بر تخت‌ نشست‌ و عده‌ای‌ مدعی‌ هم‌ در بلاد دیگر، خاصه‌ در خراسان‌ پیدا شد.

بالاخره‌ نوبت‌ به‌ یزدگرد شهریار رسید - که‌ پسر شهریار و نواده‌ی‌ خسرو پرویز بود. وی‌ که‌ از کشتار شیرویه‌ جان‌ به‌ در برده‌ بود، پنهانی‌ در استخر می‌زیست‌ و هنگام‌ جلوس‌ هنوز کودکی‌ نابالغ‌ بود. از این‌رو از پادشاهی‌ جز نامی‌ نداشت‌ زمام‌ امور در دست‌ رستم‌ بود، که‌ با مشورت‌ بزرگان‌ کار می‌کرد و انتخاب‌ یزدگرد هم‌ که‌ یزدگر سوم‌ محسوب‌ می‌شد، با توافق‌ بین‌ او و اکثریت‌ بزرگان‌ صورت‌ گرفته‌ بود. پادشاهی‌ یزدگرد جوان‌ هم‌ که‌ خود بازیچه‌ی‌ دست‌ بزرگان‌ بود البته‌ با مخالفت‌ مدعیان‌ مواجه‌ شد که‌ هم‌ در آذربایجان‌ و هم‌ در خراسان‌ با او به‌ معارضه‌ برخاستند و بعضی‌ از آنها به‌ نام‌ خود سکه‌ هم‌ زدند. معارضان‌ خود آلت‌ دست‌ نجبای‌ ولایات‌ یا مرکز بودند، و پادشاهی‌ یزدگرد نیز که‌ آنها با آن‌ به‌ معارضه‌ برخاسته‌ بودند مثل‌ پادشاهی‌ خود آنها مبنی‌ بر توافق‌ نجبای‌ تیسفون‌ بود. با آنکه‌ پادشاهی‌ به‌ اسم‌ او بود قدرت‌ واقعی‌ در دست‌ رستم‌ و متحدانش‌ بود - که‌ سرانجام‌ بر پادشاهی‌ این‌ کودک‌ نابالغ‌ توافق‌ پیدا کرده‌ بودند. به‌ هر حال‌ پادشاهی‌ یزدگرد سوم‌ در مقایسه‌ با پادشاهی‌ پدرانش‌، همچون‌ خواب‌ و خیالی‌ بود - از واقعیت‌ خالی‌.

یزدگرد سوم‌ و فروپاشی‌ کامل‌ ایران‌ پیش‌ از حمله‌ اعراب‌

14-24- یزدگرد سوم‌ در دومین‌ سال‌ پادشاهی‌ خویش‌ در مرزهای‌ غربی‌ و مجاور تختگاه‌ خویش‌ با تهدید تازیان‌ - تاخت‌ و تاز سرکرده‌های‌ قبایل اعراب‌ - درگیری‌ پیدا کرد که‌ این‌ بار محرک‌ آنها نشر آیین‌ تازه‌ای‌ به‌ نام‌ اسلام‌ در بین‌ اقوام‌ مجاور بود. تا آن‌ زمان‌ بیست‌ و پنج‌ سالی‌ از پیدایش‌ اسلام‌ در سرزمین‌ اعراب‌ می‌گذشت‌ و تیسفون‌ هنوز تقریباً چیزی‌ در این‌ باب‌ نشنیده‌ بود - یا جدی‌ نگرفته‌ بود. در واقع‌ مقارن‌ سالهایی‌ که‌ بین‌ سقوط‌ خسروپرویز و جلوس‌ یزدگرد گذشت‌، اسلام‌ به‌ عنوان‌ یک‌ قدرت‌ قابل‌ ملاحظه‌ در حوادث‌ عصر مطرح‌ شده‌ بود و با طلوع‌ آن‌ تعادل‌ قدرتها در دنیای‌ عصر به‌ هم‌ خورده‌ بود. این‌ قدرت‌ که‌ در سرزمین‌ حجاز در حاشیه‌ی‌ غربی‌ جزیره‌العرب‌ - در مکه‌ و سپس‌ در مدینه‌ - ظهور کرد و در مدت‌ بیست‌ و سه‌ سالی‌ که‌ پایان‌ آن‌ مقارن‌ جلوس‌ یزدگرد (632) بود بالا گرفت‌، مبنای آیین‌ تازه،‌ بر تلقی‌ وحی‌ نبوت‌ بود که‌ شارع‌ و بنیادگذار آن‌، محمدبن‌عبداله) پیامبر مکی‌ مدنی‌ هاشمی‌ قریشی‌ عربی‌)، آن‌ را به‌ عنوان‌ آخرین‌ دین‌ الهی‌ عرضه‌، و حتی‌ پادشاهان‌ عصر، از جمله‌ خسروپرویز، را با ارسال‌ نامه‌ و پیام‌ به‌ متابعت‌ آن‌ دعوت‌ کرده‌ بود. با آنکه‌ خسرو پرویز این‌ دعوت‌ را با خشونت‌ رد کرده‌ بود، دعوت‌ در این‌ روزها‌ به‌ صورت‌ تهدید، پادشاهی‌ نواده‌ و فرمانروایی‌ خاندان‌ چهارصد ساله‌ی‌ او را با خطر فنا مواجه‌ ساخته‌ بود. پیامبر اسلام زوال‌ ملک‌ او و پیروزی‌ اسلام‌ را بر قلمرو او و حریف‌ رومی‌ او به‌ پیروان‌ خویش‌ وعده‌ داده‌ بود و اینک‌ خلیفه‌ی‌ رسول‌، با تجهیز اعراب‌ مسلمان‌، ایران‌ را از جانب‌ حیره‌، و روم‌ را از جانب‌ سوریه‌ معروض‌ خطر کرده‌ بود.

در این‌ روزها‌ که‌ ابوبکر ، در مدینه‌ به‌ عنوان‌ خلیفه‌ی‌ رسول‌اله‌ امارت‌ مؤمنان‌ وی‌ را داشت‌، سردار او، خالدبن‌ولید ، حیره‌ را فتح‌ کرده‌ بود (633) و اعراب‌ او، چندی‌ بعد در تحت‌ فرمان‌ ابوعبیده‌ ، در جنگی‌ به‌ نام‌ جسر از یک‌ دسته‌ از سپاه‌ ایران‌ شکست‌ خورده‌ بودند (634). بالاخره‌، به‌ تشویق‌ عمربن‌خطاب‌ ، دومین‌ خلیفه‌ی‌ پس از رسول‌، سپاه‌ قابل‌ ملاحظه‌ای‌ از اعراب‌، تحت‌ فرمان‌ سعدبن‌ ابی‌ وقاص‌ آماده‌ی‌ جنگ‌ با ایران‌ بود. ایرانیان‌ تا آن‌ زمان‌ هرگز وجود اعراب‌ را به‌ عنوان‌ نیرویی‌ قابل‌ ملاحظه‌ تلقی‌ نکرده‌ بودند. قبل‌ از جلوس‌ یزدگرد هم‌، وقتی‌ "شهربراز" از تاخت‌ و تاز تازیان‌ در نواحی‌ مرزی‌ آگاهی‌ یافته‌ بود، از روی‌ خوارداشت‌ و کوچک‌ شماری‌، خوکبانان‌ اطراف‌ تیسفون‌ را به‌ دفع‌ آنها فرستاده‌ بود.

این‌ بار، سپاه‌ خلیفه‌ در قادسیه‌ نزدیک‌ حیره‌ فرود آمد و در اطراف‌، بنای‌ غارت‌ و تاخت‌ و تاز گذاشت‌. رستم‌ فرخزاد هم‌، که‌ سردار بزرگ‌ ایران‌ و نایب‌السلطنه‌ی‌ یزدگرد محسوب‌ می‌شد، پس از تعلل‌ بسیار که‌ ناشی‌ از بی‌اعتنایی‌ به‌ تهدید اعراب‌ بود، از تیسفون‌ بیرون‌ آمد و با سپاه‌ خویش‌ در آن‌ سوی‌ قادسیه‌ در محلی‌ موسوم‌ به‌ دیرالاعور اردو زد. اما در آغاز‌ جنگ‌ و دفع‌ دشمن‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نداد. در طی‌ چند ماه‌ بین‌ طرفین‌ مذاکره‌ در جریان‌ بود. نماینده‌ی‌ خلیفه‌ شرط‌ قبول‌ اسلام‌ یا پرداخت‌ جزیه‌ را پیشنهاد می‌کرد و رستم‌ مایل‌ بود با پرداخت‌ مبلغی‌ قوم‌ را از نواحی‌ سرحدی‌ دور کند. بالاخره‌ مذاکره‌ به‌ جایی‌ نرسید و پس از چندین‌ ماه‌ تأخیر و تعلل‌ بین‌ طرفین‌ جنگ‌ درگرفت‌ که‌ سه‌ روز طول‌ کشید و در پایان‌ آن‌ رستم‌ کشته‌ شد (637) و غنایم‌ بسیار با درفش‌ جواهرنشان‌ ایران‌ - که‌ درفش‌کاویان‌ خوانده‌ می‌شد - به‌ دست‌ اعراب‌ افتاد. در این‌ هنگام‌ از تاریخ‌ مدینه‌ی‌ مسلمین‌ - تاریخ‌ هجرت‌ پیامبر اسلام - شانزده‌ سال‌ می‌گذشت‌ و پادشاهی‌ ساسانیان‌ چهارصد و یازده‌ سال‌ پرماجرا را پشت‌ سرگذاشته‌ بود.
در پی‌ فتح‌ قادسیه‌ تیسفون‌ با وجود مقاومت‌ طولانی‌ به‌ دست‌ اعراب‌ افتاد و یزدگرد از آنجا به‌ داخل‌ فلات‌ عقب‌نشینی‌ کرد و اعراب‌ به‌ تعقیب‌ وی‌ پرداختند. در جلولا نزدیک‌ خانقین‌ امروز هم‌ بین‌ آنها‌ تلاقی‌ روی‌ داد و جنگی‌ سخت‌ جریان‌ یافت‌. اما این‌ جنگ‌ نیز تلفات‌ بسیار برای‌ ایران‌ و غنایم‌ و اسرای‌ بسیار برای‌ اعراب‌ همراه‌ داشت‌. یزدگرد که‌ از جلو سپاه‌ تازیان‌ می‌گریخت‌ یک‌ بار دیگر در نهاوند - در جنوب‌ همدان‌ - به‌ مقابله‌ با اعراب‌ پرداخت‌ اما این‌ بار نیز جنگ‌ به‌ پیروزی‌ دشمن‌ انجامید - و اعراب‌ این‌ پیروزی‌ را فتح‌ الفتوح‌ خواندند (642)، چرا که‌ پس از آن‌ دیگر اعراب‌ با مقاومت‌ عمده‌ای‌ مواجه‌ نشدند و اگر شدند با نیروهای‌ محلی‌ بود.
یزدگرد که‌ از آن‌ پس‌ دیگر هرگز فرصتی‌ برای‌ مقابله‌ با اعراب‌ نیافت‌، با دربار خود به‌ نواحی‌ دورافتاده‌ی‌ کشور گریخت‌ و هیچ‌ جا مجال‌ قرار نیافت‌، بالاخره‌ پس از ده‌ سال‌ سرگردانی‌ در حالی‌ که‌ موکب‌ پرجلال‌ خود را با چهار هزار اهل دربار، زن‌ و کودک‌ و پیر و جوان‌ همراه‌ داشت‌، در حوالی‌ مرو، تنها و  به‌ دست‌ آسیابانی‌ که‌ در لباس‌ فاخر او طمع‌ کرده‌ بود کشته‌ شد (653). ماهوی‌ سوری‌ ، مرزبان‌ مرو، که‌ موجب‌ فرار او در بیابانهای‌ اطراف‌ و قتل‌ او به‌ دست‌ آسیابان‌ شده‌ بود با اعراب‌ کنار آمد، اما نام‌ "خدا‌کشان"‌ بر اعقاب‌ او باقی‌ ماند.
با مرگ‌ یزدگرد سلسله‌ی‌ ساسانیان‌ و حکومت‌ شاهنشاهی‌ ایران‌ باستان‌ به‌ پایان‌ رسید. در این‌ هنگام‌ از تاریخ‌ هجرت‌ که‌ مبدأ تاریخ‌ مسلمانان‌ بود - سی‌ و یک‌ سال‌ بیش‌ نمی‌گذشت‌ و یزدگرد، آخرین‌ پادشاه‌ ساسانی‌، سی‌ و چهار سال‌ و به‌ قولی‌ فقط‌ بیست‌ و هشت‌ سال‌ داشت‌. درست‌ است‌ که‌ تاریخ‌ در تمام‌ طول‌ پادشاهی‌ اسمی‌ اما بیست‌ ساله‌ی‌ (53-632) او هیچ‌ جنایت‌ بزرگی‌ را به‌ نام‌ او ثبت‌ نکرد اما هیچ‌ جلادتی‌ را هم‌ از او نشان‌ نداد. این‌ آخرین‌ پادشاه‌ ایران‌ باستان،‌ هرگز در هیچ‌ جنگی‌ به‌ تن‌ خویش‌ درگیر نشد، در هیچ‌ مورد هم‌ - حتی‌ هنگام‌ مرگ به دست‌ آسیابان‌ مرو - لباس‌ مجلل‌ و جواهر نشان‌ پادشاهی‌ را از تن‌ دور نکرد، اما تاریخ‌ نشان‌ داد که‌ این‌ لباس‌ به‌ اندام‌ او نبود. مع‌ هذا سال‌ جلوس‌ او (= 632) بدان‌ سبب‌ که‌ پس از او هیچ‌ پادشاه‌ دیگری‌ بر تخت‌ فرمانروایی‌ ساسانیان‌ جلوس‌ نکرد، برای‌ تعدادی‌ از ایرانیان‌ بر وفق‌ یک‌ رسم‌ دیرینه‌ی‌ قوم‌ مبدأ تاریخ‌ ماند - تاریخ‌ یزدگردی‌. اما ایران‌ که‌ پس از او نیز همچنان‌ پایدار ماند - و فقط‌ آیین‌ خود را عوض‌ کرد - از آن‌ پس‌ تاریخ‌ هجرت‌ را به‌ کار برد که‌ جلوس‌ یزدگرد در سال‌ یازدهم‌ آن‌ بود.

تأملی‌ در ریشه‌های‌ سقوط‌ ساسانیان‌
 
14-25- سقوط‌ پادشاهی‌ چهارصد ساله‌ی‌ ساسانیان‌ به‌ نیروی‌ یک‌ تئوکراسی‌ نوخاسته‌ که‌ چهل‌ سال‌ بیش‌ از تأسیس‌ آن‌ نگذشته‌ بود، در دنیای‌ عصر چنان‌ خلاف‌ انتظار به‌ نظر می‌رسید که‌ قبولش‌ برای‌ اذهان‌ مستلزم‌ قبول‌ یک‌ معجزه‌ی‌ واقعی‌ بود. اما موجب‌ این‌ سقوط‌ تا حدی‌ نیز هماهنگی‌ و همسازی‌ مجموع‌ اسبابی‌ بود که‌ لااقل‌ از یک‌ قرن‌ قبل‌ از وقوع‌، پادشاهی‌ را تدریجاً به‌ سوی‌ این‌ سرنوشت‌ می‌برد و انقراض‌ اجتناب‌ناپذیر آن‌ را الزام‌ می‌کرد. در این‌ یک‌ قرن‌، که‌ مدت‌ بین‌ جلوس‌ خسرو اول‌ و جلوس‌ یزدگرد سوم‌ را شامل‌ می‌شد، تقریباً به‌ طور مستمر و فقط‌ با وقفه‌های‌ کوتاه‌، ایران‌ با بیزانس‌ جنگیده‌ بود و در طی‌ این‌ جنگها که‌ حاصل‌ آن‌ همواره‌ بازگشت‌ به‌ وضع‌ سابق‌ بود، لاجرم‌ چیزی‌ از نیروی‌ مادی‌، نیروی‌ انسانی‌، و نیروی‌ امید خود را از دست‌ داده‌ بود. نهضت‌ مزدک‌ و سرکوبی‌ شدید آن‌، جامعه‌ی‌ ایرانی‌ را هم‌ نسبت‌ به‌ موبدان‌ و هم‌ نسبت‌ به‌ طبقات‌ نجبا، کینه‌توز و بدگمان‌ و ناخرسند کرده‌ بود. تولید کشاورزی‌ به‌ خاطر استمرار جنگها و داد و ستد بازرگانی‌ به‌ علت‌ ناامنی‌ راهها هر روز کمتر شده‌ بود. توسعه‌ی‌ شهرها ، که‌ نقل‌ و انتقال‌ دائم‌ سپاه‌ آن‌ را الزام‌ می‌کرد معیشت‌ دهقانان‌ و نجبای‌ زمین‌دار را تدریجاً دشوار کرده‌ بود، و الزام‌ روستاییان‌ و پیشه‌وران‌ به‌ خدمات‌ نظامی،‌ کشاورزی‌ و صنعت‌ را از توسعه‌ به‌ تولید بازداشته‌ بود. اختلاف‌ مراتب‌ در طبقات‌، استعدادهای‌ آفریننده‌ را از فعالیت‌ و گسترش‌ مانع‌ آمده‌ بود و سنگینی‌ بار مالیات و خراج‌، که‌ طبقات‌ ممتاز از پرداخت‌ آن‌ معاف‌ بودند، طبقات‌ عامه‌ را از پا درآورده‌ بود. قدرت‌ پادشاهی‌، به‌ جهت‌ مداخلات‌ مستمر سرداران‌ و ارتشتاران‌ در امور غیرنظامی‌، تنزل‌ پیدا کرده‌ بود، و فساد پنهان‌ مقامات‌ آتشگاه‌ به‌ سبب‌ استمرار فریبکاریهایی‌ که‌ لازمه‌ی‌ دخالت‌ آنها در امور مربوط‌ به‌ حکومت‌ بود آشکار شده‌ بود. تفاوتی‌ که‌ در بین‌ قول‌ و عمل‌ در نزد موبدان‌ و هیربدان‌ وجود داشت‌. اعتماد عامه‌ را نسبت‌ به‌ آنها متزلزل‌ کرده‌ بود. تبلیغ‌ اقلیتهای‌ دینی‌ و آنچه‌ نزد موبدان‌ بدکیشی‌ تلقی‌ می‌شد در اعتقاد عامه‌ نسبت‌ به‌ آیین‌ زرتشتی‌ تردید و تأمل‌ به‌ وجود آورده‌ بود و با چنین‌ احوال‌، که‌ اسباب‌ سقوط‌ و از هم‌ پاشیدگی‌ پادشاهی‌ را فراهم‌ ساخته‌ بود بقا و دوام‌ دستگاه‌ قدرت‌ بیشتر از سقوط‌ و اضمحلال‌ آن‌ به‌ معجزه‌ احتیاج‌ داشت‌، خاصه‌ که‌ شور و هیجان‌ مهاجمان‌ تازی هم‌ در نشر عقیده‌ و تأمین‌ معیشت‌ خویش‌ عامل‌ عمده‌ی‌ پیروزی‌ آنها بود و برای‌ مقابله‌ با آن‌ همان‌ اندازه‌ شور و هیجان‌ لازم‌ بود. چیزی‌ که‌ در مدافعان به دنبال‌ سالها راحت‌طلبی‌ و مسئولیت‌گریزی‌ اشرافی،‌ دیگر وجود نداشت‌. طبقات‌ عامه‌ هم‌، به‌ دفاع‌ از آنچه‌ مسئولیت‌گریزی‌ اشرافی‌ آن‌ را از دست‌ می‌داد علاقه‌ی‌ قلبی‌ نداشت‌، با این‌ همه‌ سقوط‌ دنیای‌ اشراف‌ ساسانی‌ نیروی‌ حیاتی‌ ایران‌ را از بین‌ نبرد. روح‌ ایرانی‌ در زبان‌، در فرهنگ، در سنت و در تاریخ‌ وی‌ باقی‌ ماند، مقاومت‌ کرد، و در طی‌ دو قرن‌ کشمکش‌ آنچه‌ را به‌ خود او تعلق‌ داشت‌ و ویژه‌ی‌ پادشاهی‌ محکوم‌ به‌ سقوطش‌ نبود، با سرسختی‌ حفظ‌ کرد.

سرانجام‌ ققنوس‌ دوباره‌ از میان‌ خاکسترهایی‌ که‌ آتش‌ آن‌ خاموش‌ شده‌ بود سر برآورد. فقط‌ یک‌ خاموشی‌ طولانی‌، که‌ ناگزیر بود، بین‌ حیات‌ تازه‌اش‌ با آنچه‌ به‌ گذشته‌ی‌ او تعلق‌ داشت‌ فاصله‌ انداخت‌. آنچه‌ به‌ گذشته‌اش‌ تعلق‌ داشت‌ شور و غرور یک‌ جوانی‌ طولانی‌ بود، آکنده‌ از قهرمانیهای‌ بزرگ‌ و در عین‌ حال‌ سرشار از گمراهیهای‌ بزرگ‌ - نه‌ آیا دوران‌ جوانی‌ لغزشهای‌ بزرگ‌ را هم‌ در پی‌ پیروزیهای‌ بزرگ‌ به‌ دنبال‌ دارد؟ مع‌هذا یاد آن‌ روزگاران‌ شاد و پرجوش‌ و خروش‌ جوانی‌ که‌ سبکسریها و دیوانگیهایش‌ نیروی‌ انسان‌ را تباه‌ می‌کند همواره‌ مایه‌ی‌ دلنوازی‌ است‌. کیست‌ که‌ آن‌ روزگاران‌ از دست‌ رفته‌ی‌ جوانی‌ خود را با شوق‌ و حسرت‌ یاد نکند؟ روزگاران‌ قهرمانیهای‌ بزرگ‌، خطاهای‌ بزرگ‌ و لذتهای‌ بزرگ‌ را که‌ تا چشم‌ بازکردی‌ گذشت‌...

یاد باد آن‌ روزگاران‌ یاد باد!




ادامه در پیوند زیر:
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد



برداشت از نوشتارهای امرداد، تنها با نام بردن از تارنمای امرداد و نشانی اینترنتی آن شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد یا شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد رواست.

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد