نویسنده جستار: بومی سازی فلسفه و عدم شناخت گرانیگاه قدرت  (بازدیدها: 805 بار)

0 هموند و 1 میهمان درحال خواندن جستار.

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی


در سالهای اخیر به دفعات مسئله بومی سازی فلسفه در ایران مطرح گردیده و در کانون توجه قرار گرفته است. بنیان طرح و دفاع از آن توسط باورمندانش بیشتر بر این اندیشه استوار است که فلسفه غرب مانند اسب تروایی است که در پوشش آن شالوده های تشکیل دهنده نظام سیاسی و فرهنگی غرب به ساختار فرهنگی جامعه هدف، از طریق طبقه روشنفکری ترجمه اندیش رسوخ کرده و نهادینه می گردد و این مسیر راه را برای تسلط هژمونی غرب و بنیانهای اصلی ایدئولوؤیک آن می گشاید.مدافعان این باور غالبا نگاهی منفی به علوم انسانی با قرائت غربی دارند و عمدتا چاره را در تحدید تدریس این علوم و رجوع به بنیانهای فلسفه اسلامی و ایرانی تحت عنوان بومی سازی می دانند. من در این مقاله بنای نقد بنیان این اندیشه را ندارم زیرا مدافعان فلسفه غرب در این رابطه بسیار قلم زنده اند و کسانی که با خط فکری نویسنده آشنا هستند می دانند که نقد مدرنیته و نظام سیاسی بنا شده بر آن و اهمیت احیاء فلسفه بومی یکی از خطوط اصلی نوشته های من است. هدف من در این جستار، نقد درک غلط از احیاء فلسفه بومی و یا بومی سازی فلسفه از مسیری است که مدافعان آن به تحققش باور دارند. در این جستار من نشان خواهم داد که چگونه در عمل برخورد سلبی و منفی آنان با علوم انسانی مدرن و به ویژه فلسفه غرب چیزی بیش از مقابله شمشیر و سیل نخواهد بود و در عمل نه تنها ارتجاعی و کودکانه بلکه ناممکن است.نخستین مسئله ای که توسط خواستاران اخراج فلسفه غرب از محیط دانشگاهی درست درک نمی شود این است که تعریف آنان از فلسفه و آنچه امروز حوزه عملکرد فلسفه است متفاوت است. تلقی آنان از فلسفه بیشتر منطبق با نظامی از باورهاست که اساسا شکل فراروایت (متاتئوری) داشته و به تبیین جهان و ایجاد چهارچوب عملی برای عمل انسان مدرن از منظر جهان بینی غرب می پردازد. تلقی آنان از فلسفه، متکی بر درکی است که از شکل سنتی فلسفه آن گونه که می شناسند دارند. دانشی خود بنیاد که انسان و جهان را موضوع خود دارد و با تغییر گرانیگاه آن می توان نقش و جهت آن را دگرگون ساخت. مثلا مشکل با جابجایی کانت و هگل با فارابی و ملاصدرا حل می شود و ما به فلسفه بومی دست خواهیم یافت.این دریافت غلط از فلسفه به دلیل عدم درک آنها از کارکرد و نقش زبان در فلسفه و حوزه و گستره عملکرد این دانش در جهان امروز است. از این که نابودی فراروایتها در عصر پسامدرن، نقش و ساختار فلسفه را دگرگون ساخته است بسیار سخن گفته شده ولی من در اینجا مایلم شکلی مفهوم تر به این سخن ببخشم و مقایسه ای دقیق تر میان فلسفه در مفهوم سنتی آن و آنچه امروز فلسفه خوانده می شود ارائه دهم. برای تحقق این منظور نگاهی می اندازم به کتاب تولد کلینیک “the birth of the clinic” نوشته میشل فوکو و بینشی که او از تحول دانش پزشکی در این کتاب ارائه می دهد.فوکو در این کتاب نشان می دهد که چگونه دانش پزشکی پیشامدرن فاقد زبان علمی بود و عملا با استوار شدن بر نظامی از باورها توسط زبان سنتی شکل دهنده آن باورها بیان و تجربه می گردید. زبانی که غشاء مغز، سلولها، نورونها، گلبولها و نوروپپتیدها در آن معنایی نداشت و تنها پس از ورود شکل مدرن فیزیولوژی، آناتومی، بافت شناسی و سایر علوم پایه زیستی است که زبان و واژگان دانش پزشکی دگرگون می گردد.در ساختار جدید، دانش پزشکی دیگر چون مفهوم باستانی خود نظامی از باورهای توصیه گر نیست که اغلب بر تجربه مستند علمی استوارنیستند  بلکه در یک تحول بزرگ، شالوده ای علمی یافته و از دانش پزشکی به علم پزشکی بدل می گردد و در نتیجه زبانی که پزشک امروز از آن بهره می گیرد نیز زبان پزشک سنتی نیست.فلسفه نیز به صورتی دیگر تاثیری مشابه پذیرفته است. بزرگترین انقلاب در فلسفه غرب با ورود به عصر روشنگری را باید این واقعه تاریخی دانست که فلسفه از ابزاری برای شناسایی و تبیین جهان و علتهای آن ،به شکلی بسیار روشن تر از گذشته، به ابزاری برای شناسایی “طبیعت انسانی” بدل گشت و این “محور قرار دادن انسان” و آن چه به او مربوط است بود که منجر به تولد روانشناسی، انسان شناسی، اقتصاد، جامعه شناسی، علوم سیاسی و بسیاری دانشهای دیگر شد که نخست به عنوان دانشهایی جدید اعلام موجودیت کردند و سپس کوشیدند تجربه علمی را با فلسفه عجین ساخته و خود را به عنوان علم مطرح سازند.در این رهگذر، فلسفه از دانشی خود بنیاد به ابزاری بدل گردید که در کنار تجربه علمی به تولید واژگان و مفاهیم جدید و در نتیجه زبانی جدید برای این علوم و برای خود مشغول گشت. فلسفه در این دانشها خرد و تفکیک شد و با قربانی ساختن مفهوم مفرد و سنتی خود مفهومی نوین پذیرفت. مفهوم فلسفه برای فلسفه و فلسفه به مفهوم یک نظام عقیدتی رنگ باخت و فلسفه با تمرکز بر انسان اجازه داد که یک بستر برای ساخت یک پارادایم تمدن ساز شکل بگیرد. در این پارادایم فلسفه جستجوگر حقیقت در خود و تعالی بخش آن نیست بلکه با تجربه انسانی و شناخت علمی او از خود پیوند می خورد و درک انسان را مقدم بر کشف جهان قرار می دهد.ارتباط دانش و قدرت در تمدن غرب نه از مسیر فلسفه به مثابه یک نظام عقیدتی، بلکه از انسجام پیوستاری پدید آمد که توسط فلسفه، دانشهای مدرن به هم مرتبط می گردند. غرب بر چنین آرماتوربندی مستحکمی تمدن مدرن را بنیان نهاد. نکته اینجاست که این ساختار و اساس و زبان آن ،همه چیز دنیای امروز مارا تشکیل می دهد و پارادایم پایه دنیای امروز ماست. فلسفه، دیگر جزیره ای جدا و نظامی چهارچوب دار از عقاید درباره جهان و انسان نیست آنگونه که ما بتوانیم آن را با فلسفه اسلامی- ایرانی مقایسه کنیم که حتی در دنیای کهن نیز کج اندیشی و ارتجاع،  دراوج شکوفایی آن عقیمش ساخت و مانع از آن شد که با تمرکز دوسویه بر انسان و هستی پارادایمی جامع خلق کند و در نتیجه با خاموشی آن درخشش زبان و ساختار آن در عصر خود منجمد شد.درخواست از دانشجوی امروز ایران که “الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه” ملاصدرا را بخواند و مثنوی از بر کند و این را راه مقابله با سلطه علوم انسانی غرب بدانیم بیشتر به یک شوخی می ماند که حتی خنده دار هم نیست. شناخت به تعریف فوکو ساختاری است که “به اندیشه مجال سازماندهی خویش را می دهد و در هر عصر ویژگی های خود را دارد”. ما بدون درک آنچه ما را احاطه کرده و شناخت ما را شکل می دهد هرگز فرصت و توانی برای سازماندهی اندیشه خویش نخواهیم داشت. پارادایمی که زبان عصر خود را ساخته و به کار می گیرد تا منطق خود را بر سیاست، فرهنگ، اقتصاد و جامعه جهانی حاکم سازد اینگونه فرو نمی ریزد. روانشناسی، اقتصاد و علوم اجتماعی از بنیاد، محصول این پارادایم است و ما با انکار این جقیقت به تعبیر دریدا تنها بیشتر بدان آلوده خواهیم شد.ولی چاره چیست؟ آیا اصولا آنگونه که پوپر و یا فوکویاما ترسیم می کنند ما به پایان تاریخ و پارادایم نهایی رسیده ایم و بنیاد تمدنی جدید متصور نیست؟ من معتقدم این طور نیست ولی باید برای نقض این مدعا بینشی دقیق از ضعفهای ساختاری این پارادایم داشت. قدرت این پارادایم در نظم ساختاری و منسجم آن و محور قرار دادن انسان است ولی همانگونه که حکیم بزرگ چینی کنفسیوس بیان می کند هر قدرتی ضعفی را در خود نهان دارد همان گونه که هر ضعفی قدرتی را در خود پنهان کرده است. این حقیقت که تمدن چپ مغز و دقت گرای غرب بر ساختاری منظم و بر پایه انسان بیا شده ضعفهایی بنیادین دارد. نخست آنکه هر نظمی “توازن” نیست.تمدن غرب با مقابل قرار دادن انسان و جهان و نشاندن او در جایگاه سوژه شناسا و فاعل دکارتی خطی میان انسان و جهان کشید که گرچه با ستاندن او از متن زندگی، او را والاترین هدف قرار داد ولی نظم حاصل از این رویکرد لزوما به توازن در زندگی او نینجامید. او از هر عصر دیگری در تاریخ تنهاتر و از متن زندگی و طبیعت بیگانه تر است. اومانیسم، شالوده مدرنیته است ولی پاسخ این سوال که کدامین انسان هدف است؟ قلب عدم توازن حاصل از این نظم یک سویه را نشانه می رود.گاهی با کوبیدن سر به دیوار نمی توان پیروز شد بلکه باید از روی آن پرید. نیازی به شمشیر کشیدن به روی تاریکی نیست اگرکه مشعلی راستین در دستان ما باشد. ولی حقیقت این است که انکار انسان و کرامت او و عدم درک تکامل و رشد شناخت او و عصری که در آن زندگی می کند خود بر دوانگاری استوار است که بشریت سالهاست که دیگر در نبرد چنین سنتی با مدرنیته ای که توازن حیات او را ربوده است آن را خریدار نیست.نیازی به خیره شدن به ظلمت مغاکی نیست که خیرگی به آن چشمانمان را لبریز از سیاهی می سازد. تاریخ ،مشعلی از خردی متوازن از “برزین مهر” تا “نورالانوار” در قلب فلسفه ما به امانت نهاده است. پیوندی از عقلانیت و شهود و آزادی و ایمان که تنها باید خود نخست آن را درک کنیم و سپس بینش خود را به زبان شناخت پارادایمی که بر ما حاکم است وارد کنیم. این قدرت، حاصل از رجعتی است که عرفان و فلسفه را پیوند می زند و توازنی می آفریند که آن نظم قدرتمند و قدرت او را در سازماندهی شناخت انسان خسته از آسیبهای مدرنیته و در رنج از خود بیگانگی فرو می ریزد.دیگر ضعف پارادایم مدرنیته این است که به دلیل سوبژکتیو دانستن حقیقت و انکار ابژکتیویتی آن، تاریخ خود را با جوهر قدرت  نگاشته است، قدرتی که تفسیر حقیقت را بر عهده می گیرد و این تفسیر را پیش می برد و در نتیجه حتی پاسخ به این سوال که کدام انسان هدف مدرنیته است نیز در حوزه اقتدار اوست. این قدرت تنها با قدرت فرو می ریزد. پس به جای شمشیر کشیدن بر آسیابهای بادی باید که به راستی قدرتمند شد و این بیش از هر چیز به درک واقعی مفهوم قدرت در پارادایم شناختی انسان امروز نیازمند است که این قدرت فرسنگها از قدرت مکانیکی و انعطاف ناپذیر دور است.

آیدین پورمسلمی
مرداد 1390

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد