نویسنده جستار: نیما و اولین مانیفست شعر نو  (بازدیدها: 646 بار)

0 هموند و 1 میهمان درحال خواندن جستار.

atessa27mehr

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 900
  • امتیاز: 217
  • جنسیت : بانو
نیما و اولین مانیفست شعر نو
« : 23 آوریل 2010 گاه 23:47:05 »



فرهنگ > ادبیات  - نیما در مقاله «ارزش احساسات»، تنها شاعری نیست که هدف نهایی‌اش تغییر ساختارهای شعری باشد، بلکه در مقام هنرمند خواستار تغییر در همه زمینه‌های هنر معاصر است.

احمد عطارزاده: در بخشهای پیشین به تأثیر نیما بر سنت نوین شعری در زبان فارسی و نوع نگاه او به قواعد و موازین شعر کلاسیک پرداختیم؛ نکاتی که به هر روی ما را به این جایی که هستیم می‌رساند، یعنی جایی که باید نقش نیما را به عنوان پدر شعر نو بپذیریم و بر این مدعا که ادعایی به‌حق است، در مسیر تاریخ صحه بگذاریم.

چه خلاف این مدعا را نیز می‌توان به زبان‌های گوناگون موجه جلوه داد، اما سببی برای این کار نمی‌توان جست، جز اینکه طرفِ مدعی، در پی نوع دیگری از قواعد و تاریخ نویسی باشد که این نیز در این امر، خاص و برجسته شدنی نیست.

نقش نیما در تاریخ ادبیات فارسی و در تاریخ معاصر ایران، آنقدر پر فروغ است که به سادگی نمی‌توان بر جایگاه او خدشه‌ای وارد کرد. آثار قلمی نیما چه در مقام نقد ادبی و چه در مقام شعر، همه و همه در یک جهت حرکت می‌کنند و محقق و پژوهشگر بی‌طرف، نمی‌تواند به نتیجه‌ای جز آن نتیجه‌ای که تاریخ ادبیات رسیده، برسد. یعنی نیما چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم، فارغ از تمام گرایشات سیاسی و فرهنگی، پدر شعر نو فارسی است.

مشهور این است که طرح و پی ریزی قواعد جدید شعر نو فارسی را به نیما نسبت داده‌اند، اما اینکه نیما مانیفست نوشته باشد و بعد مدعی شده باشد که مانیفست شعر نو نگاشته را جایی ندیده‌ایم و همین امر نگارنده را به تحقیق بیشتر مجبور کرد. - جبری که چه خوش به جان نشست. - درست که نیما ادعای مانیفست نویسی نکرده بود، اما ادعاهای بزرگتری را ضمن نوشته هایش مرتکب شده است که از چشم خواننده تیز بین دور نخواهد ماند.

نیما بیش از اینکه شعر ساخته و نوشته باشد، درباره شعر نوشته است. درباره شعری که ارزو داشت جای شعر کهنه فارسی را بگیرد، اما در همان جایگاه و منزلت باشد، نه در مقامی نازل و پست‌تر از آن. نیما در «حرفهای همسایه» و «ارزش احساسات و مقدمه افسانه» و در «مجموعه نامه هایش» که به کوشش طاهباز جمع آوری شده است و در «یادداشتهای روزانه» به کرات از قوانین و قواعدی حرف می‌زند که ابتکار خود اوست. قواعدی که در آغاز کار انچنان بدیع و غریب بود که جز مخالف سازی برای نیما کار دیگری نکرد، اما اکنون همان قواعد تبدیل به سنت شعر نو شده‌اند.

سنتی که برخلاف سنت شعر کلاسیک، حرف تازه را برمی‌تابد و درهایش را به روی خلاقیت نبسته است. به تأکید نیما، باید که در این راه ابتکار داشت و خلاقیت، بر این قواعد چیزهایی افزود و این قواعد ختم کلام شعر فارسی نیستند، بلکه نقطه آغازین شعر نو هستند و باید که در پس این قواعد مدام به جلو در حرکت بود و حرفهای تازه زد برای تازگی شعر و مطابقت با محیط زیست و اجتماعی شاعر.

نیما در نامه‌های مختلفی که به دوستان و خانواده‌اش نوشته است حرفهایی زده که در چارچوب همین قواعد مذکور می‌گنجند. در نامه به همسایه، شاعران جوان و ادبیات کاران را مخاطب قرار می‌دهد و بیشتر این قواعد را نظم می‌دهد برای آیندگان، آیندگانی که همیشه مورد نظر نیما بوده‌اند، اما آنجا که نیما همه حرفها و حرف آخر را می‌زند مقاله «ارزش احساسات» است، مقاله‌ای که بیشتر به مانیفست می‌مانست و همین مقاله است که باعث شد مدعی شویم که نیما اولین مانیفست شعر نو را نگاشته است.

نیما در «ارزش احساسات» تنها شاعری نیست که هدف نهایی‌اش تغییر ساختارهای شعری باشد، بلکه در مقام هنرمند به معنای تام ظاهر می‌شود و خواستار تغییر در همه زمینه‌های هنر معاصر است.

او هنرمندی است فرا‌ملی، علاوه بر تاریخ هنر ایران تاریخ هنر جهان را نیز به‌خوبی می‌داند. دست به مقایسه می‌زند و بر خلاف سنت معمول آن زمان و اکنون ما، که روشنفکر تنها نقد می‌کند و کم پیش می‌آید که راه کاری برای بیرون رفتن از شرایط موجود و تغییر آنچه که هست ارائه کند.

نیما نه تنها آسیب شناسی می‌کند که راه کار نیز می‌دهد. تغییر، تمام آن چیزی است که نیما می‌خواهد. او فرزند مشروطه و دوران تجدد است ولی این بدان معنی نیست که آیندگان او را به جایگاهی که حق اوست نشانده‌اند، بلکه او خود و از ابتدا می‌دانست قرار است بر کدام کرسی و مقام در تاریخ تکیه بزند.

بر خلاف نثر ساده نیما در بیشتر نوشته هایش، او در مقاله ارزش احساسات راحت سخن نمی‌گوید و این بدان معنا نیست که این مقاله همه فهم نخواهد بود، مفاهیم تاریخی و فنی را با زبانی ساده بیان می‌کند، اما این بار دیگر مخاطب برنمی‌گزیند که همگان طرف سخن اویند.

ایران، فرهنگ و هنر فارسی مخاطب اوست. درباره احاطه نیما بر تاریخ هنر غرب در بخش نخست این نوشته سخن گفتیم و دیگر نیازی به تکرار نیست، آنچه باید در اینجا بدان اشاره کرد کلیت این مقاله است که به زعم ما، اولین مانیفست شعر فارسی است. مانیفستی به امضاء نیما، البته کم نبودند شعرایی که بعدها در تأیید این نوشته امضاء ضمنی خود را به آن اضافه کردند و به احترام نیما کلاه از سر برداشتند.

نیما هنرپیشگان را «نمایندگان درست و دقیق زمانهای معلوم تاریخی» می‌داند. آنها را مطابق با شرایط اجتماعی زمان حیاتشان می‌سنجد و تغییر الگوهای هنری را در گرو تغییر شکل زندگی اجتماعی می‌داند.

او از مارینی سخن می‌گوید و بیانه‌ای که با کمال جسارت در روزنامه منتشر کرد و مخالفانش را در مقابل وظیفه‌ای که بر عهده داشت نادیده گرفت. همین اشاره نیما می‌تواند در کنار اشارات دردمندانه او در مقالات و نوشته‌ها و نامه‌های دیگرش قرار داد و به ‌خوبی فهمید که او برای خودش مقصدی تعیین کرده است و در راه رسیدن به این مقصد مطابق سنت باید که نوشته‌ای جامع داشته باشد تا تمام موازین خود را در آن نوشته بوضوح مشخص کند.

این نوشته به زعم نگارنده همین مقاله ارزش احساسات است. نوشته‌ای که از هر بیاینه و اعلامیه‌ای کامل‌تر و منسجم‌تر به نگارش درآمده است. نوشته‌ای که بحق می‌توان آن را اولین مانیفست شعر نو فارسی دانست، همان متنی که نیما به مخاطبانش در مقدمه اولین چاپ افسانه، نوید می‌دهد، کامل‌ترین متن نیما در قواعد و اسلوب جدید.

او در این مقاله خواستار تغییر است، تغییری که خود او دست به کار آن شده است و دیگران را تشویق می‌کند به اعمال آن. در نوشته‌های دیگرش او تنها به اشاره بسنده می‌کند و از تمام کردن سخن اجتناب می‌کند.

دلایل این کار را هم می‌توان مدل تجربی کار نیما دانست و هم نبود فضای مناسب برای بیان حرفهای نو. گویی نیما در این مقاله دست از همه محافظه کاری‌ها بر می‌دارد و یکباره به دل تمام سنتی می‌زند که ریشه هایش با گوشت و استخوان مردم پیوند خورده است. نمی‌هراسد که تیشه به ریشه مردم زدن عواقب بدی برایش داشته باشد.

حجت برای او تمام شده است و حالا دیگر وقت آن رسیده که علاوه بر نوع دیگر شعر گفتن و نوع دیگر حرف زدن، دستگاه ساخت و این دستگاه را با تمام زیر و بمش در معرض نمایش گذاشت.

نیما در این مقاله از زندگی جدید و ملزومات آن سخن می‌گوید و ضرورتی که هنرپیشه را به تغییر وامی‌دارد. ایده رهایی از بندهای دست و پاگیر و خنک قواعد عروضی را مطرح می‌کند و نمونه‌ها و مدل‌های به سرانجام رسیده را هم در غرب عالم شاهد مثال می‌آورد.

در ضمن مقاله و با همین مواضع، نیما جملاتی می‌اورد بدیع، جملاتی که تنها در بیانیه‌ها و کتابهای قانون جنبش‌ها و نظام‌های نو یافت می‌شود. جملاتی در شکل حکم و قانون کلی. او مدعی می‌شود که شاعر و هنرمند معاصر باید با زندگانی امروز و طبیعت هماهنگی کامل داشته باشد، همانطور که هنرمندان زمانهای دور و باستان نیز چنین کرده اند.

نیما در ادامه، سنت نقد ادبی را نیز در تاریخ ایران مورد بررسی قرار می‌دهد و اینکه اسلوب نقد جدید ادبیات فارسی وامدار مقررات کلاسیک و آثار ادبیات قدیم است و هیچ سنخیتی با جریانهای جدید ادبیات جهان و ایران ندارد.

به عبارتی می‌توان نیما را یکی از اولین منتقدان ادبی مدرن نیز به شمار آورد اگر نخواهیم ادعا کنیم که اولین آنها بوده است. این بحث مجال دیگری می‌طلبد و وقتی مغتنم، اما نیما در همین مقاله و پنج مقاله دیگر که ادامه آن آورده است به ترتیب به نکات مهمی اشاره می‌کند که نشان از تسلط نیما دارند بر موضوعی که از آن سخن می‌گوید.

نیما به اهمیت موضوعی که دست به کار آن شده است وقوف کامل دارد و در مقدمه ی نخستین چاپ «فریاد» می‌گوید: «من به کاری که ملت بدان محتاج است اقدام می‌کنم. در هر حال نوک خاری هستم که طبیعت مرا برای چشمهای علیل و نابینا تهیه کرده است.» این جمله‌ها هر خواننده صادقی را وامی‌دارد که به اهمیت نقش نیما در شکل گیری شعر نو مهر تأیید بگذارد و به رسم احترام در برابر چون اویی سر تعظیم فرود آورد که تاریخ و بشریت همیشه مدیون انسانهای بزرگ است و افتخار هر ملتی به همین مفاخر است.

نیما به تکرار از اهمیت نقش اجتماعی شاعر سخن می‌گوید، از اینکه شاعر، استاد و هنرمند باید به کار دیگران بیایند و از وظیفه هنرمندی سخن می‌گوید، تعهد هنرمند به جامعه را مدام گوشزد می‌کند و در جای جای نوشته‌های او با این مفاهیم مواجه می‌شویم.

تا اینکه در «ارزش احساسات» حرف آخر را می‌زند و دلیل می‌آورد برای ارتباط پیوسته بین کار هنرمند و محیط زیست اجتماعی او، تاریخ را گواه می‌آورد و مثال می‌زند و از جمله‌های کوتاه درمی‌گذرد و یکبار و برای همیشه برای ادعایش که ختم می‌شود به تغییر و شعر ساختن از نوعی دیگر، دلیل می‌آورد.

شعر را ناشی از زندگی می‌داند و می‌گوید:« دنیا تمام نشده، شعر هم نمی‌تواند تمام شده باشد.»نیما برای برقراری نظمی که ناظم آن خود اوست، از منطقی استفاده می‌کند که برای اذهان بشر غریب نیست. لااقل برای ذهن پرورش یافته در غرب.

این اتفاقات را می‌توان ناشی از بسیاری از عوامل دانست که مهمترین آنها با نگرش نیمایی مسائل اجتماعی عصر نیماست. شکل گیری اندیشه‌های تجددخواهانه، ورود مکاتب مختلف فکری و جریانهای سیاسی فعال و منفعل حاکم، همه و همه باعث می‌شود تا ذهن حساسی چون نیما به فکر فرو ‌رود و تلاشی بیشتر از دیگران انجام بدهد تا شوق ملی گرایی را که در حال شکل گیری بود به مقصدی برساند و شعر فارسی را که نماد و هویت ایران بوده و هست را به مقام و جایگاه اصلی‌اش بازگرداند.

او در پی رنسانس شعر فارسی بود. می‌توانیم بگوییم رنسانس زیرا زمانی شعر فارسی بر قله ادبیات جهان جای داشت و بی‌رقیب استعاره و کنایه و تمثیل می‌ساخت که نماد اخلاق و منش و زیست ایرانی- اسلامی بود و سعی داشت تا الگویی بسازد برای دیگران که شاید فقیر‌تر از ما بوده باشند و امروز مدعی تمدنی هستند که ما فقرش را خودمان احساس می‌کنیم و نیازی نیست کسی به گوشمان بزند که چه چیزهایی نداریم. نیما در این فضا رشد کرده بود و انگیزه‌های بسیاری داشت برای ساختن ساختاری نو و درخور اسم و صفت فارسی.

چرا نیما پدر شعر فارسی است؟ چرا نیما بنیان ‌گذار شعر نو فارسی شناخته می‌شود؟ و یا چرا مقاله ارزش احساسات او مانیفست شعر نو باید باشد؟ پیش از نیما شعرایی که این ضرورت را - ضرورت ظهور شعر نو- احساس کرده‌اند کم نبوده‌اند و تلاشهایی هم در این راستا انجام داده اند. از تغییر موضوعات و مفاهیم شعر کلاسیک گرفته تا دست کاری طول و عرض عروض شعر کلاسیک، پس چرا نباید آنها را پدران شعر نو به شمار آورد؟

درست که تلاش‌های این شاعران را نمی‌توان نادیده گرفت و نیما نیز فرزند همین فرهنگ و سنت است، نیما در همین فضا رشد یافته، جامعه‌ای که زمزمه‌های تغییر در آن از دور به گوش می‌رسد و جوان ما با همین مفاهیم بزرگ می‌شود. حرفهایی از تغییر زده می‌شود، اما تغییری رخ نمی‌دهد.

اتفاقاتی هم که در راستای تغییر رخ می‌دهند آنقدر خام و دست اولند که نمی‌توان آنها را منادیان و پیشروان تغییر برشمرد. به عبارت دیگر هیچ کدام از آن شاعران جریان ساز نبوده اند. هیچ کدام نخواسته‌اند و شاید نتوانسته‌اند که بار سنگین جریان سازی را بر دوش بکشند. اینکه جریانی در طول تاریخ شکل می‌گیرد، قطعاً به یکباره و بی‌پشتوانه نیست، اما همیشه کسی باید پیدا شود که بار تمام مسئولیتها را به دوش بکشد.

در این مورد خاص هم دیگرانی پیش از نیما و هم عصر خود او دست اندر کار ایجاد این تغییرات بوده اند، اما هیچکدام نیما از اهالی یوش نبوده اند، چه اگر بودند نوبت به نیما نرسیده بود. اما نمی‌توان و نباید از نقش آنها نیز غافل شد. به هر حال وجود آنها به عنوان هم سنگران نیما در جبهه تغییر، بسیار حائز اهمیت بوده است و اگر چنین افرادی وجود نمی‌داشتند چه بسا اندیشه‌های نیما جز مخالفت چیزی عایدش نمی‌شد و بی‌که به گوش کسی برسد در گورستان تاریخ دفن می‌شد.

همانطور که نیما به حق از بزرگان این افراد به نیکی یاد می‌کند و در همین بیانیه «ارزش احساسات» از آنها نام می‌برد. از دهخدا، عشقی، بهار، وفا، خانلری و دیگران نام می‌گیرد و ضمن بیان نقش و اهمیت آنها، نقاط ضعفی را که در کارشان می‌بیند به زبان میآورد تا دلیل نا کافی بودن فعالیت‌های آنها را نیز برشمرده باشد و در یک جمله بیان می‌کند که "روی هم رفته ادبیات شعری ما شور و جرئت کافی برای درهم شکستن سدهای قدیم به خرج نمی‌دهد." اما چه کسی این جسارت را داشت که تبر را در دست بگیرد و خود را هدف تمام تیرها بسازد. اینکه فضا به شکلی حماسی ترسیم می‌شود نه از روی اغراق که برای درک هر چه بهتر واقعیت است.

در زمان ما هم، شاهد هستیم اندیشه‌های نوظهوری را که نیامده و در همان نطفه خفه می‌شوند یا خفه می‌کنندشان. این همان فضایی است که نیما تجربه کرده است. به عنوان یک انسان تا چه میزان می‌توان زخم زبان و تحقیر و تمسخر را تحمل کرد؟

چرا شعرای پیشین چنین کاری نکرده‌اند را در دو جواب می‌توان خلاصه کرد، یا به آن جایگاه و مقامی از نظر فکری نرسیده بوده‌اند که مدعی چنین تغییراتی بشوند یا جسارت و شهامت چنین کاری را نداشته‌اند.

نیما به‌خوبی از عهده هر دوی اینها برآمده و حرفهایی برای گفتن دارد، تمام ساختار کهنه را هدف قرار می‌دهد، مدعی تغییر از هر جهت می‌شود و نه صرف تغییر در مفهوم یا فرم. همه چیز را باید تغییر داد. جسارت و شهامت را هم می‌توان در صبر و سکوت نیما تفسیر کرد.

او به کاری که می‌کند ایمان دارد و پا از حقیقتی که به آن ایمان دارد پس نمی‌کشد. همین می‌شود که نیما پدر شعر نو فارسی می‌شود و بر اوج قله شعر نو نامش را برای همیشه جاویدان می‌کند و دیگران در گرگ و میش این تغییرات سایه‌ای برای خود دست و پا می‌کنند.

این یعنی همان جریان سازی، یعنی بتوانی آبهای باران که قطره قطره و منفک از یکدیگر در دامنه کوه جریان دارند را یکی کنی و سیلی بسازی که خاک مرده را از دامن شهر بشوید و جانی دوباره به شهر بدهد. قطعاً چنین کاری آسان نیست، کم نیست‌اند موانع طبیعی و مصنوعی که با آن مواجه می‌شوی، اما فرق چنین انسانی با دیگران در همین است. در این که می‌تواند کاری را به سرانجام برساند، اتفاقی جدید را پایه ریزی کند، اتفاقی که زمستان اندیشه را بهار است.

این همان اتفاقی است که در مانیفست نیما رخ می‌دهد. نیما در مقاله «ارزش احساسات» به یکباره چون سیلی بر پیکره پیر ادبیات فارسی و هنر کلاسیک فرود می‌آید، تمام ادعاهای پراکنده خودش را جمع می‌کند، از تجربیات دیگران وام می‌گیرد و تاریخ هنر جهان را به یاری می‌طلبد تا برای یکبار حرف آخر را زده باشد.

«ارزش احساسات» تمام فاکتور‌های بیانیه و مانیفست یک جنبش ادبی را داراست، به جز ادعایی که نیما نداشته و نامی که برایش نگذاشته؛ تاریخ و آیندگان و خوانندگان که ما هستیم اما به‌خوبی می‌توانیم چنین ادعایی داشته باشیم تا نیما را در جایگاهی که هست، بیشتر و واقعی‌تر قدر بنهیم.

مدحی که به ذم می‌ماند
در میان کتابهایی که درباره شعر نو فارسی و بخصوص درباره نیما به رشته تحریر درآمده‌اند کم پیدا می‌شوند مولفانی که معترف نبوغ و بلوغ نیما نباشند. از «نیما مردی بود مردستان» و «پیرمرد چشم ما بود» گرفته تا کتابها و مجموعه‌هایی که به نام او گردآوری شده اند، همه و همه نقش نیما را چه در فن شاعری و چه در پایه‌گذاری اولین خشت‌های دیوار بلند شعر نو، ستوده‌اند.

در کتابهایی هم که صبغه تاریخی دارند و نگاهی تاریخی به جریان شعر معاصر فارسی داشته‌اند هم این نگاه به‌خوبی به چشم می‌خورد. «از صبا تا نیما» و «طلا در مس» هر دو اشاره‌هایی مفید و درخور نام نیما به او داشته اند.

کلیت مطالب این کتابها در راستای توضیح و تشریح جایگاه نیماست به عنوان پرچمدار شعر نو، نقدی هم اگر هست از روی غرض نیست که هیچ انسانی کامل نیست. به هر رو ممکن است استادانی یافت شوند که ساختمان نیما را بهتر از خود او شناخته باشند و بتوانند کاستی‌های نیما را از بین نوشته هایش بیرون بیاورند و به نمایش بگذارند.

اسمش را هم می‌توان نقد گذاشت که نباید استوره سازی کنیم از مفاخرمان، آنها هم انسان‌اند و جایزالخطا. اما برخی از قضاوتها و گفتارها به ناحق و شاید از روی آگاهی نداشتن شکل می‌گیرند و نشر می‌شوند.

برای مثال همان موضوعی که اخوان در مورد تبحر نیما در شعر ساختن به اسلوب کلاسیک مطرح کرده بود و در بخش پیشین به آن اشاره شد. در کتابی که تمامیتش دفاع و مدح نیماست با چنین اتفاقاتی هم روبه‌رو می‌شویم که تکه‌های شاید ناچیزی را از شخصیت شعری نیما کم می‌کنند و گمان نمی‌برند که جوان و نوجوان ما که مشتاق ادبیات است با چنین نوشته‌هایی ممکن است به اشتباه بیافتد و قضاوتی نادرست از نیما در ذهنش نقش ببندد.

موضوع بخش فعلی، اما اخوان و کتابش نیست که به حد کفایت در بخش قبلی به این نکته پرداخته شده است.

سیر میان نوشته ‌های نیما و نوشته‌های درباره نیما ما را به کتابی رساند که خواندنش غنیمتی بود. _این هم از لطایف خواندن نیماست. _ کتابی که بد نیست ابتدا درباره آن و نگرشش هر چند کوتاه، تعریفی ارائه بدهیم تا هم دوستداران شعر نو را منبعی معرفی کرده باشیم و هم مطلب دست شما بیاید که ماجرا و بهانه نگارش این بخش چیست.

کتاب «طلیعه تجدد در شعر فارسی» به قلم دکتر احمد کریمی حکاک و برگردان مسعود جعفری به دست مخاطبان فارسی زبان در ایران رسیده است. این کتاب یکی از جدی‌ترین و مهمترین منابع پژوهش در مسیر ظهور اندیشه‌های تجددخواهانه در شعر فارسی است.

دکتر کریمی با نگاهی منسجم به بررسی عوامل تأثیرگذار و بیرونی بر سنت شعر فارسی می‌پردازد و تأثیرات اجتماعی را بر شاعران به دقت موشکافی می‌کند. اگر نخواهیم بگوییم که اندیشه منحصر به فرد است، باید اشاره کرد که به گفته خود کریمی حکاک، او از اندیشه‌های باختین و لوتمان برای هرچه بیشتر منسجم کردن اثرش و اندیشه‌اش استفاده کرده است.

برای مقایسه نگاه کریمی با نیما کافی است که به این چند خط از مقدمه کتاب او اشاره کنیم: "تصور می‌کنم اکنون مناسب است طرح کلی الگویی نظری را ترسیم کنیم که مبنای بحث ما در طول کتاب خواهد بود. آشنایی با این موضوع، در درجه اول، به ما امکان می‌دهد که دگرگونی شعر را روندی اجتماعی در نظر آوریم که شامل مراحل مختلفی است و به‌تدریج تکامل می‌یابد و دیدگاهها و رویکردهای گوناگونی را در بر می‌گیرد."

همین چند سطر کافی است تا یکسو بودن دیدگاه کریمی با نیما آشکار شود. این درست همان چیزی است که نیما در ارزش احساسات در پی مستدل کردن آن و یا به عبارتی ساخت الگوی ایرانی و فارسی آن است.

کریمی از آغاز دوران تجدد خواهی می‌آغازد و شخصیت‌های شعری مهم را از منظر شخصی خودش بررسی می‌کند و در این کار استادانه قلم می‌زند تا به ربع پایانی کتاب می‌رسد و وقت سخن گفتن از نیما را مغتنم می‌شمرد. اما در پرداخت این فصل از کتاب با تمام استادی و مهارتی که به خرج می‌دهد از لحاظ منطقی ایرادی بر او وارد است.

در ابتدای فصل مربوط به نیما با عنوان «تکوین سنت ادبی نو» نتیجه‌ای را مطرح می‌کند و در ادامه در پی یافتن مقدماتی است که به چنین نتیجه‌ای منتج شوند. گویی نتیجه را به ما بدهند و مقدمات را از ما توقع کنند.

در این حالت تنها در صورتی گزاره ما صحیح است که مقدمات ما ضرورتا و در هر حالتی ما را به این نتیجه برسانند. اما با بیان مقدمات مخاطب به جایی می‌رسد که نتیجه نیست و شاید اگر نگوییم نتیجه‌ای عکس را به دست می‌دهد، لااقل نتیجه‌ای خلاف فرض اصلی به ما می‌دهد. البته از همان آغاز هم کریمی منکر نقش نیما به عنوان پرچمدار اصلی شعر نو و تجدد در شعر نیست، اما او را دنباله جریانی می‌داند که پیش از او آغاز شده بود و نیما آن را به کمال رسانده است.

او مدعی می‌شود که فرایند تجدد در شعر فارسی حاصل کار چند نسل از شاعران است و با نیما به اوج شکوفایی خود می‌رسد. فصل‌های پیشین را هم به تشریح همین کارها و تلاش‌ها پرداخته است.

او نقش کارهای امثال لاهوتی، رفعت، عارف و دهخدا را در سیر تجدد ادبی اساسی می‌داند اما قبول دارد که هیچکدام از آنها نتوانسته‌اند که جریان ساز باشند. به هر حال بخش اول از فصل مذکور این حس را به مخاطب القاء می‌کند که نیما در ادامه یک جریان قرار دارد و جایگاه امروز او باارزش‌تر از آن چیزی است که او واقعاً بوده است.

هم ما و هم دیگرانی که دستی بر آتش ادبیات دارند، نقش پیشینیان و فعالیتهای آنها را نادیده نمی‌شماریم که در مقابل تاریخ و بزرگانش باید راست و با احترام ایستاد، اما این دلیل نمی‌شود که از قدر نیما به عنوان پدر شعر نو فارسی بکاهیم.

جالب اینجاست که در ادامه کریمی جز در ستایش نیما چیزی نمی‌گوید و بلافاصله پس از طعنه‌هایی که به نیما و پیروان و ستایشگرانش می‌زند، خود دلیل می‌آورد که جز این نمی‌تواند باشد.

او به دلایل بسیاری اشاره می‌کند که نیما را از گذشتگانش متمایز می‌کند و این همان مقدماتی است که گفتیم. نیما دوست نداشت که دیگران تصور کنند او یک تنه با نظام ادبی هزار ساله‌ای درگیر شده است، او واقعاً با این نظام یک تنه درافتاده بود؛ چه ما و دیگران بپذیریم، چه انکار کنیم. اندیشه‌ها و نوشته‌ها و شعرهایش به واقع گسستی بی‌همتا و بنیادین با تمام جنبه‌های سنت موجود داشته است.

نه اینکه نیما در پی این باشد که تجربه‌ها و تلاشهای چند نسل را به نام خود تمام کند. البته از چند صفحه اول این مقدمه به وضوح نمی‌توان به این موضع گیری کریمی پی برد که به حق استادانه و زیرکانه قلم زده است، اما مخاطبی که نیما را از پیش نشناسد و ابتدا با این کتاب مواجه شود و حدود صد صفحه در مورد نیما و شعرهایش بخواند، قطعاً به جایی می‌رسد که کریمی می‌خواهد و هدف اصلی و کلی کتاب اوست.

او در ادامه جز از وصف نیما و تأثیر او بر شعر و ادبیات چیزی نمی‌گوید و مقدمات مجهول را چنان استدلال می‌کند که گویی نتیجه هم همان نتیجه مفروض خواهد بود. اما کسی که با نیما و اندیشه هایش آشنا باشد به‌خوبی متوجه موضع گیری کریمی و موضع گیری کلی کتاب او می‌شود.

به‌خوبی می‌دانیم که نیما عنوان بنیان‌گذار و موسس و سرسلسله و. . . را دوست نمی‌داشت. او به تنها چیزی که فکر می‌کرد هدفش بود و به‌خوبی توانست بر خلاف سایرین به هدفش برسد. اگر دیگران در اندیشه تجدد بودند نیما عین تجدد بود و توانست با شعرها و نوشته‌هایش آن را به دیگران هم بقبولاند.

کریمی در جای دیگر اینگونه می‌گوید: "نظام دلالت و معنایی که نیما در حوزه ی شعر برپا می‌کند از نظر میزان گسست از نظام کلاسیک یا طرز شعرسرایی سنتی مبتنی بر آن یکدست نیست. نظام عروضی خاصی که تقریباً در نیمی از اشعار خود به کار می‌گیرد که عمدتا در دو دهه آخر عمر او سروده شده اند، با همه نوآوری‌ها و تازگی‌های آن، عملاً با نظام عروضی‌ای که در سنت کلاسیک رشد و تکامل یافته است، تفاوت اندکی دارد. . . . شهرت مبالغه آمیز این جنبه از نوآوری‌های نیما بیش از آنکه از اهمیت و ارزش راستین این پدیده ناشی شده باشد، از این واقعیت نشات می‌گیرد که این نوآوری در وزن شعر آشکارترین مرزی را درهم شکست که در تلقی عموم مردم میان شعر کهن و نو فارسی وجود داشت."

کریمی در ادامه به بحث قافیه و یگانگی بنیادین متن ادبی و زمینه ی اجتماعی آن که نیما مطرح کرده است می‌پردازد و در این موضوعات دیگر نمی‌تواند شهرت نیما را مبالغه آمیز برشمرد. باید اشاره کرد که علت کسب همین شهرت مبالغه‌آمیز کاری است که بسیاری جرات به انجام آن نداشته‌اند و همین یک دلیل کافی است تا شخصی را ممتاز از دیگران کرد و به شهرت رساند.

همین تفاوت اندک از لحاظ بصری در بین خوانندگان فارسی از چنان جایگاهی برخوردار است که ذره‌ای تخطی از آن شعر را از چشم آنها می‌اندازد و آن شعر را شعر نمی‌دانند. چرا که علاوه بر عادات و ناموس صوتی که گوش فارسی زبانان برای قرنها با آن رشد کرده بود از لحاظ بصری نیز نوع نگارش شعر و بیت و مصرع‌ها را به قاعده می‌دانستند و اگر جز این باشد در نظر آنها با چیزی به جز شعر مواجهیم.

پس باید اعتراف کرد که نیما کار بزرگی انجام داد و یک تنه در برابر تاریخ ایستاد، کاری کرد که بسیاری حاضر به انجام آن نبوده اند.

در ادامه نیز کریمی به نوع تفسیری که از شعرهای نیما شده است می‌پردازد و آنجا نیز سخنانی دارد که بالطبع با مذاق نگارنده جور در نمی‌آید اما از آنجا که در رابطه با عنوان این مقاله نیست، درست این است که وقت مناسب سخن را بسنجیم و زمان مناسب را به انتظار بنشینیم.

همه مطالب این بخش پایانی برای این است که کتاب «طلیعه تجدد در شعر فارسی» را منبعی مهم یافتیم برای بسیاری از ادب دوستان و خوانندگان شعر، اما همین موضع گیری‌ها و مصادره به مطلوبهای ناچیز می‌تواند بسیاری از دوستداران ادبیات را که در آغاز راه هستند به بیراهه بکشاند و بد نیست که در انتخاب مخاطب گاهی دقت شود.

همیشه استادان و محققان مخاطب نوشته‌های ما نیستند، گاهی اوقات، می‌شود که تازه کاری یا نوپایی با اثر ما مواجه می‌شود و اگر در نوشتن انچه که واقع است دقت نکنیم، زیاد دور نیست که باعث سردرگمی بسیاری بشویم.


شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد
وقتی به خوشبختی دیگران حسادت می كنی هیچ وقت خودت شانس خوشبختی پیدا نمی كنی
اگر میخواهی مرا بشناسی به قلبت نگاه کن. (لائوتزو)

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد