نویسنده جستار: جلال آل قلم  (بازدیدها: 927 بار)

0 هموند و 1 میهمان درحال خواندن جستار.

seabreeze

  • هموند
  • *
  • نوشتار: 9
  • امتیاز: 11
  • جنسیت : بانو
جلال آل قلم
« : 08 ژوئیه 2009 گاه 19:27:48 »
نوشته ی زیر مقاله ای است که من در دو قسمت در وصف جلال آل احمد نوشتم و در سایتی که خودم جزو نویسندگانش بودم قرار دادم. اما با توجه به رویه جدید سایت و حذف بعضی مقالات این نوشته را برای استفاده دوستان علاقه مند به ادبیات در این جستار قرار میدم.
این مهم نیست که تو به اجدادت افتخار کنی
               بلکه آنچه اهمیت دارد این است که آنها به تو ببالند.

seabreeze

  • هموند
  • *
  • نوشتار: 9
  • امتیاز: 11
  • جنسیت : بانو
پاسخ : جلال آل قلم
« پاسخ #1 : 08 ژوئیه 2009 گاه 19:30:03 »

جلال آل قلم(1)

" قلم این روز ها برای ما شده یک سلاح و با تفنگ اگر بازی کنی، بچه همسایه هم که به تیر اتفاقی اش مجروح نشود، کفتر های همسایه که پر خواهند کشید...و بریده باد این دست اگر نداند که این سلاح را کجا به کار باید برد."
مطالبی که در ادامه این مقاله درباره جلال آل احمد خواهید خواند، مواردی است که شاید نظیر آن را کمتر خوانده و شنیده اید...
زندگی نامه:
یازدهم آذر ماه 1302، در تهران به دنیا آمد. پدرش، سید احمد طالقانی، از روحانیون برجسته ی زمان و مادرش، امینه بیگم اسلامبولچی، خواهر زاده ی شیخ آقا بزرگ تهرانی بود. او را سید حسین ملقب به جلال الدین نام نهادند و شناسنامه اش را به نام جلال الدین سادات آل احمد گرفتند.
« در خانواده ای روحانی(مسلمان- شیعه) برآمده ام و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهر هام در مسند روحانیت مردند. و حالا برادر زاده ای و یک شوهر خواهر دیگر روحانیند و این تازه اول عشق است. که الباقی همه مذهبی اند. با تک و توک استثنایی.»

رضا شاه و دوران کودکی جلال
رضا خان، رضا شاه شده بود. در اوایل سلطنت در مجالس مذهبی حاضر می شد تا اینکه به ترکیه رفت و تصمیم گرفت از ایران، اروپایی دیگر بسازد.
جلال چندین سال بعد، چگونگی و چرایی نوسازی رضا شاه را چنین توصیف می کند:
« فقط از این راه و با لق کردن زمینه فرهنگی -  مذهبی مردم معاصر میشد زمینه را برای هجوم غربزدگی آماده ساخت که اکنون تازه از سر خشتش برخاستیم. کشف حجاب، منع تظاهرات مذهبی،خراب کردن تکیه دولت، کشتن تعزیه، سخت گیری به روحانیت...این ها همه وسایل چنان سیاستی بود.»
در چنین فضایی بود که جلال راهی دبستان شد:
« آخر من که نمی توانستم با شلوار کوتاه مدرسه بروم! پسر آقای محل! مردم چه می گفتند؟ و اگر بابام میدید؟ از همه این ها گذشته خودم بدم می آمد...و همین جوری شد که آخر ناظم از مدرسه بیرونم کرد که : یا شلوارت را کوتاه کن یا برو مکتب خانه!
درست در اوایل سال بود. یعنی آخر های مهرماه و مادرم هم آنوقت این فکر به کله اش زد: به پاچه های شلوارم از تو دکمه ی قابلمه ای دوخت و مادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم و باز هم از تو؛ و یادم داد که چطور دم در مدرسه که رسیدم، شلوار را از تو بزنم بالا و دکمه کنم و بعد هم که در آمدم، بازش کنم و بکشم پایین. همین طور هم شد.»
نجف
سال 1322 دیپلم گرفت و قصد داشت ا به بیروت برود و در مدرسه ای آمریکایی درس بخواند. پدر هم می خواست او به نجف برود و تحیلات طلبگی را ادامه دهد.« تا تحت سرپرستی مرحوم شیخ اقا بزرگ تهرانی، صاحب الذریعه(دایی مادرمان)، و نیز در معیت برادر بزرگمان ادامه تحصیل دهد»
جلال سه ماه در نجف ماند اما بازگشت. او که با انگشتر عقیق به نجف رفته بود، در بازگشت کراوات می بست و برای نماز مهر نمی گذاشت.

پیوستن به حزب توده
در همان سال در رشته ادبیات فارسی به دانشسرای عالی تهران راه یافت و سال بعد همراه با سایر دوستانش در انجمن اصلاح، به حزب توده پیوست.
چهار سالی در حزب توده ماند و در این مدت به مدارج بالای حزبی نظیر عضویت در کمیته حزبی تهران و کنگره رسید و مسافت های متعددی به منظور ماموریت های حزبی انجام داد.
در 22 سالگی از خانه گریخت و با دوستان هم حزبی خویش روزگار گذراند و پدر در اعتراض به این شورش فرزند یک سالی در عتبات ماند.

خروج از حزب توده
آرام آرام ایراداتی در حزب توده و عملکرد آن می بیند و با همکاری دکتر اپریم کتاب حزب توده بر سر دو راه را با نا ممستعار منتشر می کند و دست آخر به رهبری خلیل ملکی از حزب توده انشعاب کرده و یک حزب سوسیالیست تاسیس می کنند که با عدم حمایت شوروی و رادیو مسکو مواجه می شود. بدین گونه است که او در شوروی مرگ آرمان های سوسیالیستی اش را به چشم می بیند. در این دوران است که او از سیاست فاصله می گیرد و سکوت پیشه می کند و به ترجمه کتاب هایی چون قمار باز داستایوفسکی، بیگانه و سو تفاهم اثر آلبر کامو و دست های آلوده ی سارتر می پردازد و دست آخر بازگشت از شوروی اثر آندره ژید را در نقد استالینیسم و حزب توده منتشر می کند.

آشنایی و ازدواج با سیمین دانشور
سیمین دانشور روایت آشنایی و ازدواج خود با جلال را اینگونه بیان می کند:
« من و جلال همدیگر را در سفری از شیراز به تهران و در بهار سال 1327 یافتیم و با وجودی که در همان برخورد اول درباره معادن لب لعل و کان حسن شیراز، در زمان ما شکی کرد و گفت که تمام این گونه معادن در زمان مرحوم خواجه حافظ استخراج شده است، باز هم به هم دل بستیم. ثمره این دل بستن چهارده سال زندگی مشترک ماست در لانه ای که خودش تقریبا با دست خودش ساخت.»
جلال از ازدواجش چنین یاد می کند:« هم در این دوره است که زن می گیرم. وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چار دیواری خانه ای میسازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن و از آنجا به خانه شخصی. و زنم سیمین دانشور که می شناسید. اهل کتاب و دانشیار رشته زیبا شناسی و صاحب تالیف ها و ترجمه های فراوان و در حقیقت نوعی یار و یاور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود.(و مگر در نیامده؟). از 1329 به این ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد.
 
ترور محمد رضا شاه
در همین ایام است که به محمد رضا شاه سو قصد می شود و او زخمی می گردد.در جیب ضارب، کارت خبرنگاری فداییان اسلام پیدا می شود و در پی آن موجی از سرکوب اندیشمندان و توقیف روزنامه ها اغاز می شود. در صفحه ی اول روزنامه ی اطلاعات، اعلامیه ای جعلی با امضای خلیل ملکی، جلال ال احمد و جمعی دیگر منتشر می شود مبنی بر اینکه از سو قصد خائنانه متاسفیم. ایشان از دیدن اعلامیه حیرت زده می شود. جلال سال ها بعد در نامه ای به امام خمینی(ره) چنین نوشت:«دل شیر می خواست چنان اعلامیه ای را در آن روز ها تکذیب کردن؛ اما ما کردیم؛ بی اینکه دل شیر داشته باشیم!»

جلال و سیاست دوباره
جلال پس از آن به علت قضیه ملی شدن نفت و نخست وزیری دکتر مصدق به سیاست باز می گردد و ماهنامه ها و روزنامه های حزب زحمت کشان مردم ایران را اداره می کند و پس از اخراج از آن حزب در حزب نیروی سوم به فعالیت خود ادامه می دهد.
 در اسفند 1331 طرفداران شاه به رهبری شعبان جعفری به  سمت کاخ حرکت می کنند تا مصدق را که برای تودیع شاه به کاخ سلطنتی رفته بود، به قتل برسانند، مصدق توسط باغبان کاخ از در پشتی فرار می کند به خانه اش می رود. که آنجا را نیز محاصره می کنند. در این زمان جلال سخنرانی پر شوری برای مردم می کند و مانع از به نتیجه رسیدن توطئه ی قتل مصدق می شود.
در همین ایام نیز هست که توده ای ها او را از پلکان کتابخانه ی دانشسرای عالی پرتاب کرده و از ناحیه کمر به شدت مجروح می شود.
جلال از حزب نیروی سوم کناره می گیرد و به دنبال ساخت خانه خود می رود و حتی اتفاقات 28 مرداد را صبح سی مرداد متوجه می شود. جلال را دستگیر می کنند که با وساطت خانواده ی سیمین ازاد شده و تعدی بدین مضمون می نویسد که در روزنامه ها نیز چاپ شد:
« من از اردیبهشت 1332 سیاست را بوسیدم و کنار گذاشتم.»
سیمین از بورس تحصیلی یک ساله ی آمریکایی بر می گردد و جلال به او دو هدیه می دهد: خانه ای در شمیران و ترجمه کتاب دست های الوده از سارتر.

غروب جلال
زیبا مرد. همانطور که زیبا زندگی کرده بود. شتاب زده مرد، عین فرو مردن یک چراغ و در میان مردم معمولی که دوستشان داشت و سنگ شان را به سینه می زد.
غروب هفدهم یا هجدهم شهریور 1348 بود که در اسالم گیلان روی در نقاب خاک کشید. سیمین در غروب جلال چنین می نویسد:« غالبا سر و کله ی چند تا ساواکی هم پیدا می شد که مدت ها طول کشید تا شناختیم شان.» و معتقد است که علت مرگش سکته ی قلبی است یعنی همان که در گواهی فوت آمده است. اما شمس برادرش، حضور در اسالم را تبعید اختیاری جلال می داند و بر حضور ساواکی ها و درگیری صبح با آنها تاکید می کند و با بیان اینکه: « یک برجستگی گردو مانندی را در ناحیه ی سر و زیر موها احساس کردم» اعتقاد دارد که او به شهادت رسیده.

نظرات دیگران:
امام خمینی(ره)
اقای جلال ال احمد را جز یک ربع ساعت بیشتر ندیدم. در اوائل نهضت، یک روز دیدم که اقایی در اتاق نشسته اند و کتاب ایشان، غربزدگی در جلوی من است. ایشان گفتند: چه طور است که این چرت و پرت ها پیش شما آمده؟ یک همچون تعبیری و فهمیدم که ایشان هستند. مع الوصف دیگر او را ندیدم. خداوند ایشان را رحمت کند.
علی شریعتی
جلال کسی بود که به سراغ آمد اما زود رفت، کسی که در قله عمرش ناگهان به سراغ مردم آمد،ناگهان به سراغ ایمان ما آمد.، ناگهان به سراغ آنچه مردم همواره در آن بودند و روشنفکران همواره از آن می گریختند امد. جرات کرد و به سراغ ما امد، جرات کرد، و این ارزش دارد. از اینکه به کهنه گرایی، به امل بودن و به قدیمی بودن متهمش کنند، نترسید.
سیمین دانشور
جلال خیلی شبیه نوشته هایش است. اگر جلال در نوشته هایش تلگرافی، حساس، دقیق،تیزبین،خشمگین،افراطی،خشن،صریح،صمیمی،منزه طلب و حادثه افرین است، اگر کوشش دارد خانه ظلم را ویران کند، اگر نوشته هایش میان سیاست و ادب، ایمان و کفر،اعتقاد مطلق و بی اعتقادی در جدال است، در زندگی روزمره نیز همینطور است.

در رثای جلال:
علی شریعتی
ناگهان برای نخستین بار،در آن محفلی که بیش از پانزده زن و بچه و مرد پر حرفی می کردند و وراجی  و نقالی و جیغ و داد شوخی و خنده و خوشی، یک جمله به گوشم خورد. اول اعتنا نکردم که کس دیگری را خیال کردم و دوباره باز تکرار کرد و تاکید کرد: "روزنامه نوشته بود "، گوش دادم.
"آل احمد مرده است....سکته و..."
فقط توانستم بپرسم: مرده است؟ گفت بله! برخاستم و نشستم و زانو هایم را بغل گرفتم و پیشانی ام را بر ان تکیه دادم و نمیدانم چرا آن همه خاطرات و پیوند ها و خصوصیت ها و دوستی ها و همدلی ها که میان من و جلال عزیز بود در مغزم تکان نخورد، به کلی فراموش شد. اصلا چهره نیرومند و نافذ و مردانه و محبوبش در خاطرم مثل برقی درخشید و محو شد و به جای آن چهره ی غمگین و افتاده ی دیگری پدیدار گشت و با چه روشنایی و با چه معنایی!
این چهره خودم بود! درست گویی خبر مرگ خودم را شنیده ام و درست باور کرده ام. کسی نمی تواند تصور کند که چه می گویم زیرا هیچ کس نمی تواند تصور کند که من چه می گویم زیرا هیچ کس نمی تواند خبر مرگ خویش را بشنود اما من امشب شنیدم، اکنون مرگ خویش را باور کرده ام، یقین دارم، اکنون یک بار همه زندگی ام همه گذشته ام و حالم و سرنوشتم و همه کسانی که با آنها در حیاتم سر و کار داشتم و همه راه ها و بیراهه ها که رفته ام و همه کار ها که کرده ام و فکر کرده ام و همه آرزوها که مرد و همه رنج ها و شوق ها و شکست ها و امید ها همه در برابر من راست و روشن ایستاده اند و مرا می نگرند و من آنها را می نگرم. بیهوده از آرزوها و راه ها و شوق ها و امیدها حرف می زنم تا خبر مرگ جلال را شنیدم بی درنگ یک تصور در برابرم ایستاد، آن چنان که تا هم اکنون که نصف ساعت از آن لحظه می گذرد لحظه ای از برابر چشمم کنار نرفته است: تصویر ملتم.

وصیّت نامه:
این وصیت نامه را نوشتم، به عنوان امر استحبابی پیش از حج، آنچه سهم من است در این خانه(پنجاه درصد از تمام بنا و الخ) در ده سال پیش به عیال بخشیده شد. که لابد به عنوان مهر خویش قبول خواهد کرد. برق و تلفن و ماشین و دیگر خرت و پرت های زندگی هم مال اوست. نوشته های چاپ شده و نشده، همه اش زیر نظر عیال و شمس و داریوش و در اختیار ایشان خواهد بود. ان چه چاپ شده است و اگر خدای نکرده به تجدید چاپ رفت، زیر نظر آنهاست و آنهایی که چاپ نشده با نظر همین سه نفر چاپ خواهد شد-البته اگر مشتری داشت- و به هر صورت در آمد، همه این اباطیل در یک صندوق متمرکز خواهد شد که به نظر همان سه نفر، صرف ادامه تحصیل کسانی از فامیل خود من خواهد شد که پول ندارند و درمانده اند و الخ... کتابهایم را نیز به این سه نفر می بخشم. میان خودشان تقسیم کنند.
غیر از اینها، دارایی آخر من یک جسد خواهد بود. آن هم مال نزدیکترین تالار تشریحی که می توان در محل مرگ من یافت.

منابع:
علیرضایی،وحید. جلال ال احمد. چاپ دوم، تهران،انتشارات مدرسه،سال 1383
علیزاده،ذبیح الله. جلال شناسی. چاپ اول، تهران، انتشارات فردوس، سال 1381
دهباشی،علی. یادنامه جلال آل احمد. چاپ اول،تهران،انتشارات پاسارگاد،1364
آل احمد، شمس. از چشم برادر. چاپ اول. قم،انتشارات کتاب سعدی،تابستان 1369
کیهان فرهنگی، مهر 80، شماره 180
روزنامه شرق، سال دوم، شماره 291. 1383
ماهنامه فرهنگی هنری تحلیلی سوره، شماره یازدهم.
نشریه ادبستان، شماره 33
مجموعه آثار جلال آل احمد.
این مهم نیست که تو به اجدادت افتخار کنی
               بلکه آنچه اهمیت دارد این است که آنها به تو ببالند.

seabreeze

  • هموند
  • *
  • نوشتار: 9
  • امتیاز: 11
  • جنسیت : بانو
پاسخ : جلال آل قلم
« پاسخ #2 : 08 ژوئیه 2009 گاه 19:31:14 »

جلال آل قلم(2)

چند سال پیش از این بر ساحل خلیج فارس در دیهی از بندر بوشهر به هم رسیدیم، با فرخ غفاری گشت و گذار می کرد. بامدادی که هنوز آفتاب نتابیده بود به او سر زدم. گرم نوشتنش دیدم. پرسیدم چه می کنی؟
گفت: از آنچه امروز دیده ام یادداشت بر میدارم. زندگی مردم روزگار خودمان را در این دفتر مجلد می سازم تا نبش قبر کن هایی مثل تو در قرن های بعد از این اباطیل نان بخورند.
ایرج افشار
نوشته ی زیر در وصف اباطیل آل احمد و نان خور های پس از اوست...

جلال در سال 1322 و پس از تاسیس انجمن اصلاح اولین کتاب خود به نام عزاداری نامشروع را منتشر کرد.  در سال 1324 اولین قصه ی کوتاه خود به نام زیارت را در مجله ی سخن به مدیریت صداق هدایت و پس از آن مجموعه داستان دید و بازدید را منتشر ساخت.  در سال های بعدی نیز کتاب هایی مانند زن زیادی، سه تار،از رنجی که می بریم و ترجمه هایی مثل قمار باز و دست های الوده  را به چاپ رساند. پس از دستگیری و کناره گیری همیشگی از سیاست جلال در سکوتی اجباری فرو رفت و فرصتی برای وی فراهم آمد تا به جستجوی علت شکست های خود بپردازد و سرگذشت کندوها را بنویسید.
در کتاب سرگذشت کندوها جلال به زبان کنایه و استعاره سخن گفته است. در این کتاب حیوانات، نقش آدمیان را ایفا می کنند و از زبان آنان سخن می گویند. جلال برای فرار از تیغ سانسور و اختناق، داستان را از زبان زنبورها بیان می کند و در آن از نفت می گوید که استعمار می برد و حکومت که همکاری می کند.
اورازان
جلال چندی را به آبادی آبا و اجدادی اش رفت و حاصل یادداشت های پراکنده اش را به نام اورازان به دست چاپ سپرد و سپس همراه سیمین، چند ماهی در جنوب شهر ماند که حاصل آن نیز نگارش
 تات نشین های بلوک زهرا بود. جلال زیستن با مردمش را دوست داشت و معتقد بود باید آنها را فهمید و به زبان آنها و برای آنها نوشت. موسسه ی تحقیقات اجتماعی از او خواست تا تیمی را رهبری کند و به تک نگاری های خویش ادامه دهد و محیط بومی ایران را بکاود و بنویسد. ابتدا قبول کرد، به خارک رفت و خارک دُر یتیم خلیج فارس را نیز نوشت، اما پس از نوشتن پنج تک نگاری، مرکز فوق را نیز ترک کرد:« چرا که دیدم می خواهند از آن تک نگاری ها متاعی بسازند برای عرضه داشت به فرنگی و ناچار به معیارهای او، و من این کاره نبودم. چرا که غرضم از چنین کاری از نو شناختن خویشتن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی.»
مدیر مدرسه
مدیر مدرسه مشهورترین داستان بلند جلال است که پس از چند سال دبیری در مدارس تهران، در سال 1332، جلال به عنوان مدیر، به مدرسه ی تازه تازه سازی اعزام می شود و این کتاب حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه ی بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ مدرسه اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن است. جلال در این داستان، مدرسه را به عنوان جامعه ی کوچکی در نظر گرفته و هر آنچه را که در شریان های ایران آن روز جریان داشته، به تصویر می کشد و از خواننده می خواهد تا با دیدگان باز، عمق جامعه را بکاود و مشکلات را دریابد.
غرب زدگی
جلال نخستین بار اصطلاح غرب زدگی را از احمد فردید می آموزد. او ابتدا دو فصل اول غرب زدگی را در کیهان ماه که خود به راه انداخته بود، چاپ کرد. کیهان ماه پس از انتشار دو شماره توقیف شد و او ناچار آن را مخفیانه منتشر کرد. جلال معتقد بود:«غرب زدگی که مخفیانه انجام گرفت، نوعی نقطه عطف بود در کار این صاحب قلم.»
جلال در مواجه با غرب زدگی سه راه حل پیشنهاد می دهد:
اول تسلیم کامل در برابر غرب و ماشین و کلا فرآورده های غربی شدن، که آن را مردود می شمارد. دوم، گریختن به درون پیله خود اوست که از نظر او بازگشت به وسایل ابتدایی خلقت نیز نه شدنی است و نه منطقی.
« اما راه سوم _که چاره ای از آن نیست_ جان این دیو را در شیشه کردن است. آن را به اختیار خویش در آوردن و همچون چارپایی از آن بار کشیدن است. طبیعی است که ماشین برای ما سکوی پرشی است تا بر روی آن بایستیم و به قدرت فنی آن، هر چه دورتر بپریم. باید ماشین را ساخت و داشت اما در بندش نبایست ماند. گرفتارش نباید شد. چون ماشین وسیله ایست و هدف نیست. هدف، فقر را از بین بردن است و رفاه مادی و معنوی را در دسترس همه ی خلق گذاشتن.»
او در مقابل غرب زدگی و بحران هویت بازگشت به خویشتن را مطرح می کند . تا جایی که برای پایه های پنجم و ششم دبیرستان " عمّ جزء " تدریس می کند و به حج می رود و خسی در میقات را می نویسد. سپس داستان نون والقلم را در قالب تمثیل خلق می کند که قصه ی شکست جنبش های چپ در حوالی 1332 است و در آن از ایمان و شهادت می گوید:« این روز ها کسی شهید است که به خاطر ایمانش شهید بشود.»
پس از انتشار مخفیانه غرب زدگی اجازه چاپ نشر از او گرفته شد. او معلمی بود که تحمل این سکوت اجباری و تبعید اختیاری برایش ممکن نبود. کلافگی ناشی از این سکوت اجباری مجددا او را به سفر کردن کشاند. یکی از از این سفر ها، سفر حج بود که حاصل آن سفر نامه ای بود به نام خسی در میقات.
جلال زمانی به حج رفت که از همه چهار راه ها گذر کرده بود و همه بیراهه ها را دیده بود و با چهار کعبه ای که همگان در طوافش بودند، اشنا شده بود. محتوای آنها را کاویده و غبار آنها را محک زده بود. او اینک با شناخت درست از نادرست، بازگشت و بدانچه سال ها در پی اش بود رسید، ارام گرفت و سفرنامه اش را خسی در میقات نام نهاد که خود را خسی در میقات دیده بود نه کسی در میعاد.
جلال در این کتاب نه تنها از مناسک حج، بلکه از سیر روحی خود و انچه میبیند و در میابد نیز می نویسد.
« زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت، هر چه شعر که از بر داشتم، خواندم، زمزمه ای برای خویش. و هر چه دقیق تر که توانستم، در خود نگریستم تا سپیده دمید و دیدم که تنها خسی است و به میقات آمده است و نه کسی و به میعادی. و دیدم که وقت ابدیت است یعنی اقیانوس زمان و میقات در هر لحظه ای و هر جا و تنها با خویشتن. چرا که میعاد جای دیدار توست با دیگری. اما میقات زمان همان دیدار است و تنها با خویشتن.
آخرین کارها:
« آخرین کارهایی که کرده ام یکی ترجمه ی کرگدن اوژن یونسکو است در سال 45 و دیگری انتشار متن کامل ترجمه ی عبور از خط ارنست یونگر. و همین روز ها از چاپ نفرین زمین فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهی است در طول نه ماه از یک سال و آنچه بر او و اهل ده می گذرد. به قصد گفتن آخرین حرف ها درباره ی آب و کشت و زمین و لمسی که وابستگی اقتصادی به کمپانی از آنها کرده و اغتشاشی که ناچار رخ داده و نیز به قصد ارزیابی دیگری خلاف اعتقاد عوام سیاستمداران و حکومت، از قضیه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضی جاش زده اند. پس از این باید خدمت و خیانت روشنفکران را آماده کنم که مال سال 43 است و اکنون دست کارهایی می خواهد. بعد باید تشنگی و گشنگی یونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به دوباره نوشتن سنگی بر گوری که قصه ای است در باب عقیم بودن. و بعد بپردازم به اتمام نسل جدید که قصه ی دیگری است از نسل دیگری که من خود یکیش...و میبینی که تنها آن بازرگان نیست که به جزیره ی کیش شبی تو را به حجله ی خویش خواند و چه مالیخولی که به سر داشت...(دی ماه 1346)»
و...
جلال را به تهران آوردند و در نزدیکی قبر خلیل ملکی و در مسجد فیروز آبادی شهرری به خاک سپردند. بر بالای دیواری که جلال در پای آرمیده است، تنها این جمله نقش بسته است:
" آرامگاه ابدی جلال آل احمد، مردی که در میقات خسی و در ادبیات کسی بود، همو که جلال آل قلم بود."

خدایش بیامرزد

برگرفته از کتاب مفاخر ایران زمین _ جلد هشت.مرکز آموزش سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران.
 
این مهم نیست که تو به اجدادت افتخار کنی
               بلکه آنچه اهمیت دارد این است که آنها به تو ببالند.

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد