تاریخ ایران (پیش از اسلام) > ادیان و باورها و مکاتب ایران باستان

زروان کیست؟

(1/1)

yazdan_s:
دکتر مصطفی رحیمی- سال‌ها بود که می‏خواستم اطلاعی از زروان به دست آورم؛ تا این‌که چندی پیش از آقای‏ هوشنگ دولت‏آبادی شنیدم که در این راه می‏کوشد. بی‏صبرانه منتظر ماندم تا این‌که کتاب منتشر شد. (۱) نویسنده‌ی کتاب، زروان را، خدای بخت و تقدیر می‏داند و کتاب را «جای پایی» از او. اما برای من تمام کتاب تازگی دارد.

زروان کیست و چه می‏گوید؟ نویسنده در مقدمه و «شرح معضل» می‏نویسد:

«زروان‏پرستی، کیش ایرانیان باستان است که بر پایه‌ی اعتقاد به نیروی لایزال و غیرقابل تغییر سرنوشت استوار بوده است. پیروان این دین عقیده داشته‏اند که از ابتدا تا انتهای عالم، هیچ چیز جز به خواسته‌ی زروان یا خدای زمان اتفاق‏ نمی‏افتد و همه‌ی موجودات فقط به راهی می‏روند که از پیش معین شده و سرپیچی از آن نه مقدور است و نه مقدّر. از این آیین در روزگار ما حتی نامی‏ باقی نمانده است، اما به‏گونه‏ای که خواهیم دید، باورهای زروانی هنوز در خلق‏ و خو و رفتار ایرانیان نفوذ بسیار دارد و آثار زیانبار آن‏ها گریبانگیر ماست. جوامع بشری در گذرگاه تاریخ گاه به تنگناهایی می‏رسند که گذشتن از آن‏ها مستلزم برداشتن گام‏هایی بلند و استوار است و برداشتن این قدم‏ها، هم شجاعت‏ می‏خواهد و هم سبکباری. ایران ما امروز بی‏تردید در یکی از تنگناهاست و شاید بیش از هر زمان دیگری این ضرورت وجود داشته باشد که ما به کوله‏بار سنگینی که تاریخ کهن و باورهای متعدد بر دوش‏هایمان نهاده نگاهی بیفکنیم؛  آنچه را مقدس و مفید است در گوشه‌ی امنی از دلمان حفظ کنیم و با شجاعت، باورها و سنت‏های ناکارآمد را دور بریزیم تا به سبکباری مطلوب برسیم و گام‏هایی استوار به سوی آینده برداریم. همان‏گونه که دیدیم در کیش زروان همه موجودات عالم بازیچه بی‏اختیار دست سرنوشت هستند و بدیهی است که به این ترتیب در دنیای زروانی نه‏ مسئولیت وجود دارد و نه پاداش و کیفر. به عبارت دیگر از ابتدا برای هر موجودی، صفحه‌ی از پیش نوشته‏ای در دفتر سرنوشت وجود دارد که غیر از آن‏ هیچ چیز اتفاق نمی‏افتد و نباید انتظار داشت که اتفاق بیفتد! در طرز تفکر امروزی ما این زندگی مشابه حیات غریزی بسیاری از جانوران است که فقط تابع غریزه‏هایشان هستند.» (۲)

نویسنده‌ی کتاب آثار این تفکر شوم را در زندگی کنونی ما در پایان کتاب آمده است و نگارنده‌ی این سطور نیز در پایان مقاله به این مسئله خواهد پرداخت.

آقای دولت‏آبادی می‏افزاید:

«انسان در میان موجودات زنده موقعیت یکتایی دارد، چون رفتارش فقط تابع‏ غریزه نیست و باورها و غریزه‏هایش هر دو در کردار او سهم دارند. غریزه‏ها فرمان‏های یکنواختی صادر می‏کنند که ضامن حفظ حداکثر ایمنی در زندگی‏ مادی است. باورها به این قصد به وجود آمده‏اند که انسان به کمک آن‏ها به‏ زندگی جنبه‌ی معنوی بدهد. اگر بشر فقط براساس غریزه‏هایش زندگی کند، خود را تا حد جانداران دیگر تنزل داده است و اگر بخواهد فقط باورهایش را سرمشق‏ قرار دهد، از تجربه‏های بسیاری که در طی زمان‏ [توسط خود او و دیگران‏] کسب‏ شده… محروم می‏شود و مثلا وقتی به اولین گودال سر راهش می‏رسد، به جای‏ آنکه آن را دور بزند فرو می‏افتد و به احتمال بسیار، از آن زنده بیرون نمی‏آید تا بتواند بقیه‌ی راه را به کمک باورهایش طی کند.»(۳)

با قبول صلاحیت کامل نویسنده‌ی کتاب، در بعضی از این سخنان جای حرف باقی است؛ مثلا می‏نویسند: «باورها به این قصد به وجود آمده‏اند که انسان به کمک آن‏ها به زندگی جنبه‌ی معنوی‏ بدهد.» نخست آن‌که دست‏کم بخشی از اعتقادها، اکتسابی است و خودبه‏خود «به وجود» نمی‏آید. دوم این‌که به کمک هر اعتقادی نمی‏توان به زندگی جنبه‌ی معنوی داد. دست‌یافتن به زندگی معنوی مستلزم‏ تحصیل بسیاری از چیزهاست. مثلا رسیدن به فرهنگی درخور و نیز دست‌یابی به اخلاق، که‏ عقلای بشر در تعریفش و به‌ویژه در عملی‌شدنش درمانده‏اند. (۴) مردم فقیر دست‌شان از اخلاق کوتاه‏ است. به فرموده‌ی سعدی:

غم فرزند و نان و جامه و قوت‏

باز دارد ز سیر در ملکوت

از طرف دیگر، جامعه‏هایی که به رفاه رسیده‏اند، سخت از اخلاق دورند، تا چه رسد به‏ معنویت. سوئد، بهترین‌شان، برای کوبیده‌شدن سر و مغز مردم فقیر «جنوب» اسلحه می‏سازد؛  حتی در جریان جنگ تحمیلی، بخشی از سلاح‏هایی که به دست صدام بر سر ما آتش می‏بارید، ساخت سوئد بود. (۵) بازگردیم به زروان، نویسنده‌ی کتاب توضیح می‏دهد که بیش‌تر شرق‏شناسان، همه‌ی ایرانیان عهد باستان را زرتشتی می‏پندارند… و این دین را قدیمی‏تر از آیین زروان تصور می‏کنند و آن را انشعابی در زرتشتی‏گری به حساب می‏آورند. دلایل این خطا را نیز برمی‏شمارد. (۶)

داستان آفرینش زروانی چیست؟ بنا به نوشته‌ی نویسنده‌ی کتاب، نوشته‏های تاریخ‏نویسان و مبلّغان مذهبی مذاهب مختلف در اصول کلی «به نحوی بسیار دور از انتظار یکسان هستند»



وقتی هیچ چیز نبود، نه آسمان، نه زمین و نه هیچ چیز دیگر، موجودی بود که او را زروان می‏نامیدند و بخت و فر هم نامیده می‏شد. زروان با همه بزرگی که‏ داشت چیزی خلق نکرده بود تا او را خالق بنامند. او اراده کرد پسری داشته باشد تا جهان را خلق کند و به همین منظور فدیه داد و نیایش کرد تا نطفه‌ی هرمز در پیکرش بسته شود و بعد از هزار سال این فرزند به دنیا بیاید. بعد از گذشتن‏ ۷۰۰ سال، زروان در این‌که تلاشش ثمربخش باشد، تردید کرد و در این شک، نطفه‌ی اهریمن در بدنش پدید آمد. او بعد از آن‏که از وجود فرزند دومی آگاهی‏ یافت با خودش عهد کرد که پادشاهی عالم را به نخستین فرزندی که در برابر دیدگانش قرار گرفت، بسپارد و این عهد را به این علت کرد که می‏دانست هرمز به‏ راه خروج (یعنی دهانه‌ی زهدان) نزدیک‏تر است.

اما ای بسا رؤیای خوش که تعبیر ناخوشایندی داشته باشد. اینک دنباله‌ی ماجرا:

اما اهریمن با آگاه شدن از پیمان پدر، دیواره‌ی شکم را درید و قبل از هرمز در برابر زروان ایستاد. زروان پرسید: «تو کیستی؟» اهریمن جواب داد: «فرزند تو.» زروان‏ گفت: «پسر من نورانی و خوش‏بو است. اما تو تیره و بدبو هستی.» در طی این‏ گفت‏وگو هرمز به‏طور طبیعی زاییده شد و در برابر پدر ایستاد زروان او را شناخت… و گفت… «حال نوبت تو است که این کار (نیایش) را برای من انجام‏ دهی»… (۷)

اما اهریمن عهد پدر را به یادش می‏آورد. پدر که پایبند به پیمان است، پادشاهی عالم را برای‏ ۹۰۰۰ سال‏ (۸) به اهریمن می‏دهد، ولی می‏گوید که هرمز در مرتبه‏ای بالاتر از او قرار دارد و پادشاهی ابدی از آن اوست. بعد زروان آز را از نیروی خود، اما از جنس و تاروپود اهریمن‏ می‏سازد و آن را به صورت خرقه یا ابزار کار به اهریمن می‏دهد. (۹)

به دنبال این سخن بجاست یادآوری شود که نشانه‏های آز را در شاهنامه هم می‏بینیم. مثلا فردوسی در آغاز داستان غمبار و چند توی رستم و سهراب می‏گوید:

همه تا درِ آز رفته فراز

به کس بر نشد این درِ راز باز

و پس از کشته شدن سهراب، می‏افزاید:

همی بچه را باز داند ستور

چه ماهی به دریا، چه در دشت گور

نداند همی مردم از رنج آز

یکی دشمنی راز فرزند باز

و در چند بیت بعد:

همه تلخی از بهر بیشی بود

مبادا که با آز خویشی بود (۱۰)

در این شعرها، آورنده‌ی داستان (یا فردوسی) دو نظر ابراز می‏دارند: اول آن‌که آز، رازی است، که‏ هر چند همه کس به آن نزدیک شده، ولی هیچ‏کس نتوانسته است آن را بگشاید. دری است‏ همچنان بسته و مهرشده. دوم، آز را نتیجه‌ی افزون‏طلبی می‏داند و آدمیان را از نزدیک‌شدن به آن‏ برحذر می‏دارد.

افزون‏طلبی را دوگونه می‏توان معنی کرد: طمع مال و کسب قدرت و چون طمع مالی در کل داستان، اصولا و اصلا مطرح نیست، ناچار می‏ماند کسب قدرت. پس، از نظر راوی داستان، راز کسب قدرت، ابتدا آشکار نیست، سپس، هرچه باشد، کلید در راز تراژدی رستم و سهراب است.

در ادبیات مزدیسنا، آز، آفریده‌ی دیو فرون‏خواهی معرفی می‏شود. در یسنای ۶۸ بند ۸ آمده‏ است: «آب روان، درخت بالنده را می‏ستاییم، برای ایستادگی در برابر آز دیوآفریده»… » (۱۱) پس از مطالعه‌ی کتاب جای پای زروان درمی‏یابیم که آز زاده‌ی نیروی زروان است، ولی «از جنس و تار پود اهریمن» که از طرف زروان پدر اهریمن «به صورت خرقه یا ابزار کار به اهریمن داده شده است»…

نویسنده‌ی کتاب تحت عنوان «یکّه تازی آز» می‏نویسد:

«در پایان ۳۰۰۰ سال سوم کارزار بین هرمز و اهریمن، آن‏چنان‏که دیدیم، روزگار بر هرمز تنگ شد و چنین به نظر می‏آمد که پیروزی با اهریمن خواهد بود، اما همین نیرومندی، مقدمات شکست او را فراهم آورد و در صحنه‌ی آخر، آز اهریمن را از سریر قدرت به زیر کشید. در اولین مرحله‌ی آفرینش زروانی، ما با آز آشنا شدیم و دیدیم که زروان او را از تاروپود سیاه اهریمن، توأم با نیروی‏ خودش آفرید و به صورت خرقه یا ابزار کار به اهریمن داد. آز، نماد همه‏ خواسته‏های موجود در عالم خلقت است و به همین دلیل با خود زروان‏ خویشاوند است، چون اولین «آزمند» صحنه‌ی آفرینش خود زمان بی‏کران بود که‏ به فراگیربودن قناعت نکرد و آرزو داشت که او را خالق بنامند. آز نماد خواستن‏ سیری‏ناپذیر در همه ابعاد ممکن و قابل تصور است.» زادسپرم، روحانی بلندپایه‌ی زرتشتی، که روایات زروانی را تقریبا دست نخورده نقل کرده، درباره‌ی آز می‏نویسد:

«… وقتی آفریده‏ها شروع به حرکت کردند، زروان خرقه زیانبار بدکاری را که از جنس آز بود، به اهریمن داد و اهریمن با کوته‏بینی او را سردسته‌ی همه‌ی دیوان و بدکاران کرد… »

زادسپرم آثار کردار آز را میان آدمیان در سه مقوله شرح می‏دهد و می‏نویسد: اول، آز خود را به صورت نیاز انسان به خوراک که ضامن بقای جسم است ظاهر کرد و این نیاز گرسنگی و تشنگی را هم شامل شد. دوم، آز به صورت اشتیاق و شهوت انسان برای نزدیکی جنسی پدیدار شد و این شوق موجب گردید که با یک نگاه به خارج، هیجانی شدید در درون انسان‏ پدید بیاید و سیر طبیعی اعمال بدن مختل شود. اشتیاق جنسی، نیاز به «بیرون‏‌راندن» (در مرد) و «در درون پذیرفتن» (در زن) را به وجود آورد. سوم، تجلی آز باعث می‏شود که انسان آن‏چه را می‏بیند یا می‏شنود برای‏ خودش بخواهد و این خصیصه، شوق تجاوز به حقوق دیگران و خست را پدید می‏آورد.

آن‏چه زادسپرم می‏نویسد، در ظاهر فقط به انسان مربوط می‏شود، اما در حقیقت آز، خود زروان را هم به مبارزه می‏طلبد، چون خدای زمان مظهر نظم و قانون و از همه مهم‏تر منشأ تقدیر است که برای هرکسی سهم معینی مقدر کرده‏ و زیاده‏طلبی را ناپسند شمرده است. آز خواستار زیاده‏روی در خوردن، نوشیدن‏ و شهوت‌راندن است و این طبیعت و نظم درون را بر هم می‏زند. همین‏طور آز انسان را زیاده‏طلب و در تجاوز به حقوق دیگران حریص می‏کند و موجب‏ می‏شود پایش را از حد و سهم خود که مشیت تقدیر است، فراتر بگذارد و این با خواست زروان، که طالب میانه‏روی و قناعت است، ناسازگاری مطلق دارد.

ما در فصل پنجم این کتاب به تشریح جایگاه و سرنوشت انسان در کیش زروان‏پرستی خواهیم پرداخت و اکنون باید به آخرین صحنه‌ی نبرد بین هرمز و اهریمن بازگردیم. همان‏گونه که دیدیم، در پایان دوره‌ی سه هزار ساله‌ی سوم، اهریمن تا یک قدمی پیروزی نهایی پیش رفت و همه‌ی آفریده‏های هرمز را به‏ نابودی کشید، اما با نابودشدن گیاه و حیوان، دیوها در قحطی گرفتار آمدند و به‏ جان هم افتادند تا آن‏که در آخر کار غیر از دیو خشم، دیو مرگ، آز و اهریمن‏ چیزی باقی نماند. آز که اشتهایی سیری‏ناپذیر داشت، اول دیو خشم و دیو مرگ‏ را خورد و بعد به سوی اهریمن حمله برد، چون غیر از او در گستره‌ی زمین چیزی‏ برای خوردن باقی نمانده بود. اهریمن، که در برابر آز ناتوان بود، از ترس به‏ ژرفای تاریکی گریخت و برای همیشه ناتوان شد…

دنباله‌ی مطلب این است که دیو آز چون چیزی برای خوردن یا خواستن ندارد، در اندک‌زمانی‏ نیرویش را از دست می‏دهد و نابود می‏شود… هرمز به پادشاهی عالم می‏رسد. اما در واقع معلوم‏ نیست که قلمرو حکمرانی او کجاست. زیرا زروان، یعنی زمان محدود، بعد از فیصله‌دادن به نبرد و پیروزی بر آز، که جزیی از وجود خودش بود، در زمان بی‏کران جاری شد و در نوشته‏ها اشاره‏ای نیست که بی‏وجود او در گستره‌ی گیتی، بر سر سپهر، که فضای ضروری برای حادث‌شدن‏ رویدادهای عالم است، چه آمد… (۱۲)

در فصل بعدی «سرنوشت انسان» در این دین معرفی می‏شود، به این اختصار:

… کیومرث یا مرد پرهیزکار، که تجلّی زروان در عالم است، به دست اهریمن کشته می‏شود و از نطفه او، که در دم مرگ بر خاک می‏افتد، بوته‌ی ریواسی می‏روید که مشی و مشیانه، اولین مرد و زن خاکی، ساقه‏های آن هستند… سپس هرمز بر آنها ظاهر می‏گردد و رهنمودهای لازم را به آنان‏ می‏دهد. (۱۳)

نویسنده‌ی کتاب به نقل از بندهش، می‏نویسد که مشی و مشیانه بر اثر چیده شدن آز، مجبور به‏ فرزندخواری می‏شوند و نیز در آخرین روزهای نبرد بین نیکی و بدی، مشی و مشیانه از خوردن‏ سرباز می‏زنند و این کار از نیروی بدکاران و به خصوص آز می‏کاهد…

بخش نخستین نوشته‌ی زادسپرم‏ [یعنی بر فروافتادن انسان به دام نیازهای جسمی، به سبب تأثیر آز]، با داستان آفرینش زروانی کاملا سازگار است، اما قسمت دوم‏ را باید به حساب تلاش یک موبد والامقام زرتشتی برای محول‌کردن نقشی به‏ انسان گذاشت. واقعیت امر این است که نیروهای درگیر در نبرد، آن‏چنان عظیم و دور از دسترس بوده‏اند که غذاخوردن یا نخوردن موجودات ناتوان و حاشیه‏ای‏ مثل مشی و مشیانه نمی‏توانسته است تأثیری در پیکار داشته باشد!

باتوجه به مطالب بالا، وقت آن رسیده است که با مرور کوتاهی بر نحوه‌ی آفرینش انسان ببینیم جایگاه او در آفرینش زروانی چیست: اولین زن و مرد از نطفه‌ی کیومرث پدید آمدند و اگر تن به وسوسه‌ی اهریمن و آز نمی‏دادند، نیازی به‏ خوردن و تولید مثل نداشتند، اما این‏چنین نکردند و آواره و نیازمند شدند و برای همیشه به چنگ آز افتادند. تا این مرحله ظاهرا فرقی بین سرنوشت انسان‏ در کیش زروان و دین‏های دیگر وجود ندارد. تفاوت هنگامی پدیدار می‏شود که‏ به یاد بیاوریم در آیین زروان هیچ‏یک از آفریده‏ها اختیاری از خود ندارند و نمی‏توانند داشته باشند. دمی که موجودات فرومی‏برند و زندگی را بر ایشان‏ ممکن می‏سازد، از فضا یعنی تن زروان کرانه‏مند است و غذایی که می‏خورد محصولی است که از پیکر زروان محدود می‏روید. زروان همان خوتایی‏ [خدایی‏] است که از اولین لحظه‌ی آفرینش تا آخرین صحنه‌ی آن همه چیز را به‏ مشیت خویش معین کرده است و هیچ رویدادی جز در پیکر او و جز به تقدیر او به وقوع نمی‏پیوندد. بنابراین رفتار مشی و مشیانه و انسان‏هایی که از نسل آن‏ها پدید آمده، خواه درست باشد یا نادرست، جزیی از تقدیر اوست و آز هم که بر آن‏ها چیره می‏شود، بخشی از نیروی خود زروان است که برای جاری‌شدن‏ مشیّت او به صورت ابزاری در اختیار اهریمن قرار می‏گیرد و در آخر کار خود زیانکار را هم به نابودی می‏کشد.

در جهان‏بینی زروانی تقدیر حاکم مطلق است. زندگی به مشیت خوتای زمان‏ شروع می‏شود و بر جریان لحظه به لحظه آن، زروان تسلط کامل دارد و وقتی‏ زمان رفتن فرا می‏رسد، باز برنده‏ترین حربه‌ی تقدیر، یعنی مرگ در دست اوست،  چون خود او خوتای مرگ است. امّا حتی مرگ زروانی نیز ناآرام و مطبوع‏ نیست… (۱۴) نویسنده کتاب سپس به این نکته توجه می‏دهد که پل چینوات (تقریبا معادل پل صراط) را زرتشتی‏های ایران خودشان ساخته‏اند. زروانی‏ها فقط در راه‏ مرگ قدم می‏گذارند و با چشم دوخته، کمر و دست و پای شکسته می‏میرند و از آن‌ها چیزی باقی نمی‏ماند تا رهسپار بهشت یا دوزخ شود، چون اگر انسانی تمام‏ لحظه‏های عمرش را به پیروی از سرنوشت از پیش تعیین شده بگذارند، نمی‏توان او را برای نیکی یا بدی کارهایش به پای میز محاکمه کشاند! به این‏ ترتیب تعجبی ندارد که در آیین زروان اشاره‏ای به زندگی بعد از مرگ یا پاداش و کیفری در جهان دیگر وجود ندارد چون اصولا جهان دیگری در کار نیست و نمی‏تواند باشد.

باتوجه به مطالب بالا اگر از خود بپرسیم که جایگاه انسان در آیین زروان‏ چیست، می‏توانیم با اطمینان‏ خاطر بگوییم که هیچ. انسان مانند آب و گیاه و جانداران دیگر و همانند دیوان و ددان و هرمز و اهریمن، محصول فرعی راه‏ پرخطای آفرینش زروانی بوده است و شاید با اندکی بدبینی بتوان گفت که جداشدن مشی و مشیانه از بوته‌ی ریواس هم یکی از همین خطاها بوده است. بعد از یافتن این پاسخ سهل و ساده برای جایگاه انسان، با پرسش مشکلی‏ روبرو می‏شویم و آن این است که کیشی این‏چنین سیاه و یأس‏آور چگونه به‏ دل مردم راه پیدا کرده و دست‌کم برای ۱۵ سده، پایدار مانده است زیرا براساس‏ نشانه‏های موجود، طبقات محروم یعنی عامه‌ی مردم ایران تا آخر روزگار ساسانیان به احتمال نزدیک به یقین زروانی بوده‏اند.

لوحِ مسی‌ای که در لرستان به دست آمده‌است، بازمانده‌ی سده ششم پیش از میلاد است و هنرمندی آن را به خاطر اعتقاد خودش و یا به خواسته‌ی توانگر معتقدی‏ ساخته است و این نشانگر رواج و گسترش زروانیت در آن زمان بوده است. به‏ این ترتیب خطا نیست اگر قبول کنیم که این دین در اوایل هزاره‌ی قبل از میلاد پدید آمده است. (۱۵) پژوهشگران تاریخ کهن تقریبا همه بر این باورند که نیاکان آریایی ما در آن زمان در جنوب غربی سیبری و ترکستان امروزی می‏زیسته‏اند و مهاجرت‏ خودشان را به سوی مغرب از آن‏جا آغاز کرده‏اند. نگاهی به شرایط اقلیمی محل‏ سکونت اولیه‌ی آریایی‏ها نشان می‏دهد که با یخبندان مداوم امکانات زیادی برای‏ کشاورزی و دامپروری وجود نداشته است و بیش‌تر مردم غیر از غارت راهی برای‏ گذراندن زندگی نداشته‏اند. در چنان شرایطی اعتقاد به قدرت مطلق و بی‏چون و چرای قضا و قدر و ضرورت قناعت و میانه‏روی به احتمال زیاد تنها عاملی بوده‏ که ادامه‌ی زندگی زورمندان و ناتوانان را در کنار هم ممکن می‏ساخته است. به‏ عبارت دیگر، دینی استوار بر وجود خالقی فراسوی نیکی و بدی و در عین‏ حال‏ حسابگر و دخیل در همه جزئیات زندگی، کیشی آرمانی برای سیاه روزگاران‏ِ روزگاران سیاه بوده است.

آریایی‏ها بعد از مهاجرت تا حدی که میسر بود ساختار محیط و اجتماع‏ خود را حفظ کردند. شهرها را به نام قبیله‏هاشان نامیدند و برای کوه‏ها و رودهای‏ موطن جدیدشان همان نام‏های آشنای قبلی را برگزیدند و البته دین و باورهاشان را هم در دل و روح‌شان با خود آوردند و گرامی داشتند، اما بدیهی‏ است که هر جا رفاه و آسایشی فراهم آمد، در دستورات دینی تسهیلات پدید آوردند تا با زندگی مرفه‏تر دمساز شود. ما از آن‏چه در طی این دگرگونی‏ها بر زروان‏پرستی گذشته، آگاهی نداریم اما از مهرپرستی یعنی آیینی که از نظر زمان و شرایط محیطی به زروانیت نزدیک بود، اطلاعات دقیقی در دست داریم و می‏دانیم میترا یا مهر تا وقتی پیروانش در شرایط سخت سرزمین‏های یخ‏زده‏ شرق می‏زیستند، خوتایی قهار بود که هزار گوش شنوا و ۱۰ هزار چشم بینا داشت‏ و هزاران نیزه‌ی برنده در دست‏هایش آماده بودند تا هر خطاکاری را در دم به سزای‏ اعمالش برساند. اما همین مهرپرستان وقتی به دشت‏های حاصل‏خیز ایران‏ رسیدند، میترا را به «مهر» یعنی خوتایی مبدل کردند که همه چیز را فقط به دیده‌ی مهر و عطوفت می‏دید و پرستندگانش تنها برای آن‏که موجب رنجش او نشوند، بر سر پیمان باقی بودند و به دستوراتش عمل می‏کردند. قیاس و منطق حکم‏ دین‌شان تعدیل‏هایی کرده باشند، اما این کار را نکرده‏اند، چون زروان‏پرستی‏ تعدیل‏پذیر نیست، تابع قانون هیچ یا همه است، و در حقیقت یک بنای رفیع‏ فکری است که حتی با برداشتن یک سنگ فرو می‏ریزد. انسان یا زروانی هست‏ یا نیست و در این ساختار فکری دودلی نمی‏تواند مورد قبول باشد. برای آن‏که‏ این نکته بسیار مهم را بهتر درک کنیم، باید ببینیم زروان‏پرستی برای پیروان‏ صادقش چه امتیازهایی داشته و چرا سرسپردن به آن برای مردم جذاب بوده‏ است:

- زروانی‏ها رویدادهای زندگی را ناشی از تجاوز و تبعیض نمی‏دانند و بر این‏ باورند که همه‌ی وقایع خواسته‌ی نیرویی فراسوی خوبی و بدی و مهر یا کینه‏توزی است. توانگر، توانگر است؛ چون مشیت زروان چنین بوده و ناتوان، ناتوان است‏ زیرا بخت این‏گونه مقدر کرده است.

-زروانی‏ها زیاده‏طلب نیستند؛ زیرا کسی بیش‌تر از آن‏چه سهم اوست، نمی‏تواند بخواهد و نمی‏تواند به دست بیاورد. این قناعت ضامن آن است که‏ عمر در طلب و طمع تلف نشود.

-در جامعه‌ی زروانی کسی احساس نمی‏کند که به حقوقش تجاوز شده است؛‏ زیرا مردم به جای «حق» فقط «سهم» دارند. هر زورگو یا متجاوزی، چون خود طبق مشیّت زروان رفتار می‏کند، به صورت جزیی از نظام کلی عالم پذیرفته‏ می‏شود و لبه‌ی تیز تیغ ظلم احساس نمی‏شود.

-زروانی‏ها از مرگ که ناشناخته‏ترین و هولناک‏ترین واقعه‌ی زندگی است، هراسی نداشته‏اند؛ چون مرگ در نظرشان جزیی از مشیّت خوتای زمان است و در حقیقت نقطه‌ی نهایی راه زندگی است که لحظه به لحظه و قدم به قدم طبق‏ سرنوشت از پیش معین‌شده پیش می‏رود. بدیهی است این پندار، هولناکی مرگ‏ را که تا حد بسیار زیادی ناشی از ناگهانی‌بودن و بی‏خبرآمدن آن است، از بین‏ می‏برد.

-زروانی‏ها دغدغه‌ی عذاب ابدی بعد از مرگ را ندارند چون اعمال‌شان در زندگی کاملا مطابق با روال معین‌شده از سوی تقدیر است و برای رفتاری که‏ بی‏اختیار و فقط به پیروی از مشیّت خوتا انجام بگیرد، پاداش یا کیفر وجود ندارد.

نیازی به تأکید نیست که امتیازهای کیش زروان برای پیروانش هنگامی‏ صورت عمل به خود می‏گرفته که سرسپردگی به نیروی مطلق بخت و تقدیر کامل و فراگیر باشد و به همین دلیل گفته شد در زروان‏پرستی جایی برای‏ معتقدان نیم‏بند و دودل نیست. البته نمی‏توان این واقعیت را نادیده گرفت که‏ زروانی‏ها در برابر دورویی و ریا بسیار آسیب‏پذیر بوده‏اند و چه بسا عده‏ای با تزویر و تظاهر، بیش از سهم خود خواسته و بی‏برخورد، به آن دست‏یافته‏اند، اما اگر استوارماندن دین زروان را نشان مفید و مؤثربودن آن برای مردم عادی‏ بدانیم، می‏توانیم قبول کنیم که این ریاکاری‏ها از آن‏چه تجربه‌ی امروزی ما به ما می‏گوید، کم‏شمارتر بوده است… (۱۶)

اما از ریاکاری مورد اشاره نویسنده‌ی کتاب در جامعه‌ی خود، آسان نگذریم. هر چند بحث درباره‌ی این موضوع، مثنوی را ۷۰ من کاغذ می‏کند… پس بگذاریم برای فرصتی دیگر.

نویسنده، درباره‌ی قدمت زروان‏پرستی، با اشاره به این‌که کسب اطلاع دقیق در این باب «عملا غیرممکن است» می‏نویسد:

«با برشمردن نشانه‏های قدمت زروان‏پرستی و به خصوص با تأکید بر قدیمی‏ترین نوشته‌ی زرتشتی و با بازگوکردن تشریح شاهنامه، می‏توان با قاطعیت‏ گفت که در زمان ظهور زرتشت و پانهادن این پیامبر به دربار گشتاسب، آیین‏ زروان مقام استواری در ایران کهن داشته است و نادیده‌گرفتن این شواهد چیزی‏ جز ساده‏اندیشی نیست. تقابل و تضاد آشکار بین باورهای این دو آیین زرتشتی‏ و زروان‏پرستی مسلم است و به هیچ ترتیب نمی‏توان پذیرفت که زروانیت و زرتشتی‏گری حتی یک قدم راه مشترک پیموده باشند و بعد با فرقه‏گرایی به‏ راه‏های جداگانه رفته باشند.

البته ما ایرانیان باید به وجود نقطه‌ی کور و هولناکی که در ذهنمان هست و خاستگاه بسیاری از این نابسامانی‏هاست، اعتراف کنیم. بسیاری از مردم این مرز و بوم تاریخ نامکتوب ایران را استوره می‏دانند و تصور می‏کنند که استوره و افسانه تفاوتی باهم ندارند. عده‏ای هم در دورانی که هنوز از یاد نرفته شروع‏ پادشاهی کورش هخامنشی را مبدأ تاریخ ایران فرض کردند و یک‏باره بر هزارها سال تاریخ کهن خط بطلان کشیدند! این نکته مسلم است که از دوران پادشاهی‏ پیشدادیان و کیانیان آثار تاریخی باقی نمانده است، اما در گوشه و کنار ایران هر جا قلعه‌ی قدیمی مستحکم و دور از دسترسی هست، قلعه‌ی رستم نامیده می‏شود، هرجا صخره‌ی عظیمی هست، تخت رستم نام دارد و علاوه بر این‏ها در زادگاه‏ خود رستم بناهای متعدد منسوب به رستم باقی‏مانده است و درست در کنار قصر هخامنشی، در حومه‌ی زابل، دهی‏آباد و خرم به نام آخور رستم هست و بعید است که مردم فقط بر اثر خیال‏پردازی … این محل را به نام پهلوان کهن خود نامیده باشند…» (۱۷)

در این کتاب می‏خوانیم که در کیش زروان «خواستن» در همه‌ی ابعاد ممکنش، آزمندی به‏ حساب می‏آید» (۱۸) و نیز:

در مقوله‌ی مسائل دینی، مشکل اصلی موبدان… بی‏تردید، روبروشدن با باورهای زروانی بوده است… تنسر، موبد موبدان… که با جمع‏آوری اوستا به‏ اوج قدرت دینی دست یافت و قاعدتا می‏بایستی فقط بر اختیار و آزادگی انسان‏ و بی‏اعتباری نیروی مطلق تقدیر تأکید کند، تحت‏تأثیر باورهای دینی زمان، برای تقدیر و کوشش، ارزشی همانند قائل شده است. (۱۹)

افزون بر مطالب شاهنامه از بزرگمهر [که زروانی بوده‌است‏] نوشته‏ای به جا مانده که‏ آن را به فرمان انوشیروان زیر عنوان باب برزویه‌ی طبیب بر کتاب کلیله و دمنه‏ اضافه کرده است. این متن با آن‏که در طی ترجمه‏ها، بارها دستخوش تغییر شده، باز آیینه‌ی تمام‏نمای اندیشه‏های زروانی است. البته به اقتضای زبان متداول، به‏ جای آز شره، هوی و هوس و طمع آمده است. اما محتوی این است که‏ نعمت‏های جهان، چون روشنی برق بی‏دوام است و زودگذر و دانا باید از شهرت بگذرد و به قضا و قدر تن دهد تا از دنیاخواهی و تبعات آن مصون بماند و به پاکیزگی ذات، دست یابد. (۲۰)

و درباره‌ی شکست ایران از عرب‌ها و قتل مانی و مزدک:

«کمتر از نیم سده بعد از انوشیروان‏ وقتی اعراب به ایران حمله کردند، عامه‌ی مردم ایران‏ [که اگر نتوان گفت اکثرا، بسیاری از آنان زروانی بودند] مقاومت‏ یا واکنشی درخور شهروندان یک امپراتوری عظیم از خود نشان ندادند. علت این‏ پدیده شاید آن بوده که آن‏ها با پادشاهان ساسانی و دینشان‏ [که زرتشتی بود، احساس همبستگی نمی‏کردند و شاید هم حمله‌ی عرب‏ها را مشیّت تقدیر می‏دانستند و تسلیم را بر مقابله ترجیج می‏دادند… »

در مورد واکنش سبعانه‌ی این شاهان در برابر مانی و مزدک هم باید گفت که این‏ حکمروایان در هر دو مورد، از دیدگاه خودشان، دلایل استواری داشتند؛ مانی‏ اصل دوگانگی نور و ظلمت را قبول داشت، اما دنیاخواهی را به‏طور مطلق نفی‏ می‏کرد و این تهدیدی جدّی برای باورهای زرتشتی که دنیاخواه بود، به حساب‏ می‏آمد. مزدک هم به مبارزه با ساختمان طبقاتی جامعه و حقوق ناهمگون افراد وابسته به این قشرها برخاسته بود، در حالی‏که ساختار طبقاتی جامعه، شرط اصلی دوام سلطنت شاهان زرتشتی محسوب می‏شد… (۲۱)

نویسنده‌ی کتاب بحث جالبی با عنوان «جای پای زروان در خلق و خوی ایرانیان» دارد؛ در این مبحث با یادآوری باقی‌ماندن اعتقاد به «قدرت مطلق سرنوشت در ساختار فکری ایران بعد از افول زروان‏پرستی» آن داستان غم‏انگیز را نقل می‏کند که:

«در دوران سلطه‌ی مغولان بر ایران، روزی تنی چند از سربازان مغول در بیرون‏ دروازه‌ی نیشابور به جمعی از ایرانیان برخوردند و تصمیم گرفتن آن‏ها را گردن‏ بزنند. در نیمه راه این کشتار، تیغ‏ها کند شدند و دیگر سرها را به آسانی از بدن‏ جدا نمی‏کردند. کشتارگران، برای آن‏که کارشان سخت نباشد، به نیشابوریان‏ تکلیف کردند که بی‏مراقب در همان‏جا بمانند تا آن‏ها به شهر بروند و با شمشیر تیز برگردند. هموطنان ما، براساس روایت، بی‏نگهبان و مراقب، در همان محل‏ ماندند تا مغولان بازگشتند و کار را به آخر رساندند.» (۲۲)

نویسنده‌ی کتاب، این سستی را نتیجه‌ی «ترس، سست‌عنصری یا نادانی» نمی‏داند و خواهان‏ تأمل بیش‌تری است، زیرا:

هم‏زمان، همین واقعه، یکی از برجسته‏ترین دانشمندان ایران، یعنی خواجه‏ نصیرالدین‌ توسی … نوشته است: «خدای تبارک و تعالی چنگیز خان را قوّت داد و پادشاهی زمین را بر وی مسلم کرد…» (۲۳)

اگر جنگ‏هایی را که در گذشته ایرانیان … کرده‏اند، کنار بگذاریم، تاریخ ایران نشان می‏دهد که مردم این مرز و بوم‏ در نبردهای سرنوشت‏ساز، حاشیه‏نشینی را در بیش‌تر موارد بر تلاش و مبارزه‏ ترجیح داده‏اند و برای این مدعا شواهد بسیاری می‏توان ذکر کرد: داریوش … در کمتر از یک روز به سلطنت کوروش و دودمان مستقیم او پایان داد؛ وارثان و سرداران داریوش ۵۰۰ سال بعد امپراتوری هخامنشی را در طبق اخلاص‏ گذاشتند و به اسکندر مقدونی تقدیم کردند؛ اردشیر بابکان فقط با اعلام‏ استقلال و عملا بی‏جنگ و خونریزی جدّی سلسله‌ی اشکانی را منقرض کرد؛ جانشینان اردشیر ۵۰۰ سال بعد، بی‏آن‏که تلاشی واقعی برای حفظ مملکت‏ بکنند، سلطه‌ی اعراب را پذیرفتند؛ غلامان ترک بدون روبه‏روشدن با مخالفت‏ مردم، ۴۰۰ سال در ایران حکومت کردند؛ لشکرکشی چنگیز و تیمور به‏ ایران بیشتر به یک نمایش نظامی شباهت داشت تا به جنگ واقعی؛ شاه اسماعیل صفوی بی‏آن‏که با یک دشمن واقعی در داخل ایران روبه‏رو شود، سلسله‌ی صفوی را تشکیل داد؛ آخرین پادشان صفوی، ایران را به افغان‏ها تسلیم‏ کرد …؛ تسلط‌یافتن نادرشاه و آغامحمدخان قاجار بر ایران در طی چند ماه‏ صورت گرفت؛ رضاشاه برای درهم پیچیدن طومار قاجاریه فقط به زمان‏ کوتاهی نیاز داشت… (۲۴)

نویسنده می‏افزاید که فاصله‌ی این وقایع مهم و چشم‏گیر را می‏توان با رویدادهای بسیاری پر کرد که عامه‌ی مردم ایران باز هیچ دخالت در آن‏ها نکردند و:

از ظاهر امر چنین برمی‏آید که مردم ما، اولین نشانه‌ی اقتداریافتن یک فرد را دلیل‏ کافی برای پیروزی او تلقی می‏کرده‏اند و این درست همان اعتقاد کور به‏ سرنوشت است… بعدها وقتی از آیین زروان‏پرستی فقط آثار اعتقاد به سرنوشت‏ باقی ماند، مصلحت‏اندیشی پا به عرصه گذاشت… (۲۵)

کتاب با این جمله پایان می‏یابد:

باید… با آثار زروان‏پرستی… که دیگر نه با روزگار ما سازگاری دارد و نه با حرمتمان، به‏ مبارزه‌ی آگاهانه و منطقی پرداخت…

***

در این کتاب خوب جای چند بحث خالی است:

-اعتقاد مطلق به سرنوشت همان اعتقاد به جبر است که متأسفانه به اشعار دو سه تن از شاعران درجه‌ی اول ما نیز راه یافته است (این سخن بدان معنی نیست که نگارنده به هیچ رو منکر عظمت اندیشه یا شعر این بزرگواران باشد.) اعتقاد به جبر تقدیری باعث و مایه‌ی صدی نود از شوربختی‏های ماست.

-عقیده به تأثیر «روزگاری»، «گیتی»و نظایر آن‌ها همان عقیده به سرنوشت است… روزگار است آن‌که گه عزّت دهد گه خوار دارد… (در شاهنامه، اثر جاوادان فردوسی بزرگ شعری زیبا و رسا در ردّ این نظر آمده است -همچنان‏که در بعضی آثار شاعران دیگر- که نقل و بحث آن‌ها فرصتی دیگر می‏طلبد.)

-اعتقاد به«نظریه‌ی توطئه» (اعتقاد به قدرت مطلق «خارجی»ها و این‌که هر رویداد قابل ذکری در ایران، ریشه‏اش در خارج از کشور است)، دنباله‌ی اندیشه زروانی است (این سخن به‏ معنای نفی دخالت خارجیان نیست، منظور اعتقاد به قدرت مطلق آن‌هاست.) البته نویسنده‌ی کتاب‏ به این نکته اشاره کرده است.

-اعتقاد به صوفی‌گری و غافل‌ماندن از قدرت فرهنگ‏سوز قصه‏های «شیرین» آن‌ها که‏ متأسفانه رواج کامل و عده‏ای از فاضلان، تحت ‏تأثیر سنّت یا عادت، این زهر را -چه بسا با حسن نیّت- در دورانی که باید فرهنگ تعقل و انتقاد، جانشین مرده‏ریگ کهن شود در کام‏ جوانان ما می‏چکانند.

و اما یک بحث حاشیه‏ای:

آن حزب «ترقی‏خواه» در یکی از شماره‏های مجله‌ی ارگان خود «دترمینیسم» (۲۶) مارکسیستی را با این شعر معنی کرده بود:

آن چیز که هست آن‏چنان می‏باید

آن چیز که آن‏چنان نمی‏باید نیست (۲۷)



پی‌نوشت

۱. هوشنگ دولت‏آبادی، جای پای زروان خدای بخت و تقدیر، نشر نی، ۱۳۷۹.

۲. همان، صص ۷ و ۸. تأکید در تمام مقاله، افزوده شده، ولی علامت تعجب در کتاب آمده است.

۳. همان، ص ۸.

۴. البته وصف اخلاق دینی بحثی است که نیاز به فرصتی جداگانه دارد.

۵. نگ: پیر سالینجر / اریک لوران، پرونده‌ی محرمانه‌ی جنگ خلیج‏فارس، ترجمه‌ی مصطفی رحیمی، نشر البرز، ۱۳۷۰.

از این کتاب ترجمه‌ی دیگری نیز پیش از ترجمه‌ی من منتشر شد. امّا مترجمی معروف که من برای او احترام فراوان قائلم در مجله‏ای نوشت: «از این کتاب دو ترجمه‌ی شتاب‏زده منتشر شده‏ است.» این داوری در مورد ترجمه‌ی من غیرمنصفانه است، به سه دلیل: اول، در ترجمه‌ی «شتاب‏زده» به ناچار اشتباه‏هایی روی می‏دهد. مطلوب است آن اشتباه‌ها؟ دوم، من اگر شتابی در کارم بود، (مثل ترجمه‌ی دیگر) جدول آخر کتاب را که شامل نام و نشان ۲۰۶ شرکت غربی و یک کشور سوسیالیستی است که برای صدام، سلاح‏های کشتار غیرقانونی (یا غیرقراردادی) تدارک کرده‏اند، ترجمه نمی‏کردم و در مقدمه‌ی کتاب‏ نمی‏نوشتم: «آوردن مشخصات این شرکت‏ها، خود به تنهایی، شاهکار کنجکاوی و دست‌یافتن به اسناد محرمانه است.» این فهرست نشان‏دهنده‌ی نوع سلاح‏ها، وضع تحویل و هدف کار است که نام و نشان ۸۵ شرکت اسلحه‏سازی آلمانی، ۱۷ شرکت امریکایی، ۱۶ شرکت انگلیسی، ۱۶ شرکت اتریشی، ۱۵ شرکت‏ فرانسوی (به لطف میتران و شیراک)، ۱۲ شرکت ایتالیایی، ۱۱ شرکت سویسی (همان کشور«بی‌طرف»)، هشت شرکت بلژیکی، چهار شرکت آرژانتینی؛ سه شرکت هلندی، دو شرکت موناکویی! و دو شرکت اسپانیایی را در بر دارد. کشورهای ژاپن، یونان، سوئد، لهستان، برزیل، مصر و جرسی! (نام جزیره‏ای است)، هر کدام با یک‏ نوع سلاح؛ افتخار مشارکت در این بازی با آتش را داشته‏اند. بدیهی خروج اسلحه‌ی «غیرقراردادی» از طرف‏ این شرکت‏ها از کشورشان بدون اطلاع دولت متبوع آن‌ها ممکن نبوده است. من این کتاب را بیش‌تر برای داشتن این فهرست افشاگر ترجمه کردم. در حالی‏که آن یکی ترجمه، فاقد این فهرست است، در عوض روی جلد آن یکی کتاب با خط درشت آمده است: «متن کامل».

دلیل سوم، اگر شتابی در کارم بود، ۵۰ صفحه به کتاب نمی‏افزودم که شامل ترجمه‌ی مصاحبه‌ی مجلّه‌ی نوول‏ ابسرواتور با پریماکوف است که از طرف گورباچف به بغداد فرستاده شده بود تا خطر جنگ با کویت را که‏ در واقع جنگ با امریکا بود، به صدام حالی کند. پریماکوف ضمنا به صدام می‏گوید: اگر در جنگ درگیر شود شما شکست می‏خورید و آن نابغه‌ی بزرگ پاسخ می‏دهد: «ممکن است!» (همان‌طور که همه کس حدس‏ می‏زد) در این جنگ عراق نهایتا شکست خورد و اگر امریکا صدام را نگاهداشت برای کشتار شیعیان‏ جنوب و کردهای شمال آن کشور بود… مقاله‌ی دوم ترجمه‌ی نوشته‏ای بود از همان مجله با عنوان «از هم‏اکنون‏ صدام‏های دیگر می‏سازند.» مقاله بعدی باز هم ترجمه‏ای از همان مجله بود با عنوان «نظارت بر اسلحه، اما اسلحه‌ی دیگران» و سرانجام گفتاری در ۲۳ صفحه از خودم با عنوان «تأملی بر جنگ خلیج‏فارس.»

۶. جای پای زروان، ص ۱۸

۷. همان، همان صفحه

۸. ظاهرا این مدّت، بعدا تمدید می‏گردد! (ر)

۹. همان، همان صفحه.

۱۰. شعرها از «داستان رستم و سهراب »تصحیح مجتبی مینوی انتخاب شده است.

۱۱. واژه‌نامک، تألیف عبدالحسین نوشین، چاپ بنیاد فرهنگ ایران، ذیل کلمه‌ی «آز».

۱۲. جای پای زروان، صفحات ۳۶ تا ۳۸.

۱۳. همان، ص ۳۹.

۱۴. همان، صص ۴۱ و ۴۲.

۱۵. همان، ص ۴۳.

۱۶. همان، صفحات ۴۳ تا ۴۶. چون خلاصه‌کردن این سه صفحه مخلّ معنی بود، نقل کامل آن‌ها با اجازه نویسنده‌ی کتاب صورت گرفت.

۱۷. همان، صص ۶۵ و ۶۶.

۱۸. همان، ص ۷۹.

۱۹. همان صص ۱۰۶ و ۱۰۷.

۲۰. همان، ص ۱۱۳.

۲۱. همان، ص ۱۱۷.

۲۲. همان، ص ۱۲۹.

۲۳. همان، صص ۱۲۹ و ۱۳۰.

۲۴. همان، صص ۱۲۹ و ۱۳۰. جاداشت که خانه‏نشینی مردم در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز به این فهرست‏ افزوده شود.

۲۵. نویسنده «فهرست بی‏تفاوتی‏های ایران در برابر مسائل مهم» بسیار طولانی می‏داند «اما خوشبختانه‏ یک استثنا بر این به اصطلاح قانون مشاهده شد و آن دفاع در مقابل حمله‌ی عراق به ایران بود…» (ص ۱۳۲) باید افزود: راست است که دفاع جنگیان ایران، سخت قهرمانه و شهادت‏طلبانه بود… اما این، علت خاص‏ دیگری داشت که ورود در آن بحث، اولا به علت طولانی‌بودن، از حوصله‌ی این مقاله بیرون است، ثانیا هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد…

۲۶.  determinisme

27. البته چنین نقل‏قول‏هایی نیاز به ذکر مأخذ دارد. ولی خواننده را به این نکته توجه می‏دهم که این‏ مطلب را در زمان شاه، در پاریس خواندم و مأخذ را یادداشت نکردم… اگر در مرز ایران چنین یادداشتی را می‏یافتند …

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

SHOGUN:
بنام خدا
--- بازگویه ---و درباره‌ی شکست ایران از عرب‌ها و قتل مانی و مزدک:
«کمتر از نیم سده بعد از انوشیروان‏ وقتی اعراب به ایران حمله کردند، عامه‌ی مردم ایران‏ [که اگر نتوان گفت اکثرا، بسیاری از آنان زروانی بودند] مقاومت‏ یا واکنشی درخور شهروندان یک امپراتوری عظیم از خود نشان ندادند. علت این‏ پدیده شاید آن بوده که آن‏ها با پادشاهان ساسانی و دینشان‏ [که زرتشتی بود، احساس همبستگی نمی‏کردند و شاید هم حمله‌ی عرب‏ها را مشیّت تقدیر می‏دانستند و تسلیم را بر مقابله ترجیج می‏دادند… »
...........عده‏ای هم در دورانی که هنوز از یاد نرفته شروع‏ پادشاهی کورش هخامنشی را مبدأ تاریخ ایران فرض کردند و یک‏باره بر هزارها سال تاریخ کهن خط بطلان کشیدند!..........
.........اگر جنگ‏هایی را که در گذشته ایرانیان … کرده‏اند، کنار بگذاریم، تاریخ ایران نشان می‏دهد که مردم این مرز و بوم‏ در نبردهای سرنوشت‏ساز، حاشیه‏نشینی را در بیش‌تر موارد بر تلاش و مبارزه‏ ترجیح داده‏اند و برای این مدعا شواهد بسیاری می‏توان ذکر کرد..........
..........فاصله‌ی این وقایع مهم و چشم‏گیر را می‏توان با رویدادهای بسیاری پر کرد که عامه‌ی مردم ایران باز هیچ دخالت در آن‏ها نکردند...........
.......اعتقاد مطلق به سرنوشت همان اعتقاد به جبر است که متأسفانه به اشعار دو سه تن از شاعران درجه‌ی اول ما نیز راه یافته است..........
--- پایان نقل قول ---


یادداشت:
مقاله رو تقریبن تا به پایان خوندم و بسیاری را حقیقت یافتم ،می گویند:
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان ميشود.
خفتيم غافل، رزم را از ياد برديم
پس داوری بر محضر بيداد برديم
خفتيم و دشمن، داد، نی، بيدادمان داد
خواب و خور و افيون و مستی يادمان داد

ایشون نامی از شاعران جبری نیاوردن ولی تا اونجایی که بنده ی حقیر مطلعم حضرت مولانا نگرش ویژه خودش رو در این مورد داشته:
اختیاری هست مارا بی گمان                        حس را منکر نتانی شد عیان
سنگ را هرگز نگوید کس بیا                        از کلوخی کس کجا جوید وفا
آدمی را کس نگوید هین بپر                           یا بیا ای کور تو در من نگر
گفت یزدان ما،علی الاعمی حرج                     کی نهاد بر کس حرج رب الفرج
کس نگوید سنگ را دیر آمدی                         یا که چو با تو چرا بر من زدی
این چنین واجست ها مجبور را                       کس بگوید یا زند معذور را
امر و نهی و خشم و تشریف و عتاب               نیست جز مختار را ای پاک جیب

و این جبر همان کلاف سر در گم ما است که گاه در مسیر آنچنان سر در گم میشویم که مقصد را فراموش کرده و درگیر پیچ و تاب مسیر می شویم.
اکثر چیزهایی که امروزه دین نام دارد در باطنشان گریزان از بخش سوال و جواب های این چنینی هستند ،حتی گاهی پرسیدن را نیز نوعی بی خردی جلوه میدهند حال آن که خود در ظاهر دعوت به پرسشگر بودن دارند. البته این مشکل دامن گیر شده، با آنکه برخی شریعتیون  مخالف طرح سوالات ذهنی دیگران و طلب جواب از دین برای آن سوالات هستند ولی این امر در حقیقت  موجب شکوفایی قدرت دین و فلسفه های الهی است.

و در اندیشه و آرای فلسفی زرتشت ،روان و خرد هر انسانی ذره ایست از روان و خرد کل هستی،یعنی اهورا مزدا که عین نیکی و راستی است و راه رسیدن به این کمال که درجه ی جاودانگی است(امرتات) ،گذراندن درجات روحانی و مینوی ویژه ای است....
در نهایت:
پایه ی اساسی اخلاق در آیین حضرت زرتشت این است که ضمیر هر فرد یک میدان نبرد بین خیر و شر است و روزی که اهورا آدم را بیافرید ،او را آزادی عمل اعطا کرد که خودش عمل خود را برگزیند،به مفهومی دیگر دارای اختیار گردید.........
"بهترین گفته هارا با گوش بشنوید و با اندیشه ی روشن بنگرید"از یسنا
می توانم بگویم فلسفه ی زرتشت انسان را کاملن مختار می داند و جهان البته سرانجام دارد و مختار نیست و این انسان در میانه ی این جبر وجودی دارای اختیار تام است...و همین امر زرتشت را با دیگر ادیان و نقطه نظرات فلسفی و....متمایز می سازد....
با آنکه در دیگر نظرات انسان فقط مقهور خدایان و...است ولی اهورا مزدا انسان را مختار می سازد.....شوربختانه ارزش تعالیم حضرت زرتشت هنوز موقعیت و جایگاه خود را در کشورمان پیدا نکرده...
این روان پلید هم که بعدها شیطان لقب گرفت درباره ی حد مسوولیتش بنده هنوز در ابهام هستم..!!!!
سخن زیاده ....ولی از دیدگاه صوفیه روان انسان مراحلش با مراحل آیین زرتشتی فرق داره که اگه دوستان بحث رو ادامه بدن در جای خود اشاره می کنم.....

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

اهریمن،زروان

human:

با درود بر ياران ژرف انديش ،در اين جستار ميخواهم به گوشه های اسرار آميز و شگفت زروان zorvan بپردازم .
ويژگی آکرانگی يا مطلق بودن زروان برخی ازپژوهشگران را ،که بدون ابزار بايسته پا در اين وادی گذاشته اند ،با چالشهای بسياری روبرو کرده است .
و ابزار درخور برأی ورود به وادی آکرانه ،همانا دانش شهوديست .
پژوهشگر نيز برأی رسيدن به دانش شهودی بايد به درسد بالاتری از تواناييهای روانی خود دست يابد ,که اين نيز بدون دهش استاد راه آگاهی شدنی نيست .
پس از اين پيشگفتار کليدی ،نخست ببينيم مانای زروان آکرانه چيست .
چم زروان zorvan ميشود زوروند يا زورمند و توانا .
چم آکرانه نيز ميشود بدون کرانه ،بی پايان و مطلق .
پس مانای زروان آکرانه هم ميشود توانای مطلق .
برخی از ساده انديشان ،آنرا به زمان وابسته دانستند و ما ميدانيم که زمان از پيامدهای جابجايی يا حرکت ميباشد و بدون حرکت زمان نيز صفر يا ناپديد ميشود و اين هر دو از ويژگيهای جهان دويتی يا نسبی بوده و به آکرانه راهی ندارند .
راستی آنستکه استادان بی همتای دانش شهودی ،پيران مغ ،برأی شناخت زروان آکرانه هر چه بيشتر جستند کمتر يافتند و پژوهش در باره آنرا بسيار جانکاه ارزيابی کردند .
به گونه اي که برأی نيم نگاهی به زروان آکرانه بايد نيروی روانی يا پرانای زيادی را هزينه ميکردند .
آنچه از دستاوردهای اين استادان بزرگوار راه آگاهی در اين باره به ما رسيده ،آنستکه زروان آکرانه اشوکار است يا پاک گردان ،فرشوکار است يا تازه گردان و زروکار است يا پيرگردان .
برأی دريافت بهتر اگر از دانش ستاره شناسی کمی بهره بگيريم ،از ديدگاه نيرو ميتوان مهر يا ميترا را به خورشيد ،اهورامزدا را به خوشه ستاره اي و زروان را به سياه چاله اي آکران مانند کرد .
زروان خاستگاه اهورامزدا با ويژگيهای اهورايی و اهريمن با ويژگيهای اهريمنی است .
گرايش به اهورامزدا برأی انسان ,هستی بخش و گرايش به اهريمن دروغ برأی انسان ,هستی ستيز ميباشد .
در برخی از نسخه ها ،ايرانيان دوران ساسانی را در برهه هايی از تاريخ پرستنده زروان دانسته اند ،که اين نيز از نادانی نويسندگان ريشه ميگيرد .
برأی پاسخ به چرايی ،بايسته است که کمی به ريشه يابی درست واژه پرستيدن بپردازم .
پرستيدن در پارسی از دو بخش پر با چم نيرو و استدن با چم گرفتن ساخته شده و مانای پرستيدن همانگونه که بارها آمده ،ميشود گرفتن نيرو .
اما نگاه به زروان آکرانه جانکاه است و نيرو گير يا پرسايشگر به مانند سياه چاله ها و انسانرا پرسوده ميکند .
به زبان ساده ،زروان آکرانه هر چند استادان راه آگاهی را فراوان به شگفت آورده ،اما پرستيدنی نيست .
شايد اين جستار پی گرفته شود .
با آرزوی شادی برأی همه ايرانيان پاک نهاد تا فرازی ديگر ،پدرود

کنترل

[0] صندوق پستی

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد
Go to full version