نویسنده جستار: نوشته های خلیل جبران  (بازدیدها: 3713 بار)

0 هموند و 19 میهمان درحال خواندن جستار.

افشاریان

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 659
  • امتیاز: 33
  • جنسیت : آقا
پاسخ : نوشته های خلیل جبران
« پاسخ #20 : 08 مارس 2011 گاه 11:33:51 »
دریای بزرگتر
من و روحم به دریای بزرگ رفتیم تا شنایی بکنیم. چون به ساحل رسیدیم در پی جای پنهان و خلوتی می گشتیم.
هنگام گشتن مردی را دیدیم که روی سنگی خاکستری بود و ذره ذره نمک از کیسه ای در می اورد و در دریا می ریخت.
روحم گفت:
این شخص بدبین است. بیا از اینجا بریم. اینجا شنا نمی توان کرد.
همچنان رفتیم تا به آبگیری رسیدیم. آنجا مردی را دیدیم که روی سنگ سفیدی استاده بود و از صندوقچه ی گوهر نشانی که در دست داشت قند برمی داشت و در دریا می ریخت.
روحم گفت:
این مرد هم خوش بین است. او هم نباید تن برهنه ما را بببیند.
همچنان پیش رفتیم و در ساحلی مردی را دیدیم که ماهی های مرده را بر می داشت و با مهربانی باز در آب می گذاشت.
روحم گفت:
پیش این مرد هم نمی توانیم شنا کنیم. او نیکوکار است.
از او هم گذشتیم.
رسیدیم به جایی که مردی در ساحل نقش سایه خودش را روی ریگ می کشید. موج های بزرگ می امدند و نقش را می شستند. ولی مرد باز هم آم نقش را می کشید.
روحم گفت:
این عارف است. بیا بریم.
همچنان رفتیم، تا در خلیجک آرامی مردی را دیدیم که کف دریا را با مشت بر میداشت و در یک کاسه می ریخت.
روحم گفت:
این آرمان پرست است. مسلمن او نباید ما را برهنه ببیند.
همچنان رفتیم. ناگاه صدای فریادی شنیدیم که «این دریاست. این دریای عمیق است. این دریای پهناور و بزرگ است. چون به آن صدا رسیدیم، دیدیم مردی است که پشتش را به دریا کرده و یک گوش ماهی به گوش گذاشته و به نجوای درون آن گوش می دهد.
روحم گفت:
بیا بریم. این واقع بینی ست که به کلی که آن را نمی شناسد پشت می کند و خود را با یک پاره کوچک مشغول می دارد.
آنگاه شخص چهارمی گفت:
ببینید چگونه لبخند می زند! آیا چنین دردی بخشودنی ست؟
من هم پاسخ دادم و گفتم:
فقط به یاد داشته باشید که من لبخند زدم. من چیزی را جبران یا قربانی نمی کنم-افتخاری هم نمی خواهم؛بخشایشی هم ندارم؛من تشنه بودم- و از شما خواستم خونم را به من دهید تا بنوشم، زیرا تشنگی مرد دیوانه را به جز خونش چه چیز فرو می نشاند؟ من لال بودم-و از شما به جای دهان زخم خواستم. من در روزها و شب های شما زندانی بودم- و دری می جستم به روزها و شب های بزرگتری.
«اکنون من می روم، مانند کسانی که پیش از من مصلوب شدند و رفتند. خیال نکنید که ما از مصلوب شدن خسته می شویم. زیرا که باید بدست مردمان بیشتر و بیشتری مصلوب شویم، در میان زمین های بزرگ تر و آسمانهای بزرگتر.
از کتاب دیوانه
زنيكي دهش يافته كام و نام             سوي گيتي آمد بدل شاد كام
همه جاودان آگهي يافتند                  به پيكار زرتشت بشتافتند
همه نره ديوان ناپاك وار                    ابا لشگر سهمگين بي شمار
چو ديدند فرزانه زرتشت را                بدندان گرفتند انگشت را

افشاریان

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 659
  • امتیاز: 33
  • جنسیت : آقا
پاسخ : نوشته های خلیل جبران
« پاسخ #21 : 08 مارس 2011 گاه 11:34:26 »
خواهش بزرگ

اینجا من میان برادرم کوه و خواهرم دریا نشسته ام.
هر سه در تنهایی یکی هستیم، و آنچه ما را به هم می پیوندد مهری ژرف و نیرومند و شگرف. آری، از ژرفای خواهرم ژؤف تر و از نیوری برادرم نیرومند تر و از شگفتی دیوانگی ام شگفت تر است.
هزاران هزار سال می گذرد از زمانی که نخستین سپیده دم ما را بر یکدیگر پدیدار ساخت؛ و گرچه زایش و پرورش و مرگ جهان های بسیاری را دیده ایم، همچنان پرشور و جوانیم.
ما  پرشور و جوانیم، ولی جفتی و دیدار کننده ای نداریم.  و گرچه همدیگر را پیوسته و نیمانیم در آغوش گرفته ایم، خوش و خسند نیستیم. مگر از خواهش فرو خورده و شور فرونریخته چه خرسندی بر می آید؟ آن خدای فروزانی که باید بستر خواهرم را گرم کند کی می آید؟ و آتش برادرم را کدام ماده رودی فرو می نشاند؟و کیست آن زنی که بر دل من فرمان براند؟
در خاموشی شب خواهرم نام آن خدای آتشین را در خواب نجوا می کند، و برادرم آن الاهه سرد و دور دست را فرا می خواند. اما من در خوابم که را می خوانم، نمی دانم.
   . . . . . . .
اینجا در میان برادرم کوه و خواهرم دریا نشسته ام. ما هر سه در تنهایی یکی هستیم و آنچه ما را به هم می پیوندد مهر سی ژرف و نیرومند و شگرف.
از کتاب دیوانه
زنيكي دهش يافته كام و نام             سوي گيتي آمد بدل شاد كام
همه جاودان آگهي يافتند                  به پيكار زرتشت بشتافتند
همه نره ديوان ناپاك وار                    ابا لشگر سهمگين بي شمار
چو ديدند فرزانه زرتشت را                بدندان گرفتند انگشت را

افشاریان

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 659
  • امتیاز: 33
  • جنسیت : آقا
پاسخ : نوشته های خلیل جبران
« پاسخ #22 : 08 مارس 2011 گاه 11:35:05 »
چنین گفت تیغه یک گیاه

تیغه یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت:
هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی! همه رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی.
برگ براَشفت و گفت:
ای فرومایه فرونشین! موجود بی آواز و بدخاق! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی.
آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت. چون بهار رسید باز بیدار شد و یک تیغه گیاه بود.
هنگامی که پاییز آمد و از خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ از همه جا روی او می ریختند، زیر لب با خود می گفت:
وای از دست این برگ های پاییزی! چه سر و صدایی می کنند! همه رویاهای زمستانی مرا به هم می زنند.
از کتاب دیوانه
زنيكي دهش يافته كام و نام             سوي گيتي آمد بدل شاد كام
همه جاودان آگهي يافتند                  به پيكار زرتشت بشتافتند
همه نره ديوان ناپاك وار                    ابا لشگر سهمگين بي شمار
چو ديدند فرزانه زرتشت را                بدندان گرفتند انگشت را

افشاریان

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 659
  • امتیاز: 33
  • جنسیت : آقا
پاسخ : نوشته های خلیل جبران
« پاسخ #23 : 08 مارس 2011 گاه 11:35:31 »
دو مرد دانشمند


زمانی در شهر باستانی افکار دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند. زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.
یک روز آن مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره ی وجو یا عدم خدایان به جر و بحث پرداختند. و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند.
آن شب منکر خدا به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.
در همان ساعت آن دانشمند دیگر، آن که به خدایان اعتقاد داشت، کتاب مقدس خود را سوزاند. زیرا اعتقادش را از دست داده بود.
از کتاب دیوانه
زنيكي دهش يافته كام و نام             سوي گيتي آمد بدل شاد كام
همه جاودان آگهي يافتند                  به پيكار زرتشت بشتافتند
همه نره ديوان ناپاك وار                    ابا لشگر سهمگين بي شمار
چو ديدند فرزانه زرتشت را                بدندان گرفتند انگشت را

SHOGUN

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,170
  • امتیاز: 23
  • جنسیت : آقا
پاسخ : نوشته های خلیل جبران
« پاسخ #24 : 30 دسامبر 2011 گاه 00:21:26 »
بنام خدا

می گویند کسی که خود را بشناسد،همه ی مردم را شناخته است.اما من به شما می گویم،کسی که مردم را دوست بدارد،چیزی درباره ی خود خواهد فهمید.

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد
او که در تائو تمرکز یافته،می تواند هر کجا که دوست دارد برود،بی آنکه خطری تهدیدش کند.

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد