نویسنده جستار: ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»  (بازدیدها: 1921 بار)

0 هموند و 12 میهمان درحال خواندن جستار.

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
و
نامه‌های او


بيست و پنجم اسفند ماه، زادروز «پروين اعتصامي» شاعر معاصر ايراني است .   
نوشته‌اي که از نظر شما مي‌گذرد برگرفته از مقاله‌ی بسيار پژوهشگرانه و عميقي است از دکتر «جلال متيني» که آن را در  سال 1380 در فصلنامه‌ی ايرانشناسي با عنوان «نامه‌هاي پروين اعتصامي و چند نکته در باره‌ی ديوان شعر و زندگاني وي»، منتشر ساخته‌است. «پروين اعتصامي» از شاعراني است که با وجود زندگي بسيار کوتاه و آرام خود، اشعاري سروده است که بازتاب دو گونه ديدگاه را مي‌توان در آنها آشکارا ديد. ديدگاه اول، همان ديدگاه زنانه است که کاملا طبيعي جلوه مي‌کند اما ديدگاه دوم ديدگاه مردانه و بخصوص مردانه‌اي است که رنگ و بوي اخلاقيات عرفاني در آن برجستگي چشمگيري دارد.

نامه‌هاي «پروين» که در اين نوشته به همت «دکتر متيني» منتشر شده، دنياي بسيار ساده و صميمي اين شاعر را به نمايش مي‌گذارد. مهمتر از همه آنکه مکاتبات او با «مهکامه محصص»، نشانگر آنست که «پروين» در مجموع، معاشرت گسترده و متنوعي نداشته است. اما وقتي که شعر وي را مي‌خوانيم مي‌توانيم ببينيم که چگونه از خانه به محيط اداره و از محيط اداره، چگونه سر از دادگاه و محيط‌هاي مردانه‌ی ديگر در مي‌آورد تا از يک‌سو رنج زن را به نمايش بگذارد و از طرف ديگر، ارزش کار و شخصيت وي را به همگان بنماياند.
اين نوشتار دربردارنده‌ی بخش‌هاي زير است:

- «پروين اعتصامي» و حقوق نسوان
- دستبرد برادر به ديوان خواهر
- چرا برادر، سه بيت از قصيده‌ی «گنج عفت» را حذف کرده‌است؟
- «پروين» و «رضاشاه»
- دروغ اين مرد آمريکايي همه را گمراه کرده‌است
- «پروين» از نظر معاصران وي
- بيماري حصبه و درگذشت «پروين»
- نامه‌هاي «پروين»

- متن 41 نامه‌ی «پروين اعتصامي» به «مهکامه محصص»

مقدمه

پروين اعتصامي(1285- 1320 خورشيدي)شاعر بلند آوازه‌‌‌‌‌‌ی دوران معاصر ما، مشهورتر از آن است که نيازي به معرفي داشته باشد. چه شعر او پس از مرگش به کتابهاي درسي قرائت فارسي در ايران را ه يافت و در نتيجه، دست کم تا انقلاب اسلامي ايران در سال 1357، دانش‌‌آموزان دبستانها و دبيرستانها شعرهاي او را در کلاس مي‌‌‌‌‌‌‌‌خوانند و برخي از اشعارش را نيز از بر مي‌کردند. بديهي‌ست چنين توفيقي به ندرت نصيب شاعران معاصر ما گرديده‌‌است.
آيا شگفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور نيست که در زمان حاضر، پس از دوازده قرن که شعر فارسي در انحصار مردان بوده‌‌‌‌‌است، ناگهان دو تن از زنان، با فاصله‌ی سه دهه در شعر فارسي درخشيدن بگيرند؛ يکي با پيروي کامل از شعر کهن فارسي ( از نظر قالب و لفظ و محتوا و با تکيه بر سنت‌ها و مضمون‌هاي اخلاقي و اجتماعي مورد قبول قدما) و ديگري، در شعر نو و با شکستن سنت‌هاي شعر فارسي از نظر قالب و لفظ و محتوا و از همه مهمتر در بيان احساسات زنانه در شعر.
نخستين اين زنان، «پروين اعتصامي» بود و ديگري «فروغ فرخزاد». دريغا که هر دو شاعر چيره‌دست در جواني و به ترتيب در سنين 34 و 32 درگذشتند.
موضوع مورد بحث در اين مقاله، «پروين اعتصامي» است. نه شرح احوال او و نه ارزيابي اشعارش که تا کنون بارها مقاله‌هايي درباره‌ی او نوشته‌شده‌است.

علت نگارش مقاله‌ی حاضر را بايد در مقاله‌اي جست که در تابستان 1368، با عنوان«چند نکته در باره‌ی پروين اعتصامي» در «ويژه‌نامه‌ی پروين اعتصامي»، در ايران‌شناسي نوشتم.
در آن مقاله‌ی کوتاه پنج موضوع کلي را به اختصار در باره‌ی «پروين» و شعرش مورد بحث قرار داده‌ام، که يکي از آنها اعتقاد او به «آزادي نسوان» بود و قصيده‌اي که در اين باب، با عنوان «گنج عفت» سروده و اقدام «رضاشاه» را در کشف حجاب مورد تأييد قرار داده بود


ديگر طرح اين موضوع که چون از زندگاني «پروين اعتصامي» بسيار کم مي‌دانيم، از همه‌ی کساني که مستقيم يا غير مستقيم با «پروين»، در خانه، مدرسه، محل کار و در رفت‌و آمد‌ها سر و کار داشته‌اند، تقاضا شده‌بود اطلاعات خود را در باره‌ی وي، از زمان کودکي تا مرگ، ولو بسيار محدود، براي چاپ به مجله‌ی «ايران‌شناسي» بفرستند تا براي اطلاع محققان چاپ کنيم.
همچنين از آن زمان تا کنون کوشيده‌ام از کساني که احتمالا با «يوسف اعتصامي»،(اعتصام‌الملک)، پدر «پروين»، و يا خود «پروين» آشنا بوده‌اند، اطلاعاتي کسب کنم. بدين منظور در سالهاي گذشته به افراد مختلف يا نامه نوشته يا تلفني در گوشه و کنار دنيا به مذاکره پرداخته‌ و حاصل آنها را در پرونده‌اي نگهداري کرده‌ام
حاصل اطلاعاتي را که در اين مدت دراز به دست آورده‌ام، ضمن بررسي ديوان «پروين اعتصامي» در چند قسمت به اطلاع خوانندگان مي‌رسانم
نخست از قصيده‌ی «گنج عفت» او سخن خواهم گفت و از سه بيتي که برادر «پروين» از سال 1323 به بعد از اين قصيده، حذف کرده  و نيز از ديگر تغييراتي که او در ديوان «پروين» داده‌است.
سپس به اين موضوع مهم خواهم پرداخت که چگونه در 60 سال اخير، افرادي در نوشته‌هاي خود از «پروين اعتصامي»، شخصيتي سياسي و ضد «رضاشاه» ارائه داده‌اند.
علاوه براينها، مرگ او را نيز از نظر دور نداشته‌ام. در پايان، چهل و يک نامه‌اي را که «پروين» به يکي از نزديک‌ترين دوستانش نوشته – و فتوکپي آنها در اختيار بنده است- مورد بررسي قرار داده و متن همه‌ی آنها را بي کم و کاست در بخش «برگزيده‌ها»ی اين شماره (مجله‌ی ايران‌شناسي، سال سيزدهم، شماره‌ی 1 بهار 1380) به چاپ رسانيده‌ام.
[/JUSIFY]


«پروين اعتصامي» و حقوق نسوان




با آن که نوشته‌اند «پروين» دختري کمرو و خجالتي بوده‌است، او به «آزادي نسوان» از دل و جان اعتقاد داشته و سالها پيش از آن که به فرمان «رضاشاه» در 17 ديماه 1314، کشف حجاب در ايران عملي گردد، او در خردادماه 1303 خورشيدي در خطابه‌اي با عنوان «زن و تاريخ» در روز جشن فارغ‌التحصيلي خود در مدرسه‌ی «اُناثيه‌ی آمريکايي تهران»، از ستمي که در طي قرون و اعصار، در شرق و غرب به زنان روا داشته‌اند‌، سخن گفت و در ضمن تصريح نمود که:


 
«سرانجام زن پس از قرن‌ها درماندگي، حق فکري و ادبي خود را به دست آورد و به مرکز حقيقي خود نزديک شد... در اين عصر، مفهوم عالي «زن» و «مادر» معلوم شد و معني روحبخش اين دو کلمه که موسس بقا و ارتقاء انسان است، پديدار گشت. اين که بيان کرديم راجع به اروپا بود. آنجا که مدنيت و صنعت، رايت فيروزي افراشته و اصلاح حقيقي بر اساس فهم و درک تکيه کرده... آن‌جا که دختران و پسران، بي‌تفاوت جنسيت، از تربيتهاي بدني و عقلي و ادبي بهره‌مند مي‌شوند... آري آن‌چه گفتيم در اين مملکت‌هاي خوشبخت وقوع يافت. عالم نسوان نيز در اثر همت و اقدام، به مدارج ترقي صعود نمود. اما در مشرق که مطلع شرايع و مصدر مدنيت علام بود... کار بر اين نهج نمي‌گذشت.
اخيراٌ کاروان نيک‌بختي از اين منزل کوچ کرد و معمار تمدن از عمارت اين مرز و بوم، روي برتافت.... درطي اين ايام، روزگار زنان مشرق زمين، همه‌جا تاريک و اندوه‌خيز، همه‌جا آکنده به رنج و مشقت، همه‌جا پر از اسارت و مذلت بود... مدتهاست که آسايي از خواب گران يأس و حرمان برخاسته مي‌خواهد، آب رفته را به جوي بازآرد. اگرچه براي معالجه‌ی اين مرض اجتماعي بسيار سخن‌ها گفته و کتابها نوشته‌اند، اما داروي بيماري مزمن شرق، منحصر به تربيت و تعليم است. تربيت و تعليم حقيقي که شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گسترده‌ی معرفت مستفيد نمايد.

ايران، وطن عزيز ما که مفاخر و مآثر عظيمه‌ی آن زينت‌افزاي تاريخ جهان است، ايران که تمدن قديميش اروپاي امروز را رهين منت و مديون نعمت خويش دارد، ايران با عظمت و قوتي که قرنها بر اقطار و ابحار عالم حکمروا بود، از مصائب و شدايد شرق، سهم وافر برده، اکنون به دنبال گم‌شده‌ی خود مي‌دود و به ديدار شاهد‌ نيکبختي مي‌شتابد... اميدواريم به همت دانشمندان و متفکرين، روح فضيلت در ملت ايجاد شود و با تربيت نسوان اصلاحات مهمه‌ی اجتماعي در ايران فراهم گردد. در اين صورت، بناي تربيت حقيقي استوار خواهد شد و فرشته‌ی اقبال در فضاي مملکت سيروس و داريوش، بال‌گشايي خواهد کرد.
»
   



«پروین اعتصامی» در همین جلسه، شعر «نهال آرزو» را که برای جشن فارغ‌التحصیلی کلاس خود سروده بود، خواند. شعری که همان دختر شرمگین و آرام و کمرو در آن، فریاد برآورده‌ که«از چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند»:[/]




       نهــــــــــال آرزو
          اي نهـــــــــال آرزو، خـــــوش ‌زي کـــــه بار  آورده‌اي   
       غنچــــــه بي‌باد صبا، گــــــل بي ‌بهــــــــار  آورده‌اي
         باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمي ‌ست   
       زين همــــايون ميوه، کز هــــــــر شاخسار  آورده‌اي
       شـــاخ و برگت نيکنـــامي، بيخ و بارت سعي و علم
        اين هنـــــــر‌ها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار  آورده‌اي
        خــــرم آن کـــــاو وقت حاصل ارمغاني از تـــــو بــرد   
         برگ دولت، زاد هستي تــــــــوش کــــــــار آورده‌اي
       ***
         
غنچه‌‌اي زين شاخه، ما را زيب دست و دامن است      
      همتي اي خواهـــران، تا فــــرصت کوشـيـدن است
   
   
پستي نسوان ايــــران، جمـــــله از بي‌دانشي‌ست
      مــــــرد يا زن، بــرتـــــــري و رتبت از  دانستن است
       زين چـراغ معرفت کامــــروز  اندر دست مـــــــاست
       شاهـــــراه سعي اقليـــــم سعادت،  روشن است
          بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن      
       تا نگويد کس پســر هوشيار‌ و دختـــــر کودن است

   ***
        زن ز تحصيل هنـــــــــر شد شهره در  هـر کشوري   
      بــــرنکرد از  ما کسي زين خوابِ بيـــــــداري سري
          از چــــه نسوان از حقوق خويشتن بي‌ بهـــــــره‌اند      
      نام اين قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــري
       دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است
      طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادري
      با چنين درمــــــاندگي، از مـــــاه و پروين بگـــذريم
      گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــري

ناگفته نماند که سرودن شعر «نهال آرزو» در آن سال‌ها، آن‌چنان با جوّ حاکم بر جامعه‌ی ايران ناسازگار بوده‌است که «اعتصام‌الملک»، پدر «پروين»، در سال 1314 و پيش از کشف حجاب، از آوردن اين شعر در چاپ اول ديوان «پروين» خودداري کرده‌است تا غوغاي آخوند‌ها و عوام را عليه خود و دخترش بر نيانگيزد.
بديهي است دختري که در مدرسه‌ی آمريکايي تهران تحصيل کرده و با فرهنگ و اوضاع اجتماعي اروپا و آمريکا آشناست، وقتي در 17 دي 1314 خبر کشف حجاب و آزادي زنان را مي‌شنود، آن را از سر اعتقاد تأييد مي‌کند و بدين مناسبت قصيده‌اي در 26 بيت با عنوان «گنج عفت» مي‌سرايد و اقدام «رضاشاه» را در سه بيت پايان آن - به صورت بسيار معقولي- مورد ستايش قرار مي‌دهد:
                « خسروا، دست تـــواناي تو آسان کــرد کــــــــار   
         
       ور نه در اين کـــــار سخت، اميــــــد آساني نبود
         
      شه نمي‌شد گر در اين گمگشته کشتي ناخداي      
         
      ســـــاحلي پيـــدا از اين درياي طوفاني  نبــــــود...»
اين قصيده را از آغاز تا پايان به دقت بخوانيم تا سپس دليل اهميت اين موضوع ، که نويسنده از کار ديوان «پروين»  از سال 1368 تا به امروز غافل نبوده، روشن گردد.

               زن در ايران، پيش از اين گويي که ايراني نبود
                 پيشه‌اش جز  تيره‌روزي  و   پريشــــــاني نبود
               زندگي و ‌‌‌‌‌‌مــرگش اندر  کنج عزلت‌ مي‌گذشت
               زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زنداني نبود
               کس چو زن، انـــدر سياهي قرنها منـــزل نکرد
               کس چو زن، در معبــــد سالوس قــرباني نبود
               در عدالتخانـــه‌ی انصاف، زن  شاهـــد نداشت
               در دبستان فضيــــلت، زن دبستـــــــاني  نبود
               دادخواهيهــــاي زن مي‌مانــد عمري بي‌جواب
            
     آشکارا بـــــــود اين بيـــــداد، پنهـــــــاني نبود
                بس کسان را جامه و چوب شباني بود، ليک
                در  نهـــادِ جمله  گـــرگي  بود، چــوپاني نبود
                از بــــــراي زن به  ميــــــدا ن فــــراخِ زنــــدگي
                سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميــداني نبود
                نـــــور دانش را زچشم زن نهـــان مي‌داشتند
                اين نـــدانستن ز پستي و گرانجـــــــاني نبود
                زن کجــا بافنــده مي‌شــد بي‌نخ و دوک هنــر
               خــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقاني نبود
                ميـــوه‌هاي دکّـــه‌ی دانش فراوان بــــود ، ليک
                بهـــــر زن هــــرگز نصيبي زين فـــــراواني نبود
                در قفس مي‌آرميد و   در  قفس  مي‌داد  جان
                در گلستان، نام از اين مـــــرغ گلستاني نبود
                بهـــــر زن،  تقليـــد تيه فتنه و  چــــ اه بلاست
                زيرک  آن  زن کاو  رهش اين راه ظلماني نبود
            
    آب و  رنـــگ از علم مي‌بايست شــــرط برتري
            
    بـــــــــا زمـــــرّد ياره و لعل بـــــــدخشاني نبود
            
   جلوه‌ی‌صد‌‌‌پرنيان ،‌ چون‌يک قباي‌ساده نيست
                عزت از شايستگي بود، از هوســــــراني نبود
                ارزش پوشنده، کفش و‌ جامـــــه را‌  ارزنده کرد
                قــــدر و پستي، با گـــراني و بـــــه ارزاني نبود   
                ســــادگي و پاکي و  پرهيز، يک يک گــــوهرند
                گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کاني نبود
                از  زر  و  زيور چه سود آنجا که نادان است زن
                زيـــــور و  زر، پــــرده‌پـــــوشِ عيب ناداني نبود
                عيب‌ها را  جامه‌ی پرهيز پوشانده‌ست و  بس
                جامـــــه‌ی عجب و هـــ وا، بهتر  ز عرياني نبود
                زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک
                  پـــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود
                زن چو گنجور است‌و عفت،گنج و حرص‌و ‌آز،دزد
                وای اگـــــــر آگـــــه از  آیین نگهبـــــــــــانی نبود
                اهـــرمن بر سفره‌ی تقو ی نمی‌شد میهمــــان
                  زان که می‌دانست کان جا، جای مهمانی نبود
                پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج
                  تـــــوشه‌ای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود
               چشم و دل ر ا پـــرده می‌بایست، امـا از عفاف
               چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود
               خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار
               ورنـــــــه
در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود
               شه‌نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی‌ناخدای
               ســــاحلی پیـــــدا از  این دریــای طوفانی نبود
               بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقل دید
               مهــــــر رخشان را نشایــــد گفت نــورانی نبود
***
دستبرد برادر به ديوان خواهر
ادامه دارد

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
پاسخ : ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
« پاسخ #1 : 17 ژانویه 2009 گاه 01:02:23 »
دستبرد برادر به ديوان خواهر
در بخش سوم مقاله‌ی «چند کلمه در باره‌ی پروين اعتصامي» که قبلا سخنش رفت، تنها همان سه بيت آخر قصيده را نقل کرده بودم با ذکر اين عبارت که «پروين» در اين بيت‌ها «اقدام رضاشاه را در آزادي زنان ايران مورد ستايش قرار داده‌است». مدت زيادي از انتشار آن شماره‌ی «ايران‌شناسي» نگذشته بود که يکي از آشنايان تماس گرفت و گفت: «فلاني، تو که شاعري و شعر مي‌گويي و شعر خوب هم مي‌گويي، چرا تا به حال دست خودت را رو نکرده و از اشعارت چيزي را به چاپ نسپرده‌بودي؟ تازه حالا هم شعرت را به نام ديگري چاپ مي‌کني!»

سخنان وي را شوخي محض تلقي کردم و گفتم با آن که از قواعد و ضوابط شعر کهن بي‌خبر نيستم، تا کنون حتي يک مصراع هم نسروده‌ام، چه رسد به به شعر نو که از قواعد آن به کلي بي‌خبرم. بعد گفتم ممکن است بفرماييد مقصودتان از شاعري بنده چيست؟
پاسخ داد:« همين سه بيتي که خودت ساخته‌اي و در سرمقاله‌ی «ايران‌شناسي»، به «پروين» بيچاره منسوب کرده‌اي. جواب دادم اين ابيات از «پروين» است، نه من. اما او اصرار داشت که اين بيتها در ديوان «پروين» نيست.

آن سه بيتي را که من نقل کرده‌بودم از ديوان «پروين اعتصامي»، طبع دوم، تهران، مهر »1320 بود. در اين تماس تلفني همان سه بيت و کمي پيش از آن را برايش خواندم و منتظر عکس‌العمل او شدم. لحظاتي گذشت تا پاسخ داد که من هم ديوان شعر «پروين» را در برابر خود دارم که اين قصيده در آن چاپ شده‌است، ولي اين سه بيت در آن نيست. ديوان مورد استفاده‌ی او، طبع سوم و تيرماه 1323 بود. آنگاه هر دو متوجه شديم که مسأله بايست مربوط به اختلاف چاپ‌هاي ديوان باشد.
روز بعد به کتابخانه‌ی کنگره‌ی آمريکا،در شهر «واشنگتن» رفتم و به لطف «ابراهيم پورهادي» - که سالها بخش کتاب‌هاي فارسي ايران و افغانستان و تاجيکستان زير نظر او قرار داشت- چند چاپ ديوان «پروين اعتصامي» را که داشتند برايم آوردند. به مقايسه‌ی آنها پرداختم و معلوم شد که اين قصيده با سه بيت مورد بحث فقط در چاپ دوم آمده‌است و نه در چاپ‌هاي بعدي ديوان.
طبع دوم ديوان زير نظر «ابوالفتح اعتصامي» برادر «پروين» با توضيح ذيل منتشر گرديده‌است:
« مدتي بود از خانم «پروين اعتصامي» تقاضا مي‌نمودم موافقت کنند به طبع مجدد ديوان که نسخ چاپ اول آن از ديررماني ناياب شده‌بود اقدام کنم.بر اثر اين اصرار، در نوروز امسال اجازه‌ی تجديد طبع را دادند.
گمان مي‌بردم چاپ دوم نيز مانن طبع اول تحت نظر خود ايشان انجام خواهد يافت. افسوس که اجل مهلت نداد و خانم «پروين اعتصامي» که در روز سوم فروردين در بستر بيماري خفته‌بودند، در نيمه‌ی فروردين 1320، نيمه شب، در عنفوان جواني به سراي جاويدان شتافتند. کاري را که آرزو داشتم در حيات خواهر انجام دهم، ناچار با تأسف و اندوه بسيار پس از درگذشت ايشان صورت دادم و اينک چاپ دوم ديوان از لحاظ ارباب فضل و دانش مي‌گذرد.
طبع جديد، قسمت عمده‌ی قصايد، مثنويات، تمثيلات، مقطعات و مفردات خانم «پروين اعتصامي»را شامل است. قصايد و قطعاتي که در طبع اول (سال 1314) نبوده و تعداد آنها متجاوز از پنجاه است، در طبع مجدد با علامت (*) نمايانده شده تا از آنچه سابقاً منتشر گرديده متمايز باشد..ابوالفتح اعتصامي
                                                            «  تهران- مهر 1320
***
از اين مقدمه چنين برمي‌آيد که «پروين» در نوروز 1320 و يا پيش از آن، اجازه‌ی تجديد طبع ديوان را به برادر داده و وي در فاصله‌ی در گذشت او در نيمه‌ی فروردين 1320 تا مهر 1320 چاپ آن را به پايان رسانده‌است. وقتي بر بنده مسلّم گرديد که «ابوالفتح اعتصامي» در فاصله‌ی سه سال _ بين چاپ دوم و سوم ديوان _ در يک قصيده، سه بيت مهم آن را حذف کرده و در ميراث ادبي خواهر خود خيانت روا داشته‌است، به بقيه‌ی قسمت‌هاي طبع سوم ديوان «پروين» نيز مشکوک شدم. بيم آن بود که برادر که يک‌تنه ميراث‌خوار ادبي خواهر بوده‌است در موارد ديگر نيز دسته گلهايي از اين گونه به آب داده باشد! پس در طي 12 سال اخير، در چند نوبت، برخي از قسمت‌هاي اين دو چاپ را نه به قصد استقصاء، با يکديگر مقايسه کردم و دريافتم که «ابوالفتح اعتصامي» ذر چاپ سوم ديوان، نسبت به چاپ دوم، حداقل تغييراتي را به شرح زير داده‌است:
1 – از قصيده‌ی «گنج عفت» سه بيت مورد نظر را حذف کرده‌است. او نه در مقدمه‌ی کتاب و نه در زيرنويس صفحه‌اي که اين قصيده در آن به چاپ رسيده _ برخلاف سنت جاري _ به حذف اين بيت‌ها در چاپ سوم اشاره‌اي نکرده‌است، تا چا رسد به اين که دليل کار نادرست خود را ذکر کرده‌باشد. مشکل آن است که چون در شصت سال اخير، چاپ دوم ديوان «پروين اعتصامي» بسيار ناياب شده‌ و همه از چاپ‌هاي سوم به بعد ديوان، که توسط «ابوالفتح اعتصامي» به چاپ رسيده‌ و يا چاپ‌هاي ديگر استفاده مي‌کنند، کسي از وجود اين سه بيت مطلقاً اطلاعي ندارد.
2 _ بعد از اين که اين موضوع روشن گرديد، متوجه شدم «ابوالفتح اعتصامي» عنوان اين قصيده را هم در چاپ‌هاي سوم به بعد، از «گنج عفت» به «زن در ايران» تغيير داده‌است. در حالي که «پروين» به يقين عنوان «گنج عفت» را با توجه به يکي از ابيات اين قصيده «زن چو گنجور است و عفت، گنج و حرص و آز، دزد...» برگزيده، که در آن «عفت» و «گنج»را به کار برده است.                      
برادر که پس از مرگ خواهر اين عنوان را هم به دليلي نپسنديده، آن را به «زن در ايران» _ شايد بر اساس کاربرد آن در اولين بيت قصيده: «زن در ايران پيش از اين گويي که ايراني نبود...» _ تغيير داده‌است.
3 _ در چاپ دوم، تعداد قصايد 43 است و در چاپ سوم، 42 عدد. «ابوالفتح اعتصامي» شعر «فرشته‌ی انس» (شماره‌ی 43، چاپ دوم) را در بخش «مثنويات و تمثيلات و قطعات» با شماره‌ی 145 ذر چاپ سوم آورده‌است. بدون هيچ اشاره‌اي به جا به جا کردن اين شعر.
ناگفته نماند که «فرشته‌ی انس»، با مطلع: «در آن
سراي که زن نيست انس و شفقت نيست/ در آن وجود که دل مُرد، مُرده‌است روان»، با توجه به قافيه دو مصراع بيت اول آن، قصيده نيست و قطعه است.
پس اگر قرار دادن اين شعر در بخش «مثنويات و ...» چاپ سوم به اين دليل بوده، البته کار درستي بوده‌است. اما معلوم نيست چرا «ابوالفتح اعتصامي» چهار «قطعه»‌ی ديگر را که در بخش «قصايد»  طبع دوم، چاپ شده به بخش «مثنويات» منتقل نساخته‌است؟
مطلع آن چهار قطعه به قرار زير است:

شماره‌ی 4: يکي پرسيد از سقراط کز مردن چه خوانده‌ستي/ بگفت اي بي‌خبر مرگ ار چه نامي زندگاني را..
شماره‌ی 9:  عاقل ار کار بزرگي طلبيد/ تکيه بر بيهده گفتار نداشت...
شماره‌ی 20: داني که را سزد صفت پاکي/ آن کاو وجود پاک نيالايد...
شماره‌ی 36: تو بلندآوازه بودي اي روان/ با تن دون يار گشتي، دون شدي...
4 _ در چاپ دوم ديوان، شعر معروف «روزي گذشت پادشهي از گذرگهي/ فرياد شوق بر سر هر کوي و بام خاست» با شماره‌ی ترتيب و عنوان «205 – کجروان» چاپ شده‌است و در چاپ سوم با شماره و عنوان«57 - اشک يتيم». در حالي که به نظر مي‌رسد «پروين» با توجه به لفظ «کجروان» در بيت آخر اين قطعه، عنوان شعر خود را برگزيده بوده‌است:
   پروين به کجروان سخن از راستي چه سود      
کـــو آن چنـــان کسيکه نرنجــد ز حرف راست
 
ناگفته نماند که «پروين: اين شعر را در صفر سال 1340 هجري قمري در مجله‌ی «بهار» با عنوان «اشک يتيم» چاپ کرده بود ولي در طبع دوم ديوان، عنوان آن را به «کجروان» تغيير داده‌است.

5 _ در چاپ دوم، شعر «چو رنگ از رخ روز پرواز کرد/ شباهنگ ناليدن آغاز کرد...»، با شماره‌ی تر تيب و عنوان «126- شباهنگ» چاپ شده‌است. «پروين» علاوه بر بيت اول که در آن «شباهنگ» را به کار برده، در بيت هفتم نيز همين لفظ را تکرار کرده‌است: «بخفتند مرغان باغ و قفس/ شباهنگ افسانه مي‌گفت و بس...».
«ابوالفتح اعتصامي» نه تنها شماره‌ی ترتيب و عنوان شعر را از «126 – شباهنگ» چاپ دوم به «129 – شباويز» طبع سوم تغيير داده‌است، بلکه در بيت اول و هفتم آن نيز به جاي «شباهنگ»، «شباويز» به کار برده و به هيچ يک از اين تغييرات در چاپ سوم اشاره‌اي نکرده‌است.

6 _ ترتيب پنج شعري که با عنوان «آروزها» در طبع دوم چاپ شده، در طبع سوم تغيير داده شده‌است.
7 _ شماره‌ی ترتيب و عنوان اين سه شعر نيز تغيير داده شده‌است:
شعر «63 – باد و بروت» چاپ دوم به «بادِ بروت»
شعر «201 – يک غزل» چاپ دوم به «56 – از يک غزل»
شعر «203 = رنجبر» چاپ دوم به «61 – اي رنجبر»
که به اين تغييرات نيز در چاپ سوم اشاره‌اي نشده‌است.
8 _ در چاپ دوم، سه بيت زير با شماره ترتيب و عنوان «202 – مقطعات و مفردات» بي‌هر گونه زيرنويسي چاپ شده‌است:
                   اي گـــل تـــو ز جمعيت گلــــزار چـــه ديدي      
                   جــز سرزنش و  بدســري خــار چـــه ديدي
                   اي لعــل دل‌افــــروز تــــو با اين همــه پرتــو   
                   جــز مشتري سفلــه بــــه بازار چـــه ديدي
                   رفتي بـتـه چمن ليک قفس گشت نصيبت
                   غيــر از قفس اي مـــرغ گرفتـــار چــه ديدي
در حالي که همين سه بيت در چاپ سوم با شماره‌ی ترتيب و عنوان «207 – مقطعات و مفردات»، و با اين زيرنويس چاپ شده‌است:
« زبان حال: شاعر، شرح دوره‌ی کوتاه (دو ماه و نيم) زناشويي خود را در اين سه بيت گنجانده‌است.
9 _ در همين قسمتِ «مقطعات و مفردات» در چاپ سوم، شرحي در ذيل دو بيت زير:
                 از غبـــار فکـــر بـــاطل پاک بايــــد داشت دل
                 تا بدانـــد ديو، کـــاين آيينه جاي گــرد نيست
                 مرد پندارند  پروين را، چه  برخي زاهل  فضل      
                 اين معما گفته نيکوتر که«پروين» مرد نيست
آمده‌است بدين شرح:«... اين رباعي را شاعر براي شناساندن خود و رفع اشتباه از کساني که او را مرد مي‌پنداشتند، گفته...»، که با زيرنويس چاپ دوم اين دو بيت متفاوت است. درضمن توضيح اين موضوع نيز لازم است که اين دو بيت رباعي نيست.
10 _ از نمونه‌هايي که ذکر شد، آشکار است که «ابوالفتح اعتصامي» به طور کلي شماره‌ی ترتيب اشعار را در چاپ سوم و چاپهاي بعدي ديوان، مطلقاً در متن طبع دوم تغييري نمي‌داد و اگر عم به دليلي خود را مجاز مي‌دانسته که در شعر خواهر دست ببرد، بايست در هر مورد در ذيل صفحه‌ی مربوط، توضيح مي‌داد که ضبط چاپ دوم چه بوده‌است.
عدم توجه به اين موضوع حاکي از آن است که وي با الفباي کاري که داوطلبانه به عهده گرفته بوده، آشنا نبوده‌ و مانند کاتبان قرون پيشين به خود حق مي‌داده‌است که در يک متن ادبي به دلخواه خود تغييراتي بدهد. به همين دليل بود که روزي استاد «مجتبي مينوي» در «جشنواره‌ی توس»، در تالار فردوسي دانشکده‌ی ادبيات و علوم انساني دانشگاه فردوسي، فرياد برآورد که همه‌ی کاتبان ما خائن بوده‌اند. چون تني چند به سخنان وي محترمانه اعتراض کردند، پاسخ داد: «اگر کاتبان ما امين بودند، از جمله نسخه‌هاي خطي «شاهنامه فردوسي» که امروز در اختيار داريم، به تفاوت، بين چهل تا شصت هزار بيت نداشتند.» و چنين است وضع ديگر نسخه‌هاي خطي ما.
***
عيب کار برادر گفته شد، هنرش را نيز بايد گفت. اگر «ابوالفتح اعتصامي» نبود، به هيچ‌وجه معلوم نيست که پس از مرگ «پروين»، چه بر سر ديوان وي مي‌آمد. ظاهراً در خانواده‌ی «ميرزا يوسف خان آشتياني، اعتصام‌الملک» کسي که اهل چنين کاري باشد، وجود نداشته‌است.
«ابوالفتح اعتصامي» با آن که فروشگاهي براي فروش لولا و قفل، در خيابان «سپه» داشت، به استناد سخن «سرور مهکامه محصص» دوست نزديک «پروين»، اهل مطالعه و کتاب هم بوده‌است. «مهکامه» در مصاحبه‌اي گفته‌است:
«پروين به ابوالفتح اعتصامي علاقه‌اي بسيار ابراز مي‌کرد و همواره در موقع ذکر نام او با خوشحالي فراوان، اشتياق وافرش را به مطالعه‌ی مداوم، تحسين و ستايش مي‌کرد».

«ابوالفتح اعتصامي» بين سال 1320 (طبع دوم ديوان) تا سال 1355، هشتادو چهار هزار نسخه‌ی ديوان «پروين اعتصامي» را شخصاً (با عنوان ناشر) چاپ کرده و در اختيار هموطنانش قرار داده‌است. به اين رقم، نسخه‌هايي را که او از سال 1355 به بعد به طبع رسانيده‌است، يا ديگران بر اساس طبع وي چاپ کرده‌اند، بايد افزود.
***
چرا برادر سه بيت از قصيده‌ی «گنج عفت» را حذف کرده‌است؟
ادامه دارد

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
پاسخ : ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
« پاسخ #2 : 20 ژانویه 2009 گاه 02:37:43 »
چرا برادر سه بيت از قصيده‌ی «گنج عفت» را حذف کرده‌است؟

از موارد دهگانه‌ی «ابوالفتح اعتصامي»که برشمردم، شماره‌هاي 2 تا 4 حداکثر، مريوط به اعمال سليقه‌ی ادبي اوست. ولي حذف سه بيت از قصيده‌ی «گنج عفت» از چاپ سوم ديوان، از مقوله‌ی ديگري است. به نظر نگارنده‌ی اين سطور، علت حذف آن را بايد به طور کلي در وضع سياسي ايران و جوّ حاکم بر ايرانِ پس از شهريور 1320 جست که افراد مختلف کوشيده‌انذ از «پروين» هيجده، نوزده ساله، مبارزي ضد رضاشاه و دربار او معرفي کنند.
از ياد نبريم که پيش از حمله‌ی ناگهاني متفقين به ايران در سوم شهريورماه 1320، مدتها راديو «بي.‌بي.‌سي» انگلستان، براي زمينه‌سازي، نخست رضاشاه و کارهاي او را در دوران سلطنتش از تمام جهات، مورد حمله قرار مي‌داد و ذهن ايرانيان را براي يک دگرگوني عظيم، آماده مي‌ساخت. چنان که اين برنامه، پيش از انقلاب اسلامي ايران در سال 1357نيز از سوي همان سازمان سخن‌پراکني انگلستان تکرار شد.
باري دو کشور انگلستان و شوروي در سوم شهريور، ايران را از زمين ودريا و هوا مورد حمله قرار دادند. رضاشاه ناچار به استعفا شد و از سوي قواي اشغالگر انگلستان به اتفاق اکثر افراد خانواده‌اش به جنوب افريقا تبعيد گرديد – البته کسي هم در آن زمان اعتراضي نکرد که رضاشاه، بد و بسيار بد، ولي چرا شاه مملکتي را قواي بيگانه به سرزميني بسيار دور از ايران تبعيد کرده‌است_ پس از تبعيد رضاشاه و اشغال ايران، حمله به رضاشاه و اعمالش از سوي سه‌جبهه، به شدت آغاز گرديد که اينک پس از گذشت 60 سال هنوز هم کم و بيش همچنان ادامه دارد.
نخست از سوي حزب توده‌ی ايران، ديگر از طرف به اصطلاح «روحانيان» که رضاشاه از آنان در دادگستري و آموزش و پرورش و اوقاف خلع يد کرده‌ بود و با اعلام کشف حجاب اجباري _ علي‌رغم رأي آنان _ راه را براي پيشرفت زنان در ايران هموار ساخته بود و سوم از سوي رجل سياسي معروف دکتر «محمد مصدق» که در مجلس چهاردهم، رضاشاه و تمام کارهايش، از جمله کشف حجاب، ساختن راه آهن سراسري، نوسازي مملکت، حتي افزايش مدارس را _ به علت آن که به زعم او از کيفيت تحصيلات در آنها کاسته شده بود _ هدف حمله قرار مي‌داد و او را مأمور انگلستان معرفي مي‌کرد که استقلال مملکت را برخلاف سلطان احمد شاه قاجار بر باد داده‌است. در نتيجه در آن سالها کسي جرأت دفاع از کارهاي مثبت رضاشاه را نداشت.

***

تنها دليلي که به عقيده‌ی اين بنده براي حذف سه بيت: «خسروا دست تواناي تو آسان کرد کار...» از قصيده‌ی «گنج عفت» در سال 1323 به نظر مي‌‌رسد، آن است که چون در آن شرايط، دفاع از رضاشاه و تأييد اقدامات او نوعي خودکشي سياسي به حساب مي‌آمده، «ابوالفتح اعتصامي» _ که از عقيده‌ی سياسي‌اش مطلقأ بي‌خبرم _ در درجه‌ی اول شايد براي دفاع از خواهر درگذشته‌اش و در درجه‌ی دوم براي دفاع از شخص خود که ناشر ديوان بوده، اين سه بيت را در چاپ سوم حذف کرده‌است. گمان من آن است که اين کار تحت تأثير جو کاذب «روشنفکري» حاکم بر آن سالها در ايران انجام شده‌است. چه در آن سالها بسيار بودند کساني که توده‌اي نبودند ولي براي آن که از قافله‌ی باصطلاح «روشنفکران» عقب نمانند به چپ بودن و چپ‌روي و توده‌اي بودن تظاهر مي‌کردند. دليل اين که حذف اين سه‌ بيت را مربوط به قدرت و نفوذ روحانيان و يا نفوذ شخص دکتر مصدق و مخالفت آنها با رضاشاه نمي‌دانم، آن است که بيت پيش از اين سه بيت، يعني:
 
چشم و دل را پرده مي‌بايست، اما از عفاف
چـــادر پـــوسيده،بنيـــــــا
د مسلماني نبود

را «ابوالفتح اعتصامي» حذف نکرده‌است، در حالي که «پروين» به صراحت و بي‌هرگونه تقيه‌اي، از «چادر»، با عنوان «چادر پوسيده» ياد کرده و عفاف و پاکدامني زن را برتر از «چادر پوسيده» دانسته‌است. عنوان «گنج عفت»  اين قصيده هم به احتمال قوي باز با توجه به طرز تفکر «روشنفکران» آن سالها حذف شده و «زن در ايران» که امروزي‌تر است، جانشين آن گرديده‌است. 

«پروين اعتصامي» و «رضاشاه»
ادامه دارد

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
پاسخ : ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
« پاسخ #3 : 22 ژانویه 2009 گاه 21:03:29 »
«پروين اعتصامي» و «رضاشاه»
هر کسي از ظن خود شد يار من
آنچه که حذف سه بيت پايان قصيده‌ی «گنج عفت» را تأييد مي‌کند که مربوط به حوادث سياسي ايران در آن سال‌ها بوده، آن است که «ابوالفتح اعتصامي» در تاريخچه‌ی زندگاني «پروين» به دو موضوع در مخالفت خواهرش با دربار پهلوي  و حکومت رضاشاه تصريح کرده‌است. البته بي‌ارائه‌ی هرگونه سندي و لابد به عنوان اطلاع شخصي و خانوادگي(در حالي که بعد خواهيم ديد که حداقل مورد اول آن اطلاع شخصي وي نبوده‌است:
الف: « پس از اتمام دوره‌ی مدرسه‌ی آمريکايي[در سال 1303] چندي در همان‌جا تدريس کرد. در همان اوان ، پيشنهاد ورود به دربار به او داده شد و نپذيرفت».
يعني «پروين» هيجده- نوزده ساله‌‌‌‌‌ی ديپلمه‌ی دبيرستان که تا آن زمان فقط دوازذه قطعه از اشعارش در مجله‌ی «بهار»، متعلق به پدرش «يوسف اعتصام‌الملک» چاپ شده‌ بود و دو قطعه از اشعارش نيز در «منتخبات آثار» از «محمد ضياء هشترودي، چاپ 1342 قمري»، به چنين اقدام حادي عليه «رضاشاه» مبادرت ورزيده‌است.

ب: «در 1315 وزارت معارف ايران، نشان درجه‌ی 3 علمي براي «پروين» فرستاد. «پروين» هرگز آن نشان را استعمال نکرد». سي سال بعد «ابوالفتح اعتصامي» قسمت آخير اين عبارت را به اين صورت تغيير داده‌است، تا نشان بدهد که «پروين» حتي رو در روي رضاشاه نيز ايستاده‌ بوده‌است: «درسال 1315... فرستاد. پروين با اين پيام که شايسته‌تر از من بسيارند، نشان را پس فرستاد»!
اظهار نظر صريح «ابوالفتح اعتصامي» در باره‌ی اين دو موضوع، سخت مورد پسند برخي از مخالفان رضاشاه قرار گرفته‌است و هر يک از آنان با نقل آن در نوشته‌هاي خود و افزودن پيرايه‌هايي بدان، براي اثبات نظريات خود کوشيده‌اند از «پروين اعتصامي» کم و بيش بانويي مخالف جدي رضاشاه معرفي کنند که ذيلاً از آنان نام برده مي‌شود.
الف _ «جامعه‌ی سوسياليست‌هاي ايراني در اروپا» در سال 1350 نوشته‌اند:
آقاي ابوالفتح اعتصامي (برادرش) در باره‌ی او مي‌گويد: «در 1304، پيشنهاد ورود به دربار را رد کرد. در 1315 وزارت فرهنگ پس از انتشار اولين طبع ديوان «پروين» و غوغايي که اين ديوان برپاکرد، يک نشان درجه‌ی سه علمي براي او فرستاد. اين نشان هرگز مورد توجه شاعر قرار نگرفت و يک‌بار هم آن را بر سينه‌ی پر معرفت خود نياويخت(ص 17).
«زمان پروين، زمان دلهره و بهت است. عصري‌ست که خودکامگي، دروغزني، هوچيگري و جهل جاي همه چيز را در ايران گرفته‌است...»(ص2)

«با مسخره‌بازي مجلس موسسان همه چيز تغيير شکل و ماهيت مي‌دهد...ديکتاتوري با تمام مظاهرش برسرمردم بينوا و بهت‌زده، سايه‌اي هولناک افکنده‌است. دستگاه پليسي، جايگاه رفيع مشروطه را غصب کرده‌...صاحبان عقيده‌ی برابري و برادري را در سرداب‌ها جاي مي‌دهند، محاکمات دستوري و شرم‌آور يکي جانشين ديگري مي‌شود...در همه جا سنگ‌ها را بسته و سگ‌ها را گشوده‌اند... پروين در اين زمان و مکان دست به سلاح صوفيان مي‌زند... و اما سلاح صوفي که با پر عشق به خدا رسيدن است،برّايي خود رادر عصر پروين از دست داده. بشر زمان او روي دروازه‌ی جنگ دوم جهاني و مصيبت اتم هيروشيماست... و از پروين متصوف شاعرٍ«اي رنجبر» روز را در ايران بيرون مي‌آورد... ديو استبداد با همان سياه‌ذلي و تباه‌خواهي بر سرزمين ايرانشهر فرمانرواست. اهورامزدا به طلسم خواب‌آور اهريمن گرفتار است...» (ص 3 – 4).
«پروين ما مبتلاي درد اسلاف خود است. در قفس تنگ روز و روزگار...با دندان و ناخن ميله‌هاي قفس را سوهان مي‌زند...»                                           (ص    8 )
«پروين انساني رحيم و طاغي‌ست. در مقابل مقرراتي که به اسم دين و قانون بر آدم تحميل شده‌است، طغيان مي‌کند...» (ص 10). «زور و ظلمي که هواي تنفس را سنگين و مسموم ساخته‌است، از لابه لاي گفتارش بيرون مي‌ريزد...» (ص 12)

سوسياليست‌ها در باره‌ی مجالس يادبودي که براي «پروين» برگزار شده‌است نيز نوشته‌اند:
... مرحومه «صديق دولت‌آبادي» مي‌نويسد: «...وقتي از مقام وزارت فرهنگ خواهش کردم اجازه بدهند مجلس يادبودي در کانون [بانوان] گرفته شود فرمودند:...مناسب نيست که مجالس حزن‌انگيز در آن برقرار گردد» (ص 17).
ولي «صديقه دولت‌آبادي نوشته‌است:
«من در خصوص پروين اعتصامي حرفي نزدم ولي راجع به «سراج‌النساء» از مقام وزارت خواهش کردم اجازه بدهند مجلس يادبودي گرفته شود... فرمودند...مناسب نيست که مجالس حزن‌انگيز در آن برقرار گردد...» (مجموعه مقالات و قطعات...تهران1323، ص 62-62).
و از همه شگفت‌انگيزتز آن است که سوسياليست‌هاي ايراني مقيم اروپا در سي‌سال پيش کشف کرده‌بودند که ناصر‌خسرو «... يکي از صوفيان سربلند و دانشمند ايراني‌ست و در بين صوفيان به مقام امامت رسيد و از شيعيان هفت امامي‌است...».
ظاهراً اين نخستين باري نيست که ناصرخسرو، شاعر نامدار و متعصب اسماعيلي مذهب و حجت جزيره‌ی خراسان، و مأمور از سوي المستنصر‌بالله، خليفه‌ی فاطمي مصر براي تبليغ در خراسان، «صوفي» خوانده شده و در بين صوفيان به مقام «امامت» نيز رسيده‌است!
ب _ منوچهر مظفريان که ديوان پروين اعتصامي را در سال 1362 چاپ کرده‌است، در باره‌ی موضوع مورد بحث نوشته‌است:
«اين شاعر آزاده پيشنهاد ورود به دربار را با بلند‌نظري نپذيرفت و مدال وزارت مغارف ايران را رد کرد.»
ج _ کريم عسکري ترزني متخلص به «شهيد»، در کتاب «پروين اعتصامي بزرگترين شاعره‌ی پارسي زبان»، چاپ 1364 در اين موضوع سنگ تمام گذاشته‌است:
«هنگامي که در سال 1304 پيشنهاد ورود به دربار کثيف پهلوي به او [پروين] داده مي‌شود تا پست سرپرستي وزارت معارف آن زمان را بر عهده گيرد، با بلند‌نظري و دور‌انديشي آن پيشنهاد را رد گرده و تن به اين عمل ننگين نمي‌دهد و اين حاکي از بزرگواري و اصالت اوست».
د _ محمد‌جواد شريعت در کتاب «پروين، ستاره‌ی آسمان ادب ايران» چاپ 1366 نوشته‌است:
«در سال 1315 وزارت معارف ايران نشان درجه‌ی سه علمي، براي پروين فرستاد و پروين با اين پيام که شايسته‌تر از من بسيارند، نشان را پس فرستاد».
ه _ استاد حشمت مويد در مقاله‌ی «جايگاه پروين اعتصامي در شعر فارسي» نيز نوشته‌است:
«چنان‌که مي‌دانيم، وي دعوت دربار را براي معلمي ملکه‌ی پهلوي نپذيرفت و اين صداقت بسيار کمياب اخلاقي را داشت که هرگز فريفته‌ی جاذبه‌ی مقام‌هاي پُر‌سود ومجللي که به آساني بدان دسترسي داشت، نگشت». «وي نه تنهادعوت دربار را براي معلمي ملکه‌ی دربار پهلوي نپذيرفت و همچنين از قبول نشان درجه‌ی سوم افتخار وزارت معارف امتناع ورزيد که اين هردو را ممکن است ناشي از مخالفت وي با رژيم حکومت زور شمرد». «وي از نابسامانيهاي سياسي و مصائب اجتماعي ايران دقيقاً آگاه بوده و با شهامتي بيش از هر شاعر ديگر زمان خود از فساد دستگاه زورمندان و جور و آز پادشاه انتقاد کرده‌است...»
وي در اين موضوع، علاوه بر «ابوالفتح اعتصامي»، کتابThe new persia
نوشته‌ی
Vincent Sheean را نيز به عنوان مرجع خود ذکر مي‌کند. حشمت مويد البته اين موضوع را تصريح کرده‌است که:
«...نبايد همه‌ی اشعاري را که پروين در شکايت از بيداد پادشاهان گفته‌است معطوف به رضاشاه دانست. از جمله همين شعر «اشک يتيم» در صفر 1340 هجري قمري برابر با اکتبر 1921ميلادي. يعني فقط چند ماهي پس از کودتاي سوم اسفند 1299/ فوريه 1921 و پنج سال پيش از جلوس رضاشاه بر تخت سلطنت، سروده شده‌است».
و _ «حميد دباشي»، پروين را «يکي از معماران طراز اول تاريخ انديشه‌هاي اجتماعي و سياسي ايران مي‌داند:
مي‌دانيم که پيشنهاد رضاشاه را براي ورود به دربار و تدريس ملکه و وليعهد وقت نپذيرفت. مي‌گويند که پروين گفته‌است که: «من هرگز نمي‌توانم به آن دربار قدم بگذارم» همچنان که پروين از قبول اين افتخار[مدال درجه‌ی 3 لياقت] سر‌‌‌باز‌ زد». « پروين نمي‌توانسته ترانه‌هاي زيبا و شور‌انگيز عارف را نشنيده باشد، همچنان‌که او نمي‌توانسته خشونت رضاشاه را در کشف حجاب زنان با تصوري توأمان – نفي و اثباتي همزمان _ تأمل نکرده باشد». پروين «باترسيم مبسوط فقر، و با محکوم کردن وتقبيح ظلم و بيداد حکام مرحله‌ی بعدي که در شعر پروين به وضوح حضور دارد به سؤال کشيدن مشروعيت سياسي حکومت وقت است...».
ز _ کار پروين اعتصامي در اين سالها در جمهوري اسلامي سخت بالا گرفته‌است و ادعاي «ابوالفتح اعتصامي در باب اين که پروين ورود به دربار را نپذيرفت و نيز نوشته‌ی Vincent Sheean آمريکايي، که بعد به آن خواهيم پرداخت، موجب گرديده‌است که يکي از «محققان» براي به کرسي نشاندن حرف خود به هر تقلبي دست بزند. «هادي حائري» درسال 1371 مقاله‌اي با عنوان «انديشه‌هاي اجتماعي پروين» نوشته که در يازده صفحه‌ی سه‌ستوني با حروف ريز چاپ شده‌است، تنها در اثبات اين موضوع که پروين دشمن رضاشاه بوده‌است. وي براي اثبات مدعاي خود نسبت به نوشته‌ی ايرج علي‌آبادي «دريا»، استناد مي‌کند:
«ارزش اين اشعار وقتي بيشتر مي‌شود که مي‌بينيم در زمان حکومت ديکتاتوري رضاخان سروده شده و حمله در درجه‌ی اول متوجه دستگاه سلطنت و شخص رضاخان است. امروزه چه کسي نمي‌داند که سلطنت يک دستگاه  ظلم و زور و يک تکيه‌گاه براي «استعمارگران» است؟ امروز چه کسي نمي‌داند که اموال رضاخان بدون ذره‌اي کم و کاست، به زور از مردم اخذ شده‌است؟ چه کسي از ستم رضاخاني آگاه نيست؟ اين صداي ملت، اين صداي ناراضي و محکوم‌کننده‌ی  ملت است که از ميان اشعار «پروين» سرمي‌کشد.»

بعد نوبت به خود هادي حائري و افادات وي مي‌رسد که از جمله نوشته‌است:
«بيتِ « به رنج گوشه‌نشيني و فقر، تن‌دادن/ به از پريدن بيگاه ! داشتن غم جان!»، اشاره‌اي ست به دعوت «درباري‌شدن» را نپذيرفتن» (ص 51).

و نيز اين که شعر «سفر اشکِ» پروين به صورت موشح ساخته شده‌است. (با اين توضيح که در علم بديع، صنعت موشح عبارت از اين است که در اول ابيات، حرفي آورند که چون آنها را به هم متصل نمايي، تشکيل اسمي يا عبارتي دهد»).   
و نيز اين که شعر «سفر اشکِ» پروين به صورت موشح ساخته شده‌است. (با اين توضيح که در علم بديع، صنعت موشح عبارت از اين است که در اول ابيات، حرفي آورند که چون آنها را به هم متصل نمايي، تشکيل اسمي يا عبارتي دهد»). اين تعريف حائري از صنعت «توشيح» درست است به شرط آن که در ترتيب ابيات تغييرداده نشود.
ولي «هادي حائري»براي استخراج عبارت مورد نظر خود «امر گرگ هار، برقتل شاعر: عشقي، رضا» (مقصود آن که: رضا نامي به امر سردار سپه، «عشقي» شاعر را کشت)، تغييرات زير را در شعر «سفر اشک» داده‌است:
نخست از 17 بيت آن، سه بيت (5، 6، 7) را حذف کرده و بقيه‌ی ابيات را به اين شرح جا‌به‌جا کرده‌است:

1، 10، 6، 3، 4، 9، 17، 13، 2، 16، 12، 14، 11. چون با وجود اين کارها، از حرف اول «گ»، «گر» و دربيت دوم به جاي «ب»، «بر»، و دربيت 15 به جاي «ت»، «تل» را قرار داده و نيز آغاز بيت 13 را از «جلوه و رونق گرفت» به «رونق و رقت گرفت» تغيير داده‌است! (ص 47).
در قصيده‌ی «گنج عفت» يا همان «زن در ايران» نيز مصراع «چادر پوسيده بنياد مسلماني نشد» را به «چادر پوشيده بنياد مسلماني نشد» تغيير داده‌است. به استناد رأي آيت‌الله محمد صالح حائري که:«به من گفته‌اند دراصل چادري پوشيده بنياد مسلماني نبود» است اما از ترس شاه و تمايلاتش به آن صورت چاپ و شايع گرديد» (ص 53).
سؤال اين است که چرا حضرت آيت‌الله در باره‌ی ديگر ابيات اين قصيده اظهار نظري نفرموده‌اند! بقيه‌ی مقاله‌ی «حائري» مشتمل بر همين گونه «تحقيقات دقيقه» است.
ط _ «سياوش تبريزي» در مجله‌ی Azerbaijan International ، چاپ آمريکا، از آذربايجاني بودن «پروين» براي ادعاي پان‌تورکيست‌ها استفاده کرده و نوشته‌است:
«روشنفکران و شعراي ترک‌زبان (آذري) [مثل پروين اعتصامي]، اگر هم آثار خود را به فارسي نوشته‌اند براي آن بوده که بتوانند فرهنگ آذربايجان را در سراسر ايران گسترش بدهند...»
عبارتي که در نوشته‌ی افراد مختلف، از «ابوالفتح اعتصامي» به بعد به چشم مي‌خورد، تکرار اين عبارت است که: «پيشنهاد ورود به دربار به او [پروين] شد و نپذيرفت». اگر بپذيريم که دربار پهلوي «پروين» را در سن هيجده، نوزده سالگي با داشتن ديپلم دبيرستان آمريکايي براي معلمي ملکه‌ی پهلوي و وليعهد ايران دعوت کرده بوده‌است، عبارت «ورود به دربار» براي بيان اين مقصود گويا نيست. چه در زبان فارسي در چنين موردي مثلا مي‌گوييم به فلاني پيشنهاد شد معلم ملکه و وليعهد بشود و او نپذيرفت. يا عبارتي نظير آن.
به علاوه، سال 1368 هم در مقاله‌ی «چند کلمه در باره‌ی پروين اعتصامي» ، اصل موضوع را به طور کلي مورد ترديد قرار دادم و نوشتم: «...از سوي ديگر اگر جنان دعوتي نيز از وي شده باشد و با توصيفي که از رضاشاه و قدرت و استبدادش مي کنند، آيا به سادگي مي‌توان پذيرفت که «پروين اعتصامي» به آزادي، شانه‌هاي خود را بالا انداخته‌باشد که: «نه، به چنان درباري قدم نمي‌گذارم». آيا ممکن است دربار آن‌چناني، اين نافرماني را اهانت تلقي نکرده و به روي خود نياورده باشد».

امروز که اين مقاله را مي‌نويسم، عقيده‌ام در باره‌ی نادرست بودن روايت «پيشنهاد ورود به دربار» استوارتر گرديده‌است و در اين باب خود را مديون استاد «حشمت مؤيد» مي‌دانم که براي نخستين بار همه را با مرجعي که اين مطلب از آن نشأت گرفته، آشنا ساخته‌است. 


دروغ اين مرد امريکايي همه را گمراه کرده‌است
ادامه دارد

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
پاسخ : ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
« پاسخ #4 : 28 ژانویه 2009 گاه 22:49:39 »
دروغ اين مرد امريکايي همه را گمراه کرده‌است
استاد مؤيد ضمن اشاره به کمرويي «پروين اعتصامي» نوشته‌است:
«...انسان ناچار است که به روايت امتناع او از پيوستن به دربار به عنوان معلم با ديده‌ی ترديد بنگرد. اين روايت، سالها پيش از انتشار چاپ اولين ديوان او که به سال 1935 صورت گرفت، پديدار شد و از آن گذشته راوي آن هم دوست يا از خانواده‌ی «پروين» نبوده که در بي‌طرفي او بتوان شک کرد، بلکه يک آمريکايي بوده که به طور کلي در انتقاد از جامعه‌ی ايران آن روز بسيار صريح بوده‌است.
Vincent Sheean (که در سال 1899 به دنيا آمد وتا سال 1969 هنوز زنده بود) اقلأ 23 رمان، زندگي‌نامه و سفر‌نامه منتشر کرده‌است. اين شخص به تاريخ 25 آوريل 1926 به ايران آمد که تاجگذاري رضاشاه را ببيند. اما به علت معطلي در راه، ده روز دير به ايران رسيد. با اين حال دو ماه در ايران ماند و در اثر تماس با عده‌اي از مطلعين و سرشناسان عصر با اوضاع کلي فرهنگي و اجتماعي ايران آشنايي اندکي به‌هم‌زد.
کتاب The New Persia که مجموعه‌ی ملاحظات او در اين مدت دو ماهه است، يک سال پس از مسافرت او منتشر شد. در اين وقت، يعني در ماه مه 1926 که او (شي‌آن)، پروين اعتصامي را ملاقات کرد. ملاقات او به احتمال قوي به وسيله‌ی شخصي به نام «مهر‌بانو» که مانند «پروين» فارغ‌التحصيل مدرسه‌ی آمريکايي نسوان بود، ترتيب داده شده بود.
«...«مهر‌بانو» بازرس مدارس دخترانه‌ی دولتي بود که در نظر من[Sheean]، بر همه‌ی افسران عالي‌رتبه‌ی ارتش، وزراي دولت و ديگر زعماي قوم برتري داشت.» (ص 250). در اينجا قسمتي از گزارش «شي‌آن» را در باره‌ی ملاقاتش با «پروين» نقل مي‌کنيم. اين گزارش حاوي اطلاعاتي در باب شخصيت «پروين» است و ارزش اين را دارد که بعينه نقل شود:
« نظر من براي اولين با به خاطر استنکاف او از تدريس زبان و ادبيات به ملکه، به «پروين» جلب شد. دليري و سرسختي چنين طرز برخوردي، دل مرا از تحسين نسبت به او آکنده کرد. مخالفت با دستور صريح رضاشاه، علي‌رغم آشنايي با زودخشمي و خشونت او، شگفتي و تحسين مرا برانگيخت. پروين خانم در مورد تصميمش در واردشدن به دربار از پشتيباني کامل خانواده‌اش برخوردار بود و از آن گذشته عقايد و سنن اشرافي رايج، بر اين تصميم صحه مي‌گذاشت. «رضا»، که عادت به تحمل مخالفت حتي از جانب اشرافي‌ترين افراد مملکت را هم ندارد، مجبور شد که تسليم اين دخترک جدي و عينکي بشود. مجبور کردن «پروين» به قبول فرامين شاهانه، براي شاه خطرناک بود و «پروين» خانم آن‌قدر تيز‌هوش بود که اين را بداند.

نقشه‌ی رضا اين بود که «پروين» را به نوعي شاعر دربار، معلم ملکه و شايد حتي معلم وليعهد، تبديل کند. براي برانگيختن او به قبول اين منصب، اغليحضرت به او پيغام مي‌دهد که او اين اجازه را خواهد داشت که گهگاه براي شاهنشاه هم بعد از شام، تاريخ قرائت کند. آپارتماني در قصر سلطنتي، حقوقي فراوان و شانس اين که بر ملکه‌ی جوان و خانواده‌ی سلطنتي اعمال نفوذ کند، مزايايي بود که اين پيشنهاد براي او دربرداشت. «پروين» سه بار، هر بار با قاطعيتي بيشتر، اين پيشنهاد را رد کرد. او با سرسختي آرام و محکمي به من گفت: من هرگز نمي‌توانم که به آن کاخ وارد شوم. (ص 25- 257)

البته «مؤيد»، نوشته‌ی اين امريکايي را صد‌در‌صد مورد تأييد قرار نداده و در باره‌ی آن چنين اظهار نظر کرده‌است:
«بدون ترديد مقداري سوء تفاهم و اغراق در اين گزارش وجود دارد که «شي‌آن» راهي براي علم به آنها نداشته‌است. مخالفت اساسي خانواده‌ی «اعتصامي» با رضاشاه ممکن است از طرف «ملک‌الشعراي بهار» که از طرفي با ايشان دوستي نزديک داشت و از مخالفان سرسخت رضاشاه هم به شمار مي‌رفت تحريک يا تشديد شده باشد. به نظر من، اين که شاه سه‌بار از «پروين» درخواست کرده باشد و او سه بار درخواست شاه را رد کرده باشد، اغراقي غير‌قابل‌قبول است. هيچ بعيد نيست که رضاشاه، که تازه تخت سلطنت را علي‌رغم مخالفان فراچنگ آورده بود، صلاح ديده باشد که پس از استنکاف اول «اين دخترک لاغر» را نديده بگيرد و عطايش را به لقايش ببخشد. ولي مسلمأ او آدمي نبود که سرشکستگي  سه‌بار ردشدن از سوي «پروين» را تحمل کند.
گزارش «شي‌آن» در باب وضعيت زنان ايران، گذشته از آنچه که در باره‌ی «پروين» گفته‌است، آموزنده و بسيار خواندني است و ممکن است که بتواند موضع کساني که «پروين» را به خاطر باصطلاح «مطيعانه» برخورد ‌کردنش با قضايا مورد انتقاد قرار مي‌دهند، قدري تعديل کند. همچنين ما بايد متوجه باشيم که شخصيت‌هاي گوناگون داستان‌هايي که در آثار «پروين» وجود دارند، در تلاش اينند که پيامي را به خواننده برسانند. اين پيام، برخلاف آنچه ما اکثرأ مي‌پنداريم، هميشه پيامي در باب اخلاقيات يا مطالب فلسفي نيست، بلکه در بسياري از موارد، سياسي و حائز اهميتي بجا و امروزين است.»
***
و اما، نظر نگارنده‌ی اين سطور آن است که عبارت «ابوالفتح اعتصامي» در طبع سوم ديوان «پروين»، يعني «پيشنهاد ورود به دربار به او شد و نپذيرفت» - که ديگران نيز آن را تکرار کرده‌اند- و عبارت «حميد دباشي» در سال 1368 که پروين گفت: «من هرگز نمي‌توانم به آن دربار قدم بگذارم»، هر دو تقريبأ ترجمه‌ی لفظ به لفظ دو عبارت «شي‌آن» آمريکايي است در کتاب The New Persia بدين شرح:
“Parvin Khanum had been supported by her whole familj in her
.
resolution not to enter the palace

".
J could never enter that palace
نوشته‌ی اين مرد آمريکايي آن‌قدر سست و بي‌پايه است که اگر «ابوالفتح اعتصامي» و ديگران مستقيم يا غيرمستقيم تحت تأثير او قرار نگقته و عباراتي از او را بي‌ذکر مأخذ نقل نکرده بودند، در اين مقاله حتي نبايد از آن نامي برده مي‌شد. به سخنان بي‌پايه‌ی او توجه بفرماييد:
در باره‌ی «مهربانو»، واسطه‌ی ملاقات خود با «پروين اعتصامي» نوشته‌است: «مهر بانو در نظر من بر همه‌ی افسران عالي‌رتبه‌ی ارتش و وزراي دولت و ديگر زعماي قوم برتري داشت». وي در مدت دو ماه اقامت در ايران، چگونه توانسته‌است ارتشيان و دولت‌مردان و زعماي قوم ايران را بشناسد و از سر بصيرت آنان را محک بزند تا «مهربانو» را بي‌استثنا بر همه ترجيح بدهد؟ او چگونه پي برده بود که «پروين» در تصميم خود در رد پيشنهاد رضاشاه، از پشتيباني کامل خانواده‌اش برخوردار بوده‌است؟ چگونه ممکن است رضاشاه به يک دختر هيجده، نوزده ساله که تازه دوره‌ی دبيرستان را تمام کرده، پيشنهاد کند «تدريس زبان و ادبيات فارسي» ملکه را به عهده بگيرد؟ رضاشاهي که اهل شعر و شاعري و داشتن شاعر درباري و خواندن تاريخ و امثال اين کارها نبوده، چگونه ممکن است درصدد برآمده باشد «پروين» را به نوعي «شاعر دربار» تبديل کند و نيز به وي اجازه بدهد، گهگاه براي او بعد از صرف شام ، تاريخ ايران را قرائت کند؟ به اختصاص دادن آپارتماني در قصر سلطنتي به «پروين» و پرداخت حقوق زياد به وي نيز کاري ندارم. به‌علاوه، اين مرد آمريکايي تازه از راه رسيده که حداکثر بيش از دو ماه در ايران به‌سر‌نبرده، چرا بايد دليري و سرسختي «پروين» را در برابر شاه ايران مورد تحسين قرار دهد؟ سخنان اين مرد آمريکايي حاکي از آن است که او ايران آن سالها را مطلقأ نمي‌شناخته و نمي‌دانسته‌است در روزگاري که زنان ايران در حجاب بودند، شاه به دختري نوجوان چنين پيغامهايي نمي‌توانسته‌است بدهد. چگونه دختر جوانِ محجوبه‌ی شوهر‌نکرده و حتي شوهر‌کرده‌اي مي‌توانسته‌است در آپارتماني در کاخ سلطنتي سکني گزيند و شب‌ها براي شاه تاريخ ايران بخواند؟وانگهي، در آغاز عصر سلطنت رضاشاه، او کدام کاخ را ساخته بوده تا يکي از آپارتمان‌هاي آن را به «پروين» اختصاص بدهد! به‌علاوه، اين بنده گمان نمي‌برد که اين مرد آمريکايي از سوي «ملک‌الشعراء بهار» نيز تحريک شده باشد. چگونه ممکن است «بهار» آدمي چنين مطالبي را به «شي‌آن» گفته باشد! به يقين اگر «پروين» و يا هر يک از افراد خانواده‌اش کمترين مخالفتي با رضاشاه مي‌داشتند – آن‌چنان که «شي‌آن» نوشته‌است _ «ملک‌الشعراء بهار» هرگز در سال 1314، که تازه از زندان آزاد گرديده و تعهد سپرده بود که جز به تدريس و تحقيق به کاري نپردازد و به سياست کاري نداشته باشد، به ديوان خانم «پروين اعتصامي»، اين مبارز نستوه ضد رضاشاهي! ديباچه نمي‌نوشت.واقعيت آن است که «پروين» نه فقط مبارزي سياسي نبوده، بلکه در موضوع کسب «حقوق نسوان» نيز که بدان سخت علاقمند بوده‌است، به «مبارزه» اعتقادي نداشته. خطابه‌ی «زن و تاريخ» و قصيده‌ی «گنج عفت» (زن در ايران) او، شاهد صادق اين مدعاست. زيرا وي در آن خطابه و در آن شعر تنها از تيره‌روزي و پريشان‌حالي و بي‌دانشي زنان شکوه‌ها کرده، بي‌آن‌که براي نجات زنان هموطنش راهي پيشنهاد کرده باشد. گويي او آرزومند بوده‌است که روزي دستي از غيب بيرون بيايد و تربيت و تعليم حقيقي را، به تساوي شامل حال زنان و مردان کند « تا نگويد کس، پسر، هشيار و دختر، کودن است».«مهکامه محصص» دوست نزديکِ «پروين» نيز به طوري که کمي بعد خواهد آمد، به صراحت اين موضوع را مورد تأييد قرار داده‌است. «پروين» را در کسب حقوق زنان به‌هيچ‌وجه نمي‌توان با زناني که از سال 1289 تا1314 خورشيدي به صورت‌هاي مختلف براي آزادي زنان کوشيدند، مقايسه کرد. يکي از اين بانوان، «صديقه دولت‌آبادي» است که در سال 1279، روزنامه‌ی «زبان زنان» را در اصفهان براي احقاق حقوق زنان منتشر ساخت، اولين مدرسه‌ی دخترانه را در اصفهان داير کرد، در 1305 در کنگره‌ی زنان پاريس شرکت جست و در سال 1306_ هشت سال پيش از کشف حجاب _ روزي بدون چادر و با لباس و کلاه اروپايي از خانه بيرون رفت.مطلب ديگري که حاکي از بي‌خبري «شي‌آن» از وضع زنان ايران در آن سالها بوده، آن است که نوشته: «... پروين فوق‌العاده کمرو بود... در کم‌نورترين گوشه‌ی اتاق نشسته بود و در تمام يک ساعت و نيم که من حضور داشتم چهره‌ی خود را زير حجاب پوشانده بود و وقتي براي خداحافظي با او دست دادم از وحشت نزديک بود هلاک شود.»اين مطلب يقينأ صحيح است. «پروين» در حجاب کامل بوده‌است و اگر وي با اين مرد آمريکايي در اتاقي _ لابد با حضور مهربانو _ گفتگو مي‌کرد، به کاري کاملا خلاف عرف آن زمان دست زده بود. چرا «شي‌آن» متوجه نبوده که چنين دختري نمي‌توانسته در آپارتماني در قصر سلطنتي اقامت گزيند و براي شاهنشاه _ که مردي نامحرم بوده‌است _ بعد از صرف شام، با صداي بلند تاريخ ايران بخواند، تا چه رسد به اين که به عنوان نوعي شاعر دربار، لابد در مراسم رسمي در حضور شاه و بزرگان، شعر هم بخواند.همچنين اين مرد آمريکايي چرا نمي‌دانسته که با يک زن محجوبه‌ی مسلمان، يک مرد مسلمان هم حق نداشته‌است دست بدهد، تا چه رسد به مردي غير مسلمان. از طرف ديگر در آن سالها در ايران هنوز دست‌دادن مردان با يکديگر نيز «مد» نشده بود تا چه رسد به دست‌دادن مردي غير‌مسلمان با زني محجوبه. او که شعور و فهم سران ارتش و وزيران دولت ايران را يک به يک محک زده و از همه‌ی اسرار باخبر بوده‌است، چگونه نمی‌دانسته وقتي«محمدضياء هشترودي» درصدد بر‌مي‌آيد اشعار منتشر نشده‌ی «پروين» را در کتاب «منتخبات آثار» چاپ کند، به «يوسف اعتصامي» پدر «پروين» مراجعه مي‌کند نه خود او و پدر دو قطعه از اشعار دخترش را براي چاپ در اختيار وي قرار مي‌دهدو نيز چگونه اين مرد آمريکايي از همه چيز آگاه، نمي‌دانسته حتي پدر «پروين» هم «باوجود اصرار دوستان، قبل از ازدواج او، رضا به طبع ديوان وي نداد: «اندشه مي‌کرد مبادا کوته‌نظران و بدخواهان، نشر ديوان را وسيله‌ی تبليغ براي ازدواج «پروين» تلقي يا قلمداد نمايند.» (ابوا‌لفتح اعتصامي،«تاريخچه‌ی زندگي پروين اعتصامي). 
نشان درجه‌ی 3 علمي
ادامه دارد

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
پاسخ : ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
« پاسخ #5 : 06 فوریه 2009 گاه 21:22:04 »
نشان درجه‌ی 3 علمي
اين که «ابوالفتح اعتصامي» نوشته‌است : «پروين هرگز آن نشان [نشان درجه‌ی 3 علمي] را استعمال نکرد»، مي‌تواند کاملأ درست باشد. زيرا دارندگان نشان، اگر در مراسم رسمي شرکت مي‌جستند، نشان را در روي لباس خود نصب مي‌کردند. به‌علاوه روايت ديگر «ابوالفتح اعتصامي» در باره‌ی اين که «پروين» نشان درجه‌ی 3 را رد کرد، نادرست مي‌نمايد.

«پروين اعتصامي» از نظر معاصران وي
اينک بد نيست در برابر کساني که از «پروين» يک دشمن سخت و مبارز ضد رضاشاهي ساخته‌اند، ببينيم کساني که  سالها با «پروين» در ارتباط بوده‌اند در باره‌ی خلقيات او چه نوشته‌اند و تا چه حد مي‌توان «پروين»ی را که اينان معرفي کرده‌اند با «پروين» مبارز سياسي تطبيق داد.
«ابوالفتح اعتصامي»:
از ابتدا طفلي ساعي و متفکر بود. به قول خانم محصص«کمتر سخن مي‌گفت و بيشتر فکر مي‌کرد». به‌ندرت در جرگه‌ی ساير اطفال وارد مي‌شد. غالبأ تنها به‌سر مي‌برد. گويي ساختماني سواي ساختمان ديگران داشت. در مجالس درس و بحث، هميشه از سايرين پيش بود. از کودکي شروع به شعر‌گفتن کرد. خانه‌ی پدرش ميعادگاه ارباب فضل و دانش بود و «پروين» همواره آنان را با قريحه‌ی سرشار و استعداد خاق‌العاده‌ی خويش دچار حيرت مي‌ساخت...در تمام مدت تحصيل، بهترين شاگرد مدرسه بود...
... «پروين» اگر‌چه به‌ندرت مي‌خنديد، ولي هيچ‌گاه  محنت‌زده نبود و درمانده نيز نمي‌نمود. تنها سانحه‌ی تلخ ازدواج و طلاق، ان هم براي مدتي بسيار کوتاه، سيماي متين، موّقر و محکم «پروين» را با غباري از گرفتگي پوشاند. اين تغيير حال را هم فقط ما اطرافيان «پروين» که همواره با او بوديم و لذا بر جمع وجناتش آشنايي داشتيم، مي‌توانستيم درک کنيم و دريابيم. والّا، او از شکست در ازدواج، ضعف و فتوري به خود راه نداد و باز به همان حالِ کم‌حرفي و آرامش و وقار ذاتي خويش بازگشت. نه از کمّ‌ و کيف ازدواج با کسي حرف زد و نه از آن باب ابراز تأسف کرد.»
«سعيد نفيسي»:
«... پرويني که من ديدم و بارها ديدم بدين‌گونه بود: قيافه‌اي بسيار آرام داشت. با تأني و وقار خاصي جواب مي‌گفت و مي‌نگريست. هيچ‌گونه شتاب و بي‌حوصلگي در او نديدم. چشمانش بيشتر به زير افکنده بود. ياد ندارم در برابر من خنديده باشد. وقتي که از شعر او، تحسين مي‌کردم با کمال آرامش مي‌پذيرفت. نه وجد و نشاطي مي‌نمود و نه چيزي مي‌گفت. هرگز يک کلمه خودستايي از او نشنيدم و رفتاري که بخواهد اندک نمايش برتري بدهد، از او نديدم...»
«سرور مهکامه محصص»:
«... اين قلب رئوف و مهربان «پروين» بود که نمي‌گذاشت کوچک‌ترين تزلزلي در بنيان دوستي صادقانه‌ی ما به‌وجود آيد. لازم است يادآور شوم که «پروين» مقيد به تمام قيود اخلاقي و سنن خانوادگي آن زمان بود و در خانواده‌ی باتقوا و پرهيزگاري نشو و نما يافته و کاملا تحت توجه و مراقبت والدين خود قرار داشت. مادر «پروين» به من محبتي وافر داشت. وقتي به ديدنم مي‌آمد، يا با مادرش بود که خيلي زياد «پروين» را دوست داشت، يا با پيرمرد نجيبي که مستخدمشان بود و وقت رفتن نيز او را همراهي مي‌کرد...
... «پروين» به استعمال زينت‌آلات توجه نداشت. در پوشش، متانت و زيبايي را به حد اعتدال رعايت مي‌کرد. رنگ‌هاي آرام در لباس‌هايش بيشتر به چشم مي‌خورد. نهايت درجه به نظافت مقيد بود و از آرايش ظاهري و خود‌آرايي همواره دوري مي‌کرد....


... «پروين» مثل همه‌ی افراد روشنفکر از رفع حجاب زنان اظهار خرسندي مي‌کرد ولي خود را مبارز اين راه جلوه نمي‌داد . لازم است بگويم که او در مجامع و محافل بانوان مبارز هم شرکت نمي‌کرد. چه او اصولأ به شرکت در اين قبيل مجالس بي‌ميل بود و کمترين رغبتي نشان نمي‌داد. به عبارت واضح‌تر، «پروين» چون از کذب و ريا بيزار بود، به‌خصوص چون بعد از رفع حجاب، عده‌اي از بانوان براي کسب شهرت کاذب و تحصيل نام و اعتبار، خود را مبارز اين را قلمداد مي‌کردند و با ادعاي واهي و هياهو، حقيقت را وارونه جلوه مي‌دادند، در قطعه‌ی «زن ايران» که به مناسبت آزادي زنان سروده، اين مطلب را با صراحت بيان کرده‌است و اين اشعار چون مؤيد اظهاراتم در باره‌ی خصوصيات اخلاقي «پروين اعتصامي» و مبين وضع زنان ايران قبل از رفع حجاب است، لازم است تمام آن را در اين مصاحبه ذکر کنم [اين قصيده در مقاله‌ی حاضر، با عنوان «گنج عفت» چاپ شده‌است].
«ميس شولر» که در زمان تحصيل و تدريس «پروين» در مدرسه‌ی دخترانه‌ی آمريکايي، رئيس آن مدرسه بوده‌است:

. «...تواضع ذاتي‌اش به حدي بود که به فراگرفتن هر مطلب و موضوع تازه‌اي که در دسترس خود مي‌يافت، شوق وافر ابراز مي‌نمود. «پروين» اصولا به همه‌ی امور عالم اظهار علاقه مي‌کرد و سعي داشت بر همه چيز واقف گردد. آن اوقات، جمعي از دختران مدرسه، هرکدام با دختر دانش‌آموزي در آمريکا به مکاتبه پرداختند ولي بدان ادامه ندادند. تنها «پروين» اين مکاتبه را که گويي بر وسعت دايره‌ی معلومات وي مي‌افزود، با دوست آمريکايي خود ساليان متمادي ودر واقع تا آخر عمر ادامه داد. از صفات برجسته‌ی اين دختر هنرمند، چيزي که بيش از همه جلب توجه مي‌کرد، صداقت و صراحت او بود. هرگز نزد کسي بيش از آنچه واقعأ او را دوست مي‌داشت، دعوي دوستي نمي‌نمود و وهيچ‌گاه خويشتن را صاحب افکار و عقايدي که نداشت، قلمداد نمي‌کرد. به اصطلاح ايراني‌ها، قلب «پروين» مانند آيينه صاف و روشن بود و فقط شخصيت حقيقي او را منعکس مي‌ساخت...»

پرويني که آشنايان و معاصرانش از او بدين شرح سخن گفته‌اند که «در دوران طفوليت با ديگر کودکان نمي‌جوشيده‌است، از کودکي به بعد به‌ندرت مي‌خنديده‌‌است، از هفت، هشت‌سالگي در جلساتي که پدرش با اديبان و شاعران زمانه داشته، شرکت مي‌جسته و براي آنان از اشعار خود مي‌خوانده، پرويني که در سالهاي بعد، از او به‌عنوان زني موقر و سنگين و کم‌حرف و به‌دور از هرگونه تظاهر- حتي در مسأله‌ی کشف حجاب که مورد علاقه‌اش بوده‌است- ياد کرده‌اند و از سوي ديگر پرويني که با شعر فارسي از قرن پنجم تا نهم هجري، يعني از «ناصرخسرو» تا «جامي» آشنا بوده و دنيا را از چشم آن شاعران مي‌ديده، به سبک آنان شعر مي‌سروده و بسياري از مضامين آنان را اقتباس مي‌کرده، در حالي که با ادب معاصر فارسي، از جمله «نيما»، «صادق هدايت» و امثال ايشان کاري نداشته‌است (البته او را در نامه‌هايش بهتر مي‌توان شناخت)، چگونه مي‌توانسته از هيجده، نوزده‌سالگي به مبارزه‌ی بي‌امان برضد رضاشاه برخاسته و خواب راحت را از چشم شاهنشاه ايران دور کرده باشد؟
***
مي‌گويند در «اشک يتيم» به «رضاشاه» حمله برده‌است. اولا بايد توجه داشت که اين‌گونه مضامين در شعر فارسي سابقه‌اي کهنه دارد. مگر نه اين است که «نظامي گنجوي» در شعر «پيرزني را ستمي درگرفت/ دست زد و دامن سنجر گرفت...» به مراتب شديدتر از «پروين»، شاهي را مورد حمله قرار داده‌است. مگر سعدي در باب اول «گلستان» و بسياري از قصايد خود، پادشاهان را از جهات مختلف مورد انتقاد شديدقرار نداده‌است؟ به‌علاوه، همان‌طوري که استاد «مؤيد» نيز يادآوري کرده‌است، شعر «اشک يتيم»، چند ماهي پس از کودتاي سوم اسفند1299 سروده شده، يعني در زماني که سلطان «احمد شاه» بر اريکه‌ی سلطنت ايران تکيه زده بوده‌است، نه «رضاشاه». ديگر اشعاري هم که «پروين» در انتقاد از رفتار پادشاهان سروده، همه از همين نوع است. گرچه آنها را در دوره‌ی رضاشاه سروده باشد. «پروين» نه به احمدشاه توجهي داشته نه به رضاشاه. دنياي او دنياي دواوين شاعران قرن پنجم تا نهم هجري بوده‌است. در اشعارش جز دو، سه قطعه، اشاره‌اي به روزگار او ديده نمي‌شود و «ملک‌الشعراء بهار» به حق نوشته‌است که گويي تمام ديوان پروين در يک ساعت سروده شده‌است. چرا بايد نعل وارونه بزنيم و آراء درست يا نادرست خود را به پرويني که دستش از اين دنيا کوتاه است نسبت بدهيم. اگر «پروين» زنده بود به ما چه مي‌گفت؟
به نظر بنده، «محمدعلي اسلامي ندوشن» از سر بصيرت نوشته‌است که:
«پروين اعتصامي چه به اقتضاي روح لطيف و خواهرانه‌اي که داشت و چه به اقتضاي زمان، به سياست و مسائل جاري نپرداخته. قلمرو شعري او به مکان و زمان و حوادث خاص، محدود نيست. وي رنج و غم مردم بي‌پناه و محروم را مي‌سرايد، به‌طور عام، در هر روزگار و در هر کجا که باشند...»


بيماري حصبه و درگذشت «پروين»
ادامه دارد

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
پاسخ : ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
« پاسخ #6 : 13 فوریه 2009 گاه 12:21:57 »
بيماري حصبه و درگذشت «پروين»
چنان که پيش از اين نيز گفته شد «ابوالفتح اعتصامي»، هم در ديوان «پروين» دست‌برده و هم مطالبي نوشته‌است که صحيح نمي‌نمايد. پس از او، همه به گمان آن که برادر در باره‌ی خواهر جز حقيقت چيزي ننوشته‌است، سخنان او را تکرار کرده و گاهي نيز چيزي بر آن افزوده‌اند. بدين جهت به نظر بنده اظهار نظر‌هاي او را در هر مورد بايد به ديده‌ی ترديد نگريست که از آن جمله است آن‌چه به صورت‌هاي مختلف به شرح زير در باره‌ی فوت «پروين» نوشته‌است:
  «... روز سوم فروردين 1320 بدون هيچ کسالت، در بستر بيماري خفت و شب شنبه 16 آن ماه، نيمه‌شب بدرود حيات گفت...»
بيماري «پروين» از همان ابتدا، حصبه تشخيص داده شد و هيچ سّر و ابهامي درکار نبود. در اين چند روزه‌ی بيماري، «پروين» مانند هميشه آرام . متين و موقر بود. با آن‌که در تب مداوم حصبه مي‌سوخت، کمترين ترس و اضطراب يا بي‌صبري يا سوز و گداز از خود نشان نداد. هرگز و هرگز از درد نناليد و هيچ‌گاه گريه نکرد. جز در چند ساعت آخر عمر، دچار اغما و بي‌هوشي نشد. مطلقأ هذيان نگفت... اساسأ در مدت بيماري جز مادر و من و «طبيب»، کسي بر بالين او نبود که چيزي شنيده باشد  و اکنون در مقام نقل‌قول برآيد...»

... «پروين» مانند ما، مطلقأ در انديشه‌ی مرگ نبود. ما همه روزشماري مي‌کرديم که کي تب قطع شود تا «پروين» به اتفاق مادرش ديدارهاي عيد را انجام دهند. فقط در آخرين روز که وخامت حالش آشکار شد، از دايي خود که هر روزه بر بالين او حضور مي‌يافت، از براي خود درخواست دعا کرد و نيز از درگاه خداوند براي مادر تيره‌بختش طلب صبر و استقامت نمود. از اين لحظه به بعد، بي‌هوشي قبل از مرگ، او را فراگرفت، تا نيمه‌شب جمعه‌ی 15 فروردين 1320 در آغوش مادر، جان به جان آفرين تسليم کرد.

طبيب معالج، «علي معين‌الحکماء» بود. بر اثر مداواي غلط و سهل‌انگاري و اطمينانات متوالي و مؤکد او، دائر به موفقيت حتمي و قطعي در معالجه(حتي در آخرين روز بيماري) کسان بيمار، اميدوار و غافل نشستند و فرصت مداواي صحيح را از دست دادند. در شب فوت، اين «طبيب» با وجود استحضار بر وخامت حال بيمار و علي‌رغم مراجعات پي‌در ‌پي کسان وي، به بالين مريض حاضر نشد و همه را روي پنهان داشت تا بيمار، جان به جان آفرين تسليم کرد.
«طبيب» مزبور مرض را حصبه و لذا در حوزه‌ی تام و مطلق تخصص خود اعلام نموده بود.



نکته‌ی ديگر: آن شب خانواده‌ی بيمار پس از يأس از آمدن «طبيب معالج» از ساير اطباء استمداد کردند. آقاي دکتر «عبدا‌لله احمديه» که با خانواده‌ی «اعتصامي» سوابق ممتد داشتند، با وجود استغاثه‌ی مادر «پروين»، از آمدن امتناع نمودند و در به روي فرستاده‌ی وي بستند. برعکس آقاي دکتر «ارسطو علاج» که با ايشان سابقه‌ی آشنايي دربين نبود، دعوت را فورأ اجابت و تا آخرين لحظه در نجات مريضه کوشيدند... لکن به قول خود پروين «فرصت گذشته بود و مداوا اثر نداشت.»
ابوالفتح اعتصامي در باره‌ی فوت خواهر خود به «عبدا‌لله هادي» چه گفته‌است؟
«عبدا‌لله هادي» در نامه‌ی مورخ آبان‌ماه 1368 خود به نگارنده‌ی اين سطور، از ملاقاتي که در زمان دانشجويي خود با «پروين» در حضور پدرش در کتابخانه‌ی مجلس شوراي ملي ياد کرده و نوشته‌است:
«پروين با آن‌که زن جواني حدود سي‌ساله به نظر مي‌رسيد، اما شکفتگي و شادابي يک خانم جوان را نداشت و سايه‌ی اندوهي بر چهره‌اش احساس مي‌شد. پس از فوت «پروين» در محافل تهران شايع شد که «پروين» بر اثر علاقه و دلبستگي فراواني که به پدرش داشته، طاقت جدايي از او را نياورده و از غصه‌ی مرگ پدر، درگذشته است»
وي مي‌افزايد: «سالها سپري شد. حدود سال 1337 يا 1338، شخصي براي کار اداري نزد من آمد و خودش را «ابوالفتح اعتصامي» صاحب مغازه‌ی ابزار، معرفي کرد. چون نسبش را با «پروين»، شاعر معروف پرسيدم، معلوم شد که برادر «پروين اعتصامي» است. ضمن اداي احترام و ستايش از «پروين»، از مرگ زودرس و نابهنگام آن ناکام اظهار تأسف کردم و اضافه نمودم که آن روز‌ها در محافل ادبي تهران شهرت پيدا کرد که «پروين» در غم از دست دادن پدرش جوانمرگ شده‌است. آقاي «اعتصامي» اين مطلب را تأييد نموده، گفت که: «... بلي پروين بيمار شد ولي بيماري غير قابل علاجي نبود. از بس در اين فاصله بعد از مرگ پدرمان متأثر بود، غصه خورد و اشک ريخت، ناتوان ضعيف شد و با يک بيماري ساده، درواقع «دق مرگ» گرديد».

آنچه «ابوالفتح اعتصامي» در باره‌ی بيماري خواهرش نوشته يا گفته‌است، قابل تأمل مي‌نمايد: «بدون هيچ کسالت، در بستر بيماري خفت...»
اين امري بديهي است که هر کس بيمار مي‌شود، پيش از ابتلا به بيماري، سلامت است و کسالت ندارد. هر سه پزشکي که او نام برده‌است، در محله‌ی «سرچشمه» و در محدوده‌ی خانه‌ی «اعتصامي» زندگي مي‌کرده و اين خانواده را مي‌شناخته‌اند. سؤال اين است که چرا طبيب معالج، «علي معين‌الحکماء» که از سوم فروردين تا روز 15 فروردين بيمار را معالجه مي‌کرده‌است، در شب آخر زندگي «پروين» (پانزدهم فروردين، شب) باوجود استحضار بر وخامت حال بيمار و علي‌رغم مراجعات پي‌در‌پي کسان مريض به او، حاضر نمي‌شود به سر بيمار خود برود و نيز چرا دکتر «احمديه» با سابقه‌ی ممتد آشنايي با خانواده‌ی «اعتصامي»  وبا استغاثه‌ی مادر «پروين» نيز حاضر نمي‌گردد در شب آخر به بالين مريض آشنا برود، ولي دکتر «ارسطو علاج» بي‌هرگونه سابقه‌ی آشنايي با اين خانواده، در ساعات آخر زندگي «پروين» بر بسترش حاضر مي‌شود در حالي که کار از کار گذشته‌بوده‌است.
«ابوالفتح اعتصامي» در يک جا بيماري حصبه را علت مرگ خواهر خود ذکر کرده‌است، بي‌آن‌که اشاره‌اي به تشخيص نادرست طبيب کرده ‌باشد. چه کسي به وي گفته بوده‌است علت مرگ خواهرش، مداواي غلط و سهل‌انگاري و اطمينان‌هاي متوالي و مؤکد «معين‌الحکماء» بوده‌است. آيا اين عجيب به نظر نمي‌رسد که «معين‌الحکماء»، پزشک معالج «پروين» از سوم فروردين تا روز 15 فروردين مرتبأ بر سر بالين بيمار حاضر شده باشد، ولي شب آن روز که حال بيمار وخيم شده بوده‌است، از عيادت بيمار خود‌داري کند. دليل اين کار چه بوده‌است؟ چرا دکتر «احمديه»‌ی آشنا با خانواده‌ی بيمار نيز به استغاثه‌هاي مادر «پروين» وقعي نمي‌نهد و او هم مانند «معين‌الحکماء» به تقاضاي بيمارداران پاسخ منفي مي‌دهد. به‌علاوه آنچه «ابوا‌لفتح اعتصامي» سالها بعد به «عبدا‌لله هادي» گفته‌است که بيماري صعب‌العلاج نبود ولي پروين «دق‌مرگ» شد، با آنچه قبلأ در باره‌ی اين موضوع نوشته‌است، نمي‌خواند.
***
ادامه دارد

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
پاسخ : ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
« پاسخ #7 : 19 فوریه 2009 گاه 15:06:29 »
از سوي ديگر، همان طور که در اين مقاله‌ يکي دو بار اشاره کرده‌ام، در مقاله‌ی  «چند کلمه در باره‌ی پروين اعتصامي»، از خوانندگان مجله تقاضا شده بود که اگر اطلاعاتي در باره‌ی «پروين اعتصامي» دارند به مجله‌ی «ايران‌شناسي» بفرستند زيرا آگاهي همگان از زندگاني «پروين» بسيار کم است.
در آن مقاله، به يکي از نامه‌ها که از «عبدا‌لله هادي» به مجله رسيده بود اشاره کردم. روزي در ماه سپتامبر يا اکتبر1989 نيز با «انوشيروان صديق» سرکنسول سابق ايران در شيکاگو در باره‌ی «پروين» و شعرش صحبت کردم و اين که اگر او در جواني درنگذشته بود، امروز ديوان پرمايه‌تري از او در دست داشتيم. وي در ضمن اين مذاکره به من گفت: «پدرم [دکتر صديق، اولين رئيس دانشسراي عالي و وزير فرهنگ و سناتور بعدي] در سالهاي پيش به من گفتند: پروين خودکشي کرده‌است». اين موضوع برايم کاملأ تازگي داشت. مطلب را دنبال کردم و با چند تن از کساني که در آن سالها در دانشسراي عالي تحصيل مي‌کردند صحبت کردم.
«سيف‌الله تشکّري» گفت: پروين را در کتابخانه مي‌ديدم. برخلاف خانم‌هاي کتابدار، در گوشه‌اي مي‌نشست. کمتر با کسي حرف مي‌زد و بيشتر «کز» کرده‌ بود. اما از علت فوت او چيزي نمي‌دانم.
استاد «ذبيح‌الله صفا» در گفتگوي تلفني از «لوبکِ» آلمان در تاريخ 5 نوامبر 1989 اظهار داشت، من بارها در کتابخانه‌ی دانشسرا از خانم «پروين اعتصامي» کتاب گرفته بودم. ما هم ناگهان در تهران شنيديم که «پروين اعتصامي» فوت کرده‌است. علت درگذشت او را نمي‌دانــم.
وقتي مطلبي را که از «انوشيروان صديق شنيده بودم به استاد گفتم، اظهار داشت گفته‌ی «انوشيروان صديق» را بايد جدي تلقي کرد چون دکتر «صديق»، پدر ايشان در آن سالها به يقين از اين امر آگاه بوده‌است. توضيح آن که دکتر «صديق» در آن زمان، رئيس دانشسراي عالي بوده‌است و معمولأ مي‌بايست از سرنوشت يکي از کارمندانش که از خانواده‌اي سرشناس بوده‌است، آگاه بوده باشد.

در روز شنبه18 نوامبر 1989 با «محمود فروغي»، سفير اسبق ايران در آمريکا (ويرجينيا)، در باره‌ی «پروين» سخن مي‌گفتم. وي اظهار داشت اطلاع چنداني از او ندارم. «ابوالقاسم اعتصامي» برادر «پروين»، رتبه‌ی شش داشت و عضو مقدم اداره‌ی دوم سياسي، در وزارت خارجه بود. اما هرگاه با او در آن سالها سخني از خواهرش در ميان مي‌آمد، موضوع را عوض مي‌کرد و چيزي راجع به او نمي‌گفت.
«اردشير محصص» در 3 آوريل 1990 به بنده نوشت در خانه‌ی ما هميشه صحبت از فوت «پروين» خانم به علت بيماري حصبه بود و نه چيز ديگري. چند سال پيش که تلفني با «صدرالدين الهي» در «برکلي» کاليفرنيا صحبت مي‌کردم و درضمن آنچه را که از «انوشيروان صديق» و «استاد صفا» شنيده بودم برايش نقل کردم، وي نيز مسأله‌ی خودکشي «پروين» را تأييد کرد و سپس در نامه‌ی مورخ 6 جولاي 1996(16 تيرماه 1375) به بنده نوشت:
«... اما چون خواسته بوديد که برايتان بنويسم سابقه‌ی آشنايي و همسايگي ما با خاندان «اعتصامي» از چه قرار بوده‌است تا آن‌جا که حافظه‌ام ياري مي‌کند... منزل پدري ما يک در به کوچه‌ی «کيا» - منزل تمام خاندان «کيا» از جمله دکتر «صادق کيا» - داشت و يک در به کوچه‌اي که به نام «سيد ارسطو خان علاج» يا «مؤيد احمدي کرماني» ناميده مي‌شد.

من تا شهريور سال 1320 که به دبستان رفتم، روزها به کودکستان «برسابه» در اول خيابان اکباتان مي‌رفتم. پدرم که محل کارش در ديوان محاسبات بود، مرا به کودکستان مي‌برد و مستخدم خانه، عصر‌ها به دنبالم مي‌آمد. گاهي هم صبح‌ها با مستخدم مي‌رفتم. اما اکثر روزها که دست در دست پدر از کوچه‌ی «علاج» بيرون مي‌آمديم، سر کوچه‌ی «کيا» يا کمي بالاتر با خانم نسبتأ سميني برخورد مي‌کرديم که به پدرم سلام مي‌کرد و من هم به او سلام مي‌کردم و او دستي به سر من مي‌کشيد و با مهرباني جواب سلامم را مي‌داد. اين خانم گاهي سربرهنه و گاه روسري کوتاهي به سر مي‌بست که صورت گرد و چشم‌هاي گرد و درشت، اما تقريبأ بيحالش را برجسته‌تر نشان مي‌داد. لباس متداول روز به تن داشت. گاهي روزها چند قدمي همراه ما مي‌شد و با پدر از آب و هوا حرف مي‌زد. اين ديدارها تقريبأ همه روزي بود و به ديدار دو همسايه‌ی وقت‌شناس مي‌مانست. يک روز من از پدر نام او را پرسيدم. گفت پروين خانم دختر اعتصام‌الملک است و در کتابخانه کار مي‌کند. من، کودک شش‌ساله هيچ‌کدام از اين نام‌ها را نمي‌شناختم.

يک روز بهار بود که پدر زودتر از اداره آمد و حدود سه يا چهار بعد از ظهر، بعد از چرتي، با مادر از خانه بيرون رفتند و مادرم لباس سياه داشت. يادم است که يک چادر سياه را تا کرد و در يک کيف توري گذاشت و با پدر رفتند. در جواب سؤال من که کجا مي‌رويد، چيزي نگفتند. کلفت خانه به من گفت «پروين» خانم همسايه مرده‌است و پدر و مادرت به سرسلامتي رفته‌اند.
تنها در بازگشت آنها بود که مادرم خيلي غمگين چاي دم کرد و کلفتمان که به دستور پدر، قليان در آب انداخته بود، قليان را چاق کرد و پيش پدر گذاشت. پدرم وقتي خيلي غمگين بود و يا خيلي خوشحال بود، قليان مي‌کشيد و جز آن هرگز دود نمي‌کرد. وقتي مادر چاي را جلوي او گذاشت و او قليان را دود مي‌کرد، بعد از دو سه پُک و يک قُلُپ چاي گفت:
- لااله الاالله، الله‌اکبر، عجب اين دختره خودش را از بين برد!
و مادرم گفت:
- دير بهش رسيدند. شايد اگر زودتر رسيده بودند اين‌طور نمي‌شد.
بعد هم مثل همه‌ی زنهاي معمولي با رضا و تسليم اضافه کرد:
- آقا دست خداست. لابد پيمانه‌اش پر شده بود.
و پدر بدون اين‌که به او جواب بدهد به رقص برگهاي سبز در کوزه‌ی بلور قليان خيره شد و دود از دماغش بيرون مي‌داد. اين نوع قليان کشيدن غمگين را يک بار ديگر، چهار پنج سال بعد در او ديدم که از اداره برگشت  و «سيد کسروي» را در عدليه، درست کنار وزارت دارايي که گويا او در آن روز در آنجا کاري داشت، کشته بودند.
***
اظهار نظر «مهکامه محصص» دوست نزديک «پروين» در باره‌ی سالهاي آخر زندگاني «پروين»، در مصاحبه با روزنامه‌ی «کيهان»، تهران در 7 تيرماه 1350 نيز قابل توجه است:
«در بهار سال 1317، «پروين» افسرده بود و به شدت بيمار شده بود. روزي در بستر بود که به سراغش رفتم. وقتي مرا ديد به زحمت چشمانش را گشود و لبخند زد. مادرش در اتاق بود. من وقتي دست روي پيشاني او گذاشتم، ديدم دارد از تب مي‌سوزد. قبل از آن که حرفي بزنم با زبان نگاه خواست که چيزي نگويم. وقتي مادرش بيرون رفت، گفت: «مادرم نبايد بداند که حال من وخيم است».
«پروين» حالش خوب شد. اما ديگر آن «پروين» سابق نبود. «صفحه‌ی روي ز انظار نهان مي‌دارم/ که در اين صفحه نخوانند پريشاني من». اين حديث حال «پروين» بود. بعد از اين حادثه، آن‌چه «پروين» مي‌سرود، از رنجي خاص سرشار بود. شعرهايش مثل يک ملودي غم‌انگيز بود که امکان نداشت انسان بعد از شنيدن آن بتواند حرفي بزند....»
اگر اظهار نظر «کريم عسکري تورزني»، متخلص به «شهيد» را در اين‌جا ذکر نکنم، حق مطلب را در باره‌ی علت مرگ «پروين» ادا نکرده‌ام. او که کتاب خود را در دوران حکومت جمهوري اسلامي ايران به چاپ رسانيده در اين باب نوشته‌است: «از قراين موجود اين احتمال مي‌رود که شايد دستي از طرف حکومت ظالم طاغوت براي از بين بردن «پروين»، اين شاعره‌ی ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بوده‌است».
اگر اظهار نظر «کريم عسکري تورزني»، متخلص به «شهيد» را در اين‌جا ذکر نکنم، حق مطلب را در باره‌ی علت مرگ «پروين» ادا نکرده‌ام. او که کتاب خود را در دوران حکومت جمهوري اسلامي ايران به چاپ رسانيده در اين باب نوشته‌است: «از قراين موجود اين احتمال مي‌رود که شايد دستي از طرف حکومت ظالم طاغوت براي از بين بردن «پروين»، اين شاعره‌ی ضد ظلم و ستم و حقگو، در کار بوده‌است».
و البته وقتي «پروين» در هيجده، نوزده‌سالگي چندبار دعوت رضاشاه را براي «ورود» به دربار رد‌ مي‌کند حاضر نمي‌شود به پيشنهاد رضاشاه به آپارتماني در کاخ سلطنتي نقل مکان کند تا بعضي از شب‌ها براي رضاشاه تاريخ ايران بخواند و نيز هنگامي که در اين سن و سال، رضاشاه، پست وزارت معارف (فرهنگ/ وزارت آموزش و پرورش) را به او پيشنهاد مي‌کند و او نمي‌پذيرد، سزايش آن است که حکومت ظالم طاغوت، او را سربه‌نيست کند!
از سوي ديگر، قطعه‌اي که «پروين» براي سنگ مزار خود سروده و «ابوا‌لفتح اعتصامي» پس از مرگش آن را به خط شاعر در بين اوراقش يافته، قابل توجه مي‌نمايد. وي نوشته‌است اين شعر «عينأ بر سنگ نماينده‌ی مزار، حک و نقر گرديد. تاريخ تنظيم قطعه، معلوم نيست».

آيا عجيب به نظر نمي‌رسد که بانويي در دوران جواني- و بي‌آن‌که دچار بيماري صعب‌العلاجي باشد- به فکر مردن بيفتد و براي سنگ مزار خود شعري بسرايد. او که به قول برادرش در سوم فروردين در عين سلامت به بستر بيماري رفته بود، چه دليلي داشته‌است که پيش از آن تاريخ چنان شعري سروده باشد. آيا وجود اين شعر، نشانه‌ی افسردگي شديد «پروين» - لااقل پس از جدايي از شوهر و مرگ پدر-  نيست و احتمالأ تصميم وي را به خودکشي تأييد نمي‌کند؟
شعري را که «پروين» در کمال استادي براي سنگ مزار خود، سروده‌است با هم بخوانيم:
اين قطعه را براي سنگ مزار خودم سروده‌ام
          اين کــــه خاک سيهش بالين است    اختــــــر چـــــــــرخ ادب پــروين است
          گـــر چه جــــــز تلخي ز ايام نديــــد    هرچه خواهي سخنش شيرين است
          صاحب آن همـــه گفتـــــار، امــــروز   ســـائـــــــل فاتحــــه و ياسين است
          دوستــــان بــــه کــه ز وي ياد کنيد   دل بــــي‌دوست دلــي غمگين است
          خـاک در ديده بسي جانفرساست   سنگ بــر سينه بسي سنگين است
          بينـــــد اين بستر و عبـــرت گيـــــرد   هـــر کـــه را چشم حقيقت‌بين است
          هــر کـه باشي و ز هـــرجــا برسي   آخــــرين منــــــزل هستي اين است  
         
آدمــــي هـــــرچـــه توانگـــــر باشد   چون بدين نقطه رسد، مسکين است
         اندر آنجـــا کـــه قضا حملـــه کنـــــد   چــاره، تسليــJـم و ادب، تمکين است
         زادن و کشتـــــن و پنهــــان‌کــــردن   دهــــــر را رســـم و ره ديــــرين است
         خـــــرّم آن کس که در اين محنتگاه   خاطــــــري را سبب تسکيـــJـن است
***
دست‌نوشته‌ی «پروين اعتصامي» که براي سنگ مزار خود سروده‌است
   
« واپسین ویرایش: 19 فوریه 2009 گاه 15:09:56 ازسوی godfather »

godfather

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,103
  • امتیاز: 851
  • جنسیت : آقا
پاسخ : ناگفته‌هایی از زندگی «پروین اعتصامی»
« پاسخ #8 : 28 فوریه 2009 گاه 23:06:23 »
نامه‌هاي «پروين اعتصامي»
گمان نمي‌کنم تا کنون از نوشته‌هاي «پروين اعتصامي»، به‌جز خطابه‌ی «زن و تاريخ» که در زمان فارغ‌التحصيلي از مدرسه‌ی دخترانه امريکايي در سال 1303 خورشيدي ايراد کرده و سه نامه‌ی وي – در ارتباط با اردشير محصص که در سالهاي اخير در مجله‌ی سيمرغ به چاپ رسيده‌است_ چيزي منتشر شده باشد. نويسنده‌ی اين سطور از سال 1368 پس از نشر «ويژه‌نامه‌ی پروين اعتصامي» چنان که پيش از اين آمده‌است، درصدد برآمد در صورت امکان در باره‌ی برخي از نکات مبهم زندگاني «پروين اعتصامي» اطلاعاتي بيش از آنچه تا آن زمان چاپ شده بود به‌دست بياورد.
در ضمن اين پُرس‌و جو‌ها، در اوايل سال 1375 توسط «اردشير محصص»* چهل‌و‌يک نامه‌ی «پروين اعتصامي» خطاب به مادر «اردشير»، «سرور مهکامه محصص» _ که خود شاعري سرشناس بوده‌است و در مجامع ادبي دوران خود فعال _ به دستم رسيد که اين خود، نعمتي بزرگ بود. در باره‌ی «مهکامه‌ی محصص» در اين‌جا همين ‌قدر کفايت مي‌کند که بگويم، او تنها زني است که در سال 1325 عضو هيأت رئيسه‌ی «نخستين کنگره‌ی نويسندگان ايران» بوده‌است. کنگره‌اي که در تهران در «خانه‌ی فرهنگي ايران و شوروي، (وُکس)» به رياست «ملک‌الشعراي بهار» وزير فرهنگ وقت برپا شد و هيأت رئيسه‌اش مرکب بود از افرادي چون «علي‌اکبر دهخد»، «بديع‌الزمان فروزانفر»، «سعيد نفيسي»، دکتر «خانلري»، «صادق هدايت»، «نيمايوشيج» و...
«پروين اعتصامي» ظاهرأ نخست از طريق اشعار «مهکامه محصص» که در روزنامه‌ها و مجله‌ها چاپ مي‌شده‌ با وي آشنا شده‌است و شايد از همان زمان باب مکاتبه بين آن دو باز شده باشد. پس از اين آشنايي مقدماتي که از کيفيت آن اطلاعي در دست نيست، «مهکامه» به دارالمعلمات که وي در آنجا به تدريس مشغول بوده‌است، مي‌رود. به «مهکامه» که از کلاس درس خارج مي‌شده‌است خبر مي‌دهند که «پروين اعتصامي» در دفتر مدرسه در انتظار ملاقات اوست. وي في‌البداهه اين دو بيت را خطاب به «پروين» مي‌سرايد:
         اي زاده‌ی اعتصام فخـــر ايران          اي مايــه‌ی افتخار نوع انسان
         سَروَر به نثار مقدم آورده نثار          گلهاي محبت از گلستان روان
و آن را با دسته‌گلي به «پروين» تقديم مي‌کند.
در ايام اقامت کوتاه «پروين» در رشت، آن دو به منزل يکديگر رفت ‌و ‌آمد داشته‌اند. وقتي که «پروين» به تهران باز مي‌گردد، در اولين نامه‌اي که به «مهکامه» مي‌نويسد، در پاسخ دوبيتِ «مهکامه»، اين رباعي را خطاب به او مي‌سرايد و با خط خوش برايش مي‌نويسد:

        برديم محبت تـــــو در مخـــــزن دل    کِشتيم گُـــــــل مهر تو در گلشن دل
       پروين بــــود آبيار اين کِشته‌ی پاک   تا خون بودش به چشمه‌ی روشن دل
--------------------------------------------
*توضيح دکتر «جلال متيني»، نويسنده‌ی مقاله در مورد نامه‌هاي «پروين اعتصامي»:

«مي‌دانستم که پروين اعتصامي از دوستان نزديک «سرور مهکامه محصص» بوده‌است. پس نامه‌اي به اردشير نوشتم تا اگر اطلاعاتي در باره‌ی پروين دارد، لطفأ برايم بفرستد. نخستين نامه‌ی وي در 13 آوريل 1990 به دستم رسيد. موضوع را در سالهاي بعد دنبال کردم. «اردشير» مطلب را با برادر خود، دکتر «محمدعلي محصص» در ميان گذاشت. دکتر «محصص» به جمع‌آوري و تدوين نامه‌هاي «پروين» به مادرش همت گماشت که در سال 1375 «اردشير محصص» آنها را در اختيار بنده قرار داد. اميدوار بودم نامه‌هاي ديگر «پروين» نبز به دستم برسد. بدين جهت مدتي در نشر نامه‌ها تأمل کردم. ولي چندي پيش با خود گفتم چه کسي برگ اماني به تو داده‌است که کار را به فردا موکول مي‌کني؟ پس در صدد چاپ نامه‌ها برآمدم. اين‌جا فرصتي است مناسب، براي عرض سپاس از فرزندان «مهکامه محصص»، دکتر «محمدعلي محصص» و «اردشير محصص».
***
پس از اين مقدمه‌ی کوتاه، بپردازم به چهل و يک نامه‌ی «پروين» به «مهکامه محصص»
نامه‌ی شماره‌ی 1 تا 40 در فاصله‌ی 31 فروردين 1307 تا 20 شهريور 1315 نوشته شده‌است و نامه‌ی 41 به شرحي که خواهد آمد، احتمالأ در اواخر شهريور يا اوايل مهرماه 1315.
اين نامه‌ها از تهران به تهران (پست شهري)، تهران به کرمانشاه و تهران به رشت فرستاده شده‌است. نامه‌هاي پيش از 31 فروردين 1307 و پس از شهريور 1315 در اختيار بنده نيست.
تعداد اين نامه‌ها با توجه به تاريخي که نوشته شده بدين قرار است:

سال 1307، (3) نامه
سال 1308، (1) نامه
سال 1309، (2) نامه
سال 1310، (3) نامه
سال 1311، (9) نامه
سال 1312، (9) نامه
سال 1313، (2) نامه
سال 1314، (  8   ) نامه
سال 1315، (4) نامه
«پروين اين نامه‌ها را در سنين 22 تا 30 سالگي خود نوشته‌است. مسلم است که وي نامه‌هاي ديگري نيز در اين سالها به دوست خود نوشته که در اين مجموعه نيست. از جمله «مهکامه» در مصاحبه با خبرنگار مجله‌ی «تلاش» به نامه‌اي اشاره کرده‌است که «پروين» پس از چاپ ديوانش در سال 1314، آن نامه را همراه ديوان اشعار خود براي او فرستاده بوده‌است.
نامه‌ی ديگر: «پروين» در نامه‌ی شماره‌ی 38 (مورخ 6/4/1315) به مهکامه نوشته‌است:
«يک هفته قبل به زيارت نامه‌ی گرامي 21 خرداد آن دوست مهربان ديده‌ام روشن گرديد... يک روز قبل از زيارت مکتوب محبوب سرکار، عريضه‌اي به خدمت عرض کرده‌ام، البته تا به حال رسيده‌است». نامه‌ی مورخ 20 خرداد1315 «پروين» هم در اين مجموعه نيست.

«مهکامه» در سال 1320 نوشته‌است: « افسوس آخرين خط آن عزيز، مورخ 29 اسفند 1319 ذر روز سوم فروردين 1320 در رشت به دستم رسيد و هنوز دو هفته نگذشته بود که آگهي فقدان آن گوهر تابناک در جرايد پايتخت منتشر شد...»
وي همچنين در مصاحبه با روزنامه‌ی کيهان تهران گفته‌است: «در بيست و نهم اسفند ماه 1319 آخرين نامه [پروين] به دستم رسيد. او در اين نامه از زندگي با من حرف زده بود...»
***
متن کامل اين 41 نامه به ترتيب نگارش و با شماره‌ی ترتيب، از يک تا چهل و يک، بي‌کم و کاست، حتي بدون تغيير شيوه‌ی رسم‌الخط «پروين اعتصامي» کمي بعدتر خواهد آمد.
«پروين» تاريخ هر نامه را در سمت راست، در بالاي هر نامه نوشته‌است. با قيد روز و ماه و سال (بجز نامه‌ی 36 که تاريخ نگارش آن در آخر نامه ذکر گرديده‌است و نامه‌ی 41 که تاريخ تحرير ندارد). در بعضي از نامه‌ها نيز سال نگارش آن نوشته نشده‌است که «محمد‌علي محصص» با مراجعه به پاکت آن نامه‌ها و مهر پستخانه، سال نگارش آن را معلوم نموده و اين حاکي از نظم و ترتيب «مهکامه محصص» است که نامه‌ها را با پاکت پستي آنها نگه‌مي‌داشته است. در نامه‌هاي «پروين» از نقطه گذاري و تقسيم مطالب به پاراگراف به‌ندرت اثري ديده مي‌شود.
با توجه به متن نامه‌ها معلوم مي‌شود که در آن سالها _ يعني بين سال 1307 تا 1315 _ نامه‌هاي تهران به رشت يا کرمانشاه و بالعکس حداکثر پس از 4 تا 6 روز به دست گيرنده مي‌رسيده‌است و گاهي نيز زودتر، چنان که نامه‌ی 37 (مورخ 23/12/1314) در روز 25/12/1314 از تهران به رشت رسيده بوده‌است. همراه اين 41 نامه، دو پاکت پستي نيز در اختيار بنده است که «پروين» نشاني «مهکامه‌» را بر روي آن نوشته‌است. نکته‌ی قابل توجه آن است که بر روي اين دو پاکت، از طرف اداره‌ی پست رشت، ساعت توزيع نامه با مهر مشخص گرديده‌است. چنان که ساعت توزيع نامه‌ی مورد بحث « ساعت 10» قيد شده‌است.
در نامه‌هاي «پروين»، خط خوردگي و اصلاح عبارتي ديده نمي‌شود. يا وي با تسلط تمام هر نامه را از آغاز تا پايان بي‌خط خوردگي نوشته‌است و يا آن که نامه‌هاي موجود، همه صورت پاکنويس شده‌ی آنهاست. نثر نامه‌ها روشن و ساده است، منتها بايد توجه داشت که نامه‌هابه اسلوب مکاتبات آن روز نگاشته شده‌است. در اين نامه‌ها، در چند مورد غلط املايي ديده مي‌شود که صورت صحيح آنها در داخل نشانه‌ی [ ] چاپ شده‌است.
بيشتر نامه‌ها با عبارت «خانم عزيزم» شروع شده‌است (25 نامه) و به عباراتي مانند: «قربان و تصدق خانم عزيزم مي‌روم»، « قربان و تصدق خانم مهربان عزيزم مي‌روم»، «قربان و تصدق دوست عزيزم مي‌روم»، «خانم محترم عزيزم قربانت مي‌روم»، « قربان و تصدق خانم و خواهر عزيزم مي‌روم»، «خانم عزيزم قربانت گردم» و...
نامه‌ها بسيار به ندرت، تنها با نام نويسنده، «پروين اعتصامي» (نامه‌ی 2) پايان مي‌پذيرد. بيشتر آنها با عباراتي مانند :«ارادتمند پروين اغتصامي»، «تصدقت پروين اعتصامي»، «قربانت و تصدقت پروين»، «هزار بار قربانت مي‌رود پروين اعتصامي»، «قربانت پروين»، «قربان و تصدقت پروين»، «قربانت و تصدقت پروين»، «قربان و تصدق الطاف بي‌پايانت مي‌رود پروين اعتصامي»، «قربان تو مي‌رود پروين اعتصامي»، «زياده تصديع است پروين اعتصامي» و... به پايان رسيده‌است.
در نامه‌هاي 29 و 30 که «پروين» در ايام اقامت در کرمانشاه و دوران کوتاه زندگي با همسرش نوشته، پس از نام و نام خانوادگي خود، نام خانوادگي همسرش را افزوده‌است: «قربانت پروين اعتصامي همايونفال».
اگر اشتباه نکنم در تمام اين نامه‌ها، «پروين» به ندرت لفظ «تو» يا ضمير متصل «ت» را براي «مهکامه« به کار برده‌است. از جمله در نامه‌ی 26.«پروين روي يکي از پاکت‌ها، نام مخاطب را بدين‌ شرح نوشته‌است: «به توسط حضرت مستطاب آقاي ميرزا علي‌اکبر خان محصصي دام اقباله‌العالي خدمت حضرت اديبه فاضله خانم سرور مهکامه محصصي ملاحظه فرمايند». وي نشاني خود را پشت همين پاکت اين چنين نوشته‌است: «تقديمي – پروين اعتصامي – تهران خيابان سيروس».
***
کلمات و ترکيبات عربي ذر نامه‌ها زياد به چشم مي‌خورد:
«کسالت عارضه، رقيمه‌ی سرکار، خانمهاي محترمه الطاف مخصوصه، مرقومات قشنگ، رقيمه‌ی شريفه، نوشتجات روح‌پرور، مکاتيب دلفريب و زيبا مراحم عاليه، دولتمنزل، اقسام مذکوره، رقايم سرکار، رقايم گرانبها، رقايم روح‌پرور، تبريکيه‌ی عروسي، کارت تبريکيه، عريضه‌ی تبريکيه و...»
«پروين» در نامه‌هايش از پدر و مادر خود عمومأ با اين الفاظ ياد مي‌کند: «حضرت مستطاب اجل آقا و حضرت عليه خانم»، « حضرت خداوندگاري آقا دام اقبله به سرکار عليه ثنا و سلام مي‌رسانند. سرکار عليه خانم نيز به سلام مخصوص مصدعند»، «حضرت عليه خانم دامت شوکتها از صحت وجود مبارک استعلام مي‌نمايند».
«پروين» در اين نامه چهار بيت و سه مصراع به کار برده‌است:
          لطفي نمـــــــوده‌اي و ندارم زبان عــــــذر   
         

ا
ين عذر را حوالــه بـه لطف تو مي‌کنــــم   
                                           (نامه‌ی 3)
           تو سراپا همه لطفي، عجب آن جاست که ما
            با چنين بي‌هنـــــري، شامل الطـاف توايـــــم   
                                          (نامه‌ی 10)
          چون گُــــــل ما را به گلزار دگر گشت آسمان
          به کــه خوبان جمله بشناسند آن گلــــزار را
                                       (نامه‌ي17)
         در آتشــــم ميفکن و نــــام گنـــــه مبـــــــر
          آتش بـــه گـــرمـــي عـــــرق انفعال نيست
                                      (نامه‌ی 39)
  جرمهاي رفته را، لطف تو پنهان مي‌کند  (نامه‌ی 10)
سرت سبز و دلت پيوسته خوش باش   (نامه‌ی 21)
ديده روشن شد ز نام نامه‌ات          (نامه‌ی 33)
عبارت‌‌هاي احترام‌آميز، اختصاصي به افراد مسن و پدر و مادر ندارد. هرگاه «پروين» از تولد يکي از فرزندان «مهکامه» آگاه مي‌شود، از اين کودک نوزاد با اين الفاظ ياد مي‌کند:
«روي ماه محمدعلي خان را مي‌بوسم» (نامه‌ی 6)، «مستدعيم آقاي محمدعلي خان را به عوض من بوسيده و متشکرم فرماييد» (نامه‌ی  8  )، «از اين که خانم ايراندخت مبتلا به درد چشم شده، خيلي متأسفم» (نامه‌ی 20).

تبريک تولد داريوش:
« از تأخير در عرض تبريک و يک عالم خوشوقتي براي تولد آن فرزند دلبند
تبريکات صميمانه‌ی خود را با کمال اشتياق حضور حضرت عليه و حضرت مسنطاب اجل آقا تقديم داشته و متمني هستم که به جاي بنده، داريوش عزيز را هزاران بار ببوسيد... » (نامه ی 29).
تبريک تولد اردشير:
«... از مژده‌ی تولد مولود جديد عزيز آقاي اردشير محصص بسي مشعوف و مسرور گرديدم و خواستم با عرض و تقديم اين چند کلمه به عرض تبريک مصدع شوم ... خواهشمندم تمام نورچشمان را در عوض بنده بوسيده و مخصوصأ متمني هستم آقاي اردشير محصص را به نام تبريک صميمانه، به جاي من ببوسيد...» (نامه‌ی 41).
عبارت‌هاي تعارف‌آميز در همه‌ی نامه‌ها، کم و بيش به چشم مي‌خورد. از آن جمله است:
«از خداوند متعال خواهانم که همواره پيمانه‌ی طالعت را لبريز شربت سعادت و نيک‌بختي فرمايد». وي اين عبارت را در نامه‌اي نوشته‌است که به همراه آن «پياله‌ی کوچکي» را به عنوان هديه‌ی عروسي «مهکامه» براي وي فرستاده‌است (نامه‌ی 1).
«هميشه شوکت و سلامت وجود نازنينت را از خداوند تعالي خواهان و دستهاي عزيزت را با کمال احترام و ادب از دور مي‌بويم» (نامه‌ی 2).
«رقيمه‌ی قشنگ و عزيزت که واقعأ دسته‌گلي از بوستان زيباي ادبيات بود چند روز قبل رسيد. البته توصيف و تمجيد آن خط و ربط و انشاء املاء دلفريب و جانبخش از قوه‌ی من خارج و همين‌قدر عرضه مي‌دارم که آن نمونه‌ علم و وديعه‌ی محبت را هميشه به يادگار، نگاه خواهم داشت» (نامه‌ی 3).
«... وگرنه از کجا ممکن است که معروضه‌ی ناقابل من شايسته‌ی آن بود که در خدمت سرکار به نام جوابيه مفتخر گردد، الطاف بي‌پايان آن دوست بي‌نظير است که به من اجازه داده‌است که «زيره به کرمان بفرستم»...(نامه‌ی 9).
«مدتي به عکس گراميت نگريسته و مثل اين بود که در مقابل مجسمه‌ی محبت تو ايستاده‌‌ام و ايام گذشته را به خاطر آورده و خود را با آن دوست بي‌نظير در يک‌جا مي‌ديدم...» (نامه‌ی 37).
در نامه‌هاي «پروين» به «مهکامه» به جز احوالپرسي و مطالب خصوصي مانند اشاره به کسالت‌هاي خود و يا عذرخواهي از تأخير در فرستادن نامه که زياد است مانند:
«... عزيزم همين‌قدر تقاضا دارم باور بفرماييد که قصور من در عرض عريضه به علت ترک الفت و يا به خيال قطع مکاتبه نبوده و من سرکار عليه را براي خودم مثل مهربان‌ترين خواهري مي‌دانم که تا زنده‌ام هرگز ممکن نيست که بتوانم کمترين فکر دوري و فراموشي نسبت به شما به قلبم رخنه کند...» (نامه‌ي28)
(در چند نامه‌ی ديگر «پروين» نيز عباراتي نظير اين عبارت ديده مي‌شود. نامه‌هاي «مهکامه» را در اختيار ندارم تا روشن گردد وي به «پروين» چه مي‌نوشته‌است که پروين تأکيد مي‌کند تأخير در نگارش پاسخ نامه‌هاي او بدين سبب نبوده‌است که در صدد ترک الفت يا قطع مکاتبه بوده‌است).
«... چند روز قبل چشمم به زيارت عکس و اشعار نغز آن خانم دانشمند و اديبه‌ی سخن‌سنج، روشن گرديد و به قدري از قرائت آن ابيات دلپذير و روح‌نواز محظوظ گرديدم که حدي بر آن متصور نيست و واقعأ همان‌طوري است که خود سرکار در انتهاي آن قطعه‌ی گرانبها، سروده‌ايد: «کاندر سخنوري ز رجال سخن گذشت...» (نامه‌ی 37). اشاره به سفر يک هفته‌اي خود به اتفاق حضرت عليه خانم به «افجه‌ی لواسان» و اين که سه فرسخ را با اتومبيل طي کرده‌اند «و سه فرسخ ديگر را بايد سوار الاغ يا قاطر شد ...» (نامه‌ی 22).
***
نامه‌هاي 23،24 و 25 (22مرداد تا 28/6/1312) مربوط به خريد چادر است:
«مهکامه» از «پروين» تقاضا کرده بوده‌است براي او چادري بخرد و بفرستد. «پروين» به همراه حضرت عليه خانم به مؤسسه‌ی دولتي تهران، مقابل باغ ملي مي‌رود و از چادرهاي موجود، بهترين را که يک چادر «کربدوشين» است مي‌خرد و مي‌افزايد «... همواره از خداوند متعال خواهانم که اين چادر، قرين روزگار فيروزي و سعادت گشته و صدها چادر به سلامتي و خوبي بپوشيد...». و سپس در باره‌ی شکل‌هاي مختلف دوختن «جلوي چادر» سخن مي‌گويد و توضيح مي‌دهد «... در اجراي امر سرکار سعي کردم جلوي چادر طوري دوخته شود که به طرز جديد و به اصطلاح «مد روز» باشد. به اين جهت دستور را به طور کلوش دادم که امروز غالبأ طرز دوخت شيک در تهران همين است...».
اطلاعاتي که در اين نامه راجع به دوختن جلوي چادر سياه در شهريور 1312 نوشته‌است، براي علاقمندان مي‌تواند سودمند باشد. درضمن ناگفته نماند که بهاي شش ذرع و يک چارک «کربدوشين» در تاريخ 21/5/1312 پس از تخفيف، مبلغ چهارصد ريال بوده‌است که اجرت خياط و کار دستي جلوي چادر را نيز بايد به آن اضافه کرد و البته اين مبلغ کمي نيست.
وقتي که «مهکامه» در کرمانشاه به‌سرمي‌برده‌است، چند روزي به «شاه‌آباد» و «کرند» مي‌رود. اين موضوع را به «پروين» مي‌نويسد. «پروين» در نامه‌ی 19، از او سؤال مي‌کند «... نمي‌دانم سرکار همان‌طوري که از قصر شيرين حکايت مي‌کنيد، بيستون و مجسمه‌هاي قديمه را در آنجا ملاحظه فرموديد يا خير؟ مي‌گويند علامت کوه کندن فرهاد و جوي شير، که براي شيرين کنده‌است هنوز از ميان نرفته‌است... ».
از نامه‌ی شماره‌ی 20 پروين، معلوم مي‌شود که خانم محصص در جواب وي نوشته ‌بوده‌است «... از آثار تاريخي کرمانشاهان جز خرابه‌هايي باقي نيست...»

در نامه‌هاي 34، 35، 36، و 37 (22 دي تا 23 اسفند1314)، که پس از اعلام کشف حجاب نوشته شده‌است، «پروين» در جواب «مهکامه» که از او مستوره‌ی پارچه‌ی پالتويي خواسته و نوشته‌است: «عزيزم خيلي متشکرم که از ناحيه‌ی آن دوست عزيز، خدمت انتخاب پارچه‌ی پالتويي به من محول گرديد. صبح همان شبي که نامه‌ی گرامي را زيارت کردم، براي تحصيل نمونه، به بازار و لاله‌زار رفتم. ولي عزيزم به‌ واسطه‌ی هجوم و ازدحام مشتري، ابدأ مستوره به کسي نمي‌دهند... به‌علاوه فروشندگان مي‌گويند که مستوره بردن فايده ندارد، براي اين که همان پارچه ممکن است در ظرف دو ساعت فروخته شود. به منزل خياط رفتم که شايد بتوانم مستوره‌اي از پارچه‌ی پالتوي خودم به‌دست بياورم. در آنجا هم همه را جاروب و پاک کرده و دور ريخته بودند. در اين‌جا پارچه‌هاي اعلا و مرغوب، از متري 15، 14، 12 و 10 تومان کمتر نيست... رنگ‌هاي مرغوب و «مد» در  مرکز عبارتند از مشکي و قهوه‌اي و سرمه‌اي. پارچه‌ی پالتوي خود بنده، قيمتش متري 13 تومان و رنگش قهوه‌اي ولي قدري نازک است... » (نامه‌ی 34).
در سه نامه‌ی آخري سخن از خريد کيف دستي است که «مهکامه» خواهش کرده، «پروين» برايش بخرد و بفرستد. «پروين» مي‌نويسد: «... به تمام مغازه‌هاي لاله‌زار و بازار  و شاه‌آباد و ميدان شاه به سراغ کيف دستي رفتم. کيف زياد هست ولي کيف بسيار خوب...عجالتأ يافت نمي‌شود... قبل از مسأله‌ی نهضت بانوان، کيف‌هاي خوب، زياد بودند ولي به محض انتشار اين مسأله تمام کيف‌ها در مدت کمي فروخته شد...» (نامه‌ی 35).
«پروين» در اين نامه‌ها به طور غير مستقيم به يکي از اساسي‌ترين تغييرات اجتماعي در دوره‌ی رضاشاه اشاره کرده‌است. به علاوه که نويسنده‌ی اين سطور در مقاله‌ی «هفدهم دي‌ماه 1314» آن را مورد بررسي قرار داده‌است. به‌علاوه به طوري که ملاحظه مي‌شود «پروين» از کشف حجاب با عنوان «نهضت بانوان» ياد کرده‌است.
نامه‌هاي 30 ( 5 تير 1314) و 31 (23 مرداد 1314) هر دو از نظر ازدواج و طلاق «پروين» حائز کمال اهميت است. بين نامه‌ی 29 (13 آذر 1313) و نامه‌ی 30 متجاوز از شش ماه فاصله شده‌است. گمان نمي‌رود که در اين مدت «پروين» نامه‌اي به «مهکامه» ننوشته باشد، زيرا دو سوم نامه‌ی شماره‌ی 30 «پروين» که در پاسخ نامه‌ی 31 خرداد 1314 «مهکامه»، نوشته شده، صرف عذر‌خواهي از اوست.:
«... مجددأ از آن دوست بي‌مانند تقاضا مي‌کنم که عفوم فرماييد و از اين راه دور دست بامحبتت را براي عرض پوزش مي‌بوسم...». در همين نامه پس از عذرخواهي‌ها نوشته‌است:
«عزيزم چندي‌ست در تهران هستيم و خيال معاودت به کرمانشاه نداريم. براي اين که رياست نظميه به ديگري واگذار شده‌است و بنده هنوز نمي‌دانم که به کجا خواهيم رفت...». همين که «پروين» در اين نامه نوشته‌است به تهران آمده و رياست نظميه را به ديگري واگذار گرديده، حاکي از آن است که وي در نامه يا نامه‌هاي بين نامه‌ی 29 و 30 (که در مجموعه‌ی 41 نامه‌ی حاضر نيست) از موضوع ازدواج خود، رفتن به خانه‌ی شوهر در کرمانشاه و اين که شوهرش رئيس نظميه آنجاست با «مهکامه» سخن گفته‌است
ازدواج و طلاق «پروين» را برادرش «ابوالفتح اعتصامي» چنين روايت مي‌کند:
«پروين در 19 تير 1313 با پسر عموي خود ازدواج و چهار ماه پس از عقد مزاوجت به کرمانشاه به خانه‌ی شوهر رفت. اين ازدواج متناسب نبود، لذا بعد از دو ماه و نيم اقامت در خانه‌ی شوي به منزل پدر برگشت و در 11 مرداد 1314 با گذشتن از کابين، تفريق نمود. اين پيشامد را با متانت و خونسردي شگفت‌آوري تحمل کرد و تا پايان عمر از آن ماجرا سخني بر زبان نياورد و شکايتي ننمود.»
ظاهرأ «پروين» در نامه‌ی تير 1314 خود نخواسته‌است، يا به اصطلاح رويش نشده‌است به «مهکامه» بنويسد که در آستانه‌ی طلاق گرفتن است و پدر و مادرش مشغول چانه‌زدن براي انجام اين کار. و سرانجام «پروين»، عملأ با گفتن «مهرم حلال، جانم آزاد» و شايد با پرداخت مبلغي اضافي به شوهر، خود را خلاص کرده‌است. زيرا در آن سالها طلاق گرفتن دختران براي خانواده‌هاي محترم و آبرومند، مايه‌ی سرشکستگي بود. هم براي دختر و هم براي پدر و مادر. آن هم دختري که در سن 28 يا 29 سالگي به خانه‌ی شوهر رفته بوده‌است. در آن سالها دختران عمومأ در سنين کمتر از 20 سالگي شوهر مي‌کردند و عرف، زمان ازدواج دختران را در سن بيش از بيست سال نمي‌پسنديد.
«پروين» سرانجام در نامه‌ی 31 (23 مرداد1314)، از گرفتاري‌هاي غير مترقبه ی پس از ازدواج خود ياد کرده و به «مهکامه» نوشته‌است شوهرش افيوني (ترياکي) بوده‌است:
« ... باري عزيزم، يک ماه پس از عزيمت بنده به کرمانشاه معلوم شد که شخصي که با او مي‌بايست تمام عمر زندگي کنم مبتلا به افيون بوده‌است و چون از طفوليت در اطراف بوده، هيچيک از افراذ خانواده‌ی ما از ابتلاي او به ترياک اطلاعي نداشته... و چون مي‌دانم که گرفتارا به اين بدبختي را ديگر راه نجاتي نيست، پس از اين پيش‌آمد، دلتنگ و منفجر شدم و مصمم شدم که خود را به هر زحمت و قيمتي که باشد از اين دام بلا مستخلص گردانم».
حقيقت آن است که «پروين آرام و ساکت وقتي با چنان شوهري روبه‌رو مي‌شود، به صورت محترمانه‌اي از خانه‌ی وي مي‌گريزد:
به اين جهت يک ماه بعد از ازدواج در تحت عنوان ديدن اخوي[ابوالقاسم اعتصامي کارمند وزارت امور خارجه] که تازه از روسيه آمده بودند به تهران آمدم و مسأله را به حضرت خداوندگاري آقا و حضرت عليه خانمجان گفتم و تقاضا کردم که مرا از اين زندگاني که آن را ابدأ دوست نمي‌دارم، خلاصي بخشند... اجمالأ عرض مي‌کنم که مدت چند ماه، بنده در تهران ماندم و پس از زحمات زياد بالاخره موفق شديم که اين کار را به قيمت زيادي خاتمه دهيم. چون مي‌دانم که سرکار عليه هميشه نسبت به زندگي من علاقه‌مند مي‌باشيد، به اين جهت باعث تصديع مي‌شوم و مثل کسي که با خواهر مهرباني حرف بزند، اين حرف‌ها را به سرکار مي‌نويسم...
موضوعي که براي نسل جوان ما و محققان مسائل اجتماعي ايران در شصت، هفتاد سال پيش مي‌تواند سودمند باشد، آن است که «پروين» با مردي ازدواج کرده که او را نديده بوده‌است (اگر او را ديده بود به احتمال قوي به افيوني بودن وي پي مي‌برد)، پدر و مادر او هم آن مرد را نديده بودند «چون از طفوليت در اطراف بوده...». پس معلوم مي‌شود «پروين»، «اختر چرخ ادب» ما نيز چون ديگر دختران آن روزگار، بر اساس گفتگوي خويشان مرد و دختر و موافقت آنان با يکديگر، با پسر عموي پدر خود ازدواج کرده بوده‌است. عقد ازدواج هم در مواردي بي‌حضور «داماد»، توسط وکيل مرد انجام مي‌گرفته‌است.
در فاصله‌ی بين عقد ازدواج و رفتن دختر به خانه‌ی شوهر هم ديداري بين زن و شوهر رسمي و شرعي _ بر اساس عرف زمانه _ روي نمي‌داده‌است تا دختر چشم و گوش بسته‌ی محجوبه، ناگهان وارد خانه‌ی شوهر شود و خود را در شب اول با تمام وجود در اختيار آن مرد قرار دهد. تصور نفرماييد که اين امر، اختصاصي به «پروين» داشته‌است. خير، اين امر، عموميت داشته‌است. چنان که «ملک‌الشعراي بهار» نيز در نامه‌هايي که از وي به چاپ رسيده‌است همين موضوع را مطرح مي‌سازد که پس از انجام عقد ازدواج وتا پيش از آن که همسرش «سودابه» به خانه نقل مکان کند، اجازه نداشته زن شرعي خود را در خانه‌ی مادر «سودابه» ببيند، گرچه براي تبريک عيد به خانه‌ی مادر زن، شاهزاده خانم مي‌رفته‌است. زنش حد‌اقل يک بار از پشت پرده، طوري که کسي نفهمد، شوهر خود را ديده‌است و وقتي اين مطلب را در نامه‌اي به شوهر مي‌نويس، فرياد «ملک‌الشعراء» بلند مي‌شود که اين چه قانوني است که تو مي‌تواني مرا ديد و من حق ندارم زن شرعي خود را ببينم!
اعلام اجباري کشف حجاب در دوران رضاشاه، مقدمه‌اي بود براي دگرگون ساختن برخي از سنت‌هاي قرون وسطايي.

طبيعي‌ است که طلاق فوري دختري سرشناس چون «پروين اعتصامي» در تهران تا سالها با شايعاتي همراه بوده‌است. «ابواافتح اعتصامي» در جواب مقاله‌ی «پرويز نقيبي» در مجله‌ی «روشنفکر» در باره‌ی شوهر «پروين»، جواب داده‌است که او را «نبايد عامي و بي‌سواد خواند. از افسران شهرباني و هنگام وصلت با «پروين»، رئيس شهرباني کرمانشاه بود... اخلاق نظامي او با روح لطيف و آزاد «پروين» مغايرت داشت. «پروين» از خانه‌اي که هرگز مشروب و ترياک بدان راه‌ نيافته بود، پس از ازدواج، ناگهان به خانه‌اي واردشد که يک‌دم از مشروب و دود و دم ترياک خالي نبود... او هرگز خشونتي نسبت به «پروين» روا نداشت. دعوي اين که «پروين» در خانه‌ی او حق نداشت شعر بخواند و مانند يک بندي اسير مي‌بايست در مطبخ به‌سر برد، ادعايي است باطل و مضحک...»
بين نوشته‌ی «پروين» و برادرش در باره‌ی شوهر «پروين» دو اختلاف به چشم مي‌خورد. «پروين» نوشته‌است «يک ماه بعد از ازدواج» خانه‌ی شوهر را ترک کردم ولي برادر از اقامت دو ماه و نيمه‌ی خواهر در خانه‌ی شوهر ياد کرده‌است. «پروين» تنها به افيوني بودن شوهر اشاره کرده‌ و برادر، خانه‌ی شوهر «پروين» را خانه‌اي وصف مي‌کند که «دمي از مي و دود و دم خالي » نبوده‌است.
شايعه‌ی ديگر پس از مرگ «پروين» آن بوده‌است که وي عاشق کسي بوده‌است. «پرويز نقيبي» در مقاله‌ی خود به اين موضوع پرداخته بوده و «ابوالفتح اعتصامي» به وي جواب مي‌دهد که:
«... در بحث از «پروين»، به ميان کشيدن پاي عشق (آن هم به مفهوم مبتذل کنوني آن) بي‌انصافي صرف و دليل روشن بر کمال بي‌اطلاعي از زندگي و افکار و انديشه‌هاي «پروين» است». «راجع به آخرين روزهاي «پروين» و درگذشت او و دعوي «خواندن اشعار عاشقانه و بردن نام‌هاي ناشناس در مواقع بيخودي» از حيث بي‌اساس بودن واقعأ حيرت‌آور است... اساسأ در مدت بيماري [پروين] جز مادر و من و «طبيب» کسي بر بالين «پروين» نبود که چيزي شنيده باشد و اکنون در مقام نقل قول برآيد.
«مهکامه محصص» در پاسخ خبرنگار مجله‌ی «تلاش» که از وي پرسيده‌است «آيا شما معتقديدکه قلب «پروين» هرگز به خاطر کسي نتپيده؟» گفته‌است: «... من با اطمينان خاطر و اعتماد کامل مي‌گويم که در زندگي «پروين» ماجراي عشقي وجود نداشته‌است...»
***

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد
« واپسین ویرایش: 28 فوریه 2009 گاه 23:08:30 ازسوی godfather »

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد