نویسنده جستار: داستان و داستانک  (بازدیدها: 25843 بار)

0 هموند و 4 میهمان درحال خواندن جستار.

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
17 نفر
« پاسخ #20 : 17 ژانویه 2009 گاه 08:47:01 »
17 نفر


سال نو مسیحی در راه بود و با اینکه هوای تمام کشور برفی بود، اما مردم روستای آرتن که از روستاهای دور افتاده بود، از اینکه در

روستایشان برف نمی آید و طبق باورهایشان سال بی برکتی منتظرشان خواهد بود سخت ناراحت بودند. به همین خاطر در میدان

ده جمع شدند تا فکری بکنند. در این لحظه پدر "کاتیوف" کشیش جوان منطقه به سراغشان آمد و گفت: " تا سال نو نزدیک به سه

ساعت باقی مانده، تمام کسانی که از صمیم قلب به دعا ایمان دارند، تا دو ساعت دیگر در کلیسا جمع شوند تا دعا کنیم و از خدا

بخواهیم که برای لحظه سال نو در روستای ما نیز برف ببارد..." مردم روستا موافقت کردند و پدر "کاتیوف" رفت و دو ساعت بعد،

همه مردم روستای آرتن داخل کلیسا جمع شدند. کشیش جوان رفت پشت تریبون و گفت: " شما با ایمان کامل به خدا، به اینجا

آمده اید؟" مردم گفتند: " آری" پدر "کاتیوف" دوباره پرسید: " یعنی ایمان دارید که اگر دعا کنید برای لحظه سال نو برف خواهد بارید؟"

باز هم جمعیت گفتند: " آری پدر، ایما کامل داریم" کشیش جوان سری تکان داد و گفت: " بسیار خب، چه کسانی با خودشان چتر

آورده اند؟!" از میان جمعیت 100 نفره فقط 17 نفر چترهایشان را بالا گرفتند. آنگاه پدر مقدس گفت: " فقط این 17 نفر به خدا و تاثیر

دعا ایمان دارند. اگر شما هم ایمان داشتید، با خودتان چتر می آوردید تا موقع برگشتن از کلیسا، زیر برف سرما نخورید! پس جز این

17 نفر، بقیه به خانه هایشان برگردند...


نویسنده: کی دو مو پاسان
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

iran banoo

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,613
  • امتیاز: 737
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #21 : 17 ژانویه 2009 گاه 12:03:11 »

فنجان قهوه


فنجان قهوه را تعارفش کردم ... وقتی نگاهش کردم دلم سوخت ...اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین ... مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد ... هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم ...بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم ...ناگهان روی مبل ولو شد ..... سیانور اثر کرده بود.
 
انسان باشیم , آزاده باشیم , ایرانی باشیم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
سوخت لاله، مُرد ليلي ، خشک شد سَرو ِسهي ز آگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي (معلم)

zir daryaei63

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 716
  • امتیاز: 419
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #22 : 17 ژانویه 2009 گاه 14:17:08 »
تا اتوبوس اومد، پريدم بالا...انقدر توايستگاه منتظر شده بودم كه داشتم از سرما يخ ميزدم...از بدشانسي هم همه صندلي ها پر بود...بنا بر اين ناگزير شدم كنار قسمت آقايان سر پا بايستم...هنوز اتوبوس درست وحسابي حركت نكرده بود كه متوجه شدم مردي كه نزديك من ايستاده،بد جور نگاه ميكنه... البته فقط نصف صورتش رو به من بود اما با همون يه چشمش آنچنان وقيحانه منو زير ذره بين گرفته بود كه بيا وببين!... خودمو خيلي خونسرد نشون دادم و با بي تفاوتي نگاهم را ازش گرفتم...چند دقيفه اي گذشت ولي همچنان داشتم زير نگاهش خرد ميشدم...  ايندفعه تا تونستم اخم كردم ونگاه غضبناكم را نثارش كردم...ولي باز...در حالي كه خيلي عصباني بودم زير لبي چند تا فحش دادم ونگاش كردم ببينم عكس العملش چيه؟...
آه خداي من!عجب آدم پر رويي بود!...انگار نه انگار...وقتي ديدم اوضاع اينطوريه،منم با كمال پررويي بر وبر نگاش كردم و بلند يه چيزي گفتم كه بشنوه...بر عكس،هر چه قدر چشمش تيز بود ،انگار گوشهاش كر بودند!...آخر سر من كه حالا واقعا عصباني شده بودم با كيفم محكم كوبيدم تو سرش... ناگهان چشمش افتاد رو زمين...ومن با ناباوري به اون چشم مصنوعي قهوه اي رنگ خيره شدم...
تو جاده ی زندگی حتی اگه بهترین راننده هم باشی ، باز  رانندگان بی احتیاطی هستند که  بهت بزنند

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #23 : 18 ژانویه 2009 گاه 15:27:43 »



نجار


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

iran banoo

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,613
  • امتیاز: 737
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #24 : 18 ژانویه 2009 گاه 16:40:35 »
             عروسک قصه من

قسمت اول

كوچه تو شب زمستوني فرو رفته و صداي شر شر بارون يه لحظه هم قطع نميشد آب بارون از گذر تموم درزها و جوبها تن به شيب پايين كوچه داده و سر و صدايي راه انداخته بود. تاريكي مطلق شب ابري ديماه قرص كامل ماه شب چهاردهمو تو خودش پنهون كرده بود. يه كم اونبر تر ناودوني فرسوده اي با سر و صداي فراوون صداي بارش رويايي بارونو تو خودش محو كرده و ديگه هيچ صدايي بگوش نميرسيد. پشت شيشه پنجره خونه روبرو بخار آب جمع شده و بخوبي ميشد گرماي توي خونه رو احساس كرد.
شايد توي همين خونه اي كه او زير سر پناه دم درش سر ميون زانو و دست زير بغل كرده
 و از سرما بخودش مي لرزيد يه خونواده دوست داشتني كنار سماور كهنه مادربزرگشون كه شايد عمرشو داده باشه به شما بساط گرم و پر مهر چايي خورون بپا باشه. شايد هم همه زير كرسي گرم خودشون رفتن و چشاشون كم كم گرم خواب ميشه. پاهاش تو كتوني كاملا خيسش يخ زده بود انگشتاي پاشو بسختي حس ميكرد. خوب ميدونست كه دماي بدنش پايين اومده و ديگه زير بغلهاش هم احساس گرمي نميكرد. از لاي چاك سر زانواش سفيدي پاهاش توي چشم ميزد.

با وزش هر از گاه باد سرما تا مغز استخونش نفوذ ميكرد.
گذشت زمون رو فراموش كرده و زير سر پناه نسبتا وسيع يه خونه قديمي و بزرگ بخودش پيچيده و منتظر قطع شدن بارون ايستاده بود. با وجود اينكه خونه نمايي قديمي و رنگ و رفته داشت ولي ميشد با يه كم دقت فهميد كه از اون خونه هاي اشرافي اصيله كه مثه يه نگين انگشتر تو اون محله ميدرخشيد. محله آشنايي نبود همه چيز براش تازگي داشت اما سرما حس تماشاي تازه هاي اونجا رو هم ازش گرفته بود اگه باد نمي اومد مي تونست تا حدي سرما رو تحمل كنه . با هر وزش باد دندوناشو بهم فشار ميداد و هر چه بيشتر خودشو جمع و جور ميكرد. چشاش سنگين شده بود و ميل به خواب هر لحظه تو وجودش بيشتر و بيشتر ميشد ولي با اين وجود هر چند لحظه يه بار يه نيم نگاهي به بالا يا
 پايين كوچه مينداخت. تا اينكه يه دفعه متوجه شد تو تاريكي مطلق بالاي كوچه دو تا چشم
 براق داره نگاش ميكنه خواب از چشاش پريد يه كم جمع و جور شد تا بلكه بتونه به لرزش غير ارادي كه ناگهان تو وجودش افتاده بود غلبه كنه. نميدونست ترسيده يا اينكه هنوز از سرما داره بخودش مي لرزه بارش بارون يه لحظه هم قطع نميشد نور چراغ صد
 وات زير سر پناه فقط تونسته بود يه دو سه متر اطراف در خونه رو  روشن كنه بقيه
 كوچه تو سياهي تيره شب فرو رفته بود بهمين خاطر اگه صاحب اون دوتا چشم وحشتناك به اين محدوده نميرسيد نميتونست بفهمه با چه يا كي بايد طرف باشه.

تو همين افكار سرگرم كننده بود كه يهو احساس كرد دو تا چشم براق داره بهش نزديك ميشه احساس ميكرد چشاش داره از حدقه بيرون ميزنه بخوبي ميدونست كه از هيچ چي تا حالا باين اندازه نترسيده بود. بي اراده نگاهي به سمت ديگه كوچه انداخت شايد باين فكر بود كه كسي رو ببينه و ازش كمك بخواد اما جز تاريكي و سكوت صداي ريزش بارون هيچي نبود. سرما از وجودش پريده بود الان جز اينكه ميخواست هر چه زودتر بفهمه چه اتفاقي داره ميفته به هيچ چيز ديگه اي فكر نميكرد حتي از ترس داشت بطور فرضي قدماي صاحب چشمو ميشمرد براي يه لحظه چشماشو بست و باز كرد شايد دنبال يه معجزه بود. اما حالا فهميده بود تو خيال و رويا نيست و ميتونه به حقيقي بودن چيزي كه ميبينه اعتماد داشته باشه. نفسي براحتي كشيد و بي اختيار يه لبخند زوركي رو لباش نقش بست چونكه الان ميدونست صاحب اون تا چشم براق و ترسناك يه توله سگ جوني بود كه مثه موش آبكشيده شده و از سرما زوزه هاي خفيف كوتاه و نامحسوسي ميكشيد و بسمت او مي اومد.

توله سگ جلو سرپناه كه رسيد زير چشمي و در حالي كه دمشو وسط پاهاش فشار ميداد نگاهي باو انداخت و آروم آروم در حالي كه مستقيما نگاشو باون نمي انداخت خودشو زير سر پناه كشيد و يه گوشه اي رو زمين چمباتمه زدو سرشو ميون پاهاش گذاشت و تو يه حالت خواب و بيداري اونو مي پائيد. هنوز چند لحظه اي از اومدن توله سگ نميگذشت كه چراغ سر پناه خاموش شد و توله سگ جوان اون و كوچه بارون زده همه تو تاريكي مطلق فرو رفتن.

اسمش فرهاد بود يه پسر تقريبا ريز نقش صد و هفتاد و پنج سانتي متري با چشم و ابرويي مشكي و موهاي صاف و تقريبا قهوه اي تيره. صورت گردي داشت كه هاله اي از غم هميشه تو نگاش موج ميزد. دستاش ظريف ودخترونه بود نوعي وقار و متانت خاصي تو وجودش بچشم ميخورد. موهاي خرمايي بسيار بلندش تا پشت شونه هاش ميرسيد. بلوز نسبتا نو سرمه اي رنگ كفش ته سبز كتوني چيني و شلوار جين آبي كهنه نخ نما شده اي بتن داشت.

تو خاطرات گذشتش اثري از پدر و مادرش نميديد شايد غير از چند تا عكس و يه گردنبند خانوادگي هيچ ميراثي از اونا بهمراه نداشت.
ولي يه چيزايي از پدر و مادرش شنيده بود كه تمومش برميگشت به خاطرات شيريني كه شوهر خالش يعني كريم آقا براش تعريف كرده بود. او هرگز دست نوازش مادر و پدرشو احساس نكرده بود عكسي كه تو گردنبند خونوادگي پدرش بهمراه داشت اونا رو بسيار مهربان و عاشق پيشه نشون ميداد پدرش مرد خوش قيافه و اشراف گونه اي بنظر ميومد كه چشايي بسيار زيبا و گيرا داشت كه با ابروايي كشيده و خوش حالت تو صورت سفيدش تزيين شده بود و با ريشاي صاف وخوش فرم خرمايش چهره اي مردونه و باوقار پيدا ميكرد.

مادرشم زن بسيار زيبا و دلربايي بود كه نجابت و مهرباني رو تو عكس هم ميشد از چهرش حدس زد و عاشق لبخند شيرين رو لباش شد.كريم آقا هميشه ميگفت: فرهاد تو از خوشگلي و خوش تيپي هيچ چي از اون خدا بيامرزا كم نداري چشم ابروات كه به پدرت رفته با همون نگاه مردونه و گيرا. لب و دهن و بيني كوچيكت هم به مادر خدا بيامرزت. اون گردي قشنگ صورتت هم به خاله جونت رفته.

بعد از مرگ پدر و مادرش خاله رقيه باصرار كريم آقا سرپرستي فرهاد و بعهده ميگيره و از تحويل بچه به پرورشگاه جلو گيري ميكنه و از اون به بعد كريم آقا مثه يه پدر دلسوز و فداكار از فرهاد مراقبت كرده و حسابي تر و خشكش ميكرد. كريم آقا كه فرهاد هميشه عمو كريم صداش ميكرد در مورد پدر فرهاد ميگفت: ما مازيار و مثه يه ماهي از آب گرفتيمش...باورت نميشه ولي عين حقيقته...وقتي به آب زدمو از آب درش آوردم تموم بدنش زخمي و تكه تكه بود. نيمه جون بود هيچكي اميدي به زنده بودنش نداشت ازش خون زيادي رفته بود چند جاي بدنش واقعا زخماي وحشتناكي برداشته  و سرش در اثر برخورد به تخته سنگاي رودخونه شكافاي عميقي خورده بود تا به بهبودي كامل رسيد يه چند ماهي طول كشيد ولي جالب اينجاست وقتي بهوش اومد به همه مثه آدم فضائيها نگاه ميكرد... انگار كه از يه سياره ديگه اومده بود با تعجب نگامون ميكرد...حرف نميزد و چيزي نميگفت هميشه سوالامونو با نگاه بهت زده و متعجبش جواب ميداد . نميدونستم كيه و از كجا اومده حتي نميدونستيم چي بسرش اومده. همه ما براش غريبه هايي بوديم كه به چهره هامون عادت نداشت.
 
معلوم بود از جنس ما نيست. ماها آدماي ساده و دهاتي بوديم كه با يه كاسه آبدوغ خيار هم سير ميشديم و خدا رو شكر ميگفتيم. يك سال گذشت از نظر جسماني پدرت كاملا خوب خوب شده و تو كاراي كشاورزي و بقيه كارايي كه ما ميكرديم هم كاملا راه افتاده بود. كم كم منو خاله رقيه هم كه از پنج سال پيش نامزاد شده بوديم داشتيم مقدمات عروسي رو تو عيد فطر برنامه ريزي ميكرديم...راستي ميدوني تا وقتي كه پدرت گذشته خودشو بياد آورد و فهميد كيه و اسم و رسمش چيه چي صداش ميكرديم؟...احمد همه باسم احمد ميشناختنش بخاطر همين حتي بعد از ياد آوري حافظه ش خيليها مازيار صداش نميكردن دوست داشتن بهون اسمي كه پهلوشون طلوع كرده بهمون اسم هم غروب كنه.
اسم مادرت نسرين بود همه نسرين گل صداش ميزدن اون بود كه پدرتو شناور تو آب رودخونه پيدا كرد و دون دون صدامون كرد تا از آب درش آورديم...خلاصه اينكه مراقبتاي نسرين و تر و خشك كردناي اون بود كه پدرتو از مرگ حتمي نجات داد...فكر كنم اونوقتا پدرت بيست وچهار يا بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
بلاخره تو همين هنگ و ونگ تداراكات عروسي بود كه چند تا از فك و فاميلاي دور كه اسم يكيشون مازيار بود و تو آبادي ديگه اي زندگي ميكردن برا خريد چند راس گوسفند پيش پدر نسرين اومدن و بعد از تفاهم قرار و مدار طرفاي غروب...وقتي همه بلند شدن تا از خونه خارج بشن پدرت از جاش جم نميخورد برا همه عجيب بود درسته كه اصلا حرف نميزد اما با رفتار و كردارش هميشه بهمه احترام ميذاشت بهمين دليل خيلي زود تو دل همه جا شد و همه با آغوش باز بين خودشون پذيرفتنش.  تو خودش فرو رفته بود انگار هيچكس دور و برش نيست حتي صداي خداحافظي مازيار و همراهاشم نشنيد و در جواب سوالاي ما هيچ عكس العملي نشون نميداد.
طرفاي ساعت يك و دو بعد از نيمه شب بود كه صداي داد و فرياد همه رو از خواب پروند. صدا از اتاق پدرت بود همه با هر وضعي كه بودن با عجله خودشونو پشت در اتاق رسونده بودن پدر نسرين و نسيرين از بقيه جلو تر بودن و با ضربه زدن بدر ميپرسيدن : چيه احمد جان درو وا كن چي شده؟
پس از چند لحظه در اتاق بآرومي رو پاشنه چرخيد...پدرت با سر و صورتي خيس عرق و نفسهاي تند و تند جلو همه ايستاد و براي اولين با بحرف اومد و گفت: همه چي رو بياد آوردم...اسمم مازياره مازيار نصرتي...لطفا منو باسم خودم صدا بزنيد.

 حسین طاهرزاده

 
« واپسین ویرایش: 18 ژانویه 2009 گاه 16:56:33 ازسوی iran banoo »
انسان باشیم , آزاده باشیم , ایرانی باشیم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
سوخت لاله، مُرد ليلي ، خشک شد سَرو ِسهي ز آگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي (معلم)

lotr

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,204
  • امتیاز: 654
  • جنسیت : آقا
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #25 : 18 ژانویه 2009 گاه 19:44:54 »
دیوانه

در شهر ما دیوانه ای زندگی می کند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر

بازیچه بچه ها قرار می گیرد. روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده

بودند با خنده و شادی بازی می کرد. او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره

می کنند و به تو و حرف ها و کارهایت می خندند را از خود نمیرانی؟؟

با خنده گفت : " مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالی که می توانم لبخند را

به آن ها هدیه دهم ؟ ". جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد ....

دوباره از او پرسیدم : قشنگ ترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!

لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید. با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود

را پاک کرد و گفت : " قشنگ ترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ

بر لب داشت و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را

دفن می کردند . پرسیدم : چرا به نظر تو زشت بود ؟

مگر مراسم خاکسپاری بدون گریه هم می شود ؟ جواب داد :

" مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟ "

و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند

که او را دیوانه می پندارند؟؟
به نام آنکه شب را به روز تبدیل میکند تا کودکی از هراس به آرامش برسد. (لتر)

اگر همه انسانها يكسان بينديشند و تنها يك تن با نظر همه مخالف باشد ، كار عموم در خاموش كردن اجباري آن يك تن به همان اندازه نارواست كه ،‌اگر او قدرت داشت و نوع بشر را به زور خاموش مي كرد(میل)

اناهیتا

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 928
  • امتیاز: 390
  • جنسیت : بانو
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #26 : 18 ژانویه 2009 گاه 23:51:11 »
گوسفندسیاه

    شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شب‌ها پس از صرف شام، هرکس با یک دسته کلید بزرگ، فانوسی را بر می‌داشت و برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه، از خانه بیرون می‌زد و حوالی سحر با دست پر به خانه‌ی خودش بر می‌گشت، که آن‌را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

    روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شب‌ها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.

    دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند

    اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

    بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد. آخر او فردی درستکاری بود و نمی‌شد کاریش کرد. می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدت‌ها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

    در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

    به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آن‌هایی که شب‌های بیشتری خانه‌شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

    به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالی‌شان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شب‌ها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته‌تر می‌کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

    به تدریج، آن‌هایی که وضع‌ِشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شب‌ها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آن‌ها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند.

    عده‌ای هم آن‌قدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندان‌ها ساخته شد.

    به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند. صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.
    تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.










    -----------------------------------------------------------------------




    نوشته :ایتالو کالوینو
پر پرواز ندارم
                اما
                  دلی دارم و حسرت درناها!

lotr

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,204
  • امتیاز: 654
  • جنسیت : آقا
قدرت کلمات
« پاسخ #27 : 19 ژانویه 2009 گاه 19:36:31 »
قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلي عبورميکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه
قورباغه ها در آنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند
که ديگر چار هاي نيست و شما خواهيد مرد.
دو قورباغه اين حرف ها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه
هاي ديگر دائمأ به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد، چون نميتوانيد از گودال خارج شويد، به
زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ
به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش ميکرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند
که دست از تلاش بردار، اما او با توان بيشتري تلاش کرد و سرانجام از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرف هاي ما را نشنيدي؟


معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او تمام مدت فكر مي کرده که ديگران او را تشويق ميکنند .
به نام آنکه شب را به روز تبدیل میکند تا کودکی از هراس به آرامش برسد. (لتر)

اگر همه انسانها يكسان بينديشند و تنها يك تن با نظر همه مخالف باشد ، كار عموم در خاموش كردن اجباري آن يك تن به همان اندازه نارواست كه ،‌اگر او قدرت داشت و نوع بشر را به زور خاموش مي كرد(میل)

kave

  • هموند بسیار کوشا
  • *
  • نوشتار: 188
  • امتیاز: 216
عقاب
« پاسخ #28 : 19 ژانویه 2009 گاه 19:51:43 »
عقاب


مردي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با
آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان کارهايي را انجام داد که مرغ ها مي کردند؛ براي پيدا کردن
کرم ها و حشرات زمين را ميکند و قدقد ميکرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار، کمي در هوا پرواز
مي کرد.
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد.
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد. او با شكوه تمام، با يك حرکت جزئي
بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي آرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش آرد و پرسيد: اين کيست ؟
همسايه اش پاسخ داد:اين يك عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني
هستيم.
عقاب مثل يك مرغ زندگي آرد و مثل يك مرغ مرد. زيرا فكر م يآرد يك مرغ است.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند. «« کوروش بزرگ »»

iran banoo

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,613
  • امتیاز: 737
پاسخ : داستان و داستانک
« پاسخ #29 : 19 ژانویه 2009 گاه 20:20:15 »

      عروسک قصه من




-قسمت دوم

- فردا صبح كه از خواب بيدار شديم اثري از پدرت نبود. همه جا رو دنبالش گشتيم و بهر اسمي كه ميشد صداش كرديم ولي توفيري نداشت. از ديشب به بعد هيچكس مازيارو نديده بود طرفهاي عصر نسرين و ديدم كه نفس نفس زنون در اتاقو باز كرد و گفت: مازيار كنار رودخونست نزديك همونجايي كه از آب گرفتيمش.
همه با عجله خودمونو به رودخونه رسونديم... مازيار رو يه تخته سنگ بزرگ نشسته بود و زار و زار گريه ميكرد. هر چي دلداريش ميداديم و ازش خواهش ميكرديم بگه چي شده انگار نه انگار... اصلا دوست نداشت با هيچكس صحبت كنه...زياد پا پيچش نشديم و همه با هم بسمت روستا برگشتيم. كابوس اونشب و گريه هاي اونروز و هرچي كه اونروز اتفاق افتاد از اسراري شد كه هنوز هيچكي از اون خبر نداره. تقريبا مازيار يكي از اعضاي خانواده بحساب ميومد مرد كاري و زحمتكشي بود و اصلا فكر و خيال برگشتن به شهر و ولايت خودشو نداشت حتي هيچ اشاره اي هم به گذشته اش نداشت. البته اين باون معنا نيست كه كسي ازش نميپرسيد... نه... ولي هميشه جز سكوت برا جواب هيچي نداشت. بهمين خاطر ديگه بكل از پرس و جو در رابطه با اين موضوع منصرف شده بوديم.
تو كاراي آبادي به همه كمك ميكرد... همنه از دستش راضي بودن... هيچ دشمني نداشت و اين تنها چيزي بود كه پدرتو راضي نگه ميداشت. بعضي وقتا طرحها و ايده هاي جديدي ميداد كه هميشه با استقبال روبرو ميشد. و با اجراي اونا يه سنگ از جلو پاي مردم آبادي برداشته ميشد و روز به روز مازياربين مردم روستا محبوبترميشد. دست خط بسيار زيبايي داشت به هيچكس برا نامه نوشتن نه نميگفت... اخه اونوقتا سطح سواد تو روستا خيلي پايين بود يه چندتا از اين سپاهي دانشا از طرف دولت يه مدتي ميومدن و يه چيزاي ياد ميدادن و ميرفتن... فقط ميخواستن مدت خدمتشونو بگذرونن و برن... هيچ تعهد و مسئوليت درست و حسابي نداشتن... ولي با وجود پدرت و همكاري اهالي يه مدرسه ساختيم... مدرسه كه نه وسط آبادي يه گله جا رو چهار ديواري كرديم و پدرت شد معلم مدرسه... هيچ مدرك و چيزي نبود فقط بچه ها و بعضي از بزرگا ياد ميگرفتن بخونن و بنويسن... از سرمونم زياد بود...منو نسرين و رقيه و يه دو تا از فاميلاي خودمون اولين كسايي بوديم كه تو باصطلاح مدرسه آبادي ثبت نام كرديم و با سواد شديم... گوش كردن به حرفايي كه پدرت سر كلاس درس ميگفت واقعا آدمو به رويا فرو ميبرد... ولي هميشه ميگفت گول ظاهر فريبنده شهر و نخوريد اينجا پر از صلح و صفاست در حالي كه تو شهر همش دروغ و نيرنگه.
 
بلاخره روز عروسي منو رقيه فرا رسيد تا الان به بهونه هاي مختلف از جمله مرگ و ميرو خشكسالي و اختلاف خانوادگي عقب افتاده بود ولي ديگه همه اين دوره ها رو پشت سر گذاشته بوديم و اگه خدا ميخواست همه چي داشت طبق برنامه بخوبيو خوشي پيش ميرفت. نامزاد نسرين هم اومده بود از دو تا ده اونطرفتر با ايل و طايفه ريخته بودن تو عروسي. پسره خودش آدم خوبي بود ولي خواهراي پاچه پاره و دو بهم زني داشت كه فضول بودن و تو هر كاري از جمله زندگي داداششون هم دخالت ميكردن... هيچكس از تيغ زبون تندشون در امون نبود بهر طريقي كه ميتونستن همه رو مسخره ميكردن و از همه چيز ايراد ميگرفتن و حتي تو زندگي سايرين هم دخالت ميكردن...بهمين خاطر ت اين ده و روستاهاي ديگه اطراف هيچ وجه خوب و اجتماعي نداشتن... نميدونم رو چه حساب سيف اله خان پدر نسرين و پدر بزرگ تو چطوري قبول كرده بود اين دو تا با هم نامزاد بشن.
بگذريم... مازيار سنگ تموم گذاشته بود از سير تا پياز كارايي كه تو عروسي بايد انجام ميشد و برنامه ريزي كرده بود و از رو برنامه جلو ميرفت... هيچكدوم از مهمونايي كه از راه دور دعوت شده بودن مازيارو نميشناختن ولي مازيار با خنده و رويي خوش از هم پذيرايي ميكرد و خنده از رو لباش دور نميشد.
با ياد آوري حرفاي شيرين عمو كريم يه كمي از حال و هواي سرد دور و برش دور شده بود. توله سگ جوون هر از گاهي از جاش بلند ميشد و يه نگاهي به بالا و پايين كوچه مينداخت و دوباره يه گوشه اي سرشو ميون دستاش ميذاشت و تو حالت خواب و بيداري از سرما زوزه هاي خفيف و سوزناكي ميكشيد...يه دفعه هم بلند شد و سمت پايين كوچه چند تا پارس كرد و دمي هم تكون داد و برگشت سرجاش...
 
بارش ممتد بارون هنوز ادامه داشت فقط يه كمي از وزش باد كم شده بود... سرما چشماشو حسابي سنگين كرده بود شايد اگه تن به خواب ميداد و ميخوابيد ديگه نميتونست بلند بشه... برا همين به خاطرات از دست رفته گذشته پر از درد و رنجش پناه برده بود تا بلكه ميون شلوغي در هم و برهم خاطرات شنيده ها و ديده هاش يه نقطه روشني پيدا كنه و يه لبخند رو لباش نقش ببنده... شايد بنوعي تو موقعيتايي گير كرده باشيم كه برا خلاصي از وضعيت بوجود اومده موجود به ياد آوري خاطره هامون پناه ببريم... فرهاد در همين حالت داشت تمام شنيده هايي كه عمو كريم با حوصله و شمرده شمرده براش تعريف كرده بود رو بياد ميآورد:
دو سه تا از شاگردا و يه چند تا از اهالي رو گذاشته بوديم تحت اختيار پدرت تا بتونه با امر و نهي كردن به اونا كارا رو بنحو احسنت به پيش ببره... كه خداييش خوب از پس كارا بر اومده بود و حواسش به هيچي نبود جز كارش... منو بابام هم داشتيم به مهمونا خوش آمد ميگفتيم كه يه لحظه متوجه شدم رقيه داره از تو خونه با دست بهم اشاره ميكنه كه برم پيشش... بهر كلكي بود چند لحظه بعد خودمو به رقيه رسوندم و گفتم: چيه... مگه نميدوني الان وقتش نيست كه ببينمت؟
- ميدونم... ولي همينطوري كه مشغولي يه نگاهي هم به نسرين بنداز... انگار همش دنبال مازياره؟
- خب داره كارا رو انجام ميده... بد كرده؟
- آخه خل و ديوونه كسي با نگاه كار انجام ميده... منظورم اينه نگاش دنبال مازياره.
- آها اينو بگو... فكر كردم وردست مازيار شده.
خب خداييش حرف حساب ميزد تا به چشم خودم نديدم باورم نشد...نسرين با نگاه همه جا مازيارو تحت نظر داشت اصلا تو حال و هواي خودش نبود... يه عده از دور و بريا هم كم كم متوجه شده بودن... ولي مازيار غرق كارش و بود و هيچ توجهي باين موضوع نداشت... هر وقت هم با نسرين روبرو ميشد لبخندي ميزد و ميرفت پي كارش... ولي مثه روز روشن بود كه نسرين داره خودشو بهر نحو به مازيار نزديك ميكنه... تا اينكه تو همين زاغ سياه چوب زدنا متوجه صورت برافروخته مجتبي نامزاد نسرين شدم... نميدوني از خشم چطوري داشت سبيلاشو يكي يكي با دندوناش از جا ميكند... اگه همينجوري پيش ميرفت مطمئنا از اون سبيلاي مشكي پر پشت ديگه چيزي باقي نمي موند... بايد يه كاري ميكردم و تا وضع بدتر از اين نشده بود نسرين و متوجه رفتار بچه گونش ميكردم. بهمين خاطر تو اولين فرصت خودمو به نسرين رسوندم و بازوشو گرفتم و كشيدمش پشت ديوار ساختمون... در حالي كه بازوش درد گرفته بود و داشت ميماليدش گفت: وحشي چته دستم درد گرفت؟
- چرا ميخواي كاري كني كه دوباره اين عروسي بهم بخوره؟
- من؟
- بله تو...ببين خودت خوب ميدوني روزي كه مازيار و از آب گرفتيم داشتيم مقدمات عروسي رو مي چيديم بعد از اون هم دوبار ديگه قرار گذاشتيم مراسم بگيريم كه نشد از روز دو سال گذشته... خواهشا دندون رو جيگر بذار امشب هم بخوبي و خوشي بگذره تموم بشه قول ميدم خودم در مورد تو با مازيار صحبت كنم... با اين كارات همه كم كم دارن متوجه ميشن.
- برام فرق نميكنه كي متوجه شده و كي نشده... من مازيارو دوست دارم... اگه اونم منو دوست داشته باشه همه چي حله... ولي اگه منو دوستم نداشته باشه همه من با مرتضي و اون خواهراي جادوگرش ازدواج بكن نيستم كه نيستم.
اين جمله آخرو تقريبا با صداي بلندتري داد زد بهمين خاطر در حالي كه دستمو رو دهنش ميذاشتم گفتم: ساكت دختر... ساكت... اين چه كاريه ميكني... اين حرفا جار و جنجال بپا ميكنه... من دارم بهت قول ميدم... هر كاري از دستم بر بياد انجام ميدم فقط امشبه رو تحمل كن اينم بخاطر رقيه.

- باشه كريم... من نميدونم چي خوبه چي بد... اميدوارم بعد از اين چند روزه عروسي و بعدش قولتون يادتون نره.
- چشم عزيزم... بخدا يادم نميره... مطمئن باشم.
- بله... بخاطر شما و رقيه... نه بخاطر خودم.
خلاصه خدا بخير كرد و اونشب همه چي بخير و خوشي تموم شد و نسيرين بعد از اون صحبتها حتي كوچكترين توجهي هم به مازیار نكرد و مجتبی هم عروسي رو با لبخند و خوشي بانتها رسوند... تموم خويشاوندا طي دو سه روز بعد برگشتن سر خونه و زندگي خودشون. چند روزي گذشت خبري از نسرين نبود... حتي بعد از عروسي هم بما سر نزده بود... سيف اله خان ميگفت تو خونه خودشو زندوني كرده بيرون نمياد... از موضوع صحبتايي كه با نسرين داشتم به رقيه هيچي نگفته بودم بخيال اينكه بعد از مراسم عروسي آبا از آسياب مي افته و همه چي فراموش ميشه با مازيار هم صحبتي نداشتم... مازيار اصلا از جريان بويي نبرده بود.
بخيال اينكه موضوع بفراموشي سپرده شده يه ماه گذشت... و من طي اين يه ماه فقط يه بار نسرينو ديدم كه اونم با نگاه پر معني نسرين همراه بود... تا اونجايي كه ميشد سعي ميكردم باهاش روبرو نشم تا شايد بتونه موضوع رو بفراموشي بسپره. ولي بلاخره نسرين كار خودشو كرد... يه روز جواد پسر دايي نسرين بدو بدو اومد سر زمين و گفت كه نسرين غيبش زده... تا شب تموم سوراخ سنبه هايي رو كه احتمال ميداديم ممكنه سر بزنه رو گشتيم... اما اثري ازش نبود... فورا فك و فاميلا جمع شدن يه جلسه ترتيب دادن... مادر نسرين مرده بود ولي بعلاوه پدرش... يكي از خاله هاش و دو تا داييش و دو تا عموي نسرين كه هر دو تا از سيف اله خان كوچيكتر بودن و من و خونوادمو رقيه و كدخدا محمد كه بزرگ روستا هم بحساب ميومد ديگه كسي حضور نداشت... هركي يه چيزي ميگفت و هم منتظر بوديم تا از هر فكر و ايده اي يه برداشتي كنيم... تا اينكه مازيار در زد و با اجازه وارد شد... كسي با ورودش مخالفت نكرد... همه اونو جزئي از خونواده ميدونستن... بمحض اينكه مازيار نشست سيف اله خان با نگاه مهربون هميشگيش به مازيار چشمشو دوخت و گفت: پسرم نميدونم اين چه بدبختيه كه داره بسرمون مياد...عقلم به جايي قد نميده... نميدونم كجا ممكنه رفته باشه... تو چيزي تو فكرت نيست؟
- راستش من نميدونم... از عروسي به بعد منم مثه بقيه خيلي كم ديدمش... يا شايد بهتر بگم اصلا نديدمش... برام عجيب بود تا اينكه از اينبر و اونور حرفايي بگوشم خورد...
همه نگاهها به مازيار دوخته شده بود عجب شخصيتي داشت اين مازيار...معلوم بود از همه چيز خبر داره و اصلا حرفي نزده...ميخواستم چيزي بگم كه متوجه نگاه خشمگين رقيه به مازيار شدم خيلي بد ميشد اگه رقيه حرف بي ربطي ميزد ولي دوباره مازيار بحرف اومد و گفت: شايد بعضي ها علي ناپديد شدن نسرين خانومو وجود من بدونن... ولي باور كنين تا همين چند روز پيش... از احساس نسرين خانوم هيچ اطلاعي نداشتم... نميخوام بحرفام شاخ و برگ بدم و وقت اين جلسه رو بگيرم... ولي الان كه از احساس نسرين خانوم مطلع شدم...
چند لحظه اي مكث كرد و بعد روشو كرد طرف سيف اله خان و با حالتي شبيه سجده كردن ادامه داد: منو ببخشيد... من آدم نمك به حرومي نيستم... من نمك نميخورم كه بعد بخوام نمكدون بشكونم... من مديون شما هستم... من مديون اين خونواده هستم... من مديون نسرين خانوم هستم... اعتراف ميكنم منم نسرين خانومو دوست دارم و اگه شما اجازه بدين و منو به غلامي خودتون قبول كنيد... ميخوام باهاش عروسي كنم... خواهش ميكنم... خواهش ميكنم...


توسط حسین طاهرزاده


انسان باشیم , آزاده باشیم , ایرانی باشیم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
سوخت لاله، مُرد ليلي ، خشک شد سَرو ِسهي ز آگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي (معلم)

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد