نویسنده جستار: شهر کورها  (بازدیدها: 889 بار)

0 هموند و 1 میهمان درحال خواندن جستار.

Supreme

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,653
  • امتیاز: 495
    • عاقلان دانند
شهر کورها
« : 24 فوریه 2010 گاه 21:06:45 »
نویسنده: ترکان دانشفر
برگرداننده: ا. ح. اکبری شالچی از کتاب kaltland
           
     

شــــهر کــــــــورهــــــــا



صحنه‌ای از زندگی روزانه:

     رادیو آلمان از من خواسته در برگردان یک فیلم ایرانی به آنها یاری کنم،  در اتاق تدوین رادیو،  صدابردار دماغش راچند بار  بالا می‌کشد و می‌گوید: "مگر شرقی‌ها پوستشان بوی گند  نمی‌دهد، چطور شما بو نمی‌دهید؟"
     




     تا چشم کار می‌کند خاک و کویر است. روشنایی گزنده‌ی کویر نمک انگار چشم را می‌خورد.

چشم‌های اشکبارمان آزمندانه دنبال آب می‌گردد و پدر بازی نیرنگ‌آمیز سراب را برایمان بازگو می‌کند. ما نمی‌توانیم چیزی بیابیم.

پیش از آنکه خورشید خود را به روز نزدیک کند، باید می‌ایستادیم. چند ساعت در آغاز بامداد، کویر سهمناک می‌شد، از روستا تا روستا زیر لایه‌ای از شن فرو می‌رفت.

یعنی یک بچه‌ی کوچک فاصله‌ها را بسیار بیشتر از واقع می‌بیند. همه چیز بسیار بزرگ بود و انبوهه‌ی خاطره‌ها هم بسیار کلان. هنوز هم می‌پندارم که سفر ما در کویر چنان دراز و دیرند بوده که سرتاسر گیتی نمی‌توانسته آن را در بربگیرد. شهر کورها را درست به یاد نمی‌آورم، گویی پس از گذشت چهل سال، دیگر نمی‌توان به آن دسترسی پیدا کرد.

شهر قالی‌‌های زیبای ایرانی، شهر هنرمندان، شهر کورها. هنرها و گوهرهای گرانبها همه را کور می‌کنند: قالی‌های ایرانی...

احساس می‌کنم روزها در سفر بوده‌ام، روزهایی بی‌شمار. در روز زمانی که خورشید در میان آسمان است، راه را در کویر نمی‌توان دید. اگر کسی تصادف کند یا لاستیک‌ها از گرما بترکد، کیست که بخواهد به یاریت بیاید؟ و شب‌ها که دیگر هیچ، هیچ کسی زهر‌ی آن را ندارد که شب‌ها در کویر رانندگی کند. هزاران راهزن در پشت تپه‌ها پنهانند... خطرهای بسیار هست.

شب‌ها که به پشت تپه‌ها برانی، نه هیچ جنبنده‌ای را آنجا می‌یابی و نه هیچ شاخه‌ی درختی را. گهگاه یک ماشین باری غول‌پیکر می‌آید و زوزه‌کشان می‌گذرد. راننده چنین خودروی فرسوده‌ای باید مرد کویر باشد. با رخسارهای سوخته از آفتاب خود، کف دست‌های سپیدشان را رو به ما می‌گیرند و برایمان تکان می‌دهند و با این کار به ما درود می‌فرستند.

یک بار پشت یکی از این تپه‌ها، ژاندارمی با یونیفورمی خاکی‌رنگ که به دشواری از شن‌های کویر بازشناخته می‌شد، نشسته بود. ما بچه‌ها همه در هراس مرگ افتادیم، پنداشتیم دزدی‌ست، راهزنی‌ست. برای خوشامدگویی به ما تپانچه‌اش را رو به بالا گرفت و چند تیر در هوای روشن و صاف زد. راننده‌ی آمبولانسمان آن را نگه داشت. ژاندارم تپانچه‌اش را غلاف کرد و سوی ما آمد. شیشه‌ی خودرو پایین آمد. ژاندارم به گویشی که برای من ناشناخته بود با پدرم سخن گفت. گمان می‌کنم که گله داشت که چیزی روبراه نیست، هر چه بود پدرم چند قرص به او داد. ژاندارم خدانگهداری کرد و سوی سایه‌ی اندکی که در پس تپه بود، بازگشت ما راه افتادیم و برایمان دست تکان داد...

چه تنها بود آن مرد. وی باید از آن کویر نگهبانی می‌کرد تا از شمار اندکی که از آنجا می‌گذشتند پشتیبانی کرده باشد. این کشور، کشور من، چه بزرگ است و چه گوناگون! چند کیلومتر که از پایتخت دور شوی، انگار در سرزمین بیگانه‌ای رفته‌ای.

در این سفری که پدرم همراهم بود و آماجی جز شهر کورها نداشت،  آدم تنها و دربداغونی که از دور دیدیم، چیزی جز شاخه‌ای عجیب و غریب و خشک نبود. دیده‌های دلچسپ خود را در مهمان‌خانه‌های کوچک و خنک و گلی هنوز به یاد می‌آورم. روی کف آمبولانس می‌خوابیدیم، بی‌آنکه هیچ چیزی رویش انداخته باشیم. شاید آنها در آلونک‌هایی درون بیشترشان تاریک بود، کمین کرده بودند. باید بیرون می‌رفتیم و کار بایسته‌مان را می‌کردیم، به دل هوای آزاد آسمان روشن کویر می‌زدیم، اما هراس‌آلود به هم چسپیده بودیم، می‌ترسیدیم که مبادا راهزنی از جایی تیری سویمان بزند و از زور ترس می‌خندیدیم. در پنداشت من آنها مردهایی بودند سیاه پوست، و چشم‌هایشان مانند مهتاب می‌درخشید... در هر مهمان‌خانه‌ای که نشستیم، داشتند داستان سنگدلی آنها را بازمی‌گفتند...

هنوز چند کیلومتر دیگر از راه مانده بود. با خودرو خود زوزه‌کشان از تپه‌ای بالا ‌رفتیم و آنجا با ناامیدی دنبال آماجمان گشتیم. از شهر چیزی جز چند درخت خرمای خشک دیده نمی‌شد. از تپه سرازیر شدیم و رو به نخل‌ها نهادیم و چون نزدیک‌تر شدیم، چند خانه‌ی کوچک گلی و خاک‌آلود هم بازیافتیم. آنها بیشتر به سوراخ‌هایی می‌ماندند که در زمین کنده باشند تا خانه...

مادر هشدارآمیز گفت، از هیچ کس چیزی نمی‌گیرید! اینها همه بیمارند... و بیماری و کوریشان واگیر دارد!

در آمبولانس پشت درهای بسته می‌نشینیم و با چشم‌های کنجکاومان به بیرون می‌نگریم و می‌بینیم که پیوسته کسان بیشتری دور خودرو گرد می‌آیند و با چشم‌های آماسیده‌شان، مات به ما نگاه می‌کنند.

پدر پیاده شده بود و همه را یکی پس از دیگری معاینه و درمان می‌کرد. همه‌ی آنها بیماری چشم داشتند. بیشترشان گوژپشت و کور و خاک‌آلود بودند. بیچاره‌هایی که با دست‌های دراز کرده و لرزانشان راهی سوی پدر باز می‌کردند، لب آستینش را می‌گرفتند و می‌کشیدند: من هم دوا می‌خواهم...

تو که کوری... برای تو دیگر دیر است. پدرجان، بگذار جوان‌تر‌ها پیش بیایند!... من می‌دانم بیماری تو چیست. تو نیازی به تریاک نداری... دیگر دردی نخواهی داشت، دیگر کور شده‌ای!... من ترا می‌شناسم، عمو! تو تریاک را برای خودت می‌خواهی، یا می‌خواهی باز به کسانی که درد دارند، بفروشی؟ امشب یک سری بزن... زمانی که همه درمان شده باشند... من دارو و تریاک چندانی ندارم... نه، یادم نمی‌رود... بعدا بیا، هنگامی که همه داروهایشان را گرفته‌اند... آنگاه خواهم دید که آیا برای تو چیزی بر جای مانده یا نه...
مردها و زن‌های پیر و گوژپشت و خاک‌آلود، داد می‌کشند:
خدا روشنایی چشم‌های بچه‌هایت را تاریک نکند!... خدا ترا برایمان نگاه دارد!... آقا جان به من هم اندکی بیندیش. دیگر هیچ چیزی را نمی‌بینم، اما هنوز باید قرص بخورم... شب‌ها از چشم‌درد خوابم نمی‌برد... باورت نمی‌شود، هان؟... تمنا می‌کنم:  تنها یک کپسول، همین... یا یک دانه آمپول و نه بیشتر...  نه، تریاکی نیستم... خدا خودش گواه است! هنوز درد می‌کشم!

بسیاری کسان آمدند. بچه‌های کوچک، زن‌ها و مردهای جوان و سالخورده. بچه‌هایی همسال ما با دست‌های کوچک و  کبره‌بسته‌شان، آماس‌های چهره‌شان در چشم ما می‌زد، دید‌گانشان از چرک، کم و بیش به هم چسپیده بود. آنها به هشدارهای پدر که می‌گفت نباید به چشم‌ها دست بزنند، گوش نمی‌کردند. چهره‌های کوچک بچه‌هایی که مگس‌ها سویشان تاخت آورده بودند و پلک‌هایشان را می‌مکیدند. بچه‌هایی که چون پدر می‌خواست چشمشان را پاک کند و پماد بزند، می‌گریستند و ایستادگی می‌کردند. پدر به آنها می‌گفت این کار را خودشان هر روز انجام دهند و به هیچ روی کار نکنند...

یکی از زن‌ها گفت، پس از چه زندگی کنیم؟ علی و پدرش و شش خواهربرادرش همه نان‌خور من هستند!... اگر او هم نتواند قالی ببافد، ما باید چه کار کنیم؟... پس آقا یک کمی هم به ما پول بده... خدا تو و بچه‌هایت را تندرست نگه دارد... شما نان بسنده دارید، تا زمانی که پسرم نمی‌تواند کار کند و پدرش هم... نان ما را بدهید...

من پزشکم، نه سرمایه‌دار! پیش دارنده‌ی کارگاه برو!... اگر نان شبتان را ندارید چرا بچه درست می‌کنید؟

اینها را خدا داده آقا!

اگر تو از این کارت دست برنداری و آنها را راهی کارخانه کنی، خدا باز آنها را از تو خواهد گرفت!... بایست تا چشم‌هایشان اندکی بهتر شود! این را فراموش نکن: اگر این هم کور شود، نانتان را چه کسی خواهد داد؟...

یادم نمی‌آید چند روز آنجا ماندیم و درد چشم چند کس را درمان کردیم.

سرپرست کارگاه گفت: این به قالی‌‌بافی هیچ کار ندارد! این آشغال‌های نامسلمان ... اینها گناهکارند و سزایشان هم همین است... آری، همین‌ها بودند که در زمان حضرت معصومه، زمانی که ایشان از دست بی‌دینان می‌گریختند و پی پناهگاهی می‌گشتند، راهشان به اینجا افتاد، به ایشان کژپیمانی ورزیدند. گفته‌اند که حضرت معصومه نمی‌خواسته خود را در اینجا پنهان سازد، بلکه می‌خواسته رهسپار قم شود، همان جایی اینک آرامگاهش هم در آن است. ایشان تنها از اینجا می‌گذشته‌اند و بس... و این بی‌دینان هم می‌دانسته‌اند که او از تبار پیغمبر است... آنگاه دشمن پی ایشان آمده و از مردم روستا پرسیده که  گریزنده کجاست و کدام سو رفته. مردم اینجا که دل زبان گرداندن را نداشته‌اند، خاموش مانده‌اند و سخنی بر زبان نیاورده‌اند و تنها چشمشان را به سویی کرده‌اند که ایشان رفته بوده‌اند! ... و چنی شد که خشم الله گریبانگیرشان شد و ناگهان چشم‌های همه‌شان چپ شد... آری آقا، داستان این است. آقا شما که این نامسلمان‌ها را نمی‌شناسید! اینها هنوز گرفتار نفرین الله هستند. درست می‌بینند، زاده که می‌شوند، چشم‌های همه‌شان بیناست. تا هنگامی که هنوز زبان باز نکرده‌اند و نمی ‌توانند بیندیشند، چشم‌های همه‌شان هم بیناست. زمانی که به سنی می‌رسند که می‌توانند گناه کنند، باز گرفتار آتش گناه نیاکانشان می‌شوند. تا مسلمان نشوند، نفرین گریبانشان را رها نخواهد ساخت... من هم همه‌ی زمان خود را در کارگاه قالی‌بافی می‌گذرانم، چرا من کور نشده‌ام؟ می‌بینید؟ چون من از روستای این نفرین‌شده‌ها نیستم.  اینها همه کارگر روزمزدند. هر کسی سر کار نیاید، پول هم نخواهد داشت! اینجا شبخانه‌ی درویشان که نیست! ... گمان می‌کنید اگر من به یکی از آنها پول بدهم، چه می‌شود؟ بی‌شک همه‌شان مانند مور و ملخ سویم خواهند دوید. می‌دانید از این کارگاه من چه اندازه پشم... چه رنگ‌شده چه رنگ‌نشده... از این کارگاهم می‌دزدند، اگر بگویم باورتان می‌شود؟ اگر درد چشم داشته باشند، به کاری که در اینجا می‌کنند، کار ندارد. درد چشمشان از آنجاست که شب‌ها در خانه می‌نشینند و با پشم‌هایی که از من دزدیده‌اند، قالی می‌بافند. می‌دانید تازه پس از آن چه می‌کنند؟ همان قالی‌هایی را که پشم‌هایش را از خودم دزدیده‌اند،  پیش من می‌آورند و می‌خواهند به خودم بیندازند! من باز هم پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم و از گناهشان درمی‌گذرم! آنها را بی‌درنگ به ژاندارمری نمی‌سپارم... هر چند می‌دانم همه‌شان دزدند! اما اگر سر کار نیایند، رنگ پول راهم  نخواهند دید!

سه تا سرخ...چهار تا سبز...دو تا سفید... نخواب پدرسگ! ...تند باش سگ نجس!... چهار تا سبز...

اینها دستورهای کارگاه قالی‌بافی است. کارگاهی که بیشتر به کاروان‌سرایی می‌ماند، اتاقی است بزرگ و گلی، چند سوراخی در دیوار دارد که روشنایی خورشید از آنها به درون می‌زند. کارگران در رده به رده و پشت سر هم، رو به قالی‌های کوچک خود نشسته‌اند. بچه‌ها و زن‌هایی که همه کودکی خفته را در دامن گذاشته می‌جنبانند، زن‌های دیگر هنگام کار بچه‌هایشان را کنار خود گذاشته‌اند. مردها و باز پسرها و دخترهای کم‌سالی هم هستند. سرپرست نام رنگ‌ها و شمار گره‌ها را می‌گوید، آوایش   بریده بریده است. وی از میان رده‌ها می‌گذرد. چوبی به دست دارد، چوبی دراز. هر بار که کسی نتواند دستورش را زود به انجام رساند، بی‌درنگ با آن چوب به پشت، انگشت‌ها یا سینه‌اش می‌زند. آنها هنرمندانی هستند که هرگز از به اندیشه‌شان نرسیده هنری دارند. بیشترشان بچه‌هایی هستند که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، اما شمار و رنگ‌های طرح‌ها را به خوبی می‌شناسند.  انگشت‌های کوچکشان با حرکت‌های چست و چابکی کارهای هنری می‌آفرینند که در همه جای گیتی به خوبی شناخته شده‌اند. آنها برای پیگیری این هنری که از تنگدستی ناچار به آن رو کرده‌اند، زمانی دراز تندرست نخواهند ماند. در این اتاق خفه‌ای که پرتوی در میان آن اندکی روشنایی می‌اندازد و هر جایش را گرد و خاک پشم گرفته و هنرمندان خیره مانده‌اند و درمانده می‌نگرند که کارشان اندکی بالاتر رود، بینایی‌شان هم اندک اندک رو به سستی می‌رود. نخست چشم‌هایشان سرخ می‌شود، پلک‌ها باد می‌کنند، در میان آمیخته‌ای از اشک و گرد و خاک چرک می‌کنند، مژه‌ها فرومی‌ریزند، و سرانجام روزی می‌رسد که دیگر نمی‌توانند چشم‌هایشان را باز کنند. آنها را بسته نگاه می‌دارند، هر کوششی برای باز کردن آنها، سخت چشم را به درد می‌آورد، آنگاه پرتو خورشید مانند سر شمشیر می‌شود. سپس کور می‌شوند...

قالی یزد و کرمان و قم، چه قالی‌های زیبایی، چه بافت ریزی، چه شالوده و طرح هنرمندانه‌ای، چه ارزش بالایی، قالی ایرانی، آنهایی که چهل ساله یا سالمندتر هستند، مرا یاد شهر کورها می‌اندازند، یاد بچه‌هایی که پیکر کوچکشان در میان گرد و خاک خم شده و قوز برداشته، مگس‌ها به رخسارهای زردشان و چشم‌های چرک‌کرده‌شان تاخته‌اند. کودکانی بدون دوره‌ی شیرین کودکی، نان‌آور پدر و مادر و خواهر و برادر. نان‌آور خود در زمان بچگی، و نان‌آور مگس‌هایی که از خوردن چرک چشم‌هایشان زنده‌اند.

بچه‌های نابینا...
*           *         *


« واپسین ویرایش: 25 فوریه 2010 گاه 00:12:57 ازسوی Supreme »
پارسی زبانان سراسر جهان، همبسته شوید!

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد