نویسنده جستار: از محرمعلی سانسورچی تا مصطفوی سرمقاله نویس  (بازدیدها: 1114 بار)

0 هموند و 2 میهمان درحال خواندن جستار.

Pasha

  • گرداننده امرداد
  • *
  • نوشتار: 8,071
  • امتیاز: 2838
  • جنسیت : آقا
    • تارنمای امرداد
به یاری اهورامزدا

از محرمعلی سانسورچی تا مصطفوی سرمقاله نویس


دکتر صدرالدین الهی- دومین جلد کتاب شبه‌خاطرات (تهران: انتشارات زرین، ۱۳۷۷، ۷۳۶ ص) نوشته علی بهزادی مدیر مجله سپیدوسیاه در بهار امسال در تهران منتشرشد.۱ این جلد شامل ۲۰ مقاله است که ۱۵ مقاله از جلداول کم‌تردارد، امّا مقالات این جلد طولانی‌تر و مفصل‌تر از جلد نخست است.۲ و نیز اگر در جلد اوّل فقط یک شبه‌خاطره شبه گزارش است («۳ خاطره از ۳ سلام»)، درجلد دوم از ۲۰ مقاله چهار مقاله همان صورت شبه گزارش را دارد.

بهزادی در هر دو جلد کتاب خود بیش‌ترین توجه را به هم‌صنف‌ها و هم‌قلم‌های خود نشان داده است. کسانی که از آن‌ها در ۳۰ مقاله از ۳۵ مقاله دو کتاب یادشده است، اغلب مردمانی هستند که به نحوی با قلم سر و کار داشته‌اند، از روزنامه‌نگاران حرفه‌ای (ابوالقاسم پاینده، عبدالرحمن فرامرزی، زین‌العابدین رهنما، یحیی ریحان، عباس خلیلی، حسین‌قلی مستعان، علی خادم، عبدالرحمن سیف آزاد) تا کسانی که از طریق این حرفه به سکّان سیاست و قدرت دست یافته‌اند(حسن ارسنجانی، سید ضیاء‌الدین طباطبایی، محمدعلی مسعودی، رضا گنجه‌ای، دکتر حسین فاطمی‌ و دیگران)

بهزادی در جلد دوم شبه‌خاطرات نیز مانند جلد اول می‌کوشد تا با نشان‌دادن زوایا و خفایای ارتباطات شخصی خود با شخص معرفی‌شده نوعی ارتباط نزدیک برای خواننده به وجود بیاورد. در نتیجه تصاویری که در کتاب ارائه می‌دهد خالی از تأثیر احساسات شخصی او نیست که فی‌نفسه از جهت یک کار روزنامه‌نگارانه جای ملامتی ندارد علی‌الخصوص که او مثل بسیاری از خاطرات‌نویسان سال‌های اخیر مدّعی خاطره‌نویسی نشده بلکه کار خود را شبه‌خاطره نامیده است و باب هر شبهه‌ای را از این طریق باز گذاشته‌است. حُسن بزرگ کار او این است که نه مِهرش را از سوژه پنهان می‌دارد و نه کینه‌اش را. در نتیجه خواننده اگر موضوع را به صورت یک درد دل از سر درد بخواند آن را بازتابی از صداقت نویسنده می‌بیند. این کار در نزد بیوگرافی‌نویس‌ها و روزنامه‌نگاران ما اگر نه بی‌سابقه دست‌کم، کم‌سابقه است.
در هر دو جلد شبه‌خاطرات قضاوت‌های بهزادی نسبت به همه اهل صنف خود مهربانانه‌تر از دیگر اهالی آمده در کتاب است و در مورد رجال سیاسی داوری‌های او غالباً داوری روزنامه‌نگاری است که با مردان سیاست چندان بر سر مهر نیست.

یکی از زیباترین چهره‌هایی که او در جلد دوم شبه‌خاطرات با عنوان «نخستین فتوژورنالیست ایران-هنرمندی با دو چهره متفاوت» ترسیم کرده، سیمای علی خادم عکّاس برجسته مطبوعات ایران در تمام سال‌های شکوفایی مجلات فارسی است. قلق‌ها و بدقلقی‌های خادم را که همه گوشه‌هایی از آن‌ها را به خاطر داریم، بهزادی در نهایت دقت و ظرافت آورده است. خادم با ترفندهای مخصوص خود گاه کاری می‌کرد که ناگهان تیراژ مجله‌ای از پنج هزار به ۵۰ هزار می‌رسید و احتمالاً هفته بعد با خام‌کردن مدیر همان مجله و دادن عکسی به او که به‌ظاهر ضرری به کسی نمی‌رساند، نشریه را به مُحاق توقیف و گاه تعطیل می‌انداخت. بهزادی در کار نوشتن شبه‌خاطرات به طرز هوشمندانه‌ای از تاریخ  مدد می‌گیرد و گاه حتی اسناد تاریخی را با چنان مهارتی در متن سرگذشت قرار می‌دهد که خواننده، تصور می‌کند این سند جزئی از خاطرات نویسنده و بخشی از حافظه تاریخی اوست.
زبان شبه‌خاطرات در جلد دوم همان صافی و روانی زبان روزنامه‌نگارانه جلد اول را دارد فقط گاه‌گاه در برخی از سرگذشت‌ها حواشی موضوع بر اصل مطلب می‌چربد. به ‌این جهت است که ۳۵ مقاله کتاب اول در ۸۱۴ صفحه جا گرفته و ۲۰ مقاله جلد دوم ۷۳۶ صفحه را پُر کرده است.

شبه‌خاطرات که از سوی یک روزنامه‌نگار معروف و شاهد وقایع نوشته شده‌است، مورد استناد بسیاری از محققان قرار گرفته است. طبعاً این محققان می‌توانند با شّم پژوهشگرانه خود نقل و روایت آمیخته به تخیل نویسنده را از قسمت‌های مستند و واقع‌بینانه آن جدا کنند، هرچند که با هنر بیان بهزادی این کار آسان نمی‌نماید.
“شبه”خاطرات بهزادی درباره رحمت مصطفوی مدیر روشنفکر و محرمعلی‌خان زینعلی سانسورچی معروف، معرّف دو بعد مختلف و به اعتباری متضاد از زندگی مطبوعات ایران در دوران پیش از انقلاب است و نکاتی از زندگی مطبوعاتی، سیاسی و خصوصی این دو را در بر می‌گیرد که در جایی دیگر نیامده است. از همین رو، نقل بخش‌هایی از این هردو خاطره خالی از لطف و فایده نیست.

۱- در زمستان گذشته، به سابقه همکاری و دوستی قدیم، از دکتر بهزادی خواستم که از تهران مقاله‌ای برای شماره ویژه مطبوعات ایران‌نامه بفرستد. با خوش‌رویی پذیرفت و در روال همان شبه‌خاطرات زندگی‌نامه رحمت مصطفوی مدیر روشنفکر را که یکی از دوستان نزدیک او و از سرمقاله‌نویس‌های بنام مطبوعات ایران بود، برای ما فرستاد. امّا با تأخیری که با ادغام شماره‌های بهار و تابستان مجله روی داد، همان مقاله با تغییراتی اندک در جلد دوّم شبه‌خاطرات منتشر شد. در عین حال او به من اجازه داد هرقدر می‌خواهم مقاله نسبتاً بلند او را کوتاه کنم و به ‌این طریق انتقام خط‌زدن‌های سال‌ها پیشِ مطالب خود را از او بستانم. من این کار را کردم و برخلاف میل قلبی خود، هم مقاله مصطفوی را بسی کوتاه‌تر از آن‌چه بود کردم و هم چون مقاله او درباره محرمعلی‌خان سانسورچی معروف که در جلد اوّل شبه‌خاطرات منتشر شده بود، بسی خواندنی به نظر می‌رسید آن را هم مناسب چاپ در این شماره دیدم و باز به دلیل محدودیت صفحات به خلاصه‌کردن آن پرداختم و امیدوارم که او این داد دل ستاندن مرا به چشم همکاری و دوستی بنگرد.
۲ – جلد اول را در فصل‌نامه ‌ایران‌شناسی معرفی کرده‌ام. (سال هشتم، شماره ۴، زمستان ۱۳۷۵، صص ۸۰۷-۷۹۹)

محرّمعلی‌خان سانسورچی

با محرمعلی‌خان برای نخستین بار در اواخر سال ۱۳۳۱ آشنا شدم. او سانسورچی مطبوعات بود. من مدیرعامل شرکت سهامی‌ چاپ مسعود سعد بودم. در آن زمان چاپخانه‌ها گسترش و اهمیت امروز را نداشتند. من به عنوان یک دکتر حقوق تحصیل‌کرده‌ی اروپا برای خود کوچک می‌دانستم فقط به عنوان مدیر چاپخانه معرفی شوم، اما چون چاپخانه مرا به روزنامه‌نویسی نزدیک می‌کرد، بعد از نزدیک به یک سال بیکاری، آن شغل را پذیرفته بودم.
دورانی که من با محرمعلی‌خان سر و کار داشتم به دو مرحله تقسیم می‌شود؛ مرحله اول به عنوان مدیرعامل چاپخانه و مرحله دوم به عنوان مدیرعامل چاپخانه و مدیر و سردبیر مجله سپیدوسیاه.
شماره اول مجله سپیدوسیاه روز ۱۸ مرداد ۱۳۳۲ منتشر شد. روی جلد عکس دکتر مصدق را چاپ کردیم با نقاشی نقطه‌چین اثر هنرمندانه زنده‌یاد اکبر معاونی دبیر نقاشی دبیرستان‌های پایتخت که به عنوان مدیر داخلی در سپیدوسیاه با من همکاری داشت. در سرمقاله، توضیح دادم که ‌این مجله طرفدار دکتر مصدق و نهضت مردم ایران است. در شماره دوم تصویر نقاشی نقطه‌چین آیت‌الله کاشانی را چاپ کردم. در توضیح روی جلد، اظهار تأسف از اختلاف میان آیت‌الله و دکتر مصدق کردم.

روزی که محرمعلی‌خان چهره عوض کرد

روز یکشنبه ۲۵ مرداد محرمعلی‌خان طبق معمول روزهای گذشته ولی دیرتر به چاپخانه مسعود سعد آمد. اما به جای آن‌که مانند روزهای گذشته اول به دفتر چاپخانه بیاید چای بخورد، حال و احوال کند و بعد جیره‌اش را از ما بخواهد، یک‌سره به شعبه ماشین‌خانه رفت و شخصاً همه اوراق و روزنامه‌ها و مجله‌هایی را که در حال چاپ بودند بررسی کرد، نمونه‌هایی از آن‌ها را برداشت. بعد به شعبه صحافی رفت، همه اوراق چاپ‌شده و چاپ‌نشده را زیر و رو کرد، نمونه‌هایی از آن‌ها را برداشت. تازه بعد از همه ‌این‌ها نزد من آمد و چون مرا مدیر یک مجله طرفدار دولت می‌دانست، با لهجه خاص خود ولی با لحنی دوستانه گفت:

حتماً از رادیو شنیدی که دیشب چه خبر شده؟ به طوری که به ما خبر رسیده، سرلشگر زاهدی اعلامیه‌هایی منتشر کرده که دکتر مصدق معزول شده و من نخست‌وزیر منصوب شاه هستم و از این حرف‌ها… عوامل او هم راه افتاده‌اند به چاپخانه‌ها می‌روند تا اعلامیه‌هایی به نفع او چاپ کنند. پول خوبی هم برای چاپ آن‌ها می‌دهند. من می‌دانم شما اهل این حرف‌ها نیستید، ولی می‌خواستم بگویم اگر این اعلامیه‌ها را این‌جا آوردند چاپ نکنید. بیکار که نیستید، بیکارید؟
آن روز تا شب محرمعلی‌خان سه بار دیگر به چاپخانه آمد و هر بار مستقیماً به شعبه‌های ماشین‌خانه و صحافی رفت. همه جا را بازرسی کرد، نمونه‌های چاپی را برداشت و همان حرف‌ها را تکرار کرد. حتی وقتی به او تعارف کردم برای خوردن چای به دفتر بیاید، با لهجه آذری آمیخته با ارتعاش ناشی از تریاک گفت: نه مرشی (مرسی)، موقع انجام وظیفه چای نمی‌خورم!
آن روز من برای نخستین بار با یک محرمعلی‌خان جدید، جدی، سخت‌گیر و بی‌گذشت روبرو شدم. محرمعلی‌خان آن روز نشان داد که تا آن زمان نقش بازی می‌کرده و درحقیقت او مرد گرفتن و بستن و قدرت‌نمایی است.

روزهای دوشنبه ۲۶ مرداد و سه‌شنبه ۲۷ مرداد محرمعلی‌خان تمام چاپخانه‌های تهران- از جمله چاپخانه مسعود سعد- را زیر پا گذاشت. برنامه او در آن روزها به عنوان یک مأمور اطلاعات شهربانی آن بود که مانع چاپ و انتشار اعلامیه‌هایی علیه دولت و به سود مخالفان دولت که هدف‌شان براندازی دولت بود، بشود. در آن سه روز، دولت مستقر، دولت دکتر مصدق بود و کسی که هدفش براندازی دولت بود، سرلشکر بازنشسته فضل‌الله زاهدی نام داشت.
روز پنجشنبه ۲۹ مرداد در کشور همه‌چیز دگرگون شده بود. آن روز محرمعلی‌خان صبح زود همراه با یک مأمور به چاپخانه مسعود سعد آمد. یک‌راست به شعبه ماشین‌خانه رفت، تمام اوراق و روزنامه‌هایی را که در ماشین‌ها چاپ می‌شد به‌دقت بررسی کرد تا چیزی به نفع دکتر مصدق و به زیان سرلشگر زاهدی چاپ نشود. بعد به قسمت صحافی رفت و همه چیز را زیر و رو کرد، آن‌گاه نزد من آمد، گفت:
دُچتور (دکتر)، به ما خبر رسیده عده‌ای از بروبچه‌های جبهه ملی راه افتاده‌اند به چاپخانه‌ها می‌روند اعلامیه‌هایی علیه دولت و به نفع دکتر مصدق چاپ می‌کنند. پول خوبی هم می‌دهند. می‌دانم شما اهل این حرف‌ها نیستید، اما اگر آمدند از این اعلامیه‌ها آوردند، چاپ نکنید؛ برایتان دردسر دارد؛ بیکار که نیستید، بیکارید؟
من جوان بودم. بی‌تجربه بودم. رفتار محرمعلی‌خان برای من عجیب بود. چطور می‌شد طی دو روز این قدر تغییر کرد؟ اما بعدها دانستم محرمعلی‌خان مأمور سانسور دولت است. برای او کسی که در رأس دولت است مهم است. اسم او اهمیتی ندارد. از آن روز، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۹ مرداد ۱۳۵۳ که مجله سپیدوسیاه به دستور دولت وقت توقیف شد، محرمعلی‌خان طی بیش از هزار هفته، حدود ۱۱۱۹ شماره مجله سپیدوسیاه را به‌جز دوره کوتاهی در اوایل حکومت امینی، سانسور کرد. او هفته‌ای یک بار، اغلب دوبار، گاهی حتی سه بار باخبر یا بی‌خبر به دفتر مجله یا چاپخانه می‌آمد و مجله را به صورت کامل و گاهی فرم به فرم برای سانسور می‌برد.

در آغاز که مجله سپیدوسیاه یکشنبه‌ها منتشر می‌شد، هر شنبه حوالی ظهر محرمعلی‌خان همراه وردستش که ۲۰ سال تمام با او کار می‌کرد با کامانکار مخصوص شهربانی به چاپخانه می‌آمد؛ چند نسخه مجله می‌گرفت و همان‌جا به طور سطحی مجله را ورق می‌زد. با تجربه‌ای که طی سال‌ها خدمت اندوخته بود، خیلی زود تشخیص می‌داد کجای مجله اشکال دارد و ما در چه صفحه و ستونی به دولت نیش زده‌ایم. آن‌گاه رو به من می‌کرد و می‌گفت:
فلانی، باژ (باز) هم که تُند رفتی. یک بار نَگی محرمعلی‌خان بلانشبت (بلانسبت) خر بود نفهمید. این شماره هم توقیفیه!
کلمات “فَلانی” (با فتح ف ادا می‌کرد)، «بلانسبت! و توقیفیه» از اصطلاحات خاص محرمعلی‌خان بود که همراه با اسم خودش “محرمعلی‌خان” دائماً تکرار می‌کرد.

نظر محرمعلی‌خان درباره مطالب مجله ردخور نداشت. با وجود سواد کم، حس تشخیص عجیبی داشت. یک مطلب انتقادی یا سانسوری را حتی در صفحه مسابقات پیدا می‌کرد. به ‌این علت تا با یک بغل روزنامه و مجله به فرمانداری نظامی ‌می‌رفت، سرهنگ‌های متصدی سانسور قبل از همه نظر وی را درباره آن نشریات می‌پرسیدند. آن‌ها حال خواندن آن همه روزنامه و مجله را نداشتند. از آن گذشته، از ریزه‌کاری‌های روزنامه‌نویس‌ها سر در نمی‌آوردند. محرمعلی‌خان مجله‌ها را می‌برد و ما را با دلهره به انتظار می‌گذاشت. ساعتی بعد بسته به اهمیت موضوع، تلفن می‌کرد یا خودش می‌آمد یا مرا به فرمانداری نظامی ‌احضار می‌کردند تا در آن‌جا موضوع بررسی شود. آن‌گاه تهدیدها، توپ و تشرها و چانه‌زدن‌ها آغاز می‌شد. اگر تیمسار بختیار سرحال بود، سر و ته قضیه را با تعهد به‌ این‌که دیگر نظیر آن مطالب چاپ نخواهد شد هم می‌آوردیم که بسیار کم اتفاق می‌افتاد قضیه ‌این چنین حسن ختام پیدا کند. در غیر این صورت، مسئله‌ی سانسورِ مطالبِ مجله پیش می‌آمد.

اوایل کار، افسران فرمانداری نظامی‌ نشریات را خیلی ناشیانه سانسور می‌کردند. برای نمونه وقتی عکسی یا خبری مورد پسندشان نبود، می‌گفتند آن‌ها را از صفحه بیرون بیاوریم. وقتی می‌گفتیم مجله صحافی شده و این کار امکان ندارد، دستور می‌دادند رویش را سیاه کنیم. ما تعدادی از مجلات را با یک چاپ اضافی سیاه می‌کردیم و بقیه را به همان ترتیب اول به توزیع می‌دادیم یا به شهرستان‌ها می‌فرستادیم. سرکشی کار خطرناکی بود، ولی شهرت و محبوبیت و تیراژی که با این کار به دست می‌آوردیم به خطرش می‌ارزید.
قسمتی از مجله که پیش از همه دچار سانسور می‌شد روی جلد مجله بود. روی جلد مجله سپیدوسیاه در نوع خود ابتکاری بود، عکس شخصیت‌های روز را به صورت نقطه‌چین نقاشی می‌کردیم. درآغاز کار، در زمان نخست‌وزیری دکتر مصدق که رجال سیاسی را افراد خوش‌نام تشکیل می‌دادند از نظر انتخاب شخصیت‌های سیاسی برای روی جلد مجله اشکالی نداشتیم، ولی با سقوط دکتر مصدق کسانی مصدر کار شدند که مورد توجه مردم نبودند. ما که نمی‌توانستیم فقط به چاپ تصویر افراد خوش‌نام سیاسی که تعدادشان اندک بود اکتفا کنیم، دایره کار را وسعت بخشیدیم و تصویر رجال و هنرمندان گذشته را مانند سیدجمال‌الدین اسد‌آبادی، امیرکبیر و کمال‌الملک، برای روی جلد انتخاب می‌کردیم، ولی چاپ بعضی از آن‌ها هم باعث توقیف مجله می‌شد. از این رو گاهی شخصیت‌های سیاسی روز را بدون توجه به محبوبیت آن‌ها چاپ می‌کردیم، ولی با کشیدن یک “سَمبل” در کنار تصویر آن‌ها حرف خود را می‌زدیم. در کنار تصویر سپهبد زاهدی، عکس یک تانک را کشیدیم که نمودار قلدری او بود. در کنار تصویر تقی‌زاده، عکس یک درخت خشک چاپ کردیم به نشانه بی‌باروبرشدن.

کمبود شخصیت‌های سیاسی برای روی جلد، ما را واداشت به ادبیات پناه ببریم، اما آن هم گرفتاری‌های خودش را داشت. علی‌اکبر دهخدا به جهت آن‌که شایع بود در زمان دکتر مصدق کاندیدای ریاست جمهوری شده‌است، سانسوری بود. ملک‌الشعرای بهار به خاطر چپ‌روی‌هایش در سال‌های آخر عمر و سرودن اشعاری چون “جغد جنگ” اشکال داشت. سعید نفیسی که شدیداً از دستگاه و دانشگاه انتقاد می‌کرد، مغضوب بود. چاپ تصویر این شخصیت‌ها اغلب ما را گرفتار سانسور می‌ساخت.
سرهنگ‌های فرمانداری نظامی‌ یا متوجه منظور ما نمی‌شدند یا آن‌چنان از موضع قدرت عمل می‌کردند که افکار عمومی‌ برایشان اهمیتی نداشت، به ‌این سبب اجازه انتشار مجله را به همین وضع می‌دادند. اما محرمعلی‌خان، آن کهنه‌پلیسِ رند و زیرک، نقشه ما را درک می‌کرد، سری تکان می‌داد و آن‌ها را مسخره می‌کرد. اما خودش و پدرش و اجدادش آمرزیده باشند که عکس موش وگربه را به جای امیرکبیر و سیدجمال‌الدین اسدآبادی روی جلد مجله می‌دید و شعار ما را در زیر آن عکس‌ها که می‌نوشتیم: «امیدواریم چاپ این عکس برخلاف مصالح عالیه کشور نباشد» می‌خواند، ولی موش‌کُشی نمی‌کرد. شاید تجربه چهار روز ۲۵ تا ۲۸ مرداد به او آموخته بود که در کشور ما همه چیز می‌تواند خیلی زود عوض شود. او به فردایش فکر می‌کرد. بعد از چندین بار توقیف مداوم مجله، تصمیم گرفتم اعتراض‌مان را با چاپ یک تصویر غیرمتعارف نشان بدهم. به جای چاپ عکس رجال خوش‌نام و محبوب که باعث توقیف مجله می‌شد، عکس سانسورچی مطبوعات- محرمعلی‌خان- را روی جلد مجله چاپ کردم. می‌دانستم مجله را توقیف خواهند کرد. ولی مگر تصویرهای دیگر را توقیف نمی‌کردند؟
نخستین مشکل، تهیه عکس مناسبی از محرمعلی‌خان بود. اگر از خود او می‌خواستیم، ممکن بود مخالفت کند. اگر مخالفت می‌کرد، ناچار می‌شدیم به‌کلی از این تصمیم منصرف شویم. یک روز شنبه که او برای بردن مجله به چاپخانه آمد، از عکاس مجله خواستیم بدون اطلاع محرمعلی‌خان از او عکس بگیرد. عکاس آمد و از در و دیوار چاپخانه، از ماشین‌ها، از کارگران، از حوض سنگی و از پنجره‌های رنگی عکس انداخت و در آن میان چند عکس هم از محرمعلی‌خان گرفت.
معاونی روی عکس کار کرد و الحق هنرنمایی کرد. ما با وجود اطمینان از این‌که مجله توقیف خواهد شد، به نصیحت اطرافیان گوش ندادیم. عکس را چاپ کردیم و کار تصویر محرمعلی‌خان، روی جلدی از سپیدوسیاه را در حالی که دستی مشغول قیچی‌کردن آن بود کشیدیم، با این اشعار: «محرمعلی‌خان یار وفادار مطبوعات» آن هم با چند علامت استفهام!!!
روز شنبه محرمعلی‌خان آمد. مجله‌ها را گرفت و بی‌خیال مشغول ورق‌زدن بود که. . . چشمش به روی جلد مجله افتاد. ناگهان خشکش زد. مدتی به عکس خیره ماند و مدتی به ما نگاه کرد؛ حیران مانده بود چه کند؟ از سویی اطمینان داشت مجله توقیف خواهد شد و از سوی دیگر دلش می‌خواست این شماره مجله که عکس او به جای عکس رجال طراز اول کشور روی جلد آن چاپ شده بود منتشر شود. فقط توانست بگوید:
فلانی (بافتح ف)، هرچه دوست و آشنا توی وکلا و وزرا داری خبرکن که وساطت تو را بکنند؛ این شماره هم توقیفیه! خود تو هم توقیفی هستی!

او رفت و من با دلهره برجای ماندم. در دفتر چاپخانه و در دفتر مجله، همه در انتظار نتیجه بودند. ساعتی بعد محرمعلی‌خان آمد؛ از قیافه‌اش پیدا بود دلهره او کم‌تر از ما نیست. پرسید: فلانی، چه کار کردی؟
گفتم: هرچه دوست و آشنا داشتم خبرکردم. به آقای شمس قنات‌آبادی، سید جعفر بهبهانی، حمید بختیار، به . . . به . . . تلفن کردم. همه قول دادند اقدام کنند.

او می‌دانست سرتیپ بختیار کسی نیست که به‌سادگی رام شود. با ناراحتی گفت: از آن‌ها که تا به حال کاری ساخته نشده. من مأمورم تو را به فرمانداری نظامی ‌ببرم. بیا بریم شاید تیمسار بختیار را یک طوری راضی کنیم.

کنار محرمعلی‌خان در کامانکار شهربانی نشستم و به‌اتفاق عازم فرمانداری نظامی ‌شدیم. در بین راه محرمعلی‌خان سعی می‌کرد آموزش‌های لازم را به من بدهد. نگرانی او از این بود که تصور کنند در چاپ عکس با هم تبانی کرده‌ایم. گفت: اگر پرسیدند عکس مرا از کجا آوردید، یک وقت نگویی من به تو داده‌ام!
فهمیدم قاطی کرده. گفتم: محرمعلی‌خان! این چه حرفیه! مگر عکس را تو به من دادی که ‌این حرف را می‌زنی!
در فرمانداری نظامی، ‌اول نزد سرهنگ کیانی رفتیم. تمام افسران فرمانداری به سبب چاپ عکس محرمعلی‌خان به هیجان آمده بودند. افسرها از قسمت‌های مختلف به قسمت مطبوعات می‌آمدند تا عکس محرمعلی‌خان، یک کارمند جزء را که به صورت نقاشی روی جلد مجله چاپ شده بود ببینند؛ چیزی که مایه حسرت و آرزوی اغلب رجال طراز اول کشور بود.

سرهنگ کیانی همین که مرا دید، گفت: جناب دکتر! بگو ببینم دیگر کاری مانده که نکرده باشی؟ دکتر مصدق و سرتیپ ریاحی و سیدجمال‌الدین اسدآبادی و دهخدا کم بودند، حالا عکس محرمعلی‌خان را چاپ می‌کنی؟ جان ما بگو ببینم این عکس را چرا چاپ کردی؟
جواب دادم: هدف من تجلیل از یک خدمتگزار صدیق دولت بود!
سرهنگ کیانی خندید. او در میان افسران، مرد شریفی بود. گفت: یعنی می‌خواهی به ما بقبولانی که هدف از چاپ این عکس نیش‌زدن به ما نیست؟ حقیقت را بگو، منظور اصلی‌ات از چاپ این عکس چه بود؟
بار دیگر جواب دادم: هدف صرفاً قدردانی از یک مأمور صدیق و وظیفه‌شناس…
سرهنگ کیانی حرف مرا قطع کرد و گفت: دیگر کافی است. من قبول کردم. اگر خیلی زرنگی برو این حرف‌ها را به تیمسار بختیار بگو! مرا از اتاق کوچک سرهنگ کیانی به اتاق بزرگ سرتیپ بختیار بردند. او اصلاً سرش را از روی مجله که در برابرش بود بلند نکرد؛ ضربان قلبم شدت گرفت. چنان بود که اتاقِ به آن بزرگی از هر سو به من فشار می‌آورد. در آن لحظه، سرنوشت من و سرنوشت مجله در دست سرتیپ بختیار بود. از نخستین روزهای بعد از ۲۸ مرداد شایع بود که دولت قصد دارد مجله‌های مخالف را تعطیل کند. سرتیپ بختیار همان‌طور که سرش پایین بود، گفت: بنشینید!

مجله روی میز جلو او بود و داشت مقاله مربوط به محرمعلی‌خان را می‌خواند. وقتی سرش را بلند کرد، احساس کردم در چهره‌اش بیش از آن‌که نشانه‌هایی از خشم و عصبانیت دیده شود، آثار خنده آشکار است. دانستم از شیرین‌کاری ما بدش نیامده‌است. با لحنی که ملایم‌تر از “بنشینید” بود، گفت: هدف‌تان از چاپ این عکس چه بود؟

برای بار سوم در آن روز گفتم: هدف، قدردانی از یک خدمتگزار صدیق دولت بود!
خواستم بازهم شعار بدهم، حرفم را قطع کرد: می‌دانم. . . می‌دانم. . . کیانی قبلاً به من گفته. اما در مملکت هیچ خدمتگزاری مهم‌تر از محرمعلی‌خان نبود که عکسش را چاپ کنید؟ تازه ‌این قیچی چیست؟ همان که دارد سر مجله سپیدوسیاه را می‌بُرد؟ از چاپ آن چه منظوری داشتید؟ لابد این هم برای قدردانی از قیچی مأموران صدیق دولت بود؟
حقیقت آن‌که برای این پرسش، جوابی آماده نکرده بودم.
موضوع آشکار بود: سانسور مجله!

ظاهراً دوستان من هم بیکار ننشسته بودند، چون تلفن مرتباً زنگ می‌زد. هر بار که بختیار گوشی را بر می‌داشت، نگاهی هم به من می‌کرد. جالب‌تر از همه آن‌که در تمام مدتی که من در اتاق سرتیپ بختیار بودم، محرمعلی‌خان به بهانه‌های مختلف وارد اتاق می‌شد و خودی نشان می‌داد و می‌رفت.
سرانجام بختیار که ظاهراً معلوم بود از این کار ما خیلی هم بدش نیامده، سرهنگ کیانی را احضار کرد؛ گفت: اگر تعهد بسپارند که دیگر از این عکس‌ها چاپ نکنند، انتشار مجله اشکالی ندارد.
بلند شدم از تیمسار تشکر کردم و عازم خروج از اتاق بودم که یک بار دیگر تلفن زنگ زد. احتمال دادم بازهم دوستانم باشند. بختیار گوشی را برداشت. هنوز چند کلمه صحبت نکرده بود که به من اشاره کرد بمانم. ایستادم. وقتی گفت‌وگو تمام شد، گفت: انتشار مجله از نظر فرمانداری نظامی ‌مانعی ندارد، اما حالا شهربانی مدعی شما شده‌است. آن‌ها عقیده دارند چاپ مجله با این روی جلد به مصلحت نیست. آن‌ها آن را توهینی به شهربانی تلقی می‌کنند.
از این حرف حیرت کردم. گفتم: چاپ تصویر محرمعلی‌خان کارمند شهربانی را توهین به شهربانی می‌دانند؟
بختیار که معلوم بود از شهربانی و رئیس آن دلِ خوشی ندارد، زنگ زد محرمعلی‌خان را خواست، گفت: آقای دکتر را نزد تیمسار معاون اطلاعاتی شهربانی می‌برید (او اسمش را گفت، اما به خاطر ندارم) تا درباره روی جلد مجله توضیح بدهند.
احتمال دادم بختیار مخصوصاً محرمعلی‌خان را برای این کار انتخاب کرده تا معاون اطلاعاتی شهربانی با دیدن او دچار محظور شود و زیاد سخت نگیرد.

محرمعلی‌خان در حالی که در کنار من راه می‌رفت، گفت: دچتور (دکتر)، گاوت زاییده. این تیمسار معاون اطلاعاتی خیلی سخت‌گیره. مشکل بشه از دستش قِصِر در رفت. تو برو اتاق او (اتاقش را به من نشان داد)، من می‌روم نزد معاون اجرایی شهربانی که دوست اوست. به من هم محبت داره. شاید کاری بکنه!

توپ تیمسار معاون اطلاعاتی شهربانی از توپ‌های حاج میرزا آقاسی هم پُرتر بود. با دیدن من گفت: هدف شما روزنامه‌نویس‌ها همیشه کوچک‌کردن شهربانی است. این عکس را هم به همین منظور چاپ کرده‌اید. من نمی‌دانم تیمسار بختیار چطور اجازه انتشار این مجله را داده، ولی من مخالفم. این کار یعنی تحقیر شهربانی.
جواب دادم: تیمسار! اصلاً چنین چیزی نیست؛ واقعاً هم آن‌طور نبود. هدف من، زدن فرمانداری نظامی‌ بود که آن روزها به کار مطبوعاتی رسیدگی می‌کرد. محرمعلی‌خان هم مأمور خدمت در فرمانداری نظامی‌ بود. با عصبانیت گفت: پس هدف‌تان از چاپ این عکس چی بوده؟

برای چهارمین بار مثل شاگرد مدرسه‌ها درسم را جواب دادم: هدف از چاپ این تصویر، قدردانی از خدمات یک مأمور صدیق و خدمتگزار است.
تیمسار معاون اطلاعاتی شهربانی تقریباً فریاد کشید: ما در شهربانی این همه سرتیپ داریم، این همه سرهنگ داریم! آن وقت شما عکس یک کارمند دون اِشِل را چاپ می‌کنید و اسمش را می‌گذارید قدردانی از خدمات. . .

هنوز حرف تیمسار معاون اطلاعاتی تمام نشده بود که در باز شد و تیمسار معاون اجرایی شهربانی به اتفاق محرمعلی‌خان وارد اتاق شد. آن‌ها خیلی گرم و صمیمانه با هم سلام و احوال‌پُرسی کردند. همین به من قوت قلب داد که مشکل می‌تواند حل شود.
تیمسار دوم تا روی میز چشمش به تصویر محرمعلی‌خان افتاد، مجله را برداشت و گفت: به به! عجب کار جالبی. محرمعلی‌خان این عکس تو است؟ چقدر قشنگ کشیده‌اند و خواند: محرمعلی‌خان، یار وفادار مطبوعات!

تیمسارِ معاون اطلاعاتی شهربانی دست به یک ضدحمله زد و گفت: لابد قیچی را هم ملاحظه فرموده‌اید که در حال سانسور مجله است.
تیمسار دوم که هرگز ندانستم معاون چیِ شهربانی بود، گفت: تیمسار منکر این که نمی‌شود شد که در گذشته سانسور وجود داشته‌است. حالا هم اگر مطلبی بر خلاف مصالح عالیه مملکت چاپ شود، تردیدی نیست که باید مانع انتشار آن شد.
آن دو تیمسار، دوستانه به هم حمله می‌کردند و من در سکوت به سخنان آن‌ها گوش می‌کردم. سرانجام تیمسار شماره دو حرف دل مرا زد. او گفت:
تیمسار! به نظر من اهمیت کار این مجله آن است که برای نخستین بار یک کارمند جزء را مورد تشویق قرارداده‌است. عکس افسران عالی‌رتبه را که همه چاپ می‌کنند.

سرانجام با این قول و قرار که در آینده عکس چند تن از تیمساران خدمتگزار شهربانی کل کشور از جمله ریاست کل شهربانی کشور را چاپ کنیم، از سوی معاونت اطلاعاتی شهربانی اجازه توزیع مجله صادر شد. ملخ یک بار دیگر جست تا بعد. . .

انتشار مجله سپیدوسیاه با تصویر محرمعلی‌خان روی جلد آن در محافل سیاسی تهران انعکاس عجیبی داشت. دوستان و همکاران مطبوعاتی یکی‌یکی تلفن می‌کردند و تبریک می‌گفتند. اسم محرمعلی‌خان به گوش همه آشنا بود، اما فقط مطبوعاتی‌ها او را می‌شناختند. با تصویری که ما از او چاپ کردیم، همه مردم ایران محرمعلی‌خان را شناختند و با پدیده‌ای به نام سانسور از نزدیک آشنا شدند. ما در گزارش مربوط به روی جلد، همه‌ی حرف‌های خود را تا آن حد که امکان داشت، درباره سانسور مجله و مشکلات کار روزنامه‌نویسی گفته بودیم.

محرمعلی‌خان در سال ۱۲۸۹ خورشیدی در یکی از روستاهای آذربایجان چشم به جهان گشود. تحصیلات مختصری در حد خواندن و نوشتن داشت که بعدها کامل‌تَرَش کرد. در سال ۱۳۰۷ به عنوان عضو دون اِشِل یا دون‌پایه وارد خدمت نظیمه (شهربانی) شد. از سال ۱۳۱۷ در قسمت اطلاعات (کارآگاهی) به کار پرداخت. در آن زمان سانسور کتاب و مطبوعات در دست شخصی به نام “شمیم” بود؛ کسی که نامش لرزه بر اندام نویسنده‌ها و روزنامه‌نویس‌های زمان رضاشاه می‌انداخت. تا مُهرِ “رَوا” و امضای “شمیم” نبود، یک ورق کاغذ چاپی از هیچ چاپخانه‌ای خارج نمی‌شد. شمیم وقتی متوجه استعداد محرمعلی‌خان شد، او را به اداره خودش منتقل کرد. محرمعلی‌خان پس از مدتی معاون شمیم شد.
بعد از شهریور ۲۰ مطبوعات شدیداً به شمیم حمله کردند. او مانند بسیاری از پایه‌گذاران دیکتاتوری، از کار برکنار شد. محرمعلی‌خان جانشین استاد خود شد، اما زمانه، دیگر شده بود.

گاهی از محرمعلی‌خان می‌خواستم خاطراتی را که از درگیری‌های خود با روزنامه‌نگاران داشته برایم تعریف کند. او هر وقت فرصتی به دست می‌آورد، خاطره‌ای تعریف می‌کرد. جالب‌ترین خاطره او ماجرایی است که با دکتر حسین فاطمی، ‌مدیر روزنامه باختر امروز پیدا کرده بود. او ماجرا را چنین تعریف کرد:

در زمان نخست وزیری رزم‌آرا من که نمی‌دانستم وضع به آن شکل درمی‌آید و آن همه باد و بروت تیمسار که همه درباره زیرکی و هوش و سیاست او صحبت می‌کردند با یک گلوله باد هوا می‌شود و با خودش به زیر خاک می‌رود، اوضاع را جدی گرفتم، به طوری که اغلب با روزنامه‌نگارها درگیری پیدا می‌کردم، مخصوصاً چندین بار با مرحوم دکتر فاطمی ‌برخوردهای شدید پیدا کردم. گاهی من او را به فرمانداری نظامی ‌می‌بردم و زندانی می‌کردم. گاهی او مرا به انبار چاپخانه می‌کشاند و در را به روی من قفل می‌کرد. خدا رحمتش کند، مرد نازنینی بود.
همین درگیری‌ها را من با کریم‌پور شیرازی، دکتر بقایی، روزنامه‌نویس‌های حزب توده و با دیگران هم داشتم. آن‌ها بارها برای من خط و نشان می‌کشیدند، اما من به تهدید آن‌ها اهمیت نمی‌دادم. با خودم می‌گفتم مثلاً این آقای دکتر فاطمی یک روزنامه‌نگار است، خیلی که بزرگ بشود، می‌شود عباس مسعودی که بزرگ‌ترین روزنامه‌نگار این مملکت است و با وجود این از من حساب می‌برد. اما گلوله‌ای که از هفت‌تیر خلیل طهماسبی خارج شد، همه حساب‌ها را به هم زد. رزم‌آرا کُشته شد، دکتر مصدق نخست‌وزیر شد. او به‌محض آن‌که به قدرت رسید، همان روز اول سانسور را لغو کرد. لغو سانسور یعنی بیکارشدن من! در کابینه او دکتر فاطمی ‌شد معاون نخست‌وزیر و سخنگوی دولت و کریم‌پور شیرازی هم شد روزنامه‌نویس طرفدار دولت و صاحب نفوذ و شهرت و شروع کرد به ناسزاگفتن به من، روزنامه‌های چپ مثل شهباز و به‌سوی آینده هم آزادی عمل کامل پیدا کردند.

من به ‌این نتیجه رسیدم که زندگیِ کاری من در شهربانی به پایان رسیده‌است. از این جهت با ۲۴ سال سابقه خدمت، تقاضای بازنشستگی کردم. قبول نکردند. تقاضا کردم مرا به قسمتی دیگر منتقل کنند. رؤسای من موافقت نکردند. تنها امید من آن بود که دکتر فاطمی‌ به یاد من نیفتد و گرفتاری‌های اداری او باعث شود مرا فراموش کند.
یک ماه از اوضاع جدید گذشته بود که یک روز وقتی به اداره رفتم، به من گفتند جناب آقای دکتر فاطمی ‌معاون نخست‌وزیر و سخنگوی دولت چندبار تلفن کرده، تو را احضار کرده است.
قلبم فرو ریخت. من در گذشته به خاطر شغلی که داشتم بارها با رؤسای ادارات، تیمسارها، رجال دولت و متصدیان مطبوعات رودررو شده بودم، ولی در زمان دکتر مصدق سانسور لغو شده بود و من دیگر تماسی با مطبوعات نداشتم. بنابراین برایم مسلم شد دکتر فاطمی ‌یک ماه پس از آن‌که در مسند قدرت نشست به یاد من افتاده و حالا می‌خواهد انتقام آن روزها را بگیرد. از حق نگذریم، من در سال‌های گذشته آن مرحوم را خیلی اذیت کرده بودم.
نمی‌توانستم دستور مافوق را پشت گوش بیندازم. به محل وزارت امورخارجه که دفتر نخست‌وزیری بود رفتم و به رئیس دفتر معاون نخست‌وزیر و سخنگوی دولت گفتم: محرمعلی هستم. مثل این‌که آقا با من کار داشتند.
بلافاصله گفت: بله… بله… چند بار هم سراغ شما را گرفتند. همین جا تشریف داشته باشید تا به‌ ایشان خبر بدهم.
چند دقیقه بعد کسی که در اتاق‌شان بود به بیرون آمد و منشی آقای وزیر به درون اتاق رفت و بلافاصله برگشت. با آن‌که چند نفر از افراد متشخص در اتاق انتظار نشسته بودند، رو به من کرد و گفت: بفرمایید! آقای دکتر منتظر شما هستند.
به درون اتاق رفتم و با گردن کج گوشه‌ای ایستادم. دکتر فاطمی‌ مشغول خواندن یک نامه بود. با ورود من سرش را بلند کرد و گفت: سلام! محرمعلی‌خان! چطوری؟ کجا هستی؟ چکار می‌کنی؟ چرا این طرف‌ها پیدات نیست؟
با سری پایین‌افتاده جواب دادم: همین جا هستم قربان، زیر سایه شما! احضار می‌فرمودید، شرفیاب می‌شدم.
دکتر فاطمی ‌تعارف کرد بنشینم. نشستم. دستور چای داد، اما نیاوردند (از این جهت یادم است که دهانم خشک شده بود و احتیاج به یک چای داشتم). باز هم کمی‌ از حال و احوالم و وضع کارم، حقوقم و خانواده‌ام پرسید. آن‌گاه یک صفحه کاغذ به سوی من دراز کرد و گفت: محرمعلی‌خان! این‌ها روزنامه‌هایی هستند که اجازه انتشار ندارند. همین الان می‌روی چاپخانه‌هاشان را پیدا می‌کنی و جلو انتشارشان را می‌گیری. این حکم قانونی توقیف آن‌هاست.
بعد مثل آن‌که فهمید در آن لحظه چه فکری به مغزم راه پیدا کرده، گفت: می‌دانی محرمعلی‌خان! دولت سانسور را لغو کرده، جلو بگیر و ببند فرمانداری نظامی ‌را گرفت. الان مطبوعات، اجتماعات و احزاب کاملاً آزاد هستند، ولی در چنین شرایطی عده‌ای می‌خواهند از آزادی‌هایی که داده شده، سوءاستفاده کنند. ما مدرک داریم که بعضی از این روزنامه‌نویس‌ها از خارجی‌ها و از شرکت نفت انگلیس پول می‌گیرند تا علیه دولت فعالیت کنند. بعضی بدون صلاحیت، روزنامه‌هایی را اجاره می‌کنند و علیه نهضت مردم ایران چیز می‌نویسند…

کاغذ را گرفتم. هرچه آن مرحوم اصرار کرد بمانم و چای بخورم قبول نکردم. خداحافظی کردم و به‌سرعت از کاخ نخست‌وزیری خارج شدم. دنبال کاری که به من ارجاع شده بود رفتم تا به معاون سیاسی نخست‌وزیر نشان بدهم. وقتی مافوق‌هایم به من دستوری بدهند با چه جدیتی آن را انجام می‌دهم.

محرمعلی‌خان یک سانسورچی بود. سانسورچی‌ها مورد علاقه روزنامه‌نویسان نیستند. اما بین یک مأمور که وظیفه خود را با حسن نیت و بی‌غرضانه انجام می‌دهد با کسی که به منظور خوش‌خدمتی پرونده‌سازی می‌کند و تیشه به ریشه افراد می‌زند، تفاوت وجود دارد. محرمعلی‌خان کسی بود که وظیفه خود را بدون کینه‌ورزی و بی‌خُبث طینت، ولی با جدیت انجام می‌داد. با آن‌که بعد از ۲۸ مرداد محرمعلی‌خان بزرگ‌ترین درگیری‌ها را با روزنامه‌نویسان کانون مطبوعات که در آن زمان مخالف دولت سپهبد زاهدی بودیم، داشت، هیچ یک از دوستان ما ادعا نکرد او از حد انجام وظیفه پا را فراتر گذاشته است. همه ما از او خاطراتی داشتیم که در کل، انسانیت این مرد کم‌سواد ولی باهوش، جدی ولی با حسن نیت را می‌رساند.
دکتر رحمت مصطفوی مدیر مجله روشنفکر نام او را “ژاوِر” پلیس گذاشته بود. “ژاور” همان بازرس معروف کتاب بینوایانِ ویکتور هوگو است که در راه انجام وظیفه از هیچ کاری فروگذار نمی‌کرد، ولی سعی داشت عملی برخلاف حقیقت انجام ندهد و سرانجام وقتی در درست‌بودن کاری که انجام داده بود، دچار تردید شد، خودکشی کرد.

علت آن‌که در این نوشتار از سانسورچی معروفی چون محرمعلی‌خان آن‌چنان که انتظار می‌رود بدگویی نکرده‌ام، آن است که در مقایسه با سایر مأموران، او را مردی منصف و حتی بی‌غرض شناخته بودم. طی ۳۰ سال کار مطبوعاتی، مأمورانی را دیده بودم که هر وقت قدرت محدودی به دست می‌آوردند از آن استفاده‌های نامحدود می‌کردند.
در مقایسه با چنین مأمورانی بود که ما روزنامه‌نویسانِ آن زمان برای محرمعلی‌خان احترام قائل بودیم. او طی ۳۷ سال خدمت در قسمت سانسور مطبوعات با قدرتی که در این زمینه داشت، برای کسی پرونده‌سازی نکرد و دودمانی را بر باد نداد. البته او مردی به‌غایت زیرک بود. فریب‌دادن او امکان نداشت، مگر زمانی که خودش می‌خواست فریب بخورد. در این صورت چیزهایی را هم که دیده بود، ندیده می‌گرفت.
بعد از سال‌ها خدمت، دستگاه سانسور به قوه‌ی درک و زیرکی او اعتقاد پیدا کرده بود. به ‌این جهت محرمعلی‌خان سه بار بازنشسته شد، اما چون می‌دیدند بدون او کارشان در زمینه سانسور نمی‌گذرد، هر سه بار او را به کار دعوت کردند.
محرمعلی‌خان شماره تلفن دفتر همه روزنامه‌ها و مجله‌ها، همه چاپخانه‌ها و خانه‌ی همه مدیرها و همه سردبیرها را از حفظ بود. نشانی خانه کارکنان مؤثر مطبوعات را می‌دانست.
یک شب منزل یکی از آشنایانم بودم. گفتند شما را پای تلفن می‌خواهند. رفتم محرمعلی‌خان بود. گفتم: محرمعلی‌خان! این‌جا هم مرا راحت نمی‌گذاری؟
با همان لهجه مخصوصش گفت: معذرت می‌خواهم مزاحم شدم. الان دستور دادند که درباره فلان موضوع هیچ چیز نباید نوشته شود. پیش خودم فکر کردم بهتر است خبر بدهم، اگر این موضوع را برای چاپ داده‌ای به چاپخانه بگو دست نگه دارند تا فردا اسباب زحمت نشود!
گاهی پیش می‌آمد که آن خبر ممنوع را چاپ کرده بودیم. می‌گفتم: محرمعلی‌خان! کار چاپ آن خبر تمام شد. حالا چکار بکنیم؟
آهسته می‌گفت: اگر عوض‌کردن صفحه اشکال دارد، آن‌ها را بفرست به شهرستان‌ها. فقط مجله‌های تهران را عوض کن! ولی حتماً عوض کنی ‌ها!

این کار برایش مسئولیت داشت، ولی او بدون انتظارِ پاداش و توقع انجام می‌داد. او شب، نیمه‌شب به چاپخانه‌ها سر می‌زد. اما اگر خبرهای ممنوعه را در حال چاپ می‌دید، پرونده درست نمی‌کرد، فقط خبر می‌داد تا چاره‌جویی کنند.

با ذکر این نکته‌ها تصور نشود که در آن زمان سانسور وجود نداشت. سانسور بود، خیلی هم شدید بود. حتی چند دستگاه روی آن کار می‌کردند. محرمعلی‌خان با این طرز فکر یک نفر بود در یک دستگاه. تازه اگر امر می‌شد چیزی چاپ نشود و وظیفه‌اش حکم می‌کرد که مانع چاپ آن شود، به هر قیمتی بود جلو انتشار آن را می‌گرفت. اما تمام سعی او آن بود که به جای ایجاد گرفتاری، پیشگیری کند. در میان روزنامه‌نویس‌ها، آن زمان عده‌ای بودند که نقش پلیس را ایفا می‌کردند. اگر در روزنامه‌ها یا مجله‌ها مطلبی چاپ می‌شد که از دست سانسور دررفته بود، آن‌ها انگشت روی آن خبر می‌گذاشتند و با گزارش به مقامات باعث گرفتاری آن‌ها می‌شدند. محرمعلی‌خان اغلب عکس آن‌ها عمل می‌کرد.
محرمعلی‌خان از روابط خصوصی روزنامه‌نویس‌ها با مقامات و سازمان‌های مختلف آگاه بود. گاهی که مطلب ممنوعه‌ای را در روزنامه‌ای می‌دید، اول می‌گفت: آه اگر متوجه شوند، این روزنامه (یا مجله) را توقیف می‌کنند.
بعد با تمسخر می‌گفت: اما نه؛ فلانی از خودشونه، کاریش ندارن.

محرمعلی‌خان هرگز رشوه یا هدیه‌ای قبول نمی‌کرد. در دفتر مجله فقط یک چای تلخ می‌خورد. چای‌خوردن او هم طی ۲۰ سال فرق نکرده بود. چای را در نعلبکی می‌ریخت، یک حبه قند در دهان می‌گذاشت، با دو انگشت دست چپ دو طرف نعلبکی را می‌گرفت و چای را سر می‌کشید. اواخر کار دستش به‌شدت می‌لرزید. در این موارد صورتم را برمی‌گرداندم تا نبیند متوجه لرزش دستش شده‌ام. روز ۲۹ مرداد ۱۳۵۳ که دولت هویدا ۶۳ روزنامه و مجله را تعطیل کرد به محرمعلی‌خان مأموریت دادند که خبر تعطیل تعدادی از نشریات را به مدیران‌شان بدهد. محرمعلی‌خان همین که با من روبرو شد با قیافه‌ای ناراحت و با لهجه مخصوص خودش گفت: دچتور! به ژان عزیژت امروژ ۹ بَشت اژافی ژدم تا بتونم خبر تعطیل روزنامه‌ها رو بهشون بدم.
محرمعلی‌خان تا آن روز درباره اعتیاد خودش کلمه‌ای نگفته بود. حرف دیگرش در آن روز این بود، سرش را چند بار تکان داد و آهسته به من گفت: وای به حال رژیمی ‌که من حافظ و حامی‌اش باشم!
من گاهی فکر می‌کردم تحولاتی که طی چهار روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در کشور روی داد برای محرمعلی‌خان درسی شده بود، ولی پس چرا دیگران درس نگرفتند!

رحمت مصطفوی، سرمقاله نویس

از جمله کسانی که درسال ۱۳۲۰ به عنوان یک روزنامه‌نویس شناختم، رحمت مصطفوی بود. بعد از شهریور ۲۰ و آزادی مطبوعات، بیش‌تر روزنامه‌ها، مجله‌ها و کتاب‌هایی را که منتشر می‌شد با ولع مطالعه می‌کردم. در میان کسانی که به عنوان نویسنده و مترجم اسم‌شان در روزنامه‌ها و مجله‌های آن زمان به چشم می‌خورد، یکی هم رحمت مصطفوی بود که مقاله‌های انتقادی و ترجمه‌هایش از آثار نویسنده‌های معروف در روزنامه‌های درجه یک پایتخت چاپ می‌شد.
چون به نویسندگی علاقه داشتم درباره نویسنده‌ها کنجکاوی می‌کردم و در مورد رحمت مصطفوی که نویسنده و مترجم معروفی بود بیش‌تر از دیگران. وقتی به دانشکده حقوق رفتم او از آن‌جا بیرون آمده و به اروپا رفته بود. هنگام بازگشت من از اروپا، مصطفوی با سابقه اداری و ارتباطی که داشت در اداره تبلیغات با سمت معاون خبرگزاری پارس مشغول خدمت بود و بعد به سبب دوستی و همکاری با دکتر حسین فاطمی ‌وزیر خارجه دکتر مصدق به ریاست اداره اطلاعات و مطبوعات وزارت خارجه منصوب شد و در همان هنگام مقالاتی هم در روزنامه باختر امروزِ دکتر فاطمی‌ می‌نوشت.

دراواخر بهار سال ۱۳۳۲ روزی در چاپحانه مسعود سعد مشغول کار بودم که محمدعلی مسعودی (یکی از شرکای چاپخانه) تلفن کرد: دکتر رحمت مصطفوی را که می‌شناسی؟ گفتم: بله. از دور می‌شناسم، یعنی با نوشته‌هایش آشنا هستم. گفت: امتیاز مجله گرفته می‌خواهد به‌زودی منتشر کند. من چاپخانه خودمان را معرفی کردم؛ قرار شد فردا بیاید با شما ملاقات کند. هر تسهیلاتی که ممکن است برایش فراهم کنید. وضع مالی‌اش خوب نیست، اما خودش آدم خوبی است.
روز بعد دکتر مصطفوی آمد. جوانی بود بلندبالا، کله‌طاس با عینکی ذره‌بینی. طبق مد روز، لباس گشادی به تن داشت.

اسم “روشنفکر” برای مجله‌ای که نخستین شماره‌اش روز دهم تیرماه ۱۳۳۲ منتشر شد، بهترین اسم ممکن بود و در آن سال ۱۳۳۲ دکتر مصطفوی با صلاحیت‌ترین روزنامه‌نویسی بود که می‌توانست یک مجله هفتگی سیاسی، خبری، ادبی و هنریِ سنگین در ایران منتشر کند. بررسی مطالب و محتوای سه شماره اولیه روشنفکر می‌تواند نمایانگر طرز فکر او در زمینه روزنامه‌نگاری در آغازِ کار باشد.
روشنفکر، مجله نبود؛ هفته‌نامه هم نبود؛ مجله‌ها همیشه جلد داشتند. هفته‌نامه‌ها کم‌صفحه بودند، وسط‌شان را هم سنجاق نمی‌زدند. اما روشنفکر ۲۴ صفحه بود، جلد نداشت؛ وسطش هم سنجاق می‌خورد. صفحه اول مانند روزنامه‌ها پُر بود از حروف ریز و عکس‌های کوچک. قطع آن ۵/۳۷ در ۲۹ سانتی‌متر بود؛ بزرگ‌تر از مجلات ۵/۴ ورقی سنتی. ذکر عناوینی از مطالب شماره‌های اول آن “روزنامه-مجله” نمودار سبک و سیاق آن است: خبرهای سیاسی روز با عنوان «در محفل خدایان»، خبرهای اختصاصی روشنفکر، بررسی مطبوعات خارجی، صفحه دانشجویان، ستون‌های خبری و مقاله‌های اقتصادی، اخبار مجلس، ستون‌های کشاورزی، بحث و نظر درباره اپرا (به قلم سعدی حسنی متخصص این رشته در آن زمان) معرفی مکتب‌های نقاشی (از کلاسیک تا مدرن) تآتر، سینما، انتقاد کتاب (بحث و نقد عمیق درباره کتاب‌های خوبی که در ایران و دیگر کشورهای جهان چاپ شده بود) موسیقی‌شناسی (کلاسیک و جاز) صفحه زنان (در سطح بالا با مطالب سنگین اجتماعی سیاسی برای زنان و نه آرایش و کم‌کردن وزن)
شطرنج، داستان‌هایی از نویسنده‌های معروف مانند گوگول، آندره موروا، آنتون چخوف و پاورقی «تاراس بولبا،» اثر گوگول نویسنده روس، ترجمه ناصر خدایار و مطالبی دیگر در همین زمینه‌ها؛ همه به قلم یا ترجمه نویسندگان و مترجم‌های درجه اول آن روزگار، البته و صد البته همه افتخاری و مجانی. محمدعلی‌خان مسعودی گفته بود که مصطفوی پول ندارد که خرج تحریریه بکند. شماره‌های اول مجله روشنفکر با همه امتیازهایی که برای آن شمردم، از نظر فروش یک شکست مطلق بود. فقط ۳۰۰ تا ۴۰۰ نسخه در تهران؛ شهری با بیش از یک میلیون نفر جمعیت و حدود ۲۰۰ هزار تحصیل‌کرده‌ی روشنفکر. واقعاً که وحشتناک بود.

دکتر مصطفوی بعد از سه شماره که روشنفکر را به صورت “روزنامه-مجله” منتشر کرد، تصمیم گرفت تکلیف خودش را اول با نشریه‌اش بعد با خواننده‌هایش روشن کند. همه از مجله سنگین او تعریف می‌کردند ولی هیچ‌کس آن را نمی‌خرید. برای این کار اول از همه، مجله‌اش را برداشت و از چاپخانه مسعود سعد برد. این چاپخانه در آن زمان زیاد مجهّز نبود؛ فقط در صورتی که مجله‌ای صفحاتش را منظم و مرتب تحویل می‌داد، قدرت چاپ مجله را به مرور و طی هفته داشت. روشنفکر در آن زمان صفحه‌ها را مرتب نمی‌رساند؛ در نتیجه چاپ باید در یک روز یا حداکثر دو روز انجام می‌گرفت و چاپخانه ما با دو سه ماشین چاپ از عهده ‌این کار برنمی‌آمد.
بعد با اضافه کردن چهار صفحه با کاغذی بهتر، روی جلدی برایش درست کرد مانند همه مجله‌های دنیا و در روی جلد مجله تصویرهای بزرگ چاپ کرد. همین باعث شد مجله جلوه‌ای پیدا کند و اندکی بر تیراژش افزوده شود. از نظر محتوا هم از شماره چهارم بعضی مطالب سنگین آن حذف شد و مجله از حالت بی‌طرفی خارج شد، جنبه طرفداری از دکتر مصدق و جبهه ملی را پیدا کرد و به مرور به صورت مجله‌ای کاملاً طرفدار دکتر مصدق و تقریباً سخنگوی دکتر فاطمی ‌وزیرخارجه دکتر مصدق درآمد. این طرفداری، شماره به شماره زیادتر می‌شد، به طوری که عکس دکتر مصدق و وزیرانش اغلب روی جلد بود. روزی که دکتر فاطمی ‌از سفری که برای معالجه به اروپا رفته بود به تهران بازگشت، عکس بزرگی از او روی جلد مجله چاپ شد، خبرنگار روشنفکر با او به طور مفصل به گفت‌وگو پرداخت و از برنامه‌های آینده‌اش صحبت کرد. در سال‌روز ۳۰ تیر، دکتر مصطفوی درباره آن واقعه‌ی تاریخی دو مقاله نوشت و آن را «انقلاب و قیام خونین ملت برای روی کار آوردن مجدد دکتر مصدق» اعلام کرد و «نقطه عطفی در تاریخ ایران» شمرد و «میراث آن را ضامن استقلال و خوشبختی ملت ایران دانست.»
وقتی اعلام شد در همه‌پرسی بیش از ۹۰ درصد از شرکت‌کننده‌ها در رای‌گیری به سود دکتر مصدق و انحلال مجلس هفدهم رای داده‌اند، روشنفکر، عکس بزرگی از صورت دکتر مصدق چاپ کرد که تمام روی جلد مجله را پُر کرده بود و زیر آن فقط دو کلمه‌ی “پیروز است” را نوشت که ترکیب تصویر و نوشته، معرف جمله معروف «مصدق پیروز است» بود.
دکتر مصطفوی در سرمقاله‌هایش هم خط مشی جدید خود را کاملاً مشخص کرد و بی‌چون‌وچرا به دفاع از دکتر مصدق، جبهه ملی، نهضت مردم ایران و سیاست‌های دولت پرداخت.

شب ۲۴ مرداد ۱۳۳۲ پس از رفتن سرهنگ نصیری رئیس گارد سلطنتی برای ابلاغ فرمان عزل نخست وزیری دکتر مصدق به خانه او و زندانی‌شدن وی به وسیله سربازان محافظ خانه دکتر مصدق، مصادف با شنبه‌شب بود. رادیو صبح یکشنبه خبر “کودتای” سرهنگ نصیری را پخش کرد. انتشار خبر کودتا سبب شد تهران به صورت نیمه‌تعطیل درآمد. طرفداران دکتر مصدق با شعار «مصدق پیروز است» در خیابان‌ها به راه‌پیمایی پرداختند. اعضای حزب توده که برنامه دیگری داشتند با شعارهای «مرگ برشاه» خواستار اعلام انقراض سلطنت پهلوی و برقراری جمهوری دموکراتیک شدند. . . در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تاریخ ورق خورد. آن سال ۲۸ مرداد مصادف بود با چهارشنبه و روشنفکر پنجشنبه‌ها منتشر می‌شد. . . . می‌شد حدس زد روی جلد مجله روشنفکر، سرمقاله دکتر مصطفوی در روشنفکر و گزارش‌های سیاسی مجله روشنفکر بعد از ۲۵ مرداد در چه زمینه‌ای تهیه و تنظیم شده بود: طرفداری یکپارچه از دکتر مصدق و احتمالاً برای نخستین بار انتقادهای سخت از شاه و “کودتا”. البته روشِ روشنفکرِ مصطفوی با “شورشِ” تندرو کریم‌پور شیرازی و “حاجی بابا”ی انتقادی پرویز خطیبی و حتی با ”باختر امروز” دوستش دکتر حسین فاطمی فرق داشت، ولی هرچه بود درآن شماره دکتر مصطفوی از یک سو تعریف و تمجید کرده بود، از سوی دیگر حمله و انتقاد. خواننده‌های روشنفکر هم جز این از مجله خودشان انتظار نداشتند. اما در روز چهارشنبه، غیرممکن، ممکن شد. از نیمروز چهارشنبه، شهر در آتش و دود می‌سوخت. از بعدازظهر وضع یک‌سره شد و از همان ساعت‌ها تسویه‌حساب‌ها شروع شد. دفتر روزنامه‌ها غارت و دفتر اجتماعات و احزاب مخالف به آتش کشیده شد. طرفداران مصدق زخمی ‌و خونین شدند. در آن ساعت‌ها می‌شد به‌آسانی حدس زد در چاپخانه‌ای که مجله روشنفکر در آن چاپ می‌شد، وضع در چه حال است. مدیر، کارمندان، هیئت تحریریه مجله مشغول نابودکردن نمونه‌ها و صفحات سیاسی مجله‌ای بودند که قرار بود روز بعد با مقالاتی به سود دکتر مصدق منتشر شود و کارگران چاپخانه که بیش‌ترشان هوادار دکتر مصدق و عده‌ای هواخواه حزب توده و در هر حال، هم‌درد بودند به آنان در این کار کمک می‌کردند.

آن پنجشنبه، مجله روشنفکر منتشر نشد و وقتی شماره دهم آن انتشار یافت، روی جلدش تصویری از شاه بود که هیچ غیرعادی نبود. آن روزها اگر نشریه‌ای عکس شاه را چاپ نمی‌کرد امکان انتشار برایش وجود نداشت. حتی اتومبیل‌ها هم تا چند روز روی شیشه جلو عکس شاه را می‌چسباندند و اگر عکسی از شاه نداشتند، اسکناسی پشت شیشه می‌گذاشتند.
طرفداران دکتر مصدق با سابقه‌ای که از دکتر مصطفوی روزنامه‌نگارِ مصدقی و دوست نزدیک دکتر فاطمی ‌داشتند، برای خرید مجله هجوم بردند. اما خواندن سرمقاله روشنفکر همه آنان را بر جا خشک کرد؛ یک مقاله تند و تیز علیه دکتر مصدق. مخاطبِ سرمقاله شاه بود. در سر مقاله از دکتر مصدق با کلماتی مانند پیرمرد! خودخواه! یک‌دنده! لجباز! و حتی با اصطلاحاتی بدتر از این‌ها یاد شده بود و از شاه خواسته بود بزرگی و بزرگواری کند و پیرمرد گناهکار را به خاطر خدمات گذشته‌اش ببخشد. . . آن روز خواننده‌های روشنفکر که با این مجله مصدقی و مدیر مصدقی‌اش که دوست صمیمی‌ دکتر فاطمی ‌هم بود آشنایی داشتند، وقتی این سرمقاله را خواندند و یا وصفش را از دیگران شنیدند، نمی‌دانم چه واکنشی نشان دادند؟ چه تلفن‌هایی کردند؟ چه نامه‌هایی نوشتند که در شماره بعد دکتر مصطفوی. . . تصمیم گرفت ثابت کند که اگر او در شماره‌ی قبل از کار دکتر مصدق انتقاد کرده‌است، برای این است که دکتر مصدق خطا کرده، مرتکب خلاف شده و در روز ۲۵ مرداد به جای آن‌که به مردم بگوید سرهنگ نصیری دیشب به درِ خانه من آمد تا فرمان عزل مرا از سوی شاه به من برساند (که به گفته او بعد از انحلال مجلس اختیار همه کار از جمله عزل و نصب نخست وزیر با شاه بود) اعلام کرد سرهنگ نصیری آن شب با دو کامیون سرباز قصد کودتا داشت و آمده بود مرا بگیرد و بازداشت کند. او با این کار حقیقت را از مردم پنهان کرد.

آن روزها دکتر مصطفوی هرجا می‌رفت، با هرکس روبرومی‌شد، هر تلفنی به او می‌شد، هر جمله‌ای که خطاب به او از دهانی بیرون می‌آمد، انتقاد و اعتراض درباره ‌این دو مقاله بود. از طرفداران دکتر مصدق بگذریم، حتی طرفداران شاه هم کار دکتر مصطفوی را نپسندیدند. آنان که نمی‌توانستند اعتراض کنند با سکوتِ خود و با نگاهِ خود نظر خودشان را درباره‌ این کار ناصواب ابراز می‌داشتند. سرانجام تلفن‌ها، نامه‌ها، اعتراض‌ها و ناسزاها طاقت دکتر مصطفوی را طاق کرد. یک روز نشست و مدتی با خود استدلال کرد، فکر کرد و سرانجام تصمیمش را گرفت؛ تصمیم او این بود که خودش داوطلبانه خواستار مجازات خودش شود. یک تاکسی گرفت و روانه محل فرمانداری نظامی ‌تهران شد. در آن روزهای بگیروببندِ بعد از ۲۸ مرداد، فرمانداری نظامی ‌تهران وضع مخوفی داشت. دالان‌هایِ درازِ این اداره پُر بود از متهمان دست‌بند به دست، اغلب خون‌آلود و کتک‌خورده یا با نیش چاقو زخمی‌شده. دکتر مصطفوی از میان آنان راه باز کرد و به اتاق رئیس دفتر سرتیپ فرهاد، دادستان فرماندار نظامی‌ تهران رفت. خودش را معرفی کرد. گفت با تیمسار یک کار واجب و فوری دارد که حتماً باید او را ببیند. رئیس دفتر به اتاق رئیس خود رفت، برگشت و در میان جمع منتظران رو به دکتر مصطفوی کرد گفت: بفرمایید! تیمسار شما را می‌پذیرند.
دکتر مصطفوی وارد اتاق فرماندار نظامی ‌تهران شد؛ سلام کرد: من دکتر رحمت مصطفوی مدیر مجله روشنفکر هستم؛ آمده‌ام مرا بازداشت کنید!

شاهزاده فرهادمیرزا دادستان، شوهرِ دخترخاله‌ی شاه با آن صورت سفید، چاق و گرد و عینک ذره‌بینی دسته‌شاخیِ کلفت و سیاه، ‌سَرش را از روی پرونده‌ای که مطالعه می‌کرد بلند کرد و گفت: چه گفتید؟!
دکتر مصطفوی حرفش را تکرار کرد: من مدیر مجله روشنفکر هستم؛ آمده‌ام خودم را معرفی کنم تا مرا توقیف کنید!
آن روزها روزنامه‌نویس‌های زیادی توقیف بودند. ماموران دنبال عده‌ای می‌گشتند. سرتیپ دادستان زنگ زد و رئیس دفترش را احضار کرد پرسید: آیا دستور توقیف دکتر مصطفوی صادر شده؟
رئیس دفتر رفت و لحظاتی بعد با یک پوشه برگشت، دوباره نگاهی به لیستِ داخل آن انداخت و گفت: خیر قربان!
سرتیپ دادستان او را مرخص کرد. به دکتر مصطفوی گفت: خیر آقا! برای شما سوءتفاهم شده. ما با شما کاری نداریم می‌توانید تشریف ببرید.
دکتر مصطفوی همان طور که ‌ایستاده بود گفت:  مثل آن‌که متوجه منظور من نشدید. علیه من حکمی ‌صادر نشده. خودم داوطلبانه آمده‌ام تا زندانی شوم.
سرتیپ دادستان از روی صندلی بلند شد. او اندامی‌ کوتاه داشت. با تعجب به ‌این مرد درازقد که مانند او عینک دسته شاخی کلفتی به چشم داشت نگاهی کرد، یک بار از پایین به بالا و یک بار از بالا به پایین. آن گاه گفت:  گفتید آمده‌اید خودتان را معرفی کنید که ما شما را بازداشت کنیم؟ آقاجان! ما به اندازه کافی زندانی اجباری و زورکی داریم و با آن‌که لیست ما هنوز تکمیل نشده زندان‌هامان پُر است، دیگر جایی برای زندانیان داوطلب نمانده!
بعد پرسید: ببینم اصلاً شما چرا می‌خواهید زندانی شوید؟

دکتر مصطفوی گفت:  من دوست نزدیک دکتر فاطمی ‌هستم که دنبال او می‌گردید. مجله من، روشنفکر، طرفدار دکتر مصدق و جبهه ملی بود و من در مقاله‌هایم همیشه از دولت دکتر مصدق و جبهه ملی طرفداری کرده‌ام. حالا آمده‌ام نزد شما که مرا بگیرید.
سرتیپ دادستان به سبب خویشاوندی نزدیک با شاه جرأت داشت بی‌پرده‌تر از دیگران صحبت کند؛ گفت: آقاجان! اگر ما بخواهیم همه طرفداران دکتر مصدق یا کسانی را که به نفع او شعار داده‌اند یا مقاله نوشته‌اند، توقیف کنیم همه سربازخانه‌های شهر هم برای جادادن آنان کم است. ما فقط کسانی را توقیف می‌کنیم که در این‌جا پرونده داشته باشند و شما به طوری که رئیس دفتر من گفت، پرونده‌ای ندارید. بنابراین خواهشمندم تشریف ببرید بگذارید ما به کارهامان برسیم!
این‌جا دیگر دکتر مصطفوی به خواهش افتاد؛ حتی التماس کرد که او را از آن‌جا بیرون نفرستند و برای آن‌که تیمسار را راضی کند که بازداشتش کند از دهانش پرید: در شماره‌های اخیر به دکتر مصدق بد هم گفته‌ام! دادستان با خنده گفت: دراین صورت یک جایزه هم از ما طلبکار هستید. ما به کسانی که علیه مصدق بد بنویسند پاداش هم می‌دهیم.
آن روز، احتمالاً این شاهزاده خوشگذران قاجار روز خوشی گذرانده بود و خیلی خوش‌خُلق بود که به سربازان گوش به فرمان فرمانداری نظامی‌ تهران دستور نداد این جوان بلندقد که احتمالاً دچار جنون ادواری شده بود را از اتاقش بیرون بیندازند. پس از او خواست بنشیند، خودش هم نشست و شماره تلفنی را گرفت. وقتی طرف گوشی را برداشت از او خواست فورا خود را به فرمانداری نظامی ‌برساند.

تلفن سرتیپ دادستان به جهانبانویی مدیر مجله فردوسی بود. دادستان با او دوستی داشت و اکنون از او خواسته بود هرچه زودتر خود را به فرمانداری نظامی‌ برساند. پس از چند دقیقه جهانبانویی وارد اتاق دادستان شد و به او سلام کرد. بعد متوجه دکتر مصطفوی شد به فکر آن‌که او را زندانی کرده‌اند، تصمیم گرفت نزد تیمسار فرماندار نظامی وساطت او را کند، اما دادستان مهلت نداد او حرف بزند و گفت:
آقاجان! بیا مرا از شر این همکارت نجات بده؛ او آمده اصرار می‌کند که ما زندانی‌اش کنیم. این‌جا برای متهمان درجه‌یک جا نداریم؛ چه رسد به داوطلبان و علاقه‌مندانِ زندان . . . بیا دستش را بگیر از این‌جا ببر. شما را به خیر و ما را به سلامت!
و جهانبانویی که از جریان مقاله‌های دکتر مصطفوی آگاه بود، دست دوست و همکارش را گرفت و اورا کِشان‌کِشان از فرمانداری نظامی‌ بیرون برد.

دکتر مصطفوی وقتی از فرمانداری نظامی ‌بیرون آمد، عزمش را جزم کرد به جای آن‌که خواهش و التماس کند یا پوزش بخواهد، بدون اشاره به آن‌چه که گذشته‌است، برای آینده با خوانندگانش حساب جدیدی باز کند. از شماره بعد در مجله روشنفکر خبرهایی (با دید مثبت) درباره دکتر مصدق و دیگر رهبران جبهه ملی چاپ کرد و در انعکاس جریان محاکمه دکتر مصدق سنگ تمام گذاشت و جای‌جای ضمن حمله به دادستان (سرلشکر آزموده) و انتقاد از رفتار و گفتار او، به دفاع جانانه از دکتر مصدق پرداخت وحتی پا را از جلسات دادگاه فراتر گذاشت و ضمن چاپ گزارش‌های مفصل از جلسات دادگاه، عکس‌هایی از اتاق دکتر مصدق در زندان لشکر زرهی چاپ کرد (تختخواب دکتر مصدق، طشت و پارچی که با آن سر و صورتش را می‌شست، جارختی چوبیِ پایه‌دار که لباسش را آویزان می‌کرد) و مردمی‌ را که تشنه آگاه‌شدن از جزئیات وضع دکتر مصدق بودند به خلوت زندان دکتر مصدق بُرد. البته در این دوران مجله روشنفکر بارها توقیف شد و دکتر مصطفوی چندین‌بار به زندان افتاد، اما از این زمان تا مدت‌ها روشنفکر به سردبیری مجید دوامی‌ به صورت پُرتیراژترین مجله کشور درآمد.

دکتر مصطفوی روزنامه‌نگاری را در بهترین زمان و مناسب‌ترین شرایطِ این کار در کشورمان به عنوان حرفه اصلی انتخاب کرد. بعد از ۲۸ مرداد، دوران شکوفایی مقاله‌نویسی در ایران به‌سر رسیده بود. بسیاری از نویسندگان معروف مطبوعات از محیط کارشان طرد یا عملاً ممنوع‌القلم شده بودند یا جایی برای نوشتن پیدا نمی‌کردند، یا اگر پیدا می‌کردند باید مطالب سفارشی می‌نوشتند. دکتر مصطفوی در این زمان مدیر مجله بود. می‌توانست به دلخواهِ خودش درباره هر موضوعی که او را تحت تأثیر قرار دهد، یا میل داشته باشد دیگران را تحت تأثیر قرار دهد، مقاله بنویسد.
او تمام صفحات مجله را به سردبیرانش واگذار می‌کرد و فقط صفحه سرمقاله را مطابق میل خودش اداره می‌کرد. در نظر او همه مطالب مجله یک طرف، سرمقاله‌های او یک طرف. و از آن‌جا که یک روشنفکر باسواد و کتاب‌خوانده بود، جرأت آن را داشت وقتی لازم می‌دید مخالف امواج روشنفکری زمان شنا کند. او در زمانی که روشنفکران، حسین‌قلی مستعان را با وجود تخیل قوی، نثر پاک و روانش به عنوان “پاورقی‌نویس” در حدی نمی‌دانستند که حتی آثار پُرخواننده او را مورد نقد و بررسی قرار دهند، در مقاله‌ای او را به بالزاک تشبیه کرد؛ یک بالزاک ایرانی که مانند همتای فرانسوی‌اش برای گذران زندگی به‌ناچار در مطبوعات زمانِ خود پاورقی می‌نویسد. یا زمانی که پس از مرگِ مهوش، مردم از او تجلیل کردند و جمعی به انتقاد پرداختند، مصطفوی ضمن یک مقاله مستدل نشان داد که دوره فئودال‌ها و شوالیه‌ها و پرنس‌ها و پرنسس‌ها به‌سر رسیده‌است و هنرمندان، در شهرت و محبوبیت، جانشین آنان شده‌اند. یا درمقاله‌ای «اتل‌متل توتوله» را به عنوان نخستین اثر سوررئالیستی جهان معرفی کرد.
جرأت می‌خواست کسی نام و آوازه خودش را با چنین بحث‌هایی به خطر بیندازد. دکتر مصطفوی نثر شیرین روزنامه‌نویسانی چون عبدالرحمن فرامرزی، علی دشتی، عباس خلیلی، ابوالقاسم پاینده و حسن صدر را نداشت، امّا محکم، درست و استدلالی می‌نوشت (از روی منطق و نه احساسات). به همین سبب نخستین خواننده‌ها و تحسین‌کننده‌های مقاله‌های او روزنامه‌نویسان جوان زمان بودند. روز پنج‌شنبه که روشنفکر منتشر می‌شد، بیش‌تر روزنامه‌نویسان شایسته آن را می‌گرفتند تا مقاله دکتر مصطفوی را بخوانند و بعد از یکدیگر می‌پرسیدند، «سرمقاله دکتر مصطفوی را خواندی؟» همه خوانده بودند. او با آن‌که یکی از بهترین مقاله‌نویس‌های تاریخ مطبوعاتِ معاصر بود، به سبب آن‌که در مقاله‌هایش با احساسات کاری نداشت، سرمقاله‌های او در میان توده مردم جایگاه مقاله‌های فرامرزی، خلیلی، دشتی، حسن صدر و یا محمد مسعود را پیدا نکرد.

سرمقاله‌های مصطفوی کمی‌خشک بود. گرچه در حضور بسیار شوخ بود و بذله‌گویی می‌کرد، اما در نوشته‌هایش اثری از طنز دیده نمی‌شد. نوشتن هر یک از سرمقاله‌های او سه تا چهار ساعت طول می‌کشید. روزی در هفته از صبح به چاپخانه می‌رفت، یک گوشه دنج پیدا می‌کرد (یا برایش درست می‌کردند) و شروع به نوشتن می‌کرد. موقع نوشتنِ سرمقاله، محیط اطراف و حتی تمام دنیا را از یاد می‌بُرد. بدون یادداشت یا پیش‌نویس می‌نوشت. هر صفحه که تمام می‌شد به حروف‌چینی می‌داد. حروف‌چین‌ها که با سوادترین کارگران زمان بودند به عنوان نخستین خواننده، نوشته‌های او را دست‌به‌دست می‌دادند و تحسین می‌کردند. وقتی سرمقاله تمام می‌شد آن‌چه به جا می‌ماند، یک جاسیگاری بزرگِ پُر از ته‌سیگار بود. آن‌گاه مثل آن‌که از یک عمل جراحی یا زایمان دشوار فارغ شده باشد، قهقهه‌ای می‌زد و شروع می‌کرد به گفتن لطیفه‌ای برای حاضران.

مصطفوی مردی نکته‌سنج و نکته‌گو بود. بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ یکی از کارهای ما روزنامه‌نویس‌های عضو کانون این بود که با نوشته یا با عکس یا کاریکاتور یا با شعر به ‌ایهام و یا با ابهام چیزهایی بنویسیم که همبستگی ما را با نهضت مردم ایران و دکتر مصدق و مخالفت با کارهای دولتیان نشان بدهد. بعضی از این‌ها از دست سانسورچی‌ها درمی‌رفت و به نظر مردم می‌رسید، اما تعدادی از این نوشته‌ها را متوجه می‌شدند و سانسور می‌کردند و یا می‌گفتند عوض کنیم. وقتی شِکوه و شکایت روزنامه‌نویس‌ها از این وضع بلند می‌شد، دکتر مصطفوی می‌گفت: اشکال کار ما این‌جاست که می‌خواهیم چیزی بنویسم که همه مردم ایران بفهمند و سرهنگ کیانی نفهمد! سرهنگ هژبر کیانی رئیس قسمت مطبوعات فرمانداری نظامی‌ بود و بعدها هم در دوره اول ساواک، مسئولیت سانسور مطبوعات با او بود.

ما روزنامه‌نویس‌ها در آن زمان همیشه درگیر کسانی بودیم که با اصرار از ما می‌خواستند عکس دوستی را که رئیس برزن شده یا به ریاست کلانتری رسیده یا معاون یک اداره شده یا درجه‌ای مثلاً در سطح سرگردی و یا پایین‌تر گرفته یا به سفر خارج رفته یا پسرش در کنکور قبول شده یا دخترش از جایی جایزه گرفته، در مجله جاپ کنیم. چون صفحات اخبار مجله فقط خبرهایی درباره نماینده‌های مجلس، وزرا و رجال دست اول بود، در مورد این افراد می‌ماندیم خبرشان را در کجا چاپ کنیم که سطح مطالب دیگر را پایین نیاورد. مصطفوی از قول سردبیرش ناصر خدایار که او هم روزنامه‌نویس باذوقی بود می‌گفت: هر مجله باید یکی دو صفحه برای این نوع خبرها داشته باشد. نام این صفحه را “اغراض” گذاشته بود و می‌گفت: هرچه خبر از این نوع به دست ما رسید باید در آن‌جا چاپ کنیم.

مسئله ‌این‌جا بود که ما درجریان کار روزنامه نگاری اغلب به ‌این افراد احتیاج  پیدا می‌کردیم و ناچار بودیم توقع آنان را برآوریم.

دکتر مصطفوی خواهرزاده سیدضیاءالدین طباطبایی نخست‌وزیر کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی بود، ولی با هم رابطه خوبی نداشتند. در تمام مدتی که با دکتر مصطفوی دوستی و همکاری داشتم فقط سه‌چهار بار از او درباره سید ضیاءالدین طباطبایی سخنانی شنیدم. در سال‌هایی که با “آقا” رفت و آمد داشتم با آن‌که به مطبوعات علاقه زیادی داشت و همیشه از روزنامه و مجله و روزنامه‌نگاری صحبت می‌کرد، هرگز درباره خواهرزاده‌اش و مجله روشنفکر، کلمه‌ای به زبان نیاورد. از جمله نکته‌هایی که دکتر مصطفوی درباره زیرکی دایی‌اش سیدضیاء می‌گفت، این بود: یک روز چند نفر به دیدن “آقا” آمدند. کار بحث بالا گرفت. برادر سیدضیاء عصبانی شد و با آنان پرخاش کرد. وقتی مهمانان پس از مشاجره رفتند، سید به برادرش اعتراض کرد و گفت: یادت باشد! در بحث‌های سیاسی فقط کسی حق دارد خود را عصبانی نشان بدهد که قدرت آن را داشته باشد که عصبانی نشود. من امروز دیدم تو واقعاً عصبانی شده بودی.

مصطفوی عاشق فرانسه به‌ویژه پاریس بود. می‌گفت در دنیا یک شهر وجود دارد و هزارها دهکده. شهر فقط پاریس است. بعد دهکده‌ها را نام می‌برد: واشنگتن، لندن، بروکسل، توکیو، پکن، سیدنی، ریودو ژانیرو. یک بار گفتم: یک شهر دیگر یادت رفت؛ رشت. گفت: در آن صورت باید شیراز را هم اضافه کنم. دراین مورد عقیده سعدی شاعر شیرازی را داشت: چه هند وچه سند و چه برّ و چه بحر/ همه روستایند و شیراز شهر.

درآن زمان در مجله‌ها رسم بود، آقای مدیر هفته‌ای یک روز به تحریریه ناهار می‌دادند. در آن روز شمار حاضران در مجله چندبرابر مواقع عادی می‌شد. دکتر مصطفوی اسم این‌ها را گذاشته بود هیئت تغذیذیه.

از سال ۴۵ به بعد مجله‌های هفتگی دچار مشکلات مالی ممتدی شدند؛ قبل از همه وضع مالی روشنفکر به‌کلی به هم ریخت و بعد از مدت کمی ‌تعطیل شد. طلبکاران از هرسو به طرف او هجوم آوردند. حتی حکم توقیف او را گرفتند، شب و روز مزاحمش می‌شدند. سرانجام چند تن از روزنامه‌نگاران به کمک او شتافتند. نه آن‌که وام‌هایش را بپردازند، بلکه با هویدا صحبت کردند و او را راضی کردند به او وامی ‌درازمدت، ترجیحی و کم‌بهره بپردازد تا باسوادترین روزنامه‌نویس آن روزگاران از دست طلبکاران خلاص شود و به کار روزنامه‌نویسی ادامه دهد. تا آن‌جا که به یاد دارم جهانبانویی و دکتر الموتی در این زمینه تلاش بسیار کردند.

بعد از تعطیل مجدد روشنفکر، مصطفوی به کار وکالت پرداخت. علاقه‌اش را به نویسندگی با نوشتن مقاله‌هایی در روزنامه‌های کیهان و بعداً رستاخیز اقناع می‌کرد. این زمان تقریباً مصادف بود با توقیف مجله سپیدوسیاه و تعطیل دست‌جمعی نشریات دیگر درسال ۱۳۵۲. حالا وضع مالی من خراب شده بود و مصطفوی که چاه وِیلِ ”روشنفکر” را نداشت، قرض‌هایش را پرداخته و وضع مالی خوبی پیدا کرده بود. از آن پس تا شروع انقلاب یکدیگر را خیلی کم می‌دیدیم؛ اگر هم از روی اتفاق با هم روبرو می‌شدیم سلام کوتاهی می‌کردیم و رد می‌شدیم.

اوج‌گیری انقلاب و صحبت از فضای باز سیاسی باعث شد جهانبانویی یک بار دیگر روزنامه‌نویس‌ها را جمع کند. باقی‌مانده اعضای کانون مطبوعات با تنی چند از همکارانی که عضو کانون نبودند دور هم جمع شدیم. دنبال امتیاز مجله به راه افتادیم: «اگر راست می‌گویید که آزادی هست، پس مجله‌های ما را آزاد کنید!» و سر انجام آزاد کردند و من از مهرماه سال ۱۳۵۷ دوباره شدم مدیر مجله سپیدوسیاه و دکتر مصطفوی یکی‌یکی منابع درآمدش را از دست داد. دیگر وکالتی نبود تا او با نفوذش کار مردم را در ادارات راه بیندازد و حق‌الوکاله‌های کلان بگیرد. از داوری و حق‌المشاوره هم خبری نبود.

روزگار بالا و پایین بسیار دارد؛ در اجتماعی که گفتم جهانبانویی از روزنامه‌نویسان دوران گذشته تشکیل داده بود، دکتر رحمت مصطفوی هم شرکت داشت. او با آن‌که مجله‌اش آزاد بود و می‌توانست آن را منتشر کند، هیچ اقدامی ‌در این زمینه نمی‌کرد. گفتم که او مقاله‌نویس بود، نه روزنامه‌نویس. برای انتشار روشنفکر باید دنبال سردبیر و نویسنده می‌گشت. در آن زمان تعداد روزنامه‌ها و مجله‌ها آن‌قدر زیاد شده بود که سردبیرِ خوب به‌آسانی به دست نمی‌آمد. از همین رو، مصطفوی شروع کرد به نوشتن مقاله در مجله فردوسی و سلسله‌مقالاتی نوشت، البته افتخاری که می‌توان آنان را از جمله بهترین مقاله‌های مطبوعات به شمار آورد. هرچه بود اگر برخلاف سال‌های قبل از راه قلم درآمدی به دست نمی‌آورد، دست‌کم روحش اقناع می‌شد.

باز دنیا چرخید و چرخید و یک بار دیگر سپیدوسیاه تعطیل شد. من هم به سببی ناچار شدم مدتی از همه دوری بگزینم. وقتی بعد از بیش از دو سال باز آمدم و از حال دوستان از جمله دکتر رحمت مصطفوی جویا شدم، شنیدم بد است. بد که نه؛ بسیار بد! معلوم شد در اثر بی‌کاری و بی‌پولی مشغول کار در رستوران کلوب فرانسه شده است. برای من این پرسش پیش آمد: یک مدیر مجله، یک مقاله‌نویسِ درجه اول در یک رستوران چه کاری می‌تواند بکند؟ (دانشجویان جوان در امریکا در رستوران‌ها کار می‌کنند اما او؟! در این‌جا؟!) و من همین را پرسیدم. گفتند پشت صندوق دخل می‌نشیند و پول میزها را می‌گیرد، به کار مستخدم‌ها نظارت می‌کند. او که سال‌ها در کلوب فرانسه میز مخصوصی داشت، همیشه چند نفر را به ناهار یا شام مهمان می‌کرد، حالا برای دو وعده غذا و کمی‌ پول که با آن اجاره خانه‌اش را بپردازد در آن‌جا کار می‌کند، چه قدر هم با دقت کار می‌کند. مراقب است گارسن میز شماره ۵ غذای مشتری‌هایش را زودتر ببرد. “بیفتک” مشتری میز شماره ۳ طبق سفارشش خون‌آلود باشد و اگر “شاتوبریان” مشتری میز شماره ۷ سوخته، فوری آن را ببرند عوض کنند تا مشتری ناراحت نشود. هرچه باشد او مدت‌ها درآن سو پشت این میزها می‌نشست و با سلیقه مشتری‌های خوش‌اشتها آشنا بود.
همان زمان شنیدم چند نفر از کار دکتر مصطفوی اظهار تعجب کردند: «دکتر مصطفوی با آن عنوان و سابقه چطور حاضر شده در یک رستوران کار کند؟» دانستم در زندگی دچار عُسرت و گرفتار احتیاج نشده‌اند. امّا پس از مدتی کلوب فرانسه هم تعطیل شد و دکتر مصطفوی این کار کوچک را هم از دست داد.

هفته آخر سال ۱۳۶۲ بود. از خیابان ایرانشهر شمالی عبور می‌کردم. در آن سمت پیاده‌رو از فاصله نسبتاً دوری قیافه آشنایی را دیدم. دقت کردم. آیا خودش بود؟ دکتر مصطفوی را می‌گویم. این آشنا هر که بود، قدی خمیده و شانه‌هایی افتاده داشت. از چهره‌اش علائم درد و رنج به چشم می‌خورد. خواستم به طرفش بروم، خجالت کشیدم. دلم نمی‌خواست ببیند او را در آن حال دیده‌ام. آن هم بعد از مدت مدیدی که او را ندیده بودم. شنیده بودم وضع مالی‌اش هم بسیار خراب است. در همان لحظه فکری از خاطرم گذشت؛ باز تصمیم گرفتم به طرفش بروم پیشنهادی به او بکنم، اما لازم بود در آن باره قبلاً موافقت دخترم را جلب کنم. فکری که از خاطرم گذشت این بود: دخترم صاحب امتیاز و سردبیر مجله دانستنی‌هاست، یک مجله علمی-تحقیقی پُرتیراژ و پُرخواننده. عده نسبتاً زیادی نویسنده و مترجم برایش کار می‌کردند. می‌خواستم از او بخواهم از دکتر مصطفوی بدون توجه به مشاغل گذشته‌اش به عنوان یک مترجم دعوت به همکاری کند. مصطفوی زبان‌های انگلیسی و فرانسوی را خوب می‌دانست. از عهده ترجمه هر متنی برمی‌آمد. حتی حقوقی را که فکر کرده بودم به دخترم پیشنهاد کنم در صورت موافقت به او بپردازد به یاد دارم: ۱۰ هزار تومان در ماه. در آن سال با این حقوق می‌شد زندگی کرد. البته نه خیلی خوب، ولی خیلی بد هم نه. روز بعد با دخترم صحبت کردم؛ موافقت کرد. مانده بود موافقت دکتر مصطفوی، آن را هم فکر کردم بهتر است با دوست مشترک‌مان جهانبانویی برویم با او صحبت کنیم. فقط چند روزی به عید نوروز مانده بود. قرار شد گفت‌وگو را بگذاریم برای بعد از تعطیلات نوروز. شب دهم یا یازدهم فروردین ماه ۱۳۶۳ بود. برای دیدار یکی از خویشاوندان به اتفاق همه افراد خانواده به خانه او رفته بودیم. دیدار و بازدید عید هنوز ادامه داشت. در میان میهمانان آقایی بود. ما را به هم معرفی کردند:
- آقای محسن فتحی
- آقای دکتر بهزادی
-آقای محسن فتحی را (که بعد از دوستان صمیمی‌شدیم) برای نخستین بار می‌دیدم. وقتی مرا شناخت، گفت: از دکتر رحمت مصطفوی خبر دارید؟
گفتم: چند روز قبل از عید نوروز او را دیدم.
گفت: پس دیگر او را نخواهید دید.
با عجله پرسیدم: رفت فرانسه؟
جواب داد: نه…
بار دیگر پرسیدم: رفت آمریکا؟
گفت: نه…
این بار با حیرت پرسیدم: پس کجا رفت؟
لحظه‌ای سکوت کرد گفت: هیچ جا. . . او مرد!

و مشغول تعریف ماجرای مرگ او شد. اما من دیگر چیزی نمی‌شنیدم. صدایش در گوشم می‌پیچید. حرف‌های او با تخیلات من درهم آمیخته شد. . . می‌گفتند او می‌خواست به دیدن یکی از دوستانش (زنده‌یاد باقر پیرنیا) دیدار عید برود. زیر پل کریم‌خان زند یک تاکسی نارنجی به او خورد. دکتر مصطفوی افتاد. آن هیکل بلند و استخوان‌بندی درشت تاب تحمل ضربه را نیاورد. راننده تاکسی که چنین دید، پایین آمد و او را به‌زحمت سوار کرد و به بیمارستان فیروزآبادی برد. مصطفوی مدت یک هفته میان مرگ و زندگی به‌سر برد. گاهی به هوش بود؛ گاهی دچار اغما می‌شد. در یکی از آن ساعات که به هوش بود، یکی از بهترین کارهای زندگانی‌اش را انجام داد. از پرستارش کاغذ و قلم خواست و از راننده تاکسی که به ملاقاتش آمده بود نام و مشخصاتش را پرسید و آن‌گاه نوشت: اینجانب رحمت مصطفوی فرزند. . .متولد. .. از آقای. . . راننده تاکسی شماره. . . . هیچ گونه شکایتی ندارم. ایشان در حادثه‌ای که برای من پیش آمد گناهی ندارند. امضا: رحمت مصطفوی.
این کوتاه‌ترین مقاله‌گونه‌ای بود که او در عمرش نوشت و بدون شک یکی از بهترین و مؤثرترین مقاله‌های او.

جهانبانویی تعریف می‌کرد: برای دیدار ایرج نبوی (نویسنده معروف مطبوعات) به دفترش در خیابان کریم‌خان زند رفته بودم. گفت: دکتر مصطفوی چند روز قبل از مرگ این‌جا آمده بود. یک کیسه نایلونی که در داخل آن چند نان باگت بود در دست داشت. آن را به ما نشان داد و گفت: آخرین پولم را دادم، این نان‌ها را خریدم. اگر این‌ها هم تمام شود، نمی‌دانم دیگر چه کار کنم. و بعد از این حرف خداحافظی کرد و به سوی خانه‌اش که در همان نزدیکی بود رفت.
مصطفوی مجبور نشد برای نان‌های آینده‌اش فکری بکند. مرگ به‌موقع او را از فکرکردن درباره نان بی‌نیاز کرد. درست زمانی که آخرین قطعه نانش تمام شد، زندگی او هم به‌سر رسید.

شنیدم صاحبخانه‌اش نمی‌گذاشت جنازه‌اش را به خاک بسپارند. ظاهراً دکتر مصطفوی چند ماه اجاره بدهکار بود. صاحبخانه اجازه نمی‌داد جنازه را از بیمارستان ببرند. سرانجام اجاره‌های عقب‌افتاده را به ‌این صاحبخانه‌ی بامحبت! پرداختند تا اجازه داد جنازه را ببرند و دفن کنند.

وقتی خبر مرگ دکتر مصطفوی را شنیدم تا مدتی فکر می‌کردم چه طور من بلافاصله از مرگ او مطلع نشدم؟ چه طور شد دوستان من از این حادثه مطلع نشدند و کسی به من خبر نداد؟ وقتی از دوستان پرسیدم، معلوم شد آگهی مرگ او که امضای خواهرانش را داشت کمی‌ مبهم و به ‌این مضمون بود: «بدین‌وسیله درگذشت سید رحمت‌الله مصطفوی نویسنده سرشناس را به اطلاع می‌رساند. طبق وصیت آن مرحوم مخارج مراسم ختم و هفته و چهلم صرف امور خیریه خواهد شد.» او چه فرصتی برای نوشتن وصیت‌نامه پیدا کرد و کدام پول را می‌خواست صرف امور خیریه کنند، نمی‌دانم! او سید بود و همه ما این را می‌دانستیم. اما اسمی ‌که با آن دکتر مصطفوی را می‌شناختیم، دکتر رحمت مصطفوی بود و به ‌این سبب هم بود که آگهی را دوستانش دیدند، ولی او را به‌جا نیاوردند. شاید عده‌ای هنوز هم ندانند که دکتر مصطفوی مرده و بیش‌تر از آنان کسانی هستند که اصلاً نمی‌دانند چنین شخصی روزی و روزگاری در این دنیا می‌زیسته و سال‌ها روزنامه‌نویسی می‌کرده و بهترین سرمقاله‌ها را می‌نوشته‌است

به نظر من آنچه وجود دکتر مصطفوی را در هم شکست، ضربه تصادف تاکسی نبود . . .او مردی بود که زندگی را از عرض آن می‌خواست؛ طول زندگی برایش اهمیت نداشت. درست مانند آن مرد اشرافیِ زمان انقلاب کبیر فرانسه، مصطفوی هم آرزو می‌کرد روزهای آخر عمر را شاد و سرحال بگذراند. اما اجاره‌های عقب‌افتاده، کیسه نایلونیِ خالیِ نان باگت که فقط مختصری خرده‌نان در ته آن مانده بود و از میان‌رفتن همه امیدها و آرزوها در او احساسی به وجود آورد که وقتی با تاکسی اصابت کرد، بهتر دانست در مقابل مرگ مقاومت نکند. لابد فکر کرد زنده بماند که چه؟ به منزلی برود که صاحب خانه مقابل درخانه انتظار او را می‌کشد تا برای صدمین بار اجاره‌های عقب‌افتاده را مطالبه کند؟ داخل خانه شود و چشمش به کیسه‌های خالی نان بیفتد؟ پس بهتر آن دید که برای نخستین بار در عمرش تسلیم شود و تسلیم شد. مرگ هم وقتی داوطلبی را در انتظار خود دید به جای آن‌که مثل تیمسار فرهاد دادستان فرماندار نظامی ‌تهران در سال ۱۳۳۲ از کسی بخواهد تا دستش را بگیرد و او را از بازداشتگاه – منزلش- برساند، دستش را گرفت و او را به جایی برد که به چیزی نیاز نداشته باشد و طلبکارها منتظرش نباشند. دکتر مصطفوی هم تسلیم و راضی عازم دیار خاموشان شد…


انجمن پژوهش ایرانشهر
ایران‌نامه، سال شانزدهم، شماره‌ی ۳-۲

صبوری کن سايه ی پا در گريزِ پسين،
خورشيد
برای بازآمدن است که می رود...
به یقین سپيده دم سرخواهد زد و
خورشيد باز خواهد گشت
و واژه های ممنوع نيز وزيدن خواهند گرفت...

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد