نویسنده جستار: مولانا رومی، شاعر ایرانی پارسی‌گو  (بازدیدها: 842 بار)

0 هموند و 5 میهمان درحال خواندن جستار.

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
مولانا رومی، شاعر ایرانی پارسی‌گو
« : 13 دسامبر 2011 گاه 12:15:43 »
زندگی‌نامه، آشنایی با شمس تبریزی (1)
کورش محسنی
  مولوی لقب و آوازه‌ای است که  به"جلال‌الدین محمد" عارف، شاعر، دانشمند پارسی‌گوی ایرانی و دارنده‌ی مثنوی معنوی می‌دهند. بیش‌تر آثار وی به زبان مادری مولانا، یعنی پارسی است و داستان‌ها و رخ‌دادهای آثار او از فرهنگ ایرانی ریشه می‌گیرد. از دید برخی به ویژه عبدالحسین زرین‌کوب، به احتمال فراوان، در زمان مولوی بلخی، مردم شهر قونیه و مردم بومی آن سامان به زبان پارسی سخن می‌گفته‌اند.
پارسی‌گو گرچه تازی خوش‌تر است      *    عشق را خود صد زبان دیگر است
  نام او محمد و لقب‌اش در زمان زندگی‌اش «جلال‌الدین» و گاهی «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در سده‌های سپسین (احتمالا سده‌ی نهم) برای وی به کار رفته و او به نام‌های مولوی، مولانا، مولای روم، مولوی رومی، مولانای روم، جلال‌الدین محمد رومی، مولانا جلال بن محمد و مولوی رومی بلخی آوازه یافت.
  از برخی از چامه‌هایش، تخلص او را "خاک‌سر، خموش و خامش" دانسته‌اند. وی در سال 604ه-ق در «بلخ» زاده شد. آوازه‌اش به رومی، به انگیزه‌ی این است که سال‌ها در شهر "قونیه" بوده است، ولی هم‌واره خود را از مردم خراسان می‌شمرده است.
  پدر وی "بهاالدین ولد" که لقب سلطان العلما داشت، آموزگار و واعظی بود خوش بیان و عرفان‌گرای، در شهر بلخ و از سوی محمد خوارزم‌شاه گرامی داشته می‌شد. ولی پس از رنجشی که از سوی خوارزم‌شاه به وی روا شد، با «جلال‌الدین» که کودکی خردسال بود از بلخ بیرون آمد. چندی در نزدیکی‌های وخش و سمرقند بود و در سفری دیگر عطار به دیدار بهاءولد آمد و مثنوی "اسرارنامه" را بدو پیش‌کش کرد. در این‌جا عطار، جلالدین را که کودکی خردسال بود را دید، گفت: «زود باشد که این پسر تو، آتش در سوختگان عالم اندازد».
  سپس مدتی را در شام و پس از آن در شهرهای آسیای کوچک (صغیر) بودند. مولوی در لارنده، «گوهر خاتون» دختر شرف الدین لالا را به زنی گرفت و چهار سال پس از آن پدر و پسر به خواهش سلطان سلجوقی ِ روم، رخت به قونیه کشیدند و پدر مولوی در سال 628 در آن شهر درگذشت و پسر برجای پدر نشست و به مدت 5 سال (642) که شمس تبریزی به قونیه آمد بر جایگاه ارشاد و آموزگاری به تربیت دانش‌جویان دانش‌های شریعت همت گماشت و یک پیشوای دینی پُرآوازه گشت.
  زندگی مولوی پس از آشنایی با شمس تبریزی دگرگونه گشت. «شمس‌الدین محمدبن علی بن ملک داد» (درگذشته به سال 645) نام‌دار به «شمس تبریزی» از مردم تبریز و شوریده‌ای از شوریدگان جهان بود. وی پس از شانزده ماه هم‌دمی با مولانا، از قونیه بار سفر بست و به دمشق پناه برد و بدین سان مولانا را در آتش هجران بسوخت. مولوی پس از آگاهی یافتن از جایگاه شمس نخست، غزل‌ها، نامه‌ها، پیام‌ها و سپس فرزند خود "سلطان ولد" را به هم‌راه شماری از یاران در جستجوی شمس، به دمشق فرستاد و پوزش و پشیمانی مردم را از رفتار خود با او بیان کرد و شمس این فراخوان را پذیرفت و به قونیه بازگشت.
  ولی این بار هم با نادانی و پی‌ورزی (تعصب) توده‌ی مردم روبرو شد و ناگزیر به سال 645 از قونیه برون و دانسته نشد که به کجا رفت. مولانا پس از جستجو و تکاپوی بسیار و دوبار مسافرت به دمشق، از گمشده‌ی خویش نشانی نیافت، ولی آتش عشق و امید را هم‌چنان  در خود فروزان داشت، از این رو سر به شیدایی برآورد و بیش‌تر غزل‌های آتشین و سوزناک دیوان شمس، دست‌آورد و گزارش همین روزها و دَم‌های شیدایی و دل‌شُدگی است;
عجب آن دلبر زیبا کجا شد؟ * عجب آن سرو خوش بالا کجا شد؟
میان ما چو شمعی نور می داد * کجا شد، ای عجب بی ما کجا شد؟
برو بر ره بپرس از ره‌گذاران * که آن هم‌راه جان افزا کجا شد؟
چو دیوانه همی گردم به صحرا * که آن آهو در این صحرا کجا شد؟
دو چشم من چو جیحون شد ز گریه * که آن گوهر در این دریا کجا شد؟
+ بخش دوم جستار "زندگی‌نامه مولانا و آشنایی با شمس تبریزی"
منبع: واژه‌نامه‌ی دهخدا (ویرایش رایانه‌ای!)

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

yazdan_s

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 7,037
  • امتیاز: 903
  • جنسیت : آقا
    • یزدان صفایی
پاسخ : مولانا رومی، شاعر ایرانی پارسی‌گو
« پاسخ #1 : 13 دسامبر 2011 گاه 12:16:38 »
مولانا رومی، شاعر ایرانی پارسی‌گو
آشنایی با صلاح‌الدین و چلبی، حقوق حیوانات در شعر پارسی (2)
کورش محسنی
  به هر روی، شمس تبریزی که مولانا به نام نمونه‌ی والای یک انسان بر دیدار و گفتگو به او عشق می‌ورزید، با پنهان شدن و رفتن همیشگی خود مولوی را بیش از پیش به جهان عشق و دلشدگی سوق داد از جایگاه آموزگاری به انجمن وجد و سماع ره‌نمون ساخت. بهتر است این نکته را از زبان خود عاشق و دلداده بشنویم:
زاهد بودم، ترانه گویم کردی * سر دفتر بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم * بازیچه‌ی کودکان کویم کردی
آشنایی با صلاح‌الدین زرکوب
  پس از رفتن شمس تبریزی، شورمایه جان مولانا، دیدار صلاح‌الدین زرکوب بوده است. وی که در قونیه زرگری ساده‌دل و پاک‌جان بود، مولوی را هم‌چون گلابی می‌ماند که بوی گل از او بلند می‌شد:
چون‌که گل رفت و گلستان شد خراب * بوی گل را از که جوئیم؟ از گلاب
  صلاح‌الدین به درازای ده سال (از 647 تا 657) مولانا را شیفته‌ی خود ساخت و بیش از هفتاد غزل از غزل‌های شورانگیز مولوی به نام وی زیور یافت- صلاح‌الدین از دست رفت ولی روان ناآرام مولوی بلخی، هم‌چنان در جستجوی مضراب تازه با آهنگ شورانگیزتر و سوزنده‌تری بود و آن، با گیرایی «حسام‌الدین چلبی» به میوه نشست. حسام‌الدین چلبی از خاندانی اهل فتوت بود و پس از صلاح‌الدین، سرودمایه‌ی جان مولانا و انگیزه‌ی پیدایش اثر سترگ و جاودانه‌ی وی، مثنوی گردید.
  مولوی پانزده سال با وی هم‌نشین و هم‌گفتگو بود و در زور یک‌شنبه سال 672 ه-ق مولانا بدرود زندگی گفت. خرد و کلان قونیه، ترسا (مسیحی) و یهودیان و.. نیز در سوگ وی زاری و شیون نمودند. بدن وی در آرام‌گاه خانوادگی در کنار پدر در خاک آرمید و بر سر خاک او بارگاهی ساختند که به «قبه خضراء» آوازه دارد.
  مولانا را یکی از 5 شاعر و چامه‌سرای برتر ایرانی می‌دانند. آثار وی عبارتند از: مثنوی معنوی، غزلیات شمس تبریزی، رباعیات، فیه مافیه و سکاتیب مجالس سبعه.

حقوق حیوانات در فرهنگ و ادب ایرانی
  در میان چامه‌های مولوی به فرازهای انسانی بی‌مانندی برمی‌خوریم که پرداختن به همگی آن‌ها در این جستار شدنی نیست. یک فراز انسانی در میان سروده‌های مولانا بلخی پرداختن به حقوق جانوران و حیوانات است که بی‌گمان ریشه در فرهنگ ایرانی دارد. همان گونه که پیش‌تر با این بیت زیبا از دیگر چامه سرایان پارسی گو آشنا هستیم "میازار موری که دانه کش است * که جان دارد و جان شیرین خوش است". این بار از زبان مولوی بلخی این‌چنین می‌خوانیم:
گفت من آن آهوم کز ناف من        ریخت این صیاد خون صاف من
اى من آن روباه صحرا کز کمین        سر بریدندش براى پوستین
اى من آن پیلى که زخم پیل بان        ریخت خونم از براى استخوان
آن  که   کشتستم  پى  مادون من       می نداند که نخسبد خون من
بر من است امروز و فردا بر وى است     خون چون من کس چنین ضایع کی است
گر چه دیوار افکند سایه ى دراز       باز گردد سوى او آن سایه باز
این جهان کوه است و فعل ما ندا         سوى ما آید نداها را صدا
+ بخش یکم جستار "زندگی‌نامه مولانا و آشنایی با شمس تبریزی"
منبع: واژه‌نامه‌ی دهخدا (ویرایش رایانه‌ای!)

شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد