نویسنده جستار: درس گفتارهایی درباره نظامی  (بازدیدها: 838 بار)

0 هموند و 7 میهمان درحال خواندن جستار.

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
درس گفتارهایی درباره نظامی
« : 11 اكتبر 2011 گاه 22:56:19 »
درس گفتارهایی درباره نظامی(1)


نوشتار حاضر، جلسه اول سخنرانی دکتر حسن بلخاری با موضوع «درس گفتارهایی درباره نظامی» است که چهارشنبه 1/10/89 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد. این جلسه درباره حکمت و تأویل رنگ ها در هفت پیکر نظامی است.

عنوان بحث ما همانطور که می دانید حکمت و تأویل رنگ ها در هفت پیکر، اثر ارزشمند نظامی، است. هفت پیکر از دیدگاه بسیاری از بزرگان و همچنین این بنده حقیر شاهکار نظامی است. اگر چه خسرو و شیرین هم اثری بلند است اما در هفت پیکر که به نظر می رسد در سال های پایانی عمر نظامی و همان دوران پختگی و کمال روح او به تحریر درآمده است نظامی جلوه دیگری دارد.
طبق مسائل تاریخی که گفته شده است این طور به نظر می آید که هفت پیکر در سال 593 هجری تمام شده و باز طبق مشهورترین قول، نظامی در 596 هجری فوت شده است. البته تاریخ فوت او را درجاهای دیگر هم به صورت های دیگری ذکر کرده اند که حتی تا سال 614 هجری هم آورده شده است. اما باید ذکر شود که تاریخ فوت او به نظر بسیاری از بزرگان همان است که ذکر شد. تأکید من بر فاصله بین خلق هفت پیکر و مرگ وی تبیین این مسأله است که سرایش این اثر در زمان کمال پختگی و کمال روح او اتفاق افتاده که این اثر را تا به حال در تاریخ ادبیات ایران جاودانه کرده است.
این کتاب همان طور که می دانید دو بخش است. قسمت اول تاریخی است. در این بخش قصه بهرام، جنگ های او، سلطنت او و قصه های ازدواج های او را می بینیم. البته هیچ شاعری به طور کامل وفادار به واقعیت نیست چرا که اگر بود دیگر شاعر نمی شد. شعرا از پس پرده خیال به واقعیات می نگرند. لاجرم در تفکرشان خیال مقدم بر عقلانیت است. لذا در بخش اول هم که تاریخی است با وجود این که بهرام، خود فردی تاریخی است و پسر یزدگرد ساسانی بوده است اما باز ما تخیل را در ابواب مختلف هفت پیکر می یابیم. حتی در پایان قصه هم گم شدن بهرام یک گم شدن معمولی نیست بلکه محصول تخیل شاعر بوده است. بعد از آن هم به نوعی ادراک منازل هفت گانه را می بینیم و سپس گم شدن در مسیر رسیدن به حضرت معنا را درک می کنیم. به هر حال بخش اول قصه، تاریخی است و مصداق مشخص تاریخی دارد اما بخش دوم قطعاً تأویلی و تمثیلی است.
پای تأویل و تمثیل آن گاه به میان می آید که معانی و مبانی براساس عقلانیت و حدود مادی قابل تعریف و تبیین نباشند. هنگامی که بیان یک معنا از منظر قواعد موجود بر ماده و عقل فراتر رفت و در ساحت دیگری قرار گرفت قطعاً دیگر تمثیل است و هر تمثیلی در ساحت حکمت ما قطعاً تأویلی دارد. محال است معنایی در پس تمثیل ارائه شود و در ورای آن تمثیل تأویلی نباشد. لکن این جا در یک بحث ساده، معیار ما برای تمییز واقعیت از خیال و عقلانیت از مثال آن است که در ورای مثال یا تمثیل با مفاهیمی رو به رو هستیم که در ساحت ماده و عقل توجیهی برای آن ها وجود ندارد.
بخش دوم هفت پیکر تمثیلی است چرا که درآن مثال ها و تمثیل هایی ذکر می شود که چندان با عقل نمی خواند. این که مثلاً در قصه اول هفت پیکر پادشاه در سبد قرار می گیرد آن هم در سبدی که ریسمان آن در آسمان است او به نحوی از جهان ماده فاصله می گیرد. او پای مرغی بلند را می گیرد سپس وارد محلی بهشت گون و فردوس گون می شود. در این جا فرار از ساحت محدودیت های عقل به خوبی نمایان است.
در حکمت ما قطعاً زمانی که از ساحت محدودیت های خصوصاً عقل جزئی فاصله بگیریم جهان دیگر، جهان دیگری است و به قول حضرت سهروردی عالم، عالم مثال است و یا به تعبیر ابن عربی، حضرت چهارم از حضرات خمس حضرت خیال است. بخش دوم هفت پیکر با توجه به مسائلی که ذکر شد تمثیلی است. این جلسه ما هم به همین بخش تمثیلی مربوط می شود و با بخش تاریخی این اثر کاری نداریم. البته بخش اول دروازه است برای این که وارد بخش دوم شویم اما محور اصلی بحث ما هفت منزل و هفت گنبد و هفت رنگ و هفت روز هفته و هفت های دیگر است که به تبع آن هفت معروف و مشهور می آیند. ما هم به جایگاه تمثیلی این هفت ها خواهیم پرداخت. البته لازم به ذکر است که در هیچ تمدنی از تمدن های بشری نمی بینیم که هفت مقدس و پرکاربرد و تمثیلی نباشد. در این مورد تا به امروز بنده یکصد و هشتاد مورد از تمدن های جدید و قدیم و شرق و غرب را بررسی کرده ام که قطعاً اگر تحقیقات ادامه پیدا کند این عدد افزایش هم می یابد.
از وجه اول که همان دروازه است آغاز می کنم. در بخش اول «سنمار»، معمار بیزانسی، قصری را که در تاریخ نگارگری ما مشهور است به این که تصویری از آن را بهزاد کشیده است و همان قصر خورنق است، بنا می کند. او این قصر را با استفاده از قدرت تخیل و چابک دستی خود بنا می کند او این کاخ را برای نعمان می سازد؛ همان نعمانی که بهرام پیش او پرورش می یابد.
البته این یک تراژدی است که در آن معمار کشته می شود. علت این امر هم این است که از زیرکی شاهان باید ترسید و در این جا هم می بینیم که معمار نمی ترسد و با صداقت جواب نعمان را می دهد. آنجا که نعمان از او می پرسد آیا می توانی قصری از این بهتر هم بیافرینی؟
اصولاً ذات هنر حقیقت است و هنرمندان حقیقت گو بوده اند و سیاس و حیله گر نبوده اند.
در اینجا هم زیرکی شاهی به سراغ نعمان می آید. او با خود می گوید ممکن است این معمار کاخی عظیم تر برای دیگری بیافریند و درآن صورت من منحصر به فرد نباشم. در ادامه او دستور می دهد معمار را از کنگره های قصر به پایین بیاندازند و به زندگی اش پایان دهند. این تراژدی بسیار تلخ است.
به هر حال این قصر زیبا ساخته می شود. زمانی که بهرام به قدرت می رسد و گذرش به قصر خورنق می افتد، به دستور او دری را که همیشه بسته بوده است باز می کنند. در این فضا او هفت تصویر می بینید که تصویر هفت پیکر و هفت دختر است. او عاشق آن ها می شود و اتفاقاً پس از جنگ های زیادی این هفت دختر را پیدا و با آن ها که از هفت اقلیم مختلف هستند ازدواج می کند.
به نظر می رسد که در جهان سنت، کمال عدد هفت است. یعنی هفت صرفاً مقام کثرت نیست بلکه در مواردی بیشتر از آن که معرف کثرت باشد معرفت کمال است. مثلاً در کعبه طواف به دور یار اتمام نمی پذیرد مگر به هفت بار گردش به دور معبود.
چنانکه عرض کردم این بخش دوم و این هفت قصه کاملاً تأویلی است.
برای بنده بیشتر مبانی نظری این نوع روایت ها بسیار مهم تر از جزئیات آن هاست. نظامی شاید به یک معنا این قدر خوشبخت نبوده است که آثارش تفسیرهای متعدد داشته باشد. اما گاهی بعضی تفسیرها حجاب معنا هستند و ظهور معنا نیستند.
برای من بنا بر مطالعات حکمی و فلسفی خودم این مهم بود که این قصه چه سنگ بنای زرینی دارد؟ آن حقیقتی که نظامی در پی بیان آن است چیست؟ نظامی بنا به برخی آثارش انسان بزرگی بوده است. بزرگان زیادی هم از جمله جامی در مورد او روایاتی داشته اند. جامی در نفحات الانس، اذعان داشته است که نظامی قصه ها را بستر تبیین حقیقت قرار داده است. جامی اشعار خود نظامی را به عنوان مستندات ارائه می کند:
هرچه هست از دقیقه های نجوم   
یا یکایک نهفته های علوم
خواندم و سر هر ورق جستم
چون تو را یافتم ورق شستم
همه را روی در خدا دیدم   
وان خدا بر همه تو را دیدم
هر که در منظر معرفت یار ورق نهاد و شست او به معرفت حقیقی دست یافته است و خدا نگارگر تصویر او می شود. این که می گوید همه را روی در خدا دیدم، وان خدا بر همه تو را دیدم، یعنی این که معلم من، او شد نه کسان دیگر. لذا نظامی انسان بزرگی است. او اهل معرفت و حکمت است. او قصه نمی گوید. از این رو هم من مخالف این نظر عده ای هستم که لقب نظامی از این روست که حروف ن ظ ا م ی را اگر بر حروف ابجد مضاف کنیم می شود هزار و یک شب و نظامی با برداشتن و انتخاب چنین تخلصی خود را چون شهرزاد قصه گو می داند. اگر چه من برای شهرزاد هم ارزش زیادی قائل هستم و معتقدم در قصه های او نیز حکمت های زیادی نهفته است.
در اینجا لازم است نکته ای مهم را عرض کنم و آن این است که در جهان سنت، قصه به این مفهوم قصه که ما در نظر داریم گفته نمی شده است. یک معنا و یک مفهوم وجود دارد و قصه با پیچیدگی ها و زیبایی هایش مبین آن حقیقت مکتوم است. از این رو هزار و یک شب هم در این جا مفهوم می یابد. اما اگر قصد آن باشد که چون نظامی قصه می گوید پس نظامی است من مخالف این نظریه هستم و با این مسأله مشکل دارم.
بابت تخلص نظامی همانطور که می دانید دو روایت ذکر شده است. یکی آن بود که عرض شد و دیگری این است که او خواسته است تا خود را به نظام الملک نسبت دهد. نظام الملک انسان بزرگی بود در دو قرنی که تمدن اسلامی از نظر ترجمه عمل از نظر در اوج بود، او نقش بسزایی داشت و نظامیه را بنیان نهاد. با وجود تمام مسائلی که ذکر شد به نظر می رسد که باز نظامی بزرگتر از این حرفهاست.
نظامی قصه نگفته است؛ اگر هم به ظاهر گفته است آن صورت است و مغز، معنایی است که این قصه راوی آن است. این را بارها هم بزرگان گفته اند و من هم بارها عرض کرده ام که به هر حال برای تفهیم معنای کلام که همان مغز سخن است به یک ابزار نیاز است. این ابزار مهمترین کارش تنزل امر معقول به امر محسوس است. چرا که ما مرید حس هستیم. کاملاً طبیعی است که ما در مقام احساس، قوی تر از مقام ادراک هستیم و این اصلاً بد نیست. حواس ابزار ادراک هستند و بنا به ابزار بودن خود معزز و محترمند. لذا در این قصه چون لطافت و جذابیت زیادی وجود دارد مورد استفاده حتی نظامی هم قرار گرفته است. اما مهم آن محتوای موجود در قصه است.
برای این جانب به منظور رسیدن به تأویل مناسب از هفت پیکر کشف آن بنیاد اصلی مهم است. از نظر من آن بنیاد، تطابق نام دارد. آن مغز سخنان نظامی تطابق و تناظر است؛ همان که شاه بیت حیات انسان سنتی است. وقتی از انسان سنتی سخن گفته می شود معنای نازل آن مدنظر ما نیست بلکه آن حقیقت ازلی مدنظر است که بر اساس آن، این عالم برپا شده است و این معنا خاص یکی تمدن نیست. زبان سنت، زبانی جهانی است. شاه بیت انسان سنتی همین اصل تظابق است. اما این به چه معناست؟ بگذارید برای ورود به این بحث ما از یک قصه شروع کنیم.
چون نیک در هفت پیکر بنگریم آیا آسمان و زمین با هم مأنوس نمی شوند؟ هفت رنگ دارید که زمینی است. هفت روز دارید که زمینی است. هفت سیاره دارید که آسمانی است و مهم تر این است که رنگ ها وجه مادی خود را روایت نمی کنند. سیاهی ارتباطی با مقام صبر دارد چون پادشاه سیاه پوش قصه اول هفت پیکر ما سیه پوشی خود را از فقدان صبرش دارد. درست است که رنگ، مادی است اما هویت معنوی خود را روایت می کند. اگر وارد بحث معرفت رنگ در تمدن اسلامی شویم می بینیم که حکمای مسلمان می گویند رنگ نور متجسد است و نور رنگ مجرد است.
شیخ محمد کریم خان کرمانی در کتاب خود همین بحث را ارائه می کند. حالا خارج از این مسأله این موضوع مطرح می شود که این هفت که در هفت پیکر ظهور مطلق دارد و در نام و محتوای آن گنجانده شده است دو وجه دارد. یک وجه آن مادی است. دختران مادی هستند. رنگ البسه آنان نیز مادی است. قصرشان هم مادی است. اما آسمان مادی نیست و سیارات هم همین طور مادی نیستند. رنگ شنبه باید با بسیاری از مواد یا ابعاد آن ها بخواند و همخوانی داشته باشد. اگر این طور نشود حقیقت ظاهر نمی شود. این نکته جالب و مهمی است. رنگ انتخاب شده برای شب باید با فلزش بخواند، با اقلیمش بخواند، با سیاره اش بخواند و با بسیاری دیگر از ابعاد بخواند. ظهور حقیقت در بستر این انطباق اتفاق می افتد و در بستر این هارمونی است که متجلی می گردد. لذا همه چیز باید با اطراف خود هماهنگ باشد. لکن این هماهنگی دو وجه دارد یکی وجه کاملاً زمینی و دیگری وجه کاملاً آسمانی آن است. تطابقی که منظور من بود این نکته است و همنشینی آسمان و زمین هم در اینجا متجلی می گردد.
نظامی قصد دارد تا بگوید که غایت این قصه ها کمال است. کمال جز در تطابق و تناظر زمین و آسمان روح شما ظهور نمی نماید. به قول عده ای حقیقت وقتی رخ می دهد که انسان با هستی یکی می شود. این نکته مختص ایرانی ها نیست بلکه حتی مسیحیان هم به آن اعتقاد دارند. مسیحیان می گویند هنگامی که عیسی از زندان تا جلجتا دار خود را با خود حمل کردی و چون عیسی از دار سر بر دار شدی آنگاه حقیقت ظاهر شد. منظور از دار در این روایت همان صلیب عیسی است.
ما همه می گوییم من کیستم؟ لیلی. لیلی کیست؟ من هستم. حقیقت وقتی است که به قول پیامبر، من با حق اوقاتی دارم، میقات هایی دارم که هیچ نبی مرسلی و ملک مقربی نمی یابد. من اویم و او من است؛ زِ احمد تا احد فقط یک میم حرف است. سنت می گوید این اتحاد جز در بستر انطباق ظاهر نمی شود. یعنی هنگامی که زمین و آسمان با هم منطبق می شوند. نظامی قصه نمی گوید. او در تمامی این چندین هزار بیت دنبال این کلام و مفهوم است. از نظر او ظهور حقیقت جز در این پیمایش ممکن نیست. حال اجازه دهید این تطابق را بیشتر موشکافی کنم، چرا که نکته لطیفی است.
اهل معنا اعتقاد دارند که تمایزی میان آسمان و زمین وجود ندارد. تمایز را شما می بینید و شما حکم می کنید؛ زمانی که در ساحت عقل قرار دارید. اگر عقل تمایزی قائل نشود پس چه کاری انجام دهد؟ این برهان ها و استدلال ها و خط کشیدن ها بهانه ای است برای این که عقل را بر مسند سلطنت مطلقه بنشانند. عقل تا متمایز نکند که دیگر ادراک ندارد. اما در جهان سنت، تمایز نیست بلکه اتحاد است. اهل معنا می گویند انسان باید تلاش کند تا در مسیر تکاملی حیات خود آن وجه آسمانی را بیابد. هنگامی انسان به حقیقت می رسد که بتواند دقیقاً در این مسیر این من زمینی خود را به من آسمانی پیوند بدهد و این اساس یک اصل است که خداوند هر چیزی را که در عالم معنا آفرید مثالی آن را هم در جهان ماده آفرید. آن چه در این عالم ماده است مثال آن امر معنایی است. این کامل نمی شود مگر این که به حضرت معنای خود بپیوندد. کمال در این است و بس. کشف من آسمانی است که اهمیت دارد و این کشف از انطباق رفتار جزوی مادی من با اوست که حاصل می شود. حال ادراک من مادی و آسمانی کار کاملاً مشکلی است که از عهده هر کس برنمی آید. چه کنیم تا این کار را انجام دهیم؟ علمای بزرگ می گویند راه رسیدن به کمال فقط و فقط همین است.
من برای ادراک دقیق این مساله مثالی می آورم. این مثال را هم از ساحت هندی ها می زنم. پیش تر گفته شد که در جهان سنت ما هندی و غیر هندی نداریم. یک معنا و یک حقیقت است که به صورت های مختلف ارائه می شود. هندی ها زمانی که می خواهند بگویند یک اثر هنری چگونه به وجود می آید می گویند زمانی که تصویر شیوا خود شیوا باشد و در معابد چون به شیوا نگرند او را حاضر یابند. پس می گویند حضرت شیوا. تصویر نه حجاب اوست و نه مجاز اوست. یعنی نه پوشاننده این حضور است و حضور را به غیبت تبدیل نمی کند و نه تصویر اوست. در جهان سنتی، چون تمایزی میان ذهن و عین وجود ندارد و میان آسمان و زمین وجود ندارد این، همان اوست. حال چه مسیری طی می شود تا به این تصویر برسیم، به طوری که فردی که به آن می نگرد به شیوا بنگرد؟
اثر هنری باید این ویژگی را داشته باشد و گرنه اثر هنری نیست. کعبه چرا مکعب است؟ اصطلاحی هم در هنر و هم در معماری وجود دارد به نام تربیع. تربیع مربع نیست. دایره ای است که از دل آن یک مربع به وجود می آید. حال فلسفه این ها چیست؟ این مساله را هم در کنار مسائل دیگر قرار دهید تا مبنایی برای شرح قصه انطباق شود. قصه اینجاست که هندی ها می گویند هر انسانی یک «سَوَدارما» دارد. «سَوَدارما» یک کلمه سانسکریت است. در قلمرو معنا متون قابل معنا شدن به یک دیگر هستند چرا که یک معناست در جلوه های متفاوت. این «سَوَدارما» یعنی فطرت شخصی و ذات فردی. به تعبیر افلاطون، حد ماده مرا زندانی کرد. به عبارت دیگر محدودیت عالم ماده روح مرا به اسارت کشید و سبب فراموشی من شد. افلاطون می گوید علم یادگیری نیست، یادآوری است. وقتی وارد عالم ماده شدی از یادت رفت و معلم آن را به یادت می آورد نه این که به تو یاد دهد.
درست است که محدودیت ماده برای ما وجود دارد اما حقیقت آسمانی وقتی که وارد جهان ماده شده ایم در جان ما به ودیعت قرار داده شده است. در قرآن هم آمده که بپذیرید در وجودتان وجه آسمانی قرار داده شده است. به این وجه آسمانی ما و فطرت زیبایی ما هندی ها «سَوَدارما» می گویند.
اما یک گام جلوتر می آییم آیا جهان ما کاملاً خالص است؟
یک از ویژگی های جهان ماده التباس است. ابلیس هم از این جا سر در می آورد. التباس یعنی جهان آشفته و جهان مخلوط از خیر و شر. آیا واقعاً خیر کاملاً در این جهان مشهود است؟ ما در جهانی زندگی می کنیم که خیر و شر باهم آغشته اند. اگر آشفته نبود که دیگر ابلیس وجود نداشت و کاری از پیش نمی برد. در شکم زروان، اهریمن و اهورا با هم می زیسته اند و اهریمن با نیرنگ زودتر بیرون جست. لذا هندی ها می گویند که درست است که این سنت در شما به ودیعت قرار داده شده و درست است که همه فطرت پاک دارند اما جهان ماده سبب این التباس شده است؛ لاجرم ریاضت باید کشید. از این رو به شرافت پاکی عبادت و تقوا روی آوردند تا این وجه پلید خود را سرکوب کنند. نمونه اش را در فرهنگ خودمان در احیاء العلوم غزالی، بحث عجایب دل، می بینم. هر تمدنی و هر سنتی معتقد است روح و وجود انسان آغشتگی توأمان خیر و شر است. لاجرم شر باید زدوده شود تا خیر صدارت یابد؛ گفتم صنما دل یک دله کن.
این مسأله الزاماتی دارد که گفته شد. لکن هیچ دین و سنتی را نمی یابیم که از این نکته مبرا باشد. تکلیف هم از این جا نشأت می گیرد. چرا که ذاتی حق است تا به پاکی دل و فطرت منجر شود به نحوی که اگر چشم را بازکنی خدا را بینی. اجازه نده که گل وجه محجوب خود را به تو نشان دهد به قول رسول الله: بگذار تا هر چیز حقیقت خود را به تو نشان دهد همان طور که گاهی به شاعران و البته انبیا نشان می دهد. از همین وجه زدودن زشتی ها از روان برای نظامی بسیار مهم بوده است. او قصه ها را دقیقاً برای همین نکته ای که گفتم به کار می برد. مثال او دقیقاً همین است که عده ای صیقل می زنند و این اضافات را پاک می کنند و برخی حجاب درست می کنند.
جهان ماده به اندازه خودش محدود است. وقتی شما از روی یک اثر هنری اثر دیگری می سازید محدود را محدودتر می کنید و کپی را کپی تر می کنید. به همین دلیل، افلاطون دستور می دهد تا هنرمندان را بیرون کنند. برخی آثار هنری صرفاً حجاب هستند. اما البته آثاری هم هستند که نقش بر دل می زنند و نمی توان نقش بر دل زد مگر این که این آینه را از زنگارها زدود. و این در زبان هندی «چیتاسنه» نام دارد.
مرحله سوم هم «اکرشتی» است یعنی زمانی که این اتفاق افتاد صور الهی در جان شما رویش می یابد و شما صورت الهی را می بیند. مرحله چهارم «سدرشیا» است که بسیار اهمیت دارد. معنای این لغت این است که شما هر وجه زمینی را با ماهیت آسمانی آن ببینید. یعنی سعی کن در هر چیزی که می نگری فقط صورت ظاهری آن را نبینی بلکه به وجه باطنی آن پی ببری و در این جا دیگر پدیده ها برای تو حجاب نیستند. معنای کلی آن این است که نگذار پدیده ها با ظاهر ملون خودشان تو را فریفته خود کنند.
اگر نظامی فقط قصه می گفت دیگر اثر او کتاب معرفت نبود. او قصه می گوید تا به وسیله قصه که صورت است شما باطن را بنگرید:
ما برای وصل کردن آمدیم
نی برای فصل کردن آمدیم
وقتی که هندو می گوید زمین را با آسمان ببین به این نکته اشاره دارد.
گنبد زمانی که طلایی می شود نماد سیاره اش خورشید است. روز یکشنبه است و این یکشنبه مسیحی است. دو شنبه روز ماه است. خود آن طلا که زرین است حقایقی را به دنبال دارد و آن حقیقت هم اتفاقاً سبب می شود که مسلمان با پارادوکسی عجیب رو به رو شود. طلایی که در فقه حرام است تزئین گنبد قدیسان می شود. آنچه که مهم است این است که وجه ارتباط طلا با خورشید و حقیقت کجاست.
پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زر سرخ و این حس ها چو مس
می دانید که کار کیمیاگر تبدیل مس به طلا بوده است. یعنی تبدیل حس به روح. در می یابیم که در ظاهر طلا طلاست ولی در باطن روح است و روح می شود آسمان و طلا هم به زمین تشبیه می شود. از دیدن حکمت هندوها و تمدن های دیگر در بحث جسم و روح باهم وارد بحثی می شویم که هندسه آسمانی و هندسه زمینی نام می گیرد. در جهان بینی سنتی ما دو هندسه داریم. یک هندسه آسمانی و دیگری هندسه زمینی که این هندسه زمینی بازتاب هندسه آسمانی است و صورت ظاهری آن است؛ صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. هندسه آسمانی به زبان ساده یعنی خداوند وقتی می خواست عالم را خلق کند از هندسه استفاده کرد. تمامی کلماتی که در قرآن به تقدیر عزیز حکیم اشاره دارد در اصل همان هندسه را دنبال می کند و اصولاً تقدیر در زبان عربی به هندسه گفته می شود. این عالم اصولاً بر اساس یک نظم هندسی شکل گرفته است. افلاطون عقیده دارد که خداوند عالم را با یک مثلث آفریده است. هندسه آسمانی یعنی این که خداوند هستی را با هندسه ظاهر نمود. یعنی عامل نظم و تعین و حساب و کتاب دارد که نماد آن هندسه زمینی می شود. کار حکیم آن است که ارتباط آن ها را کشف کند و از هندسه زمینی پی به ادراک هندسه آسمانی ببرد. به عبارت دیگر از مربع به دایره برسد. هندی ها و تمامی اهل معنا دایره را نماد کمال می دانند. لذا همه قصرها حتما باید گنبدی باشند. هفت پیکر باید هفت گنبد داشته باشد. گنبد از لحاظ معماری کروی است. اگر گنبد نباشد نماد آسمان نمی باشد.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که درین گنبد دوار بماند
اهل معنا اعتقاد دارند مکان مقدس مکانی است که مربع را تبدیل به دایره می کند و شلوغی را تبدیل به تمرکز می کند. اصولاً کارکرد مکان مقدس مانند مسجد و کلیسا این است که شما را از ازدحام و تشویش بیرون رهایی می بخشد. به همین دلیل است که آن را حرم می نامند. چرا که برای خود حریمی دارد و امن است. حتی بودایی ها هم در معابد خود دیواری دارند که آن را حائل میان جهان ماده و جهان معنا می دانند.
از نظر علما ما باید از مربع به دایره برسیم. می بینیم که مکان های مقدس هم بنای اولیه آن ها مربع و کمال آنها دایره است. دایره وسیله تربیع می شود. مربع و کره هم تبدیل به مکعب می شوند و سپس در داخل کعبه قرار می گیرد. کعبه، هندسه زمینی است و کره هندسه آسمانی است. حدیثی است که براساس آن می توان دریافت که رو به روی کعبه بیت المأمور مدوری وجود دارد و باز دقیقاً در موازات آن عرش وجود دارد.
هدف کلی از این بحث ها تطابق آسمان و زمین است. اما برای درک مفهوم مجبور به زدن مثال ها و مصادیقی می شویم تا مفهوم قابل درک گردد.
من اگر با منم هماهنگ نشوم
در اندرون دل ندانم کیست
هفت پیکر قصه آن برون به درون رفتن است تا کمال رخ دهد و این معنای شگرف در تمامی قصه های آن نهفته است. مفهوم اصلی این است که با کنار هم قراردادن نمادهای زمینی و نمادهای آسمانی اگر زمین و آسمان روح تو یکی نشوند هیچ بهره ای نبرده ای و مفهوم کلی قصه ها این است. غایت آن است که انسان هندسه زمینی را در همه ابعاد هنر معماری علوم و غیره به هندسه آسمانی نزدیک کند و باطن آن این است که شما من حقیقی خود را پیدا کنید. قصه سنت، قصه یافتن این من حقیقی ماست. تمامی این ها در کل بستری برای ادراک یک کلمه است و آن کلمه «انا الحق» است.
آن خطاط ازل سه گونه خط بنوشتی. خط اول خود خواندی و لاغیر. خط دوم هم خود خواندی و هم غیر. خط سوم نه خود خواندی و نه غیر. آن خط سوم منم.
و یا آن کلام امیرمومنان که فرموده اند: کل قرآن در حمد مستتر است و آن حمد در بسم الله، کل بسم الله در بسم، کل بسم در «باء» و کل «باء» در نقطه زیر آن و کل آن نقطه منم.
از دیدگاه اهل معنا این انطباق هنگامی حاصل می شود که ما اصلاً به آسمان و زمین واقف باشیم. قصد آن ها آشنا کردن و ادراک دادن مخاطب به این انطباق دادن آسمان و زمین و حذف فاصله آن هاست. به همین دلیل در داستان های خود از نمادهایی استفاده می کنند که بخشی آسمانی و بخشی زمینی هستند. آن ها را به استادی کنار هم قرار می دهند تا در یک کلمه بگویند آن ها در ذات یکی هستند.
در بخش تأویلی هفت پیکر، شما به طریقی ساده از این که متوجه نمادهای مشترک زمینی و آسمانی می شوید مسیری را برای ادراک انتخاب می کنید که همانا تطبیق آسمان و زمین است. نظامی اگر قائل و قاصد به تطبیق آن ها توسط مخاطب نبود نمادها را زمینی و متشرک قرار نمی داد. اگر می بینید که این هفت در ابعاد مختلف گسترده است و می بینید که تمامی آن ها هم زمینی و هم آسمانی هستند بدانید که قصد تطابق آن ها بوده و اصل قصه این بوده است. عامل این اتصال هم از دیدگاه اهل معنا عدد بوده است؛ چرا که عدد از همان هندسه مقدس گرفته شده است. این عدد دقیق ترین، عمیق ترین و پاک ترین ظهورش در هفت است و این نه تنها در این جا بلکه در تمامی تمدن ها و نقاط وجود داشته است.

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد