نویسنده جستار: برای سالمرگ حسین پناهی  (بازدیدها: 1113 بار)

0 هموند و 1 میهمان درحال خواندن جستار.

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
برای سالمرگ حسین پناهی
« : 01 اوت 2005 گاه 10:30:09 »
درود


برای سالمرگ حسین پناهی




كودكى در هياهوى شهر
فضل الله يارى

 
 
يك سال است كه حسين پناهى، هياهوى شهر را واگذاشته و به دنياى كودكى اش برگشته است و برفراز تپه اى آرميده كه بر كودكى اش مشرف است. به همين مناسبت و البته بى هيچ مقدمه ديگرى نگاهى به عناصر كليدى اشعار او مى اندازيم. (اگر همه نوشته ها، نمايشنامه ها و بازى هايش را شعر بخوانيم.)


•كودكى


پرداختن به «كودكى» در آثار پناهى مثل پيدا كردن رگه هاى تغزلى در شعر حافظ بديهى است. اما پرداختن به حسين پناهى بدون توجه به كودكى هم مثل نوشتن رساله اى در باب حافظ بدون توجه به واژه هايى مانند ساقى، شاهد، مى و مطرب و واژه هايى از اين دست است.

حسين پناهى كودك است و بى خيال بزرگ ترها كه ريش و سبيل و چين و چروك صورت را مدارك جرمى براى اخراج انسان از مرحله كودكى مى دانند، مى ماند و اين كودكى را آنقدر تمديد مى كند كه ديگر فرصتى براى بزرگسالى نيست. ۴۸ سال كودكى فرصتى شگفت آور است كه دنيا را با سرى «پير» و قلبى «كودك» نگريست و با ادغام اين دو به تحليل زندگى نشست. او مدام پا بر زمين مى كوبد و بهانه مى گيرد كه «من مى خوام برگردم به كودكى» و اين ترجيع بند بسيارى از آثار او است. برخى از شعر هايش از منظر يك كودك سروده مى شود:

«مادربزرگ/ گم كرده ام در هياهوى شهر/ آن نظر بند سبز را/ كه در كودكى بسته بودى به بازوى من.» و زيباترين شعر دنيا را آن مى داند كه كودكى كتابش را باز كرده و مى خواند: «آب، آب/ بابا، آب/ بابا، آب/ آى بى كلاه/ آى با كلاه».

او كودك بود چون «بزرگ تر ها وقتشان را براى دانه دادن به گنجشك ها هدر نمى دهند.» و معتقد است «خدا آن چيزى است كه كودكان مى فهمند.»بى شك كودكى عنصر اصلى آثار پناهى است، شخصيت هايش همه كودكند چه آنان كه در سنين كودكى اند و چه آنان كه سن تقويمى شان از كودكى فراتر رفته است ولى قلب آنها در كودكى «تثبيت» شده است.



•جنون


آدم هاى حسين پناهى در نگاه اول، ساده و ديوانه به نظر مى آيند. چه آنجا كه آدم هايش خود «حسين پناهى» باشند و چه آنجا كه سهراب (دزدان مادربزرگ) يحيى (يحيى وگلابتون) و موسى (مرد ناتمام) باشند. اين آدم ها زبان كه باز مى كنند يك شاعر، يك عارف و يك فيلسوف از ميان حرف هايشان سر بر مى آورد. او مى داند كه كليشه آدم هاى عصا قورت داده و اطو كشيده كه حرف هاى فيلسوفانه مى زنند و با ناشناخته ترين واژه ها به طرح سئوال براى انسان معاصر مى پردازند و مدام از ميان كتاب هاى قطور سرك مى كشند، نمى توانند درد هاى انسان اين روزگار را بيان كنند. آنجا كه يحياى نان خشكى بى هيچ لكنتى درد هاى فلسفى ما را بيان مى كند و يا موساى مرد ناتمام از يك جوان ساده به عارفى- كه خدا را در رنگ پروانه ها مى ديد- بدل مى شود، اگرچه با رگه هايى از جنون «موسا را تا حد كودكان كوچك كردم/ با علم به وزن و حجم خودم/ او را از كنار جنون به سختى گذراندم». يا آنجا كه سهراب با همه ديوانگى و سادگى اش درس هاى بسيارى به بزرگ تر ها و عاقلان دوروبرش مى دهد. «من در همين پنجره معصوميت آدم را كريه كردم/ ديوانگى هاى ديگران را ديوانه شدم.»۱او قرار گذاشته در دنيايى كه همه خود را عاقل مى دانند و معتقدند كه عقل به عدالت تقسيم شده به رنگى ديگر درآيد، تا بلكه صدايش شنيده شود و خودش ديده شود، پس «جنون» را برمى گزيند و مجنون مى شود تا بدون مزاحمت عقل مصلحت انديش حرف هايش را بزند. فهميده بود كه در دنياى ديوانه ها دروغ جايى ندارد.



•عشق


او در همه نوشته هايش «عشق» را فرياد مى زند، چه آنجا كه كودك مى شود تا فضاى عاشقانه كودكى را به زندگى بزرگ ترها گره بزند و چه جاهايى كه مجنون مى شود تا جهان و هرچه در او هست به ليلى هايى براى عشقش تبديل شوند. از زن و مادر بگير تا گنجشك ها و مارها.در «دو مرغابى در مه» اگرچه حرف ديگرى مى زند، اما در پس زمينه آن عشق جريان دارد. در «سايه خيال» از چتر شىء مقدسى مى سازد براى ياد آورى عشق. حرف ها، شعر ها، داستان ها و نمايشنامه هايش در زمينه اى از عشق مى گذرند و هرجا كه موضوعى را برجسته مى كند، آخر آن مفهومى به نام عشق منتظر است تا ما را به خود بخواند. يكى از جاهايى كه بدون نام بردن از عشق و البته به زيبا ترين و رساترين شكل از عشق مى گويد شعر «ضلع پنجم مستطيل» است. آنجا كه عشق را در فضاى منطقى و حسابگرانه هندسه به تصوير مى كشد:

«به خانه مى رفت.../ با كيف و/ با كلاهى كه بر هوا بود/ چيزى دزديدى؟/ مادرش پرسيد/ دعوا كردى باز؟/ پدرش گفت/ و برادرش كيفش را زيرورو مى كرد/ به دنبال آن چيز/ كه در دل پنهان كرده بود/ تنها مادربزرگش ديد/ گل سرخى را در دست فشرده كتاب هندسه اش/ و خنديده بود.»


و مى گويد: «اگر بخواهيم عشق را تصوير كنيم و بدهيم به رايانه و به تصويرى نهايى برسيم، محال است كه در خيابان نظيرش را پيدا كنيم. چرا كه دمپايى آن پاى يك نفر است، روسرى اش سر يك نفر و پيراهنش تن كس ديگر.» او نمى تواند يك نفر يا يك چيز را مظهر عشق بداند و در نهايت اينكه عشق را مايه حيات مى داند: «عشق اسم مستعار اميد هاى ناگزيرى است كه شنبه ها را به يكشنبه مى كشاند.»



•زن/ مادر


زن در آثار پناهى نيمه ديگر هستى است. بسيارى از آثار او تكه هايى از ماجراهاى «من و نازى» است. چنانكه «من» نماينده مردان و «نازى» نماينده زنان جهان است. زنى كه گاه مورد خطاب هاى عتاب آميز مرد است و زمانى نجواهاى محبت آميز. همراه هميشگى مرد در گذر از شب هاى سرد زمستان به صبح آفتابى. از «دو مرغابى در مه» تا «من و نازى»  جلوه اى از اين همراهى و همگامى است. نازى زنى است، زيبا، قانع، مظلوم و ساده كه به تعداد زنان جهان تكثير شده است و هيچ گاه در يك نفر متجلى نشده است.

زن در آثار حسين پناهى جداى از صورت زمينى وجهى آسمانى نيز دارد. «آن اسم اعظم عشق را از برند/ زيرا كه مادرند.» او البته تنهايى اش را با زن ديگرى هم قسمت مى كند. زنى كه خود بزرگش كرده و شبيه خودش بار آورده است. «نامه هايى به آنا» شرح گفت وگوهايش با اين زن است.«مادر» اما جايگاهى ويژه دارد. آن همه مويه كه بر كودكى از دست رفته مى كند و بهانه اش را مى گيرد، در حقيقت حسرت روزهايى است كه در كنار مادر مى گذشت. بهشت را بى حضور مادر نمى خواهد. او حتى گمراه مى شود تا مادر دستش را بگيرد و به راه آورد: «بيراهه رفته بودم/ آن شب/ دستم را گرفته بود و مى كشيد/ زين بعد همه عمرم را/ به بيراهه خواهم رفت.»



•غربت



تم اصلى آثار پناهى «غربت» است. دردى كه انسان معاصر با آن دست به گريبان است. غربت انسان به مثابه يك معنويت لطيف در ميان حجم هاى هندسى ماديت. درخت سيبى در انبوه جنگل آهن. دردى كه در زمان هاى مختلف و به زبان هاى گوناگون در هنر جهان جريان داشته است. حافظ انسان را «ملك» مى خواند كه در غربت «دير خراب آباد» گرفتار آمده است. چارلى چاپلين انسانى را تصوير مى كند كه در ميان چرخ دنده هاى عصر آهن و ماشين دست و پا مى زند.حسين پناهى با فيزيك خاص و روحيه منحصر به فردش نتوانست شهر بزرگ امروزى را بپذيرد و تسليم رنگ و رياى شهر نشد. شهر با همه قدرت استحاله كننده اش نتوانست او را تغيير دهد. همان گونه كه به اين شهر آمد از اين شهر رفت.

اما در فاصله ماندن در اين شهر دريافت اين همه آدم كه هر روز صبح به يكديگر سلام مى كنند و به احترام همديگر كلاه از سر برمى دارند، همديگر را نمى شناسند و هر كس از درد غربت گوشه اى از جانش مى سوزد و اين چنين بود كه «دو مرغابى در مه» را نوشت. قصه «الياس» كه مى خواهد رنگ شهر را به خود بگيرد و «اليوت» شود و در اين راه «اكرم» اش را «ماريا» مى خواهد، اما نمى تواند. آنها در تناقض ميان فطرت زلال و پاك روستايى و دروغ و تظاهر شهر گرفتار مى شوند و در نهايت آن را تاب نمى آورند و در مه شديد شهر گم مى شوند.بيان اين درد از سوى حسين پناهى در شعرها و نمايشنامه  و فيلم ها و سريال هايش ادامه دارد:

 «مادربزرگ/ گم كرده ام در هياهوى شهر/ آن نظربند سبز را/ كه در كودكى بسته بودى به بازوى من.» اينجا كودكى است كه در هياهوى شهر گم شده است و آدم هايش همگى گمشده هايى هستند در غروب شهر. «غروب/ با چشمان خيس از هم جدا شديم/ و گم شديم. در شهرى كه هيچ يك از ساكنانش نمى دانستند/ به راستى كى و كجا.»دروغ و رياى شهر را در شعر «كشك» عريان تر به تصوير مى كشد: «دل ساده/ برگرد و در ازاى يك حبه كشك سياه شور/ گنجشك ها را/ از دور و بر شلتوك ها كيش كن/ كه قند شهر/ دروغى بيش نبوده است.»



•سئوال


سال ها قبل «مسعود جعفرى جوزانى» كه فيلمنامه «سايه خيال» را از روى زندگى و شخصيت پناهى نوشت گفته بود او اهل سئوال است و راست مى گفت. كتاب هاى چاپ شده اش پر از علامت سئوال است و در چشمانش دو تا علامت سئوال برق مى زد، علامت سئوالى كه هيچ جوابى قانعشان نكرد. نمايشنامه و شعرهايش به شيوه سئوال و جواب نوشته مى شد. فلسفه را دوست داشت به خاطر علامت سئوال بزرگش. بسيارى از جمله هايش با چرا؟ كجا؟ كى؟ چگونه و... آغاز مى شود. او دنيا را يك سئوال بزرگ مى داند: «ما ظاهراً بخش كوچكى از يك سئوال بزرگيم.»



•سرما


سرماى عجيبى در نوشته هايش جريان دارد، سرمايى كه پيش از او «اخوان» در «زمستان» بيان كرده بود و «فروغ» در «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» سرمايى كه در مغز استخوان بشر امروز نفوذ كرده است. سرمايى كه با ترجيع بند «سردمه» يادآورى مى شود: «سردمه/ مثل يك قايق يخ كرده رو درياچه يخ/ يخ كردم.»۲ در سراسر «دو مرغابى در مه» در فضاى بيرون سرما بيداد مى كند و كلاغ كه جزيى از زمستان و برف است قارقارى ابدى دارد.



•مرگ آگاهى


مرگ آگاهى ويژگى شاعران است و البته گاه آن قدر دقيق است كه گويى شاعر در تبانى با عزرائيل تاريخ و نحوه مرگ خودش را تعيين مى كند. حسين پناهى كمى مانده به پنجاه سالگى در گرماى مرداد ۸۳ در آپارتمانى تنها و به گواهى پزشكى قانونى به دليل سكته قلبى درگذشت حالا اين مرگ را از ميان نوشته هايش رمزگشايى مى كنيم.او سال ها پيش در «دو مرغابى در مه» يك سئوال بزرگ دارد: «من سئوالم اين است كه چرا بايد كلاغ ها سيصد سال عمر كنند ولى ما پنجاه سال.» او پنجاه سال هم عمر نكرد. «... و اينچنين شد كه پنجره را بستيم/ در آن شب تابستانى/ من و نازى با هم مرديم.» او گويى منتظر واقعه اى است. در «نامه هايى به آنا» مى نويسد: «هزارمين سيگارم را روشن مى كنم/ پس چرا سكته نمى كنم.» مرگ آگاهى شاعر دقيق تر مى شود وقتى مى خوانيم كه سال ها پيشتر سروده بود: «ما بدهكاريم/ به كسانى كه صميمانه ز ما پرسيدند/ معذرت مى خواهم/ چندم مرداد است/ و نگفتيم/ چون كه مرداد/ گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.»




•••
حسين پناهى هيچ گاه بازيگر خوبى نبود، چرا كه نتوانست آن «دروغ بزرگ» را كه به قول خودش مستلزم هنر بازيگرى است، بگويد. او هرچه گفت و هر چه بازى كرد، خودش بود: «حسين پناهى دژكوه» با همان فيزيك خاص و سيگارى كه بين انگشتان لاغرش دود مى شد. «به احترام او كلاه از سر برمى داريم و پيش پايش برمى خيزيم.»۳
پى نوشت ها:
۱ و ۲ - جملاتى كه در متن مشخص شده از آثار مختلف پناهى است.
۳- احمد شاملو در مرگ اخوان

شرق

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

پیروز

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 812
  • امتیاز: 366
  • جنسیت : آقا

گنجشك، كيشك، كيشك، گنجشك‌ها روي بالكن طبقه اول بالاي سوپري پرپر مي‌كنند. خانه حسين پناهي خالي مانده و آقاي بشيري، صاحبخانه حسين از خوش‌‌‌حسابي مستاجرش تند و تند تعريف مي‌‌كند. مثل همين روزهاي گرم بود كه حسين پناهي در خيابان اشك شهر، اشك هنرمندان سرشناس ايراني را درآورده بود. «اشك شهر» نام خياباني كه حسين پناهي هر روز پرايد مشكي‌اش را كنار پياده‌رو آن پارك مي‌كرد، چقدر در محله يوسف‌آباد حسين پناهي گشت و گشت تا خياباني بيابد با اين اسم، مي‌خواست اسم خيابانش با روزگار خودش ست شود.
سربالايي نفسگير خيابان، فرصت نفس چاق كردن نمي‌دهد. خياباني كه در آن هيچ تاكسي مسافران را سوار نمي‌كند. آقاي بشيري صاحبخانه حسين هنوز هم با افتخار از مردي مي‌گويد كه روزگاري دور مستاجرش بود با ماهي 200 هزار تومان: «حسين پناهي يك پارچه آقا بود. بي‌غرور، بي‌تكبر، هر روز سه بسته سيگار مي‌خريد و تن ماهي و كنسرو لوبيا.» همسايه بالاتر مشتاق‌تر است براي گفتن از حسين: «همون‌جوري بود كه تو فيلم‌هايش بازي مي‌كرد. انگار اصلا نقش بازي نمي‌كرد، خود خودش بود.» در پياده‌رو اشك شهر صاحبخانه حسين پناهي ريسه‌هاي چراغاني نيمه‌شعبان را پايين مي‌كشد: «روز مادر بود، انگار بچه‌‌هاي آقاي پناهي مي‌خواستند بيايند سراغ پدرشان. هرچه زنگ مي‌زدند جواب نمي‌گرفتند تا اينكه آمدند و در را شكستيم و وارد خانه شديم و جنازه آقاي پناهي بين عسلي‌ها افتاده بود. وقتي جنازه را ديدم يادم افتاده بود كه چقدر تعارف مي‌كرد برويم بالا با هم چاي بخوريم.» خيابان ولي‌عصر، همين پايين‌تر است، حساب و كتاب كه كنيم، مي‌شود موازي اشك شهر جايي كه حسين پناهي يك روز كنار جوي آبش پا دراز كرد و شروع كرد به خواندن خيام، بي‌خيال دنيا، بي‌‌خيال عابران، بي‌خيال چنارها كه هي زرد مي‌شدند و زرد. نوجوان همسايه مرگ حسين را خاطره كرده و اما نمي‌تواند از ذوق‌زدگي‌اش نگويد، ذوق‌زدگي از حضور بازيگران مشهور كه سر صبحي دم در خانه آنها جمع شده بودند: «فكر كنم آقاي جمشيد مشايخي بود، رفت كنار پرايد مشكي حسين، پرايد خاكي و گرد گرفته بود، روي خاك‌ها با انگشت نوشت، حسين جان آمديم اما نبودي.» مرداد هم مرداد همين چند سال پيش بود كه مثل حالا تابستانش زودتر از موقع شروع نشده بود و گرمايش قرار بود خرماپزان راه بيندازد. مرداد ماهي كه حسين پناهي در آن مرگ را انتظار مي‌كشيد: «ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند معذرت مي‌خواهم، چند مرداد است و نگفتيم چون كه مرداد گور عشق گل خونرگ دل ما بوده است.» حسين پناهي چند ماه بيشتر مهمان آپارتمان خيابان اشك شهر نبود، سال‌ها از اين خانه به آن كوچه و از آن بلندي به اaين پستي رفت و آمد كرده بود و مي‌گفت كه اجل هم آدرس ما را گم كرده از بس كه در اين شهر خانه به خانه شده‌ايم. حالا سر كه بالا ببري بالكني حقير چشم‌انداز صبحگاهي مرد تنها را برايت روايت مي‌كند: «ساعت 5:02 بامداد است و از سر و صداي گربه‌ها در آن سوي پنجره احساس آرامش مي‌كنم!
نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس مي‌كنم؛ گاه به سرم مي‌زند كه خانه را به آتش بكشانم تا او را بسوزانم.»
او در اين محله و شهر دنبال مادربزرگ زندگي‌اش هم گشت: «مادربزرگم را گم كرده‌ام در هياهوي شهر، آن نظر بند سبز را كه در كودكي بسته بودي به بازوي من. من چشم خورده‌ام، من چشم خورده‌ام. من تكه‌تكه از دست رفته‌ام در روز، روز زندگانيم.» اگر قرار باشد رد پاي حسين پناهي را در شهر پي گرفت، مي‌شود رفت، ميدان ونك يا كنار حوزه هنري همان روزها كه رسول نجفيان ايستاده كنار و فقط نگاه كرده است. او درباره زندگي خود مي‌گويد: در كودكي نمي‌دانستم كه بايد از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم، چون موضع گيري خاصي در برابر زندگي نداشتم. آن روزها ميليون‌ها مشغله دلگرم كننده در پس ذهن داشتم. از هيات گل ها گرفته تا مهندسي سنگ ها، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معماي باران‌ها و ابرها و... به سماجت گاوها براي معاش، زمين و زمان را مي‌كاويدم و به‌سادگي بلدرچين‌ها سير مي‌شدم. گذشت ناگزير روزها و تكرار يكنواخت خوراكي‌هاي حواس، توقعم را بالا برد. توقعات بالا و ايده‌هاي محال مرا دچار كسالت روحي كرد و اين در دوران نوجواني‌ام بود. مشكلات راه مدرسه در روزهاي باراني مجبورم كرد به خاطر پاها و كفشهايم به باران با همه عظمتش بدبين شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها، اهميت دادن به سبزه قبا را از يادم برد.
هر چه بزرگ‌تر شدم به دليل خودخواهي‌هاي طبيعي و قراردادهاي اجتماعي از فراغت آن روزگار طلايي دور و دورتر افتادم. اما با تمام اين دلتنگي‌ها، پناهي معتقد است در مقايسه با آن ظلمات، بودن، نعمتي است كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است. گنجشك، كيشك، كيشك!… پس آغاز مى كنيم سرگذشت مردى را كه هيچ كس نبود با اين همه تو گويى اگر نمى بود، جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود. و قبل از آن؟ اين سرگذشت كودكيست كه به سرانگشت پا، هرگز دستش به شاخه هيچ آرزويى نرسيد. اين سرگذشت مرديست كه مى‌خواست به كودكى‌اش برگردد، كفش برگشت برايش كوچك بود، در جاده ماند و … مرد. چه آسان از مرگ خود مى نويسد، حسين پناهي. دوستانش نمى دانند چه روزى مرده است. زمان مرگ را به واسطه شواهد و ظاهر جسد تخمين زدند. پزشكى قانونى، براى روز ۱۷ مرداد جواز دفن صادر كرد و 14 مرداد روزى است كه مى گويند «حسين پناهى»، حدودا در آن تاريخ مرده.
رسول نجفيان: آخرين بار، حسين را دو ماه قبل از فوتش، در برنامه خودم در شبكه جام جم ديدم. گفتم حسين جان، ماما فاطى - مادر خودم كه حسين خيلى دوستش داشت - مرد و تو نيامدى مجلس ختم. گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمى ره. آن شب حس كردم اين آخرين ديالوگ من و حسين است و بود.

روز شمار مرگ
۱۲ مرداد ۱۳۸۳: حضور در استوديوى دارينوش و ضبط صدا براى تكميل آخرين قطعه كاست سلام، خداحافظ.
۱۳ مرداد ۱۳۸۳: كسى غير از خريد دو بسته سيگار از بقال محل، چيز ديگرى ازاو نمى داند.
۱۴ مرداد ۱۳۸۳: روزى كه مى گويند حسين پناهي حدودا در آن تاريخ مرده است.
۱۵ مرداد ۱۳۸۳: حسين پناهي از بقال محل دو بسته سيگار نخريد.
۱۶ مرداد ۱۳۸۳: زنگ تلفن خانه يك مرده قطع نمى‌شود.
۱۷: مرداد ۱۳۸۳: عاقبت حسين پناهي كشف شد.
حسين پناهي مرد.
شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد
« واپسین ویرایش: 07 اوت 2010 گاه 11:16:00 ازسوی پیروز »

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد