نویسنده جستار: مهستی گنجوی: خردورزی طغيانگر  (بازدیدها: 837 بار)

0 هموند و 1 میهمان درحال خواندن جستار.

ماندانا

  • هموند کوشا
  • *
  • نوشتار: 62
  • امتیاز: 34
  • جنسیت : بانو
مهستی گنجوی: خردورزی طغيانگر
« : 05 سپتامبر 2010 گاه 10:57:46 »
 دريغ ازما وتاريخ ادبيات ما، که به سبب چيرگی دين ودربار، بسا شاعران، هنرمندان يا نويسندگان آزاد انديش پارسی گوی را درهاله ای از فراموشی پيچانيده است. مهستی گنجوی يکی ازاين نادره انسان های روزگاراست. تاريخ ادبيات دکترذبيح الله صفااز او بالکل نام نبرده است. پروفسورادوارد براون، شرق شناس معروف درباره اش می نويسد: "راجع به مهستی معلومات اندک داريم؛ حتی تلفظ ووجه اشتقاق درست نامش...نامحقق است (1). معين الدين محرابی اديب ومحقق ارزشمند معاصر که اخيرأ، ضمن مقايسه ی اسناد ومدارک بسيار، کتاب "مهستی گنجه ای بزرگترين شاعررباعی سرا" را تاليف کرده است، درباره ی مهستی چنين می نويسد: "درمجموع نه تنها اطلاع دقيقی اززمان حيات مهستی دردست نيست بلکه چگونگی زندگی اش نيز مجهول است" (2)


 رضاقلی خان هدايت درمجمع الفصحاء دليل اين گمنامی را حمله عبيدالله خان اُزبگ به شهرهرات وازبين رفتن ديوان مهستی دراثراين حمله ی غارتگرانه می داند. ليکن اين بهانه ای بيش نيست. رشيد ياسمی درمقاله ای کوتاه که درباره ی اين شاعرنوشته است دراين مورد چنين گفته است: "اگر شعرای مقلد وسفينه نگاران بی تتبع اوزبکی نمی کردند ازحمله ی اوزبکان اين خسارت به مهستی وبه ادبيات ايران وارد نمی آمد" (3).
بنظراينجانب برای يافتن دليل اين توطئه ی سکوت بايد از تقليد گرائی شاعران وعدم برخورداری تذکره نويسان از روحيه ی تحقيق فراتررفت. مهستی زنی ا ست شجاع وسنت شکن که بيش ازهزارسال جلوتراز زمانه ی خويش است. به عنوان يک زن سخن می گويد، دل می بازد ودل می دهد. اوخرد ورزی ژرف انديش وطنزپردازی ماهر است که بنياد های ايمان مذهبی را به ريشخند گرفته است. مهستی بربطا لت های دوران خود وپوچی های ذاتی زندگی بشرانگشت می گذارد وچه بسا قبل از خيــّام مريد می ميشود. همه ی اينها کافی است که جامعه ی دين زده ی مرد سالار درباره ی او توطئه ی سکوت را پيشه سازد.

اين مقاله، نگرشی است تازه به شخصيت وآثار مهستی که ضمن بررسی ومقايسه ی مطالب جسته وگريخته (واغلب دست دوم) که درباره مهستی نوشته شده است، بعمل آمده است.

شرح زندگی

حمدالله مستوفی درتاريخ گزيده، مهستی را معاصرسلطان محمودغزنوی دانسته است. اگر قول اين قديمی ترين منبع موجود را بپذيريم، دراين صورت می توان نتيجه گرفت که مهستی درسال های نيمه دوم قرن پنجم هجری (بيش از هزارسال پيش) درگنجه از مراکز ادبی آذربايجان متولد شده است. می گويند نام اصلی اش منيژه بوده ومهستی را بعدها بعنوان تخلص شاعرانه خويش انتخاب کرده است. مهستی ازدوکلمه ی مِــه (با کسر ميم) بمعنی بزرگ و ستی بمعنی خانم آمده است ومجموعأ بانوی بزرگ را معنی می دهد. برخی از تذکره نويسان نوشته اند که سلطان سنجر اين نام را براو نهاده است: "گويند او روزی به سلطان سنجرگفت (من ازکنيزان سلطان کهستم) يعنی ناچيزتر و کوچکترم. پادشاه پاسخ داد (مه استی) يعنی بزرگتر هستی. مهستی اين واژه را با اندک تخفيفی برای گرامی داشتن گفته ی پادشاه تخلص خود ساخت" (4). بنظراينجانب، اين قول افسانه ای است پوچ که از پيش برداشت های ذهنی سفينه نگاران برمی خيزد زيرا اولأ مهستی بعيد است با سنجر هم عصر بوده باشد. تازه به فرض هم که چنين باشد به گواهی تاريخ، سلطان سنجر مردی نظامی و بی فرهنگ بوده  که ادای چنين سخنان ظريفی ازاو بسيار بعيد است. سنجر از نعمت سواد خواندن ونوشتن محروم بوده وخود درنامه ای که توسط يکی از دبيرانش برای خليفه ی بغداد می فرستد با افتخار تاکيد می کند که "ما خود نوشتن نمی دانيم." حضور شاعرانی مانند امير معزّی در دربار سنجر در سايه ی توجه وزرای دانشمند شاه بوده است نه شخص سلطان.

 

آقای علی اکبرمشير سليمی دردفتردوم کتاب زنان سخنور، با تکيه بريکی از منابع قديمی، درباره ی دوران کودکی مهستی می نويسد: "پدر از چهارسالگی اورا به استادان گرانمايه درمکتب خانه سپرده و از آنجايی که هوش واستعداد بی اندازه يی داشته در دهسالگی با آموخته های سرشاری از دانش و ادب زن دانشمندی ازچنان آموزشگاهی ... بيرون می آيد. پدرش دراين هنگام مهستی را برانگيخته وموسيقی دانانی براو می گمارد و مهستی دراين فن چنان پيشرفت کرد که درنوزده سالگی استادی بی مانند وسرآمد همگان شد. چنگ وعود وتاررا استادانه می نواخت(5). دراين نقل قول بازهم بوی يک جامعه ی دين زده ومرد سالار استشمام می شود که حاضر نيست حتی درحرف کوچکترين حقی برای زنان قائل شود. گوئی مهستی از بدو تولد مادر نداشته ومادرش هيچ سهمی درآموزش و پرورش او ايفا نکرده است.

 

دوران جوانی مهستی در هاله ای از ابهام پوشيده است. برخی برآنند که او در نويسندگی، کتابت و محاسبات به درجه ای می رسد که گوی سبقت را ازهمه ی مردان روزگار می ربايد و از دبيران زمان خود می شود (6).  شيخ عطار در الهی نامه از او بعنوان "مهستی دبيرآن پاک جوهر" ياد می کند. بعضی نوشته اند که او "دررشته ی رقص ومجلس آرائی ومحافل بزم" سرآمد روزگار بوده و در مجالس پادشاه گنجه بعنوان "نديمه ی دربار" بزم آرائی می کرده است (7). مؤلف کتاب زنان سخنور می نويسد پس ازآنکه مهستی به اميراحمد پسرخطيب گنجه دل بست "شاه را خوش نيامده مهستی را ازشهربراند" (8). آقای طاهری شهاب که ديوان مهستی گنجوی را تنظيم کرده است نيزاين عقيده را تاييد کرده است: "بواسطه ی عشق و محبتی که بين مهستی و اميراحمد بوده است پادشاه را خوش نمی آمد" (9). بنظراينجانب اين برداشت ساده کردن يک مسئله ی پيچيده است و در واقع تنزل يک مسئله ی فکری، فرهنگی و اجتماعی به يک مشکل ساده ی فردی (دراينجا حسادت) است.

 

ضمن مراجعه به رباعيات مهستی و با تکيه بر گواهی برخی از تذکره نويسان، مهستی دوبار بدستور شاه زندانی می شود. مهستی دريکی از رباعيات خود چنين می گويد:

شاهان چو بروز بزم ساغـــــــر گيرند              برياد سماع و چنگ و چاکر گيرند

دست چومنی که پای بند طرب است              در خام نگيرند که در زر گيـــــرند

با توجه به اينکه خام ريسمان چرمی معنی می دهد معلوم می شود که مهستی از بندی شدن خود شکايت دارد ودليل ا ينرا پای بندی خود به شادمانی واحتمالأ ساز و آواز می داند. درهمين جاست که ما تقابل دين وسنت را بازندگی مشاهده می کنيم. رباعی ديگری که دال بر زندانی شدن مهستی است را(با توجه به تکيه اش برسوم شخص مفرد) احتمالأ ديگران پس اززندانی شدنش درباره ی او سروده اند:

شه کــُنده نمود سرو سيمين تن را          زين عارضه ضجه خاست مرد و زن را

افسوس که درکُنده بخواهد سودن          پايی که دوشاخه بود صد گــــــــردن را

باستانی پاريزی، تاريخ نگار و طنزپرداز نامدار معاصر، ضمن نقل اين شعرمی نويسد "کــُنده چوب قطور و سنگينی است که پای زندانی را به آن می بستند و قفل می کردند" (10).

از رباعی بالا مشخص می شود که شاه يکی از سخت ترين انواع شکنجه ها را درزندان عليه مهستی اعمال می کند. اگر رباعی بالا را ملاک قضاوت بگيريم، مهستی درهنگام زندانی شدن از محبوبيت بی اندازه زيادی دربين مردم برخوردار بوده است. اين محبوبيت را می توان معلول آزادگی و آزاد انديشی شاعردانست که نظام سنتی ومذهبی حاکم را به هراس افکنده است. زنده ياد استاد عبدالرحمن فرامرزی درمقدمه ی زيبائی که برديوان مهستی می نويسد،برجنبه ای ازاين آزادگی پرتو افشانی می کند:

"درايران هم کسانی يافت شده اند که حلقه های زنجيرعادات را شکسته وآزادانه وتا حدی مطابق ميل طبيعت خود رفتارکرده اند ويکی ازاينان مهستی گنجوی است که هنوز داستان های شوخ طبعی او زبانزد مردم است. اين بانوی دانشمند شيرين طبع خوش قريحه، با اينکه زن بوده و زن درهرجای دنيا مقيد به قيود بيشتری است، معذالک بسياری از عادات را زير پا گذاشته وآزاد وار زيست کرده وسخن سروده است" (11)

شک نيست که آزاد وار زيستن در يک جامعه ی سنتی را قيمتی است بس سنگين. فرامرزی دراين مورد چنين اظهارنظرمی کند: "... گويی ايرانيان درمسئله ی عفت ازتمام ملل متعصب تر بوده اند، بطوريکه اتصال با کمترين چيزی که با ناموس ايشان تماس داشته ننگ بزرگی می شمرده اند... هميشه عاشق از افشای نام معشوق خويش خودداری مـــــی کرده است" (12).  فرامرزی درادامه ی گفتار خويش، چنين نتيجه گيری می کند: "اين تعصب زاده ی قرون متمادی تمدن و اشرافيت ايران بوده است و ربط چندانی به مذهب نداشته است" (13). بنظراينجانب اين نتيجه گيری سطحی و يکطرفه است واحتمالأ از آنجا ناشی می شود که فرامرزی که خود يک مسلمان سنی مذهب است نتوانسته پوسته ی پيش داوری های مذهبی خود را بشکند. ما درتاريخ اسلام کسانی مانند رابعه قزداری ومهستی که قربانی تعصبات باصطلاح ناموسی شده اند کم نداشته ايم. حتی دانشمندی مانند محي الدين بن عربی زمانی که عاشق دختری می شود ازترس تعصب کور، در"ترجمان الاشواق" عشق خودرا درهاله ای از رمزوراز می پيچاند.

مهستی، چنانکه بعدأ تشريح خواهد شد، يک زن است که زنانه می سرايد، نگرشی فلسفی به جهان هستی دارد، درقلمرو الحاد ره می سپرد، با شريعت اسلامی سرستيزدارد، هدونيست است، کار را بالاترين شرافت ادمی می شمارد وبا طنزهای گزنده ی خودنظام مردسالار فئودالی را به مبارزه می طلبد. مجموعه ی اين عوامل است که باعث زندانی شدن اين شاعر خردورز و بعدها خرابات نشين شدن او می شود. بطوريکه بعدها خود می گويد"ما مردمئيم ودرخرابات مقيم."

 دکترعبدالحسين زرين کوب، دريکی از نوشته های کوتاه خود درکتاب "نه شرقی نه غربی انسانی"، خرابات را با خانه ی روسپيان يکسان گرفته است. بنظراينجانب، اين برداشت با توجه مفهوم خرابات در ادبيات فارسی، که با مستی وطرب جويی همراه است، اشتباه است. خرابات احتمالأ به محلاتی اطلاق می شده است که زنان ومردان و خانواده های دگرانديش ودگرکردار را درخود جای می داده است. اينان از يکطرف به سبب دانش و هنرخود مورد احترام جامعه بوده اند و از جانب ديگر به علت  مبارزه جويی شان عليه مذهب و سنت مطرود بشمارمی رفته اند. تا قبل از سقوط شاه دربرخی از شهرهای ايران خانواده های مطربی، دلاک و حمامی در محلات مجزا زندگی می کردند. کولی ها يا لوليان تقريبأ بصورت کاستی مجزا در بين مردم زندگی می کردند. اينان هم محبوب بودند و هم مطرود واين خود همواره يکی ديگر از تضادهای جامعه دين و سنت زده ی ماست.

 

تقريبأ همه ی کسانی که درباره مهستی نوشته اند ازعشق شورانگيز او با تاج الدين احمد پسر خطيب گنجه سخن گفته اند. يکی ازخدمات بزرگ مهستی تشويق ميراحمد به بريدن از دين و دکان داری دين و پيوستن به هدونيسم خرد ورزانه است. گويا نخستين بار اميراحمد درخرابات به ديدار مهستی می شتابد ومهستی اين رباعی عاشقانه را نثارمعشوق می کند:

زلف وزخ خود بهم برابر کــــــردی          امروز خرابات منــــــّـورکــــــردی

شاد آمدی ای خسرو خوبان جهــــان     ای آنکه شرف برخور و خاور کردی

 

وای ازدنيای واژگونه ی زن ستيز که، نه تنها ديروز بلکه امروز و نه فقط در ايران بلکه همه جای آن، زنان خردورز را به خرابات رهسپار می سازد. در يونان باستان زنان وبردگان در مدارس فلسفی افلاطون راه نداشتند. فقط اپيکور بزرگ بودکه زنان و بردگان را در آکادمی خود راه می داد. با توجه به محکوم بودن زنان به خانه نشينی، تنها زنی خراباتی توانست درکلاس های درس اپيکورحاضرشود. تبعيض عليه زنان در درازنای تاريخ چنان بوده است که زنان انديش ورزی مانند اسپاشيا، مارکيز دوپمپادو ومادام دو شاتل فقط با پيوند دادن خود با دولتمردان با نقوذ توانستند درتاريخ روشنگری نقشی از خود بيادگار بگذارند. درايران حتی زنی مانند رابعه عدويه زمانی که تصميم می گيرد اندکی از شريعت فاصله بگيرد و روی به سوی رمز و راز عرفانی ببرد، ناگزيز سر از خرابات بدرمی آورد: "و گروهی گويند که درمطربی افتاد و باز توبه کرد و درخرابه ای ساکن شد" (14)

 

آنچه شخصيت مهستی را ممتاز می کند وقار، غرور وبلند همتی اوست ـ حتی در برابر معشوقی که او را ازجان بيشتر دوست دارد. مهستی گويا درپاسخ يکی ازنامه های عاشقانه ی ميراحمد به او چنين می نويسد:

تن با تو بخواری ای صنم درندهــــــم       با آنکه زتو به است هم درندهم

يکباره سرزلف به خـــــــم درندهــــــم      درآب بخسبم خوش ونم درنـدهم


 طاهری شهاب درمقدمه ی ديوان مهستی از اتحاد شاه و شيخ در سرکوب عشق آزاد، زيبا وانسانی مهستی و ميراحمد پسرخطيب گنجه پرده بر می دارد:

"بواسطه ی عشق ومحبتی که بين مهستی و اميراحمد بوده است پادشاه را خوش نمی آيد واميراحمد نيز از بدرفتاری پدرخود خطيب که هرروز با مريدانش اسباب زحمت وی شده گاه دربندش می آمد و زمانی صراحيش را می شکستند وسعی داشتند وی را ازخراباتی که با مهستی در آنجا سکنی گزيده بودند بيرون کشيده وبه صومعه ی خطيب برده توبه دهند ناراضی بوده لذا شرحی به مهستی گفت، مهستی نيز از مردم آزاری مردمان گنجه و استبداد شاه که گاهی شاعره ی استاد را بجرم دوستی با ساقی خود (قوانچه نام) امر می کرد دست وپا در چرم گاو گرفته وبه دستاقخانه {زندان} اندازند و زمانی نيمه شب يساولان شاهی درب خرابات را ازجای می کندند که شاه به شنيدن آواز مهستی هوس کرده است وبايد هم اکنون دربارگاه حاضر شود وحکايتی خواند ناراضی بوده وبالاخره هردو قرار براين دادند که هردو شهر گنجه را ترک کرده و بجانب خراسان روند. مهستی تنها تدارک سفر را ديده از گنجه بيرون شده از راه قراباغ به زنجان رسيد و درآنجا با اخی فرخ زنجانی {ازبزرگان عرفا} ديدارکرده و از زنجان به شهربلخ مرکز خراسان رهسپار می گردد. چون آوازه ی آمدن مهستی دربلخ افتاد متجاوز از سيصد شاعر که همگی مراتب کمال و معرفت شاعره را شنيده بودند به ملاقاتش شتافتند" (15).

متاسفانه مؤلف ديوان مهستی، طاهری شهاب، منبع نقل قول بالا را بدست نمی دهد. اگر گفتار فوق درست باشد براستی بايد به همت، شجاعت و پشتکار مافوق انسانی مهستی آفرين گفت که هزارسال پيش تک و تنها از تبعيد وآوارگی بعنوان فرصتی سازنده برای کسب علم وهنر و سازندگی و خردورزی استفاده می کند. طاهری شهاب درادامه ی مطلب خود می گويد که چندی بعد اميراحمد به عشق مهستی ازگنجه به بلخ می رود وبه اومی پيوندد و با گريه خود را به پای وی می اندازد:

شوريده دلم از پی زيبا صنمی رفت          بيچاره گدائی که پی محتشمـــی رفت

اين خود نشانه ی وسعت دانش وعظمت روح مهستی است که معشوق را وا می دارد که دربرابرش خودرا انسانی کوتاه عرصه احساس کند.

 

ازسالهای بعدی زندگی مهستی ـ حتی درمنابع دست دوم ـ آگاهی چندانی دردست نيست. آقای مشيرسليمی، مؤلف کتاب زنان سخنور،ازملاقات بين مهستی و حکيم عمرخيـــّام سخن گفته است که درهيچ منبع ديگری نيامده است واحتمالآ با توجه به تشابه شيوه ی فکری اين دو انسان خردورز با تکيه بر حدسيات صورت پذيرفته است. مشير سليمی دوران پايانی زندگی مهستی را چنين ترسيم کرده است: "درسال 532 هجری ... مهستی ناگزير از مرو درآمده به گنجه بازگشت از مناهی دست برداشت، همسری اميراحمد را پذيرفت و به زندگی پرآشوب و بی خانمانی پايان بخشيد" (16).

 

 اين اظهارنظر بيشتر به افسانه شبيه است تا واقعيت وتمايل تذکره نويسان مسلمان را، که گسستن از عادات وسنت های بازدارنده را مناهی می شمارند، نشان می دهد. منصف کتاب ديوان مهستی ازاينهم افسانه ای ترسخن گفته است: "مهستی تا سال 548 قمری که سلطان سنجر اسيرطايفه ی غزان شد در مرو بود و از اين تاريخ ... بطرف گنجه رهسپارگرديده، درآنجا توبه کرده و از مجلس ها دوری جست وبه عاشق سابق اش اميراحمد که بعداز وفات پدرش درجای وی خطيبی می کرد پيوست وبه عقد اودرآمد ودرهمين شهربود که حکيم نظامی را درسنين اواخر عمر ملاقات نمود... وچون اين شاعره ی استاد نيز بدرود حيات گفت و باحترام اميرتاج الدين احمد شوهرش اورا هم درپهلوی قبرحکيم نظامی مدفون ساختند" (17). به اين ترتيب همه چيز به خوبی وخوشی بانجام رسيد وبيضه ی اسلام تقويت يافت: مهستی ملحد توبه کرد؛ معشوقه ی مرتدش لباس شوهری مهستی مسلمان را درسالهای واپسين زندگی در برکرد و دوباره شيخ شد وزنش را که ازخود احترامی نداشت به پاس حرمت آن خطيب عاليقدر پهلوی قبرنظامی (اين شاعر دو آتشه ی مذهبی) مدفون ساختند.

 

بهتراست اين افسانه ها برای افسانه بافان بگذاريم وشخصيت وخدمات مهستی را ازخلال رباعيات پراکنده، ليکن جاودانه ای، که ازاو بازمانده بازشناسيم.

 

اشعارزنانه

مهستی دريک دوران طولانی هزارساله، بعنوان يگانه زنی درتاريخ ادبيات فارسی باقی می ماند که به عنوان يک زن و با احساسات يک زن شعرسروده است. هزارسال پس از مهستی، فروغ فرخ زاد با انتشارکتاب عصيان، شعرزنانه را به ادبيات نوين پارسی معرفی می کند و چه تهمت ها که بجان نمی خرد تا جائی که شجاع الدين شفا طی مقدمه ی جانانه ای که همان زمان برکتاب او می نويسد از فروغ عصيانگر دفاع می کند. اخيرأ بهارسعيد شاعرافغان اين سد را شکسته است، ليکن مهستی را بازبان بی پروا، شجاع وگستاخانه اش بايد مقدم بر فروغ وبهاردانست.

 

         مهستی، سرمست از زيبائی خويش، دست معشوق را برگردن خود می خواهد ومطمئن است که چنين عشق واقعی وجسمانی ايمان صد ساله را برباد می دهد:

        تا سنبل توغاليه سايــــــــی نکند           باد سحری نافه گشايــــــی نکند

        گرزاهد صد ساله ببيند دستــــت           درگردن من که پارسايـــی نکند

        رباعی بالا ازيکطرف سستی جزم های مذهبی در سرکوب احساسات طبيعی انسانی را به نمايش می گذارد و از طرف ديگر روی به سمت اثبات احساس آدمی دارد. دويست سال بعد حافظ شکست ايمان را دربرابر عشق زمينی، ضمن کاربرد کنايه ای زيبا، جشن می گيرد:

        چو بيد بر سر ايمان خويش می لرزم       که دل بدست کمان ابروئی است کافرکيش

         

        متاسفانه ادبيات مردانه ی ما کمتربه زنان فرصت هنرنمائی داده است. اگر هم زنی سدهای سکندری را شکسته وشعری سروده است، بخاطرآنکه بتواند به کارهنری خود ادامه دهد، يا شعرش را درهاله ای ازجزم های دينی پوشانيده است ويا درقالب ومقام مرد شعر سروده است. مهستی سنت شکنی را بجائی می رساند که برشبهايی که با معشوق دربستر ناز آرميده بوده، با حسرت ياد می کند:

        شبها که بناز با تو حفتم همه رفت        دُرها که به نوک مژه سفتـــــــم همه رفت

        آرام دل ومونس جانـــــــــم بودی        رفتـــــی وهرآ نچه با تو گفتم همـــه رفت

         

        دررباعی ذيل مهستی با ذکرنام خويش ازعشق وشيدائی خويش سخن می گويد:

        ای باد که جان فدای پيغام تو باد         گربرگذری به کوی آن حورنژاد

        گودرسرراه مهستـــــــی را ديدم         کزآرزوی تو جان شيرين می داد

        او بعنوان يک زن نمی تواند ا زتوصيف زيبائی پسرکی اذان گو خودداری کند:

        موذن پسری تازه تراز لاله ی مرو       رنگ رخش آب برده ازخون تذرو

        آوازه قامت خوشش چون برخاست        درحال بباغ درنماز آمد ســــــــرو

        واينهم ستايش يک زن عاشق پيشه است از پسرک تيراندازی که دراين فن مهارتی داشته است:

        کاشکی انگشتوانت بودمـــــی       تا درانگشتت همی فرسودمــــی

        تا هرآنگاهی که تير انداختـی       خويشتن را کج بدو بنمودمـــــی

        تا بد ندان راست کردی اومرا      بوسه ای چند ازلبش بربودمـــی(18)

        مهستی دربرابردروغ ورياکاری که ويژه همه مذاهب است، می خواهد خودش باشد واحساسات واقعی، طبيعی وانسانی خودرا درقالب شعروزيبائی شناسی هنری ارائه دهد. وبرهرانسان خردورزی واضح است که خود بودن نخستين گام است درقلمرو روشنگری وخرد جويی.

         

        اوج شعرزنانه ی مهستی را درمناظراتش با امير احمد پسرخطيب گنجه می توان يافت. متاسفانه تعصب وکوردلی مذهبی بسياری ازاين مناظرات را باآب جهالت شسته يا درآتش کينه سوزانيده است. برخی از تذکره نويسان ما بجای آنکه تلاش کنند شخصيت يا آثار هنرمندی را بازنمايانند درتصحيح آثارهنرمندان خودرا بازنموده اند. حتی فردی مثل محمدعلی فروغی، درتصحيح وتصنيف کليات سعدی، بنا به سليقه خود هزليات وخبثيات سعدی را از قلم می اندازد وبا افتخاردراين مورد می گويد "اين دوکتاب ازشيخ باشد يا نباشد، ما چاپ آنرا شايسته ندانستيم" (19). يکی از گردآورندگان رباعيات مهستی نيز همين بلا را برسرآثار اين شاعربرجسته می آورد: "به جمع آوری آثاراو کوشيده وآنچه را هم که منافی با اخلاق وعفت ...بوده وبنظررسيده حذف ...نمودم" (20).

         

        مهستی دريکی از رباعيات خود، ضمن برخورداری از احساس زيبای احترام به خويشتن، بازبانی گستاخ وبی پروا ازحق برخورداری خود، به عنوان يک زن، از لذت جويی جنسی سخن می گويد:

        من مهستی ام برهمه خوبان شده طاق     مشهــــوربه حسن درخــراسان وعراق

        ای پورخطيب گنجه کونت چو رواق      نان بايد وگوشت واير، ورنه سه طلاق

        جالب اين است که تا قرن هيجدهم درانگلستان، برای زن ننگ شمرده می شد که درهمبستری با شوهر خويش درفکرکام جوئی حنسی باشد. مطلب ديگرطلاق است که آنرا حتی درجوامع اسلامی امروزی حق مسلم ويک جانبه ی مرد می دانند، ليکن مهستی طلاق را حق مسلم خود نيز بشمارمی آورد. همين طغيانگری وسنت شکنی است که باعث تکفير مهستی ويا توطئه ی سکوت درباره ی وی می شود. تاسف باراست که بيت دوم شعربالارا منزه طلبان اسلامی بصورت های ذ يل تحرف کرده اند:

        ای پورخطيب گنجه ازبهرخدا       مگذار چنين بسوزم از درد فراق (21)

         

        شهرآشوب

        شهرآشوب گونه ای از شعرپارسی است که درآن از ابزار کار، مشاغل وحرفه های مختلف وانسان هائی که دررشته های گوناگون بکار مشغولند سخن بميان آورده می شود. مهستی را بايد نخستين شاعر شهرآشوب سرا و در واقع بنيان گذار شهرآشوب درادبيات فارسی شمرد. اشتباه بسياری ازکسان که اورا عاشق پسر قصـّابی شمرده اند ناشی ازشيوه ی شهرآشوب سرائی اوست که ازکارگران وصنعتگران بسياری (ازجمله از شاگرد قصـّاب ها) با عاشقانه ترين کلمات ياد کرده است. معين الدين محرابی درشرحی جالب که برشهرآشوب های مهستی نوشته بدرستی خاطرنشان ساخته است که "يک نفر شاعر هر قدر هم که عاشق پيشه ورند ولاابالی باشد نمی تواند درآن واحد عاشق صدها نفرازارباب حرف واصناف مختلف يک شهرباشد" (22).

         

        آنچه درمورد شهرآشوب های مهستی می توان گفت اين است که او به عنوان يک زن از زيبائی وعشق جاودانه ی زنانه ی خود مايه گذاشته، کار را بالاترين و والاترين شرافت آدمی شمرده  و کار و انسان های کارگر را ستوده است. او درباره ی دلبران بزار، پاره دوز، پتک زن، بافنده، حمامی، خاک بيز، نانوا، سوزن ساز، خيــّاط، کله پز، زين ساز، قصاب، صحاف، لباس شوی، ميوه فروش، نجــّار، کلاه دوز، نعلبند وبسياری از حرفه های ديگر عاشقانه سروده است.  اين چيزی است که حتی امروز ادبيات نوين ما بدان چندان توجه نکرده است. مثلأ ما بسياری از محصولات را مصرف می کنيم ولی توليد کنندگانشان را بدست فراموشی می سپاريم؛ دراتاق خود پناه می جوئيم، برتخت خود می آراميم، اتوبوس و قطار و اتومبيل سوار می شويم، درزير نور مهتابی مطالعه می کنيم و وسايل مختلف برقی را براه می اندازيم و هرگز به دستها و مغزهائی که همه ی اينها را ساخته است فکر نمی کنيم. چه زيبا بود اگر ادبيات و هنر ما با ديدی انسانی ازکارگران و اربابان حرف وصنايع، معشوق ومحبوب و شهرآشوب های زمانه می ساخت.

         

        جا دارد از برخی از شهرآشوب های مهستی نمونه وارياد کنيم:

        صحاف پسر که شهره ی آفاق است       چون ابروی خويشتن به عالم طاق است

        با سوزن مژگان بکند شيــــــــرازه        هرسينه که ازغم دلش اوراق اســـــــت

        ويا:

        آن کودک نعلبنـــد داس اندردست           چون نعل براسب بست از پای نشست

        زين نادره ترکه ديد درعالم پست           بدری به ســــــُم اسب هلالی بربسـت

        واينهم رباعی ديگری که مهستی درباره ی خـــبــّاز (نانوا) سروده است:

        سهمــــــی که مرا دلبرخـــبــّـاز دهد            نه از سرکينه، از سرناز دهــــد

        درچنگ غمش بمانده ام همچو خمير           ترسم که بدست آتشم باز دهـــــد

        واينهم يک شهرآشوب عالی درباره ی دلبر رخت شوی:

        با ابرهميشـــــــــــه درعتابش بينم             جوينده ی تاب آفتابــــــــــش بينم

        گر مردمک ديده ی من نيست، چرا؟         هرگه که طلب کنم، درآبش بينــم

        مهستی درشهرآشوب های خود مرزهای دينی، طبقاتی وقومی بدور می افکند و انسان و کار شرافتمندانه انسانی را مورد ستايش قرار می دهد و بدينوسيله بعنوان ستايشگر راستين زندگی قــد علم می کند. مؤلف گرامی معين الدين محرابی بحق درباره او می نويسد: "هنربزرگ شهرآشوب سرای ما اين است که اکنون پس از گذرقرون و اعصار وقتی شهرآشوبی از او می خوانی، بی اختيار به گذشته های دورخوانده می شوی و چون راه درگذشته های دورکشيدی، برروشنای شهری خيره می شوی که بردروازه ی آن شاعره ی ما درانتظارمسافری ازآينده است تا دست اورا گرفته، درکوچه پس کوچه ها وبازار شهر بگرداند وحرف وصنايع عهد خويش بدوبنماياند" (23).

         

        طنز

        طنزنوعی از ادبيات يا هنراست که درآن با بکارگيری ريشخند، طعنه وکنايه نارسائی های اجتماعی را افشاء می کند. طنزگاهی تلاش درافشا وتمسخربطالت های زمانه دارد وزمانی نامردمی های جبــّاران روزگار را عريان می سازد وگه گاه انديشه های وباورداشت های خرافی را. طنزپرداز ممکن است زبانی ظريف ومؤدبانه بکار گيرد ويا مانند جوناتان سوويفت درسفرنامه ی گاليورز از زبانی نيشدا و دشنام آميز استفاده کند. طنزبرخلاف هجو، بمراتب ازانتقام جوئی فردی فراتر می رود؛ جنبه ی اخلاقی دارد وبقول درايدن شاعرانگيسی درهمان حال که با يک دست ويران می سازد با ديگردست می سازد.

         

        مهستی درطنز بحق از متقدمين عبيد زاکانی است. درطنزهای مهستی نيز مانند ديگر طنزپردازان قبل ازوی (ازجمله طنزپردازان کلاسيک عرب) کلمات بظاهر رکيک بکرات بکاررفته است. استفاده ازاين شيوه احتمالأ به علت عريانی زبان وحساس سازی وجلب توجه عامه به پيام موجود درطنز صورت پذيرفته است. آماج طنز مهستی، با سنجش معدود اشعاری که ازاو دردست ماست، بی عدالتی اجتماعی وخرافه گری مذهبی است. مهستی دررابطه با بی عدالتی مستتر در ازدواج مردان پيربا دختران جوان چنين سروده است:

        شـــــــــوی زن نوجوان اگر پيربود          چون پيربود هميشه دلگيـربود

        آری مثل است اينکه زنان می گويند         درپهلوی زن تير به از پيربود

        سعدی با الهام ازاين شعراست که بعدها ضمن حکايتی درباب ششم گلستان می نويسد "زن جوان را اگر تيری درپهلو نشيند به که پيری."

         

        درطنزذيل مهستی قاضی شهر و روابط غيرعادلانه ی خانوادگی اورا به سخره گرفته است ـ رابطه ای که طی آ ن قاضی ناتوان ازانجام وظايف زناشوئی دختری جوان را بخاطرحفظ حيثيت شغلی نداشته اش اسيرچهارديواری خانه کرده است:

        قاضی چو زنش حامله شد زارگريست       گفتازسرکينه که اين واقعه چيســـــــــت؟

        من پيرم و کير من نمی خيزد هيــــــچ       اين قحبه نه مريم است اين بچه زکيست؟

        اين طنز نه تنها قاضی قدرقدرت را ازعرش به فرش می اندازد وبا طنزله می کند، بلکه کــّـل دستگاه فئودالی، شريعت محمدی وسنت درباری که چندزنی ونهاد حرمسرا درآن نقش مسلط دارد را بطورغيرمستقيم به ريشخند می گيرد. ازفحوای شعرمعلوم است که قاضی بخاطر"حفظ آبروی خود" اين راز را ازپرده برون نمی افکند. درحدود سه قرن بعد عبيد زاکانی تحت تاثير مهستی درپند سی ام "رساله صد پند" نوشت "دخترفقيهان وشيخان وقاضيان وعوانان {ماموران اجرای ماليات} مخواهيد...."

         

        مثلی است معروف که "آدم بی مال ومنال خواهرزاده ی خداست." چه بسابا تکيه براين ضرب المثل بوده که مهستی زبان حال يک زن زحمتکش وآس وپاس را دربرابر ماموربی رحم وفاسد مالياتی، که مرتبأ ازاورشوه وپاره (انعام) طلب می کرده، به طنزکشيده است:

        گفتــی که ترا بســـــــی غمخواره است       بی رشوت وپاره ازتوام صد پاره است

        گررشوه طلب کنی مرا کون پاره است       ور پاره طلب کنی مرا کــُس پاره اسـت

        شايد برمبنای اين طنزاستادانه بوده که بعدهااصطلاح "سلطان نگيرد خراج ازخراب" دربين مردم فقيروزحمتکش رواج يافته است.

         

        طنزذيل، که دريک جنگ خطی به سال 813 هجری قمری بنام مهستی ثبت شده است، عمق بيزاری مهستی را از خرافات مذهبی وموهوم پرستی عامه آشکار می سازد:

        ازرسول بزرگ واعظ شهر          گفت روزی حکايتی خندان

        که بروز قيام حی قــــــديم            چو دهد امتزاج چارارکان

        هرچه ازکافرومسلمان هست         جمع گردند باتن عـــُريان

        مـــی کند جبرئيل ازمخلوق           رده هائی جدا زپيروجوان

        هرچه پيراست سوی ناربرد          هرچه باشد جوان برد به جنان

        پيرزالی کريه وبد منظــــر           گفت با واعظ خجسته بيان

        اين حديثی که نقل فرمودی            زآن رسول بزرگ هردوجهان

        شامل حال ما اگر باشـــد             تيزبرريش آدم نادان (24)

         

        هدونيسم

        هدونيسم، که برخی از مترجمين آنرا درزبان فارسی عشرت طلبی ترجمه کرده اند، گرايشی فلسفی است که نيکوئی را درلذت جويی وبدی را دررنج می بيند. فيلسوفان وانديش ورزان خدا ناباور، ازآنجا به زندگی پس ازمرگ اعتقاد ندارند، همواره از هدونيسم طرفداری کرده اند. همانطور که درمقاله ی "الحاد دردوران تمدن هلنی" گفته شد اپيکوررا يکی ازبنيان گذاران هدونيسم درفلسفه غرب می دانند. او"شادمانی را بعنوان بالاترين نيکوئی ها" می ستو د وپارسائی را نه "هدفی درخود" بلکه "تنها يک وسيله ی ضروری برای دست يابی به يک زندگی شاد" می دانست. اوبرآن بود که انسان بطور طبيعی در جستجوی لذت ودوری از درد است ولذا  "لذت آغاز وانجام يک زندگــــــی توام با خير و برکت است."

         

        مهستی يک هدونيست تمام عيار است. اومانند خيام وحافظ لذايذ حسمانی را جايز ومطلوب می شمارد. محقق دانشمند معين الدين محرابی دراين باره می نويسد: "شعرمهستی بيان عشق وشيدائی، شوخ طبعی ورعنائی، وصداقت وزيبائی است. شعراو سرشارازنشاط وشادی است ودرآن تصويرحزن آور وغم آلود زندگی بسياراندک است، که اين خود جان زيبائی شعراوست. درشعراو بکرات لطف وطراوت طبيعت مورد ستايش قرارگرفته است" (25). اونيز مانند خيام وحافظ بارها تکرار می کند که زندگی پوچ است:

        نسرين توزد پرير بر من آذر       دی باد زسنبلت مرا داد خــــبر

        امروزدرآبم ازتوچون نيلوفر       فردا زگل توخاک ريزم برســر

        بنابرا ين، نبايد حسرت گذشته وغم آينده را خورد. لحظه را رابايد غنيمت شمرد:

        بگذشت پريرباد برلالــــه و ورد        دی خاک چمــن سنبل تـــــر بارآورد

        امروزخورآب زندگانی، زيراک        فردا همی آتش زغمش خواهی خورد

        يا:

        درسنگ اگرشوی چو پارای ساقـــــــــــــی       برآب اجل کنی گذار، ای ساقـــــی

        خاک است جهان، صوت برآر، ای مطرب       باداست جهان، باده بيار، ای ساقی

        مهستی با ديدی الحادی، به انسان ها اندرز می دهد که بود ونبود دنيا را فروگذارند، نبودها را بود وبودها را نبود بيانگارند، زندگی را آسان گيرند وخوش بزيند:

        چون نيست زهرچه هست جزباد بدست      چون نيست زهرچه نيست نقصان وشکست

        پندار که هرچه هست، درعالم نيســـــت      وانگار که هرچه نيست، درعالم هســـــــت

        ويا:

        ازمنزل کفرتا به دين يک نفس است       وزعالم شک تا به يقين يک نفس است

        اين يک نفس عزيزرا خوش می دار      کزحاصل عمر ما همين يک نفس است

         

        مهستی دربرابرتقدس خشک، رهبانيت ورياضت کشی مذهبی لذت وشادمانی اين جهانی را قرارمی دهد. او ستايشگر عشق وزندگی است. رباعيات هدونيستی او،امروز پس از هزارسال، فرهنگ ريائی عزا وماتم را به چالش می طلبد:

        لعل تومکيدن آرزو مـــــی کردم         می با توکشيدن آرزو می کردم

        درمستی ودرجنون ودرهشياری         چنگ توشنيد ن آرزو می کردم

        او به عنوان يک زن هنرمند وموسيقی شناس ويک انديش ورز هدونيست، با شيدائی وصف ناپذيری معشوق را بجانب خود می خواند که زندگی يک دم است وجزآن هيچ نيست:

        برخيز وبيا که حجره پرداخته ام         وزبهرتوپرده ای خوش انداخته ام

        بامن به کبابی وشرابـــی درساز         کاين هردوزديده وزدل ساختــه ام

        کلمه ی پرده وپرده انداختن دراين رباعی خود يک اززيباترين ايهام های شاعرانه را تشکيل می دهد. چه "پرده" را هم می توان هم به پرده ی موسيقی وهم پرده انداختن وخانه را خالی ازاغيار ساختن تعبيرکرد. مهستی به تو اندرز می دهد که از طبيعت وزيبائی های آن تا ديرنشده لذت ببر، گردست دهد با ماه رويی مهربورز، ازمی ناب لبی ترکن واگرتوانی بوسه ای از لبان معشوق بربا:

        دروقت بهارجزلب جوی مجـــوی         جزوصف رخ يار سمن بوی مگوی

        جزباده ی گلرنگ به شبگير مگير        جززلف بتان عنبرين بوی مجـــــوی

         

        خردورزی

        درسروده های مهستی، برخلاف اشعاربسياری شعرای قبل و بعد از وی، هيچ گونه اثری از مدح خدا ونعت رسول واولياء وانبياء ديده نمی شود. شباهت بين انديشه خيام و مهستی حيرت انگيزاست بطوريکه خوانند نمی داند اورا اُستاد خيــّام بداند يا خيام را استاد وی. شايد هم اين دو بی خبر از يگديگر، با آموختن از خود زندگی، به نتايج واحدی رسيده و اشعار مشابهی سروده اند ـ همان چيزی که شعرا آنرا "توارد" می گويند وما چنين انطباقی را درتاريخ تحول انديشه ی انسانی فراوان داشته ايم.

         

         مهستی با مذهب ورياکاری مذهبی سرناسازگاری دارد. او شخصيت دوگانه ی اربابان دين را خوب می شناسد:

        يک دست به مصحفيم ويک دست به جام     گه نزد حلاليم وگهی نزد حرام

        مائيــــــم دراين گنبــــد ناپختــــــه ی خام     نه کافرمطلق نه مسلمان تمـــام

        اونه تنها از ملايان وزاهدان، بلکه از هرنوع زهد ورهبانيت بيزاراست:

        پيوسته خرابات زرندان خــــوش باد        دردامـن زهد زاهدان آتش با د

        آن دلق دوصد پاره وآن صوف کبود        افتاده بزير پای دردی کش باد

        واين مفهومی است که حافظ آنرا درقرن هشتم هجری می پروراند وخرقه ی زاهدان را گاهی دررهن شراب می گذارد وگاهی آنرا طعمه ی آتش می کند:

        گفت وخوش گفت بروخرقه بسوزان حافظ

        يارب اين قلب شناسی زکه آمومخته بود؟

         

        مهستی دربرابر زهد ودينداری، نشاط وشادی ولذت های اين جهانی را قرار می دهد:

        هم مستم وهم غلام سرمستانم        بيزار ززهد وبنده ی رندانم

        من بنده ی آن دمم که ساقی گويد     يک جام دگربگير ومن نتوانم

         

        مهستی نيزچون خيام (وخيام چون او) به قيامت وزندگی پس از مرگ اعتقاد ندارد وبه معشوق خود اندرز می دهد:

        ای پورخطيب گنجه پـــــــندی بپـــذير       برتخت طرب نشين به کف ساغرگير

        ازطاعت ومعصيت خدا مستغنی است       باری تو مراد خود دراين عالم گيــــر

        او با آنکه می داند سخنش ازديدگاه دين ودين داران زشت وناپسنديده است بازهم حرف دل خود را برزبان جاری می سازد که بهشت موعود توهمی بيش نيست واگردست دهد بايد بهشت را برروی زمين ساخت:

        هنگام صبــوح گربت حورســـــرشت       پرمــــی قدحی دهد به من برلب کشت

        هرچند که ازمن اين سخن باشد زشت       سگ به زمن ارکنم ياد بهشـــــــــــت

        روشنگری سروده های مهستی همين بس که او هزارسال پيش، بعنوان يک زن عـَـلم مبارزه عليه حجاب وخانه نشينی زن را برافراشته وبدينوسيله زنان را بطورغيرمستقيم به شرکت درزندگی اجتماعی تشويق کرده است:

        ما را به دم تير نگه نتوان داشت          درحجره ی دلگيرنگه نتوان داشت

        آنراکه سرزلف چو زنجيــــربود          درخانه به زنجير نگه نتوان داشـت

        دريغ وصددريغ که جامعه ی فلک زده ی ما کجا می بايد بود وامروزدرآغاز هزاره سوم در"کجای زمين ايستاده است."

         

        يايان

        27 اسفند سال 1382 خورشيدی

        استوارغلام دانائی

         

        پاورقی

         

        1ـ ادوارد براون، تاريخ ادبيات ايران، ازفردوسی تا سعدی، انتشارات مرواريد، تهران 1368 صفحه ی 44.

        2ـ معين الدين محرابی، مهستی گنجه ای بزرگترين شاعره رباعی سرا، نشررويش + نشرباران، چاپ اول سوئد 1973، صفحه ی 18.

        3ـ رشيد ياسمی، مهستی گنجوی شاعره ايرانی،" ايرانشهر شماره 12، صفحه ی 352.

        4ـ علی اکبرمشيرسليمی، زنان سخنور، دفتردوم، چاپ اول، مؤسسه مطبوعاتی علی اکبرعلمی، تهران بهمن 1335، صفحه ی 257.

        5ـ همانجا.

        6ـ المعجم فی معائيراشعارالعجم، صفحه ی 246 به نقل از منبع شماره 2 صفحه ی 14.

        7ـ ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، کتابخانه ی طهوری، تهران، آذر 1336، صفحه 14.

        8 ـ منبع شماره 4، صفحه ی 259.

        9ـ منبع شماره 7، صفحه ی 16.

        10ـ باستانی پاريزی، پيغمبردزدان، انتشارات راه نو، مهر1363، حاشيه ی صفحه ی .

        294

         11ـ منبع شماره 7، صفحه ی 4.

        12ـ ايضأ صفحه ی 3.

        13ـ ايضأ صفحه ی 4.

        14ـ عطار، تذکرة الاولياء، با مقدمه ی ناصرهيری، انتشارات گلشائی، تهران 1361، صفحه ی 43.
        15ـ منبع شماره 7، صفحه ی 16 و 17.

        16ـ منبع شماره 4، صفحه ی 259.

        17ـ منبع شماره 7، صفحه ی 20.

        18ـ ايضأ صفحه 110.

        19ـ کليات سعدی به تصحيح فروغی، صفحه ی 699 نقل شده در منبع شماره 2، صفحه ی 30.

        20ـ منبع شماره 7، صفحه ی 22.

        21ـ ايضأ صفحه ی 32. اينجانب برای اولين باراصل شعررا درجلد دوم کتاب هفت شهر عشق گردآوری فضل الله اويسی، تهران 1360 صفحه ی 1514ديدم. آقای محرابی نيزضمن ذکرکتاب مونس الاحراربه وجود چنين روايتی اشاره کرده است.

        22ـ منبع شماره 2، صفحه ی 34.

        23ـ ايضأ صفحه ی 35.

        24ـ ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، کتابخانه ی طهوری، تهران، آذر 1336، صفحه 43.

        25ـ  معين الدين محرابی، مهستی گنجه ای بزرگترين شاعره رباعی سرا، نشررويش + نشرباران، چاپ اول سوئد 1973، صفحه ی 27.


منبعhttp://www.rawzana.com/Maeste%20-ganjawie.htm

         

« واپسین ویرایش: 05 سپتامبر 2010 گاه 11:01:22 ازسوی ماندانا »
خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد.
(اشو زرتشت)

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد