نویسنده جستار: داستان و داستانک  (بازدیدها: 25846 بار)

0 هموند و 4 میهمان درحال خواندن جستار.

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
داستان و داستانک
« : 10 ژانویه 2009 گاه 13:01:40 »
درود
من به پیشنهاد دوست عزیزم erfan69 این بخش را باز کردم برای گذاشتن داستان هایی که در جای دیگر جای ندارد.
چند مورد :
1-موضوع در این بخش آزاد است و هر کس داستانی را زیبا دید میتواند در این بخش بگذارد
2-خواهشمندم داستانها و مطالب نوشته شده خود را در این بخش نگذارید زیرا دوست گرامی آترین بخشی به نام قطعات ادبی خود را اینجا بنگارید باز کرده اند.
3-داستان های پارسی را در بخش داستان های کوتاه شیرین پارسی بگذارید که با هدف زیبای جلو گیری از هجوم فرهنگ های بیگانه و مخصوصا تازی ها توسط آترین گرامی باز شده بگذارید.
4-حتما مطالب و داستانها دارای نام باشد .
5-لطفا به مطالب و داستانهای گذاشته شده نقد و ایراد گرفته نشود!
6-در صورت دانستن نام نویسنده آن را در ارسال خود قرار دهید.

باسپاسkave
« واپسین ویرایش: 12 ژانویه 2009 گاه 11:59:35 ازسوی kave »
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
آخه پدرم .........؟
« پاسخ #1 : 10 ژانویه 2009 گاه 13:18:10 »
آخه پدرم .........؟

پاتريک پسرکي که عاشق فوتبال بود اما به خاطر قدرت بدني کم هيچوقت نتونست تو تمرينات تيم باشه وهميشه رو نيمکت ذخيره ها مي نشست ولي پدرس وقتي بازي تيم مي شد روي

سکوي تماشاچي ها تشويقش مي کرد!

پاتريک هميشه تو تمرينات تيم شرکت داشت ........ولي هيچوقت بازيش نمي دادند تا اينکه...

يک روز براي پاتريک خبر آوردند که پدرش مرده اتفاقا اون روز تيم بازي داشت پاتريک از مربي خواست که فقط امروز را بازي کند........با خواهش زيادمربي پذيرفت که پاتريک اون روز را بازي کند،

اتفاقا پاتريک اون بازي خيلي خوب انجام داد؟گل زد و؟پاس گل داد،وقتي بازي تمام شد مربي خواست به پاتريک که تو رخکن تبريک بگه اما پاتريک گفت اين تنها روزي که پدرم بازي منو مي بينه

آخه اون نابينا بوده تا اينکه مرد
« واپسین ویرایش: 12 ژانویه 2009 گاه 12:00:53 ازسوی kave »
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

Pegahgoshtasb

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 519
  • امتیاز: 151
  • جنسیت : بانو
پاسخ : انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستن
« پاسخ #2 : 10 ژانویه 2009 گاه 19:20:45 »
و چرا شوخستان؟
دمی دیگر
     شب از تاثیر می افتد
                                مدارا کن.......!!!

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
داستان و داستانک
« پاسخ #3 : 11 ژانویه 2009 گاه 11:13:49 »
پسرک کوچکی

پسرک کوچکی روزی در هنگام راه رفتن در خیابان سکه ی یک سنتی پیدا کرد.
او از پیدا کردن این پول آنهم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد این تجربه باعث شد تا بقیه روز ها هم با چشم های باز سرش را پایین بگیرد.
او در مدت زندگیش 296 سکه یک سنتی 48 یکه پنج سنتی ،19 سکه ده سنتی،16 سکه بیست و پنج سنتی 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله پنج دلاری پیدا کرد یعنی در مجموع13 دلار 26 سنت.

و در برابر این مبلغ او زیبایی 31369 طلوع خورشید درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا را در سرمای پاییز از دست داد.

او هیچگاه حرکت ابر های سفید را بر فراز آسمان در حال که از شکلی به شکلی دیگر در می آمدند ندید و...... پرندگان در حال پرواز و درخشش زیبای خورشید و لبخند هزاران رهگزر هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
« واپسین ویرایش: 12 ژانویه 2009 گاه 12:01:22 ازسوی kave »
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
داستان و داستانک
« پاسخ #4 : 12 ژانویه 2009 گاه 08:07:13 »
انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستن

از بهشت كه بيرون آمد، دارايي‌اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌بهشت مي‌ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و
 
انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده‌ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي‌خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...

و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد بود.

و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.

خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن توست.

عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود

« واپسین ویرایش: 12 ژانویه 2009 گاه 11:59:05 ازسوی kave »
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

iran banoo

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,613
  • امتیاز: 737
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #5 : 12 ژانویه 2009 گاه 14:46:34 »
تا دنيا دنياست

صداي رفعت توی وزوز گوشي  سخت به گوشم مي رسد."ديشب كشيك بودي ؟"       
دخترم با دسته چاقو مي زندروي دكمه بلندگوي تلفن. 
مي گويم" آره "       
مي گويد" دكتر را نديدي ؟ "     
مي گويم " نه "    مي گويد " انترنه كه چشمهاي زاغ داره مجرده؟ "
مي پرسم " چه طور ؟ مي ترسي دكترت را تور كنه ؟ "
رفعت مي خندد "چه كنم تا دنيا دنياست عاشق دكترم ."
گوشي را روي آن يكي گوشم مي گذارم . هنوزوقت نكرده ام مقنعه وروپوش سرمه اي بخش را  از  روي مبل بردارم.
مي گويم " رفعت! خودمانيم تو چه دلي داري . البته شوهرت هم خيلي پرته. "
دخترم پياز خرد مي كند. دوتا چوب كبريت گذاشته لاي دندانهاي كوچك پروانه ا يش كه آب از  چشمش نريزد. هي پشت دستش را مي كشدزير چشمهاش. هر بار كه دستش بالا مي آيد  لبه چاقو  توي هوا كشيده مي شود .مي گويم " آخرش نوك چاقو مي گيره به چشمت." بادهان بسته  طوري كه چوب كبريتها از لاي دندانهاش نيفتند مي گويد "بابا بايد با خروس يا گربه عروسي مي كرد،نه با موش،  آن هم موش ترسو ."  پشت چاقو را به سر زانوش مي كشد. بلند مي گويم "رفعت ! ببين ندا چي مي گويد."  مي خندم " من موشم ،كاوه گاو. كاوه بايد باخروس يا گربه ازدواج  مي كرده نه با من موش."
ندا نوك چاقو را رو به من مي گيرد. چشمهاي درشتش درشتتر مي شوند. وسط پيشاني اش چند تا چين ريز مي افتد.داد مي كشد"خاله ! بابا مي گفت تو خروسي."
رفعت جيغ مي زند" ازش بپرس جدي؟! "
 ندا سر تكان مي دهد.گوشي را به گوشم مي چسبانم كه صداي رفعت را از توي وزوز بهتر بشنوم.
مي گويد" من راحتم كه پسردارم. توي نخ اين نيست كه بفهمد من كدام حيوانم ، باباش كدام حيوان."
ندا مي زند زير خنده. چوب كبريتها را مي گيرد دستش واصرار دارد از پسري بگويم كه يك روز جلوي چشم ما موش  را گرفت و زنده انداخت توي بشكه قير. رفعت مي پرسد" شوهرت نيست؟ "
دخترم مي گويد" نه خاله." باز چوب كبريتها را توي دهانش مي گذارد وبه ساعت نگاه مي كند.
رفعت مي گويد" بد جنس تو باز تلفنت راگذاشتي روي بلندگو؟ "
مي گويم " كسي نيست .فقط من وندا ييم. "
مي گويد" بي خيا ل! اين چهارشنبه دكتر با روايي دعوتم كرده رستوران گردان. " مي خندد "مي داني كه كجاست. " مي گويد " ندا بايد بلد باشه . "
ندا سرش را پايين مي اندازد.رفعت مي گويد " صاف وسط پنجره اتاق خوابته.يك برج بلندبا چراغهاي چشمك زن . شب كه دقت كني مي فهمي مي گرده ."
مي خواهم بگويم دقت نكرده ام، زبانم مي گيرد. باز به قول ندا به پت پت افتاده ام.
ندا مي گويد " مامان  خانم خوبم ! باز كه ......"  ابروي راستش را بالا گرفته . 
رفعت مي گويد" بابا بي خيال! "
ندا تنش را كش مي دهد بالا. چوب كبريتها را مي گيرد گوشه لبهاش .خميازه مي كشد." چه
 اعجوبه اي ! تو هم خيلي با حالي خاله . ما با يك روز قايم كردنش مشكل داريم ،تو هفده هجده ساله
كه دكتر را قايم كردي . حالا هم كه ......" مي خندد " خيلي با حالي ! "
گوشي وزوز مي كند. "حق دارم. از مامانت بپرس چند سال با روايي توفير سن دارم. "
 آن يكي تلفن زنگ مي زند. دخترم چوب كبريتها راتوي خاكستر جا سيگاري تف مي كند. ظرف پياز را زمين مي گذارد. بلند مي شود وگوشي را بر مي دارد. " سلام " روبه ديوار مي ايستد.
 رفعت مي گويد " چرا ساكتي ؟ " آهسته مي گويم " صبركن ! "  ندا بر مي گردد، چپ چپ نگا هم مي كند .   باز سرش را بر مي گرداند رو به ديوار . توي گوشي پچ پچ مي كند . دست مي اندازد پشت گردنش وسرش را روي شانه كج مي كند." ما بيشتر. "
رفعت مي گويد " تازگي رفتارش عوض شده ، مثلا همين دعوت كردن من و روايي با هم. نه اينكه بگويم دوستم نداره، از صبح تا همين چند لحظه پيش سه بار زنگ زده ، اما اين منشي جديدي كه آورده بد جوري فكرم را مشغول كرده، بد جوري ريختم به هم. "
ندا خودش را تو ی شيشه پنجره نگاه مي كند . گوشي را گذاشته روي شانه . ناخنهاي نارنجي با
بازوي چپش بازي مي كنند.رفعت مي گويد " بيست سال كم نيست . عادت كردم بهش. "
ندا با صداي خفه مي گويد" من كي غالت گذاشتم؟ " اشاره مي كند به من كه تلفن را از روي آيفون بر دارم . باز پشتش را به من مي كند. ناخنهاي نارنجي روي گردنش بازي مي كنند. مي گويد" تو بگو كجا ."
 رفعت دارد از دكتر مي گويد. من باز بايد همه بيست سال را گوش كنم.اين كه وقتي كامران را بدنيا مي آورده ، دكتر پايين پاهاش ايستاده بوده ،گفته " حيف كه ديرديدمت ." رفعت خواسته بوده
بگويد "هنوز هم ديرنشده." از درد جيغ زده. مي گويد " مي داني كه، زود به زود بهش سر مي زدم.
هر وقت روايي مي گفت كجا بودي ، گير مي كردم. مي گشتم دنبال بهانه، اما حالا بهانه لازم نيست.
روايي را هم به ديدن خودش عادت داده. دو روز كه نمي بيندش سراغ مي گيره كه كجاست اين
خواجه حرم؟ "
ندا رو به من با چتريهاش بازي ميكند . با سروچشم اشاره مي كند كه چرا دارم نگاهش مي كنم؟   مي گويد "عزيز دلم! قطع كن، از اطاق خودم بهت زنگ مي زنم." خم مي شود ودو شاخه را از پريز بيرون مي كشد. تلفن رابغل مي زند . حتما باز با پنجه پا بي آنكه به پشت سرنگاه كند در اتاقش را به هم مي كوبد.
رفعت مي گويد" چي بود؟"
مي گويم "ندا در را بست."


ماه منير كهباسي
 
 
 
متولد اول تير 1339 در تهران
اوج پرواز/ رمان/ 1376
يك كلاه بهار نارنج/ مجموعه داستان/ 1378
مهربانم سلام/ داستان بلند/ 1381
با تو بايد دروغگو باشم/ مجموعه داستان/ 1382
خط تيره، آيلين/رمان/ زير چاپ

 
 
« واپسین ویرایش: 12 ژانویه 2009 گاه 14:52:44 ازسوی iran banoo »
انسان باشیم , آزاده باشیم , ایرانی باشیم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
سوخت لاله، مُرد ليلي ، خشک شد سَرو ِسهي ز آگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي (معلم)

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #6 : 12 ژانویه 2009 گاه 15:00:10 »
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد
ماه منير كهباسي
متولد اول تير 1339 در تهران
اوج پرواز/ رمان/ 1376
يك كلاه بهار نارنج/ مجموعه داستان/ 1378
مهربانم سلام/ داستان بلند/ 1381
با تو بايد دروغگو باشم/ مجموعه داستان/ 1382
خط تيره، آيلين/رمان/ زير چاپ

باسپاس از ایران بانوی گرامی از کار ارزنده ی که روا داشتند هر هموندی که این چنین اطلاعاتی از یک نویسنده داستان داشتند (در صورت دسترسی) بگذارند که اگر هموندی از نثر نویسنده لذت برد بتواند از آن استفاده کند.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

iran banoo

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,613
  • امتیاز: 737
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #7 : 13 ژانویه 2009 گاه 10:49:42 »

سپاس

خورشید غروب کرده بود ... مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد ... نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ... گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند ... علفهای سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که گرمش کرد ... صبح که شد ... غلتید که بیدار شود .. با این کارش علفها را له کرد ... با دستش ساقه گل را شکست و تا چشمش به خورشید افتاد گفت : " ای لعنت به این خورشید ! باز هم هوا گرم است ... "


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط غریبه | 11


انسان باشیم , آزاده باشیم , ایرانی باشیم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
سوخت لاله، مُرد ليلي ، خشک شد سَرو ِسهي ز آگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي (معلم)

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
آرزوی سنگتراش
« پاسخ #8 : 13 ژانویه 2009 گاه 11:31:57 »
آرزوی سنگتراش

سنگتراش   روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
خدای من کجاست؟
« پاسخ #9 : 13 ژانویه 2009 گاه 11:40:51 »
    
خدای من کجاست؟

 عالم به دنبال او می گشتم . به هر جا که نگاه  می کردم اثری از او می یافتم .انگار خداوند از همه جا گذشته بود و ردپایی بر هر چیز نهاده بود .رد پا ها را دنبال می کردم . قدم می زدم و از همه می پرسیدم : خدای من کجاست؟ راه وصال من کجاست ؟
به گل که نگاه می کردم گل فریاد می زد : زیباییم قطره ای ست از اقیانوس زیباییش. زیبایی و خوش بویی ، ردپای خدا بود بر روی گل.
به کوه که می رسیدم می گفت :سستم، سستم در برابر خالق پر استقامتم , سنگ ریزه هایم را ببین !
رو به آسمان می کردم ، آسمان نجوا می کرد : وسعتم کم است در برابر وسعت اهورای آسمانها.
همچنان رد پا ها را دنبال می کردم . انگار پایاپای خدا ، عالم را می گشتم تا این که یک جا دیدم رد پا ها گم شد .... نگاهم را آرام آرام بالا آوردم . جا خوردم ! به خودم رسیده بودم فهمیدم او را باید در درون خود جست .
به جایی رسیدم که جریان پر فشار بود پر از انرژی ,به قلبم رسیده بودم .هر چه پیش می رفتم ضربان شدید تر می شد و امواج واضح تر . همچنان پیش می رفتم اما ...
دری رو به رویم بود که قفلی بزرگ داشت . روی در نوشته شده بود . ((ورود به قلب مغرور، ممنوع)) . با دقت به قفل نگاه کردم تا شاید راهی برای باز کردنش پیدا کنم . روی آن قفل نوشته شده بود (( غرور ))  .
چند دقیقه ای با قفل ور رفتم ولی انگار قفل ، باز شدنی نبود . نمی توانستم به آن سنگ بزنم چراکه می ترسیدم قلبم بشکند . دیگر درمانده شده بودم .آرام آرام نجوا می کردم و با خدای خودم حرف می زدم  و آرام آرام اشک می ریختم ، کم کم  سبک شدم . چیزی در وجودم داد می زد وفریاد می کشید . مشت هایم را به در کوبیدم و گفتم : من عاشق خالقم بگذار تا بگذرم .
قفل شکست . انگار عشق کلید قفل غرور و تنها رمز عبور بود .
در را باز کردم . دیگر هیج نمی فهمیدم . اطرافم پر از احساس بود و هنوز قلبم به شدت می تپید . به دنبال مرکز تپش و هیا هو رفتم . به نقطه ای رسیدم که چشمه ی امواج تپش بود، نقطه ای که جسم نیرو از آن می گرفت .
آنچنان قلبم می تپید که می لرزیدم .حسی عجیب در کنارم بود . دقیق تر که نگاه کردم دیدم جمله ای روی آن نقطه حک شده است . جمله ای که زیبا ترین جمله ی عالم بود .
روی آن تکه ی قلبم حک شده بود:  (( عاشقت  ، خدا ))
و این پررنگ ترین رد پای او بود.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد