نویسنده جستار: داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی  (بازدیدها: 2851 بار)

0 هموند و 16 میهمان درحال خواندن جستار.

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی
« : 06 فوریه 2010 گاه 02:55:59 »
به نام یزدان پاک

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (1)
از : سوشیانت مزدیسنا
گرگان. سال ۳۳۶ قمری.
ابومنصور عبدالرزاق که از سوی ابوعلی چغانی امارت توس را داشت و در شورش بر ضد سامانیان به او پیوسته بود، شهر خویش را به سوی گرگان رها کرد. در جنگهایی که با «وشمگیر بن زیاد» و «منصور بن قراتگین» داشت، برادرش «احمد بن عبدالرزاق» و نیز مادر و همسرش به اسارت رفتند.
شبی ابومنصور خواب دید در کتابخانه‌ای بی‌انتها، هوشنگ کتاب «جاودان خرد» را مینویسد. تهمورس سرگرم نگارش سرگزشت کیومرس و سیامک است. جمشید به «اندرزنامه» میپردازد. زال درباره گشتاسپ مینگارد... در قفسه‌های کتابخانه، تومارها و رساله‌ها و دفترهای ناشماردنی به چشم میخورد: تواریخ ایام شاهان ماد و هخامنشی، لوحه‌های سلسله‌های باستانی، بهمن نامه، داراب نامه، باستان نامه، دانشورنامه، کارنامه اردشیربابکان، پیروزنامه، خدای نامه و...
ناگاه ارجاسپ تورانی و آلکساندر مقدونی و عمر تازی به درون کتابخانه میجهند و با مشعلهایشان آنجا را به آتش میکشند و میروند. دبیران و کاتبان سراسیمه به هر سویی میدوند تا هرچه از دفترها را که میتوانند، نجات دهند. از دل دود و آتش، سه مرد بیرون می‌آیند که هرکدام شاهنامه‌ای به نام خود دارند: ابوعلی بلخی و مسعودی مروزی و ابوالموید بلخی. اما ناگهان توفانی درمیگیرد و آن شاهنامه‌ها را ورق ورق و به سو پراکنده و ناپدید میکند. ابومنصور با افسوس و پریشانی، درست هنگام بیداری، شبح مردی را میبیند که از روستای پاژ دست بر آسمان توس میساید و بیتهایی را مینگارد:
نگه کن که این نامه تا جاودان * درفشی بود بر سر بخردان

نوح به چغانیان سپاه فرستاد. ابوعلی شتابان بازگشت و به رویارویی پرداخت، ولی شکست خورد و به «شومان» رفت. لشکر نوح وارد چغانیان شد و پس از ویران کردن کاخ ابوعلی در پی وی روان گشت. ابوعلی در راه بر آنها تاخت و پیوندشان را با بخارا برید. سرانجام در جمادی‌الثانی سال 337 هر دو هماورد، آشتی را پذیرفتند و میثاق بستند که ابوعلی، پسر خود «ابوالمظفر عبداللـه» را به گروگان نزد نوح بن نصر بفرستد.

اما ابومنصور عبدالرزاق توسی که از شورش ابوعلی پشتیبانی و با او همراهی کرده بود، همچنان از امیر سامانی سرپیچی میکرد. وی به ری و آل بویه چشم داشت.

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
پاسخ : داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی
« پاسخ #1 : 06 فوریه 2010 گاه 20:48:57 »
به نام یزدان پاک

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (2)
از: سوشیانت مزدیسنا


دامغان. سال ۳۳۷ قمری.سپاهیان مشترک «ابومنصور عبدالرزاق» و «رکن الدوله دیلمی» پس از مدتها آماده‌باش، کم‌کم به حالت عادی و آزاد بازمیگشتند و خیالشان از سوی سامانیان آسوده میگشت. اما این آسایش چندان نپایید؛ پیکی از سوی رکن‌الدوله به پیشگاه ابومنصور رسید که او را برای پیکار با «مرزبان» به شهر ری فرا میخواند. رکن‌الدوله که دو سال پیش، ری را از دست سامانیان به در آورده بود، اینک با یورشی از سوی غرب روبرو میگشت. وی نمیدانست که برخی از سردارانش به او خیانت کرده و پنهانی برای «مرزبان» فرمانروای «آزربایگان» نامه میدهند تا به ری لشگرکشی کند. در آنسو، محمد پدر مرزبان به او اندرز میداد تا به این رزم دست نیازد. اما مرزبان به پدرش پاسخ داد:
ــ بیشتر سرکردگان رکن‌الدوله هواخواه من هستند و نامه‌ها نوشته‌اند.
ــ ــ پسرم، دوباره تو را در کجا بینم؟
ــ یا در کوشک فرمانروایی ری و یا در میان کشتگان!
رکن الدوله برادر کوچکتر عمادالدوله دیلمی بود. علی پسر بویه که لقب عمادالدوله داشت در آغاز جوانی به دربار نصر بن احمد سامانی پیوست و بنا بر پیشنهاد شاه، به خدمت «ماکان کاکی» که از خاندانهای پادشاهی گیلان بود، درآمد. عمادالدوله برادرانش را نیز به نزد خویش فرا خواند و این خاندان در کشاکشهای سیاسی نقش بزرگی داشتند که به بنیاد سلسله بویه منجر شد.
قزوین. دو ماه بعد.از زمانی که مرزبان به راه افتاد تا هنگامی که به قزوین رسید، نامه هایی چرب و نرم از سوی رکن‌الدوله به دستش میرسید که خواهان آشتی بود و نوید میداد اگر او به آزربایگان بازگردد، افزون بر قزوین، دو شهر «ابهر» و «زنگان» را نیز فرمانروا میشود. مرزبان همچنان در دودلی به سر میبرد که ناگاه با تاخت غافگیرانه رکن‌الدوله روبرو شد. فرمانروای ری افزون بر ابومنصور عبدالرزاق، از برادران دیلمی خودش نیز یاری گرفته بود و سپاهیانی بیشتر از مرزبان داشت. مرزبان دانست که زمان را از دست داده و نامه‌های رکن‌الدوله، فریبی بیش نبوده؛ از همه بدتر اینکه سرداران خیانتکار رکن‌الدوله نیزشناسایی و دستگیر شده بودند. مرزبان در خود یارای نبرد با این سپاه انبوه را نمیدید اما بازگشت و عقب نشینی را نیز ننگین میشمارد. پس دل بر پایداری نهاد و نبرد آغاز شد. پس از چندی، دو سوی راست و چپ سپاه مرزبان در هم شکست ولی او در میانه و قلبگاه، همچنان ایستادگی میکرد. گروهی از سردارانش کشته شده بودند و سرانجام وی نیز با سیزده سردار دیگرش دستگیر شدند. سرداران را در دژهایی جداگانه و پراکنده، زندانی کردند و مرزبان را به دژ «سمیرم» در پیرامون شهر سپاهان فرستادند تا در بند بماند.
رکن‌الدوله که پیروزی خود در این پیکار را وامدار ابومنصور عبدالرزاق میدانست، وی را بسیار آفرین گفت و خلعت و ارمغان داد. اکنون ابومنصور در واپسین ماموریتش میبایست به آزربایگان دست می‌یافت و چنانکه کامیاب میگشت، فرمانروایی آن دیار به او داده میشد.
اردبیل. یک ماه بعد.سپاهیان ابومنصور پس از اندکی پیکار، به شهر اردبیل راه یافته بودند. «دیسم» که اینک به جای مرزبان فرمانروایی آزربایگان را داشت در شهرک «ورثان» در دو فرسنگی رود «ارس» به سر میبرد تا مال و لشگر گردآوری نماید. آنگاه وزیرش «ابوجعفر» را فراخواند و به او گفت:
ــ من گنجینه‌ها و بار و بنه ویژه‌ام را به تو میسپارم تا در جایی ایمن در کوهستان «موغان» پنهان کنی. پس از سرکوبی پسر عبدالرزاق، این گنجینه‌ها و اموال را به اردبیل می‌آوریم.
ــ ــ اطاعت سرور من!
«دیسم» پس ازچند هفته آماده رزم با ابومنصور عبدالرزاق شد و به سوی اردبیل شتافت. اما هنوز پایش به میدان جنگ نرسیده بود که خبری خردکننده شنید: «ابوجعفر» وزیر پیشاپیش به جای «موغان» به اردبیل رفته و به ابومنصور پیوسته بود! به اندازه‌ای به دیسم اندوه و ناامیدی دست داد که نتوانست به درستی بجنگد و سپاهش در یک حمله، شکست خوردند و گریختند. ابومنصور به پاداش این همکاری، ابوجعفر را به وزیری برگزید و با این کار، مایه دلخوری «دامغانی» دبیر خویش را فراهم آورد. دامغانی هم، زمانی که از سوی ابومنصور برای دریافت باج و خراج به گوشه و کنار آزربایگان فرستاده شده بود، در یک فرصت فرار کرد و به دیسم پناهنده شد. ابومنصور به سختی دلگیر گردید و همراه ابوجعفر در سال ۳۳۸ قمری به ری آمد و آزربایگان را دوباره به دیسم وانهاد. و سال بعد با گرفتن امان و زینهار از امیر سامانی (نوح بن نصر) به زادگاهش توس بازگشت.
از اساسی‌ترین چیزهایی که مایه بازگشت او گردید، این اندیشه بود که ایران نامتحد و ملوک‌الطوایفی، نیازمند یک کارکرد زیربنایی و به دست آوردن بینشی بزرگ و فراگیر است تا با اتحاد و همبستگی این خرده‌شاهی‌ها، دوباره شاهنشاهی ایران شکل بگیرد. سامانیان، چغانیان، صفاریان، زیاریان، آل بویه، جستانیان، کنکریان، سالاریان و... بسی دیگر از فرمانروایان بومی و محلی، افزون بر کشاکشهایی که با یکدیگر داشتند، درون قلمرو خویش نیز جنگ و جدلهای بی‌پایان خانگی را نگرنده بودند. و همه این مصیبتها و آسیبها پس از فروپاشی ساسانیان به دست تازیان جنایتکار رخ داده بود. و این پرسشها پیاپی پندار ابومنصور را می‌آشفت:
ــ چگونه سر آمد به نیک اختری؟
ــ که ایدون به ما خوار بگزاشتند؟

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
پاسخ : داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی
« پاسخ #2 : 08 فوریه 2010 گاه 23:27:43 »
به نام یزدان پاک

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (3)
توس. شهر تابران. سال 340 قمری.
تابران از اندک شهرهای ایران به شمار میرفت که به شکل دایره بنا شده بود. مرکز آن «کهن دژ» یا ارگ ویژه فرمانروایان و سپاهیان، و نیز گنجینه‌گاه بود. بخش اصلی شهر (خانه‌های مردم، بازار و مسجد جامع) را «شارستان» میخواندند. بارویی که گرداگرد شهر را در بر داشت دارای بلندایی بیش از ده متر و پهنایی بین هفت متر (درکف زمین) تا سه متر (در بالاترین بخش) بود. در میان چینه‌های گل رس و خشت، تکه‌های سفال نیز کار گزاشته بودند. باروی تابران ۹ دروازه و ۱۰۶ برج داشت و بیرون آن، خندقی بزرگ دیده میشد. بازارهای شهر در گرداگرد مسجد جامع، رونق بسیار داشتند. مسجد جامع را محمد (ابومنصور) پسر بزرگ عبدالرزاق توسی به نقش و نگارهایی گرانبها آراسته بود. جهانگردانی که به این شهر می‌آمدند، پیرانش را بزرگوار میدانستند.
در کهندژ، در کاخ سپهبد «محمدبن عبدالرزاق توسی» ملقب به ابومنصور، بزم شاهانه‌ای برپا بود. جامهای باده دست به دست میچرخید و پر و خالی میشد. خنیاگران با سازها و آلات گوناگون موسیقی بر شادی جشن می‌افزودند. «شادان» پسر «برزین» که اینک به درجه موبدی رسیده بود، فردوسی را نجواکنان با مهمانان آشنا میکرد:
ــ آنکس که در کنار ابومنصور نشسته، پیشکار او «معمری» میباشد. تبار معمری به یکی از سرهنگان خسروپرویز میرسد که مرزبانی ایران را بر دوش داشت و او را «کنارنگ» میخواندند. آنگاه که شاهنشاه ایران به سوی روم تاخت، نخستین کسی که از باروی رومیان بالا رفت، کنارنگ بود که پس از نبردی تن به تن با قیصر، او را دستگیر کرد و نزد خسرو آورد. همچنین زمانی که «سابه» فرمانروای ترکان به هرات ترکتازی نمود، کنارنگ به رویارویی رفت و با پرتاب نیزه‌ای او را به خاک افکند و ترکان را فراری داد...
برای دمی، نگاه معمری با نگاه فردوسی گره خورد. فردوسی با خود اندیشید که آن چشمان آشنا را پیش از این، کجا دیده بود؟ شاید در نشستهای نهانی که پدرش مولانا فرخ با کسانی داشت که هواداران خلیفه عباسی، آنها را قرمطی و باطنی میخواندند. شادان برزین همچنان سخن میگفت:
ــ‌ ... خسروپرویز که به پاداش پیکار هرات، قلمرو نیشابور را به کنارنگ بخشیده بود، روزی از او پرسید که شنیده است میتواند با هزار مرد به تنهایی بجنگد! کنارنگ پاسخش آری بود. به دستور خسروپرویز در یک دشت،هزار زندانی محکوم به مرگ را آماده کردند و آنها را با جنگ‌افزار به رویارویی کنارنگ فرستادند. سرهنگ دلاور یکتنه به میان آنان زد و با شمشیر و تیر، برخی را کشت و برخی را زخمی کرد و چنان جنگید که بقیه زندانیان فرار کردند. شاهنشاه به پاس آن رزم‌آوری، قلمرو توس را نیز به کنارنگ بخشید.
فردوسی همچنان که گوش به گفتار شادان برزین داشت، غرق تماشای نگاره‌هایی شده بود که بر دیوارها نقش کرده بودند. پرده‌هایی از: به آسمان بردن تخت شاه جمشید از سوی دیوها، زهاک ماردوش، فریدون با گرز گاوسر، کاووس سوار بر ارابه‌ای که چهار شاهین به سوی سپهر میکشیدند، رستم در هال پرتاب تیر دوشاخه‌اش به سوی چشمان اسفندیار و... شادان برزین افزود:
ــ کنارنگ از سوی مادر، از نسل «طوس» سپهدار کیانی بود و یکسدوبیست سال بزیست. پس از یورش تازیان، «حمید طایی» توس را از دست خاندان کنارنگیان به در آورد تا اینکه دوباره به هنگام ابومنصور، توس دوباره به آغوش خاندانی ایرانی بازگردید...

از: سوشیانت مزدیسنا

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
پاسخ : داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی
« پاسخ #3 : 10 فوریه 2010 گاه 16:07:26 »
به نام یزدان پاک

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (4)

سوشیانت مزدیسنا
معمری دستش را به نشانه سکوت، بلند کرد. خنیاگران و مهمانان خاموش شدند. وی به فرمان ابومنصور از فرزانگان و تاریخدانان دعوت کرده بود تا برای کاری سرنوشت‌ساز، گرد هم آیند. در آن انجمن چهار موبد: «ماخ» از هرات، «یزدان داد» پسر «شاپور» از سیستان، «ماهوی خورشید» پسر «بهرام» از نیشابور، و «شادان» پسر «برزین» از توس، برجسته‌ترین چهره های همایش بودند. معمری پس از کرنشی کوتاه به ابومنصور، با آوایی رسا چنین سخن راند:
ــ سپاس و آفرین، خدای را که این جهان و آن جهان را آفرید. و ما بندگان را اندر جهان پدیدار کرد. و به نیک اندیشان: پاداش و به بد اندیشان: پادافره (کیفر) بخشید. و درود بر پاکان و برگزیدگان.
معمری نفسی تازه کرد و باز نگاهش به فردوسی دوخته شد. ادامه داد:
ــ تا جهان بوده، مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته‌ و نیکوترین یادگاری را سخن دانسته‌اند. چرا که اندر این جهان، مردم به دانش، بزرگوارتر و مایه‌دارترند. نمونه‌اش ترجمان داستان «کلیله و دمنه» از پهلوی به تازی در زمان «مامون» پسر «هارون الرشید» بود. پس امیر سعید «نصر بن احمد» این سخن و داستان را بشنید و خوش آمدش. وزیر خویش خواجه بلعمی را بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانید و این نامه به دست مردمان افتاد. سپس رودکی را فرمود تا به نظم آورد و اندر زبان خرد و بزرگ افتاد. و نام او بدین نامه زنده گشت و از او یادگاری بماند...
معمری نگاهش را از فردوسی برگرفت و به سپهبد نگریست و افزود:
ــ امیر ابومنصور عبدالرزاق مردیست با فره و خویشکام و باهنر، و بزرگ منش اندر کامروایی و با دستگاهی تمام اندر پادشاهی، با ساز مهتران و اندیشه بلند، و نژادی بزرگ دارد به گوهر، و از تبار اسپهبدان ایران است. او کار و نشان شاه خراسان (نصربن احمد) را شنید و خوش آمدش. از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری باشد اندر این جهان.
معمری دوباره به سوی ابومنصور سری فرود آورد و خاموش ماند تا او گفتارش را پی بگیرد. سپهبد اگرچه پیکری پهلوانانه داشت اما با آوایی نرم و مهربان سخن میراند:
ــ شما را فرا خوانده‌ایم به فراز آوردن نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان و زندگی هر یک، از: داد و بی داد، و آشوب و جنگ و کین؛ از «کی» نخستین (کیومرس) که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان و جانوران پدید آورد تا «یزدگرد شهریار» که آخرین ملوک عجم بود... و این نامه را هرچه گزارش کنیم، از گفتار دهقانان باید آورد که این پادشاهی به دست ایشان بود؛ و از کار و رفتار، نیک و بد، و کم و بیش، ایشان دانند.
برای فردوسی شگفت‌آور بود که ابومنصور نیز پیاپی به او مینگریست. پدرش مولانا فرخ اگرچه اندک و با احتیاط از ابومنصور سخن میراند اما احترام و پاسداشتی بسیار برای این سپهبد داشت. گفتار یکی از موبدان که اجازه سخن میخواست، فردوسی را به خود آورد؛ وی «یزدان داد» بود:
ــ هرکجا زیستگاه مردمان بود از کران تا کران این زمین، به هفت بهره کردند و هر بخش را کشور خواندند. کشور میانه که ما به او اندریم و شاهان «ایران شهر» خوانده‌اند، از رود آموی (جیهون) است تا رود مصر (نیل) و کشورهای دیگر پیرامون اویند. و از این هفت کشور، ایرانشهر بزرگوارتر است به هر هنری...
بیتی در ذهن فردوسی جرقه زد:
هنر نزد ایران است و بس * ندارند شیر ژیان را به کس

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
پاسخ : داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی
« پاسخ #4 : 12 فوریه 2010 گاه 14:35:01 »
به نام یزدان پاک

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (5)
موبد «یزدان داد» که از همه کهنسالتر بود ادامه داد:
ــ ما یاد میکنیم گفتار هر گروهی را تا دانسته شود آن را که خواهد پرسد و آن راهی که خوشتر آیدش، برآن برود. نامه‌ها و کتابهای: پسر مقفع (روزبه دادویه)، حمزه اسفهانی، محمد جهم برمکی، زادوی پسر شاهوی، بهرام اسفهانی، موسا پسر عیسا خسروی (کسروی)، هشام پسر قاسم اسفهانی، بهرامشاه پسر مردانشاه کرمانی...
فردوسی در دلش به آن همه نویسنده و مترجم تاریخ و فرهنگ ایران، آفرین میگفت. آنها در جبهه جنگ فرهنگی، سزاوارانه ایستادگی و پایداری، و برخی نیز جان فدا کرده بودند.
اینک بانگ معمری بود که دوباره به آن انجمن گرما میبخشید:
ــ پس دانایان که نامه خواهند ساختن، ایدون سزد که هفت چیز به جای آورند: بنیاد نامه، فر نامه، هنر نامه، نام خداوند نامه، مایه و اندازه سخن پیوستن، نشان دادن از دانش آن کس که نامه از هر اوست، درهای هر سخنی را نگاه داشتن.
انجمن کم‌کم پایان می‌یافت. یک بار دیگر از مهمانان پزیرایی شاهانه شد. واپسین سخنان را ابومنصور بر زبان رانده بود:
ــ شما را از نژاد کیان، آن نامداران فرخ میپرسم؛ بگویید و بنویسید که گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خوار بگزاشتند؟ چگونه ایشان را جنگ آوری و نیک اختری به سر آمد؟
پرسش سپهبد توس مانند پتکی بر پندارها فرود آمد و تنین تلخش، دلها را خراشید. چرا؟ چگونه؟ موبد «ماهوی خورشید» که گویی از پریشانی فردوسی آگاهی یافته بود، به او نزدیک شد و کوتاه و سربسته گفت:
ــ از پیکارها و آشوب کردن با یکدیگر و تاختن و برتری جستن میان خود ایرانیان بود که بیگانگان اندر آمدند و کشور از پادشاهی، تهی ماند.
فردوسی با افسوس سرش را به آرامی تکان داد و پرسید:
ــ «خدای نامه» چگونه گردآوری شده بود؟
ــ‌ ــ در زمان یزدگرد واپسین شهریار ساسانی دفترها و سالنامه‌های پراکنده‌ای در کتابخانه شاهی انباشته بود. به فرمان شاه، دهقانی دانشور به نام «رامین» آن تاریخها را از کیومرس تا پایان پادشاهی خسروپرویز فهرست بندی کرد و به یاری موبد موبدان «فرخان»، کژیها و کاستیها را دریافت و زدود. زمانی که «سعدبن وقاص» به «تیسفون» پایتخت ساسانیان دست یافت، در میان گنجینه‌ها و غنیمتها این کتاب نیز بود. اما مانند دیگر نوشتارهایی که به دست تازیان افتاد، به فتوای «عمربن خطاب» سوزانده و یا در آب ریخته شد.
فردوسی لبش را گزید. میدانست که نگارش و گزارش، چه اندازه دشوار و خسته‌کننده است. «ماهوی خورشید» با لبخندی دلداری دهنده، سخنش را پی گرفت:
ــ ــ یک سده پیش که شیرمرد سیستان «یعقوب لیث» با تازیان درافتاد، فرمان داد که شاعران به پارسی، و نه عربی، شعر بسرایند. همچنین دستور داد تا دفترهایی پهلوی که ایرانیان کوچنده به هندوستان برده بودند، شناسایی و نسخه‌برداری شود. ابومنصور بر آن است تا با بهره‌گیری از این دفترها و نیز دیگر نامه‌هایی که میان موبدان پراکنده است، دوباره نامه خسروان را باز آراید.
ــ سرآغاز این دفتر به چه زمانی میرسد؟
ــ ــ ششهزار سال پیش!
در همین هنگام ابومنصور به آنان نزدیک شد و با چرب زبانی و نرمی به فردوسی گفت:
ــ پدرت مولانا فرخ که درود بر فروهرش باد، از طبع روان تو برایم گفته بود. خوشنود میگردم بیتی چند از سروده‌هایت را برایم بخوانی.
فردوسی با کمی شرم و آزرم چنین خواند:
بکوشیم و مردی به کار آوریم * بر ایشان جهان تنگ و تار آوریم
نداند کسی راز گردان سپهر * دگرگونه‌تر گشت بر ما به مهر
دریغ این سر تاج و این مهر و داد * که خواهد شد این تخت شاهی به باد
چو با تخت، منبر برابر کنند * همه نام بوبکر و عمر کنند
زهرخندی بر لبان ابومنصور نشست و ناخواسته، به گمانش رسید که او نیز فرجامی بسان ساسانیان خواهد داشت.

سوشیانت مزدیسنا

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
پاسخ : داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی
« پاسخ #5 : 14 فوریه 2010 گاه 23:04:34 »
به نام یزدان پاک

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (6)

هرات. یکم محرم از سال ۳۴۶ قمری برابر با بیست و یکم فروردین ماه ۳۳۶ هجری شمسی. شکوفه‌های بهاری، شهر کهنسال هرات را آذین بسته بودند. دشتها آکنده از گیاهان خوشبو و ریحان و بابونه بود. و اگر کسی مهرگان در آنجا به سر میبرد، بینندة یکسدوبیست گونه انگور با رنگها و اندازه‌ها و مزه‌های گوناگون میگشت. هنگام زمستان از سیستان: نارنج، و از مازندران: ترنج به آنجا می آوردند. در میان ایرانیان این داستان رواج داشت که شراب و باده برای نخستین بار در هرات درست شد.
در نخستین روز از سال نو قمری، چهار موبد بزرگ، دفتر خسروان را به ابومنصور عبدالرزاق که در شهر هرات به سر میبرد، پیشکش کردند. ابومنصور از تبار اسپهبدان ساسانی و از بازماندگان «بزرگمهر» وزیر بزرگ انوشیروان به شمار میرفت. پیرترین موبد یعنی «ماخ» که مرزبان آن شهر بود، با صدایی لرزان اما بم و رسا با اشاره به آن دفتر شاهانه، چنین گفت:
ــ این را نام، شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش، اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و کار و ساز پادشاهی، آیینهای نیکو و دادگری، سپاه آراستن... این همه را بدین نامه دربیابند. پس این نامه‌ی شاهان را گرد آوردند و گزارش کردند.
موبد «ماهوی» رشته سخن را اینگونه دنبال کرد:
ــ اندر این نامه، چیزهاست که به گفتار، خواننده را بزرگ آید... سود این نامه برای هر کسی است. رامش جهان و اندوهگسار اندوهگینان، و چاره درماندگان است.
موبد «یزدان داد» افزود:
ــ این نامه و کار شاهان را از بهر دو چیز خوانند؛ یکی از بهر کارکرد و رفتار و آیین شاهان، تا بدانند و در کدخدایی با هر کس بتوانند ساختن. و دیگر که اندر او، داستانهاست که هم به گوش و هم به کوشش، خوش آید که چیزهای نیکو و با دانش هست.
ابومنصور به موبد «شادان» نگریست. وی لبخندی زد و گفت:
ــ و چیزها اندر این نامه بیابند که سهمگین نماید؛ و این نیکوست. چون مغز او بدانی، تو را درست آید و دلپزیر گردد؛ چون: دست‌برد و کمانگیری آرش و چون: همان سنگ، کجا آفریدون به پای، باز داشت. و چون: آن ماران که از دوش زهاک برآمدند. این همه درست آید به نزدیک بخردان و دانایان به معنی، و آنکه دشمن دانش بود، این را زشت گرداند.
کم نبودند ورزندگان دین جدید که اگرچه آیات عجیب و احادیثی غریب را پراکنده مینمودند اما داستانهای عجم را دروغ و به دور از عقل میخواندند. جشنها و آیینها را نهی کرده و حتا خرید و فروش افزارهایی که برای این سنتها به کار میرفت، حرام خوانده میشد.
ابومنصور به کنار ایوان آمد و به دوردست نگریست. آسیابی با پره های بزرگش به آرامی میگردید. با خودش گفت:
ــ من نیز مانند «پیروز» آسیابی بسازم که تازیان را خرد و خمیر کند!
گزشته. یثرب (مدینه الرسول). سال ۲۳ هجری.
«پیروز» ملقب به «ابولؤلؤ» اهل «فین» کاشان که به بردگی «مغیره» رفته، در کوچه‌های مدینه با دیدن خردسالان ایرانی که در جنگ نهاوند به اسیری رفته‌اند، میگرید و دست بر سر بچه‌ها کشیده و میگوید:
ــ عمر جگر مرا خورد.
در همین هنگام خلیفه هویدا میشود. پیروز میگوید:
ــ ای امیر مؤمنان! مغیره خراج گرانی بر من نهاده است و هر روز دو درم میخواهد.
ــ ــ چه کارهایی میدانی؟
ــ درودگری و آهنگری و نقش کردن.
ــ ــ شنیده‌ام که ساختن آسیای بادی را نیز میدانی.
ــ آری میدانم؛ و تو را آسیایی سازم که در شرق و غرب، آن را حدیث کنند.
چهارشنبه بیست و دوم ذی‌الحجه در مسجد مدینه، صف نمازگزاران در پشت سر خلیفه، به سجود رفته بود. پیروز از صف اول به سوی امام جماعت بیرون رفت و با کاردی حبشی که در دو طرفش تیغه زهرآلود داشت، چند ضربه برق‌آسا بر عمر زد. و سیزده تن دیگر را که به یاری خلیفه آمده بودند زخمی کرد که شش تن از پای درآمدند. نمازگزاران او را دستگیر کردند و عمر را به خانه‌اش بردند. اما پس از چند روز عمربن خطاب مرد. پسرش «عبیدالله» افزون بر «پیروز»، دختر و غلام او را نیز به قتل رسانید. همچنین «هرمزان» سردار اسیر و اسلام آورده نیز کشته شد.

سوشیانت مزدیسنا

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد
« واپسین ویرایش: 14 فوریه 2010 گاه 23:07:18 ازسوی yazdan_s »

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
پاسخ : داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی
« پاسخ #6 : 17 فوریه 2010 گاه 15:26:17 »
به نام یزدان پاک

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (7)
سوشیانت مزدیسنا
تابران. سال ۳۴۹ قمری. جشن بهمنگان
شب به نیمه نزدیک میشد. بزم ابومنصور عبدالرزاق توسی به یادبود بهمنگان پایان گرفته و در کاخ او انجمن کوچکی به جای مانده بود. پهلوان توس که چند ماه پیش، از هرات به شهر خویش بازگشته بود، با همان نرمی و آزرم همیشگی‌اش با فردوسی سخن میگفت:
ــ از من چه بایسته است تا جان و روان تو به سخنوری بگراید؟ تا زمانی که به هرچیزی دسترسی داشته باشم، نمیگزارم در گیتی به کسی نیازمند شوی.
فردوسی سری به نشانه سپاسگزاری فرود آورد و گفت:
ــ‌ ــ به نزد فرخ مهان سخن سنج، در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیکوست؟ اگر از دید خداوند، سخن، بهترینها نبود، خرد چگونه راهنمای ما بود؟
ــ از موبد «شادان» چنین شنیدم که برای دستیابی به سروده‌های دقیقی توسی، به چغانیان سفر نمودی اما از میانه راه بازگشتی.
فردوسی زیرچشمی به موبد شادان نگریست. برقی در چشمانش میدرخشید. آهسته گفت:
ــ ــ آری؛ از هرکسی بی‌شمار بپرسیدم و از گردش روزگار بترسیدم که من نیز مانند «دقیقی» بسی درنگم نباشد. دیگر اینکه گنج و دارایی‌ام وفادار و بسنده نیست. و سرانجام، اینگونه رنج را کسی خریدار نیست. زمانه سراسر پر از جنگ، و جهان به جویندگانی چون ما، تنگ است. یک چند زمان را بگزاشتم و سخن را نهفته داشتم زیرا ندیدم کسی را که سزاوار و همیار چنین کاری باشد. تا آنکه موبد شادان که انگار با من از یک مغز و یک پوست میباشد، مرا به درگاه شما راهنمایی نمود.
ــ این رای تو خوب آمد. پایت همیشه به سوی نیکی میخرامد. من این دفتر پهلوی را به پیش تو می‌آورم. تو جوان و گشاده زبانی و سخن گفتن پهلوانی و حماسی میدانی. هنرنامه خسروان را بازگوی و نزد مهان، آبروی خویش را بجوی.
آسمان روز. ماه بهمن. همان سال.
فردوسی که مانند دیگر توسیان به «تاریخ دهقان» یعنی گاهشمار ایرانی همچنان گرایش داشت، بر روی دیوار اتاقش، سرآغاز سرودن شاهنامه پهلوی ابومنصوری را به نظم پارسی یادداشت کرد. «آسمان روز» برابر میشد با بیست و هفتم بهمن؛ و در آن روزگار، ماه‌ها سی روزه بود. سرایندة سرنوشت ساز ایران زمین، قلم را در میان انگشتانش میفشرد و زیر لب نیایش میکرد:
ـــ ای روشن کردگار؛ از تو میخواهم که چندان از روزگار، زمان یابم تا این نامة نامور و باستانی را برای آیندگان به ارمغان گزارم...
سپس خون سیاه خامه را بر پهنه سپید کاغذ روانه نمود و نخستین بیت را اینچنین آغاز کرد:
به نام خداوند جان و خرد * کزو برتر اندیشه بر نگزرد
خداوند نام و خداوند رای * خداوند روزی ده و رهنمای
خداوند کیهان و گردان سپهر * فروزنده ماه و ناهید و مهر
در شب بهمنگان، افزون بر شاهنامه ابومنصوری، فردوسی از آن سپهبد نسخه‌ای از «گشتاسپ نامه» سروده «دقیقی» را نیز دریافت کرده بود که داستانی پهلوی، نامور به «یادگار زریران» را به نظم کشیده بود. در این چند روزکه «گشتاسپ نامه» را خوانده بود، به سراینده‌اش آفرین میگفت و اگرچه «دقیقی» جز اندکی از هزاران بیت بزمی و رزمی را نسروده و کشته شده بود، اما روزگار کهن را نو نمود و با پیوند شعر پارسی به نثر پهلوی، فردوسی را راهبری کرد که در چه وزن و قالبی، این کار را پی بگیرد. هرچند که فردوسی دریافته بود که در منظومه شاعر همشهری‌اش بیتهایی سست و ناتندرست نیز دیده میشود.
توس. ماه جمادی الاخر از سال ۳۴۹ قمری.
«ابونصر منصور بن بایقرا» با عهد و لوا و خلعت، به سوی ابومنصور عبدالرزاق فرستاده شده بود تا پهلوان توسی، سپهسالاری خراسان را به دست گیرد. «ابوالحسن» پسر «ابراهیم سیمجور» به سبب ستمهای بسیارش در نیشابور، از مقام خود برکنار گردیده بود. چون آن عهد و پیمان به ابومنصور رسید، خراسان شرقی را که «مادون النهر» میخواندند، به خوبی نگهداری کرد و رسمهای نیکو نهاد. خراسانیان، وی را مردی پاکیزه و نیکوعشرت میخواندند و از اینکه به درستی دادگری و داوری میکند و حق ستمدیدگان را از ستمگران میگیرد، شادمان و سپاسگزار بودند.
هنوز زمان سپهسالاری ابومنصور عبدالرزاق توسی به یک سال نرسیده بود که در ماه ذی‌الحجه وی را برکنار کردند و البتگین را به نیشابور مرکز «مادون‌النهر» فرستادند. و ابومنصور به سوی توس بازگشت.


شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
پاسخ : داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی
« پاسخ #7 : 20 فوریه 2010 گاه 13:21:13 »
به نام یزدان پاک

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (8)

توس. ماه ذی‌القعده از سال ۳۵۰ قمری.
قاصد البتگین پیامی برای ابومنصور عبدالرزاق آورده بود:
ــ من به بخارا فراخوانده شده‌ام. احوال خراسان را ضبط کن و حق صحبتی که میان ما هر دو تن است، به جا آر؛ چنانکه اعتقاد من اندر تو هست.
سپهبد توس که میدانست البتگین ترک با سی هزار سوار، راه پایتخت را در پیش گرفته، پیکی بادپا به سوی بخارا فرستاد:
ــ البتگین آمده تا کار شما را تباه کند.
و درباریان به شاه نوجوان (منصور بن نوح) گفتند:
ــ البتگین در تو عاصی و نافرمان است زیرا هرگز با این همه سپاه به درگاه نمی‌آمد. و اکنون به سوی جیهون میتازد.
پیکی از سوی شاه سامانی در پاسخ، فرا رسید:
ــ ای ابومنصور پسر عبدالرزاق توسی؛ سپهسالاری نیشابور تو راست. مگزار که البتگین به آب جیهون بگزرد. با او جنگ کن!
اما زمانی که سپاه ابومنصور توسی به تکاپو شد، آن سپهبد دریافت که البتگین بار و بنه‌اش را به جای نهاده و از آن مرز گریخته است.
بخارا. بارگاه امیر منصور سامانی.
قاضی القضات در فرصتی مناسب به دیدار شاه آمده بود و امیر منصور به سخنانش گوش میداد:
ــ پدر تو نوح رحمت الله علیه، همیشه با علما نشستی و هیچ کار بی تدبیر ایشان نکردی. لاجرم همه کژیها بدو راست شد. و بدان که تو با اهل علم و فقیهان کم مینشینی. هرچه پدرت راست کرد به روزگار تو، همه کژ شد!
سپس قاضی «ابواحمد» دو نامه از البتگین به امیر داد؛ یکی را به شاه و دیگری را به قاضی نوشته بود:
ــ ای ابواحمد! بدان که قرمطیان زور و نیرو گرفتند و خروج میکنند؛ و پادشاه غافل است. من نبشتم به او و شما. شرط نصیحت به جای آورید تا دین و مـُلک، بر جای بماند.
امیر منصور سرنوشت پدربزرگش «نصربن احمد» را به یاد آورد و از بیم سرداران ترک و علمای اهل سنت، بر خود لرزید. ناگاه دو پیک فرا رسیدند و یکی پس از دیگری گفتند:
ــ سپیدجامگان «فرغانه» خروج کرده‌اند و هر که را از مسلمانان می‌یابند، میکشند.
ــ ــ به «تالقان» و کوه‌پایه، قرمطیان مذهب هفت امامی (اسماعیلی) آشکار کرده و فساد و قتل میکنند.
امیر منصور که میدانست قرمطیان نماز و روزه و حج را منکر هستند، با پریشانی به قاضی گفت:
ــ یا ابواحمد! من وزارت را به تو عرضه میکنم.
ــ ــ اگر من به وزارت بنشینم کیست که امروز امیر را با بی‌غرضی نصیحت کند و پند دهد؟ و دیگر اینکه صاحب غرضان گویند که قاضی این همه از بهر وزارت کرد نه از بهر دین و امیر!
ــ تدبیر وزیر ما چیست؟
ــ ــ امیر وزیری دارد کافی و مسلمان و هم وزیرزاده و شایسته.
ــ کیست و کجاست؟!
ــ ــ ابوعلی بلعمی میباشد که در «کهن دژ» محبوس است!
وزیر معزول را با حشمت و احترام، مخفیانه به بارگاه بازگرداندند. پیامها و نامه‌ها و درخواست باریابی از سوی علما و فقیهان برای سرکوب قرمطیها روز به روز بیشتر میشد. جلسه‌ای محرمانه با حضور امیر منصور، بلعمی وزیر، قاضی ابواحمد و بکتوزن تشکیل گردید و قرار شد که نخست بارگاه امیر را از قرمطیان پاک کنند. سپس به سرکوب هواداران مقنع (سپیدجامگان) در شهرهای «فرغانه» و «سغد» بپردازند. و سرانجام به سپهسالار توس «ابومنصور عبدالرزاق» بپردازند.
مرو. ماه ذی‌الحجه از سال۳۵۰ قمری.
لشگر ابومنصور عبدالرزاق به دروازه‌های بستة شهر خیره شده بودند. به سپهسالار توس آگهی داده بودند که یارانش در پایتخت و نیز دیگر گوشه‌های خراسان، قلع و قمع شده‌اند. و اینک سرهنگان «مرو» نیز به او خیانت کرده و دروازه‌ها را بسته بودند. ابومنصور به یاد شاهنامه افتاد؛ مرگ ناجوانمردانه یزدگرد سوم در همین شهر در سال ۳۱ هجری. ابومنصور به «نسا» و «باورد» رفت. از هر سو سپاهیان دشمن به پیش می‌آمدند. «ابوالحسن سیمجور» فرمان سپهسالاری خراسان و نبرد با ابومنصور را با خود داشت. «یوحنا» طبیب مسیحی ابومنصور، پنهانی زهری در جام شراب ابومنصور ریخته بود. اینک در رزمگاه «خبوشان» که یکی از نواحی نیشابور بود، برخوردی خونین میان دو سپاه درگرفت. چشمان ابومنصور سیاهی میرفت و کم‌کم تار میشد. دیگر نمیتوانست به درستی جنگ را رهبری کند. سپاهش رو به پراکندگی و گریز داشت. ابومنصور از اسب پیاده شد و گفت:
ــ من فرود آمدم.
ــ ــ وقت نیست.
ــ من راحت خویش، اندر آن میبینم.
سپاه ابومنصور به ناچار او را رها کرد و رفت. غلامی سقلابی (اسلاو) که از لشگریان «احمد بن منصور قراتگین» متحد سردار سیمجوری بود، نزدیک میشد. انگشتری سپهبد نگونبخت را از انگشتش درآورد. ابومنصور عبدالرزاق از ورای پرده‌ای سیاه که جلو دیدگانش را گرفته بود، به سختی خنجری آخته را مینگریست که به سوی گلویش پیش می‌آمد. تا این دم، فراوان گردنهای سرفراز و فروغان، برای به تیرگی کشاندن ایران، زده شده بود: ایرج، نوذر، سیاوش... همه به دست تور نژادان کشته شدند.
تیغه خنجر به پوست گردن سپهبد رسید. ابومنصور سرش را با دشواری و سنگینی به سوی توس چرخاند و خروشید:
ــ فردوسی ی ی ی ی ی...

یادداشت: آنچه خواندید بخشی از یک داستان میباشد که امیدوارم هرچه زودتر به چاپ برسد. از دیدگاه های شما سپاسگزارم./ سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد
« واپسین ویرایش: 20 فوریه 2010 گاه 13:23:23 ازسوی yazdan_s »

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد