نویسنده جستار: درخشش ستارۀ بخت ايران  (بازدیدها: 571 بار)

0 هموند و 9 میهمان درحال خواندن جستار.

Supreme

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,653
  • امتیاز: 495
    • عاقلان دانند
درخشش ستارۀ بخت ايران
« : 17 اوت 2016 گاه 18:15:24 »

درخشش ستارۀ بخت ايران
نویسنده: یوزف ویسهوفر
برگرداننده: ا. ح. اکبری شالچی
Shaalchy.persianblog.ir
برگردان‌شده از:
Josef Wiesehöfer, Im Glanz des Glücks, PERSIEN, SUPERMACHT DER ANTIKE, DER SPIEGEL, Nr. 2, 2010.

محمدرضا پهلوی، واپسین شاه ایران، در سال 1971 جشن‌های 2500ساله را برگزار کرد، وی تخت جمشید باستانی، پایتخت هخامنشیان را برای برگزاری این جشن برگزیده بود.
این فراخوان اعتراض‌آمیز دورۀ باستان هنوز هم دارد دنباله می‌یابد. یادمان‌های باستانی، تصور تغییرناپذیر بودن هویت ملی و ارج نهادن بر چهره‌های تاریخی آن هم به عنوان الگوی فرمانروایانی نغز، ، در شمار فعالیت‌های روزمرۀ سیاسی مردم در ایران امروز و در میان ایرانیان در غربت درآمده است. استوره، تبدیل به تاریخ، و استدلال می‌شود. اما چرا؟ چرا تاریخ ایران باستان بحثی چنین داغ است و چرا این همه از آن بهره‌برداری می‌شود؟ مگر این کشور بزرگ و چندچهره در روزگار پیش از اسلام خود، از چه ویژگی‌های برجسته‌ای برخوردار بوده است؟
مردم ایرانِ گستردۀ آن روزگار که از کوه‌های زاگرس تا آسیای میانه را دربرمی‌گرفت، در دورۀ باستان به چندین گونه اهمیت تاریخی دست یافتند. در دورۀ کهن مفرغ، در سدۀ سوم پیش از میلاد، شریک بازرگانی میان‌رودان بودند. در نخستین سده‌های پیش و پس از میلاد، فرمانروایانی بزرگ و جهانی در ایران پدیدار شدند که بر خاور نزدیک، و نیز خاور پهنۀ دریای میانه چیرگی سیاسی و نظامی داشتند.
در همین زمان، راه‌های پیوند فرهنگی دریای میانه، آسیای میانه، هندوستان و چین نیز هموار شد. ایرانیان از سدۀ هفتم پس از میلاد، پل‌ساز سیاست و فرهنگ و دین پهنه‌های کهن خاور نزدیک، و دریای میانه و تازیان و نیز آسیای میانه‌ بودند که همه همواره اسلامی‌تر می‌شدند.
هنوز هم باستان‌شناسان و تاریخ‌دانانی هستند که تاریخ را تنها از این دیدگاه می‌نگرند که گویی باید پیش‌درآمدی بر تاریخ آغازین اروپا باشد. اما بیشتر دانشمندان می‌کوشند سهم ایران در تاریخ پیچیدۀ جهان باستان را چنان که باید و شاید ارج نهند.
البته پیشینۀ پیوندهای پهنۀ دریای میانه و ایران، هنوز هم در نگاه بیشتر اروپاییان، چیزی نیست مگر پیامد درگیری‌های نظامی و ایدئولوژیک. گویی آنچه که ما پهنۀ باخترزمین می‌انگاریم، برای ایرانیان اغلب یک مخالف راستین بوده، و این در دورۀ باستان هم دیده می‌شود.
آزادی یونانی در اینجا [اروپا]، و استبداد خاوری در آنجا؛ جنگ دریایی سالامیس و زایش اروپا: و همه چیز بر پایۀ این الگو یا الگوهایی همانند آن دسته‌بندی می‌شود! آنچه اروپا بود یا می‌خواست باشد یا می‌خواهد باشد، به روشنی به گفتۀ اوته فرِورت تعلق دارد به: «رویارویی‌هایی که اروپاییان آغاز می‌کنند، و حریفانی که می‌خواهند حق تعیین سرنوشت خود را در دست داشته باشند.»
اندیشۀ تاریخی اروپا تا سدۀ هجدهم زیر تأثیر پیامدهای فرمانروایی‌های بزرگ جهان به ویژه روم بود. مادها و پارس‌های ایران هم در این رویکرد نقشی بزرگ داشتند، اما کارشان درگیری با دیگر فرمانروایی‌ها و فرهنگ‌های خاور نزدیک بود، یعنی فقط بخش کودکانۀ تاریخ جهان. اینکه این فرهنگ‌ها با خاورزمین و خاور نزدیک اسلامیِ سده‌های بعد چه پبوندی داشتند، همچنان به خاموشی گذاشته شده بود. شاهنشاهی‌های بزرگ ایران در این میانه، چیزی بیش از رقیب یا شریک اقتصادی یونان و رومی‌ها بودند: همبسته شدن خاور نزدیک به رهبری آنان، دستاوردهای فرهنگی و دینی و اندیشه‌های جهان‌بینانۀ پرمایه و دیرپایی را به ارمغان آورده بود.
ایران با ساختار آبیاری، راهسازی و ساختار ویژۀ پیام‌رسانی، همسایگان خود را در شگفتی فرو برده بود، و البته با فرهنگ پارک و بوستان‌سازی‌ والایش نیز. هیچ‌کس نمی‌توانست با بازرگانی کالاهای گران‌بهایی چون سنگ لاجورد یا ادویه‌جات، که نیازمند راه‌هایی چون همان «راه شاهی» پرآوازه نیز بود، زندگی خود را سروسامان دهد، که البته کالاهایی بی‌مانند چون جانوران شگفتی مانند طاووس و خروس و رستنی‌هایی چون برنج یا هلو را نیز باید به این فهرست افزود. در میان‌رودان پارتی و ساسانی و خود ایران، اندیشه‌هایی دینی زاده شدند و پرورش یافتند که در تاریخ جهان از ارزشی ویژه برخوردارند و هنوز هم می‌درخشند، برای نمونه دین زرتشت و مانی‌گرایی.
در اروپا هنوز هم بر همۀ اینها چندان ارجی گذاشته نمی‌شود. اما در دولت کنونی ایران نیز گاهی برخی از پیش‌داوری‌ها چهرۀ تاریخی کشور را از هم می‌درد: شاهنشاهان و بزرگان و هخامنشیان دارای نقش‌هایی می‌شوند که از نگاه تاریخی هیچ برازنده‌شان نیست؛ ساسانیان همانند شاهان استوره‌ای ایران انگاشته می‌شوند؛ کسانی مانند رستم، هرکول‌مانندی که رقیب بزرگ تورانی‌های خاور بوده، همان تورانی‌هایی که گاه ترک دانسته می‌شوند؛ ساسانیانی که با یونانی‌ها و رومی‌ها (پس با اروپاییان) و حتی تازیان جنوب نیز درمی‌افتاده‌اند. پارت‌ها هم که کلاً در خاور و باختر به یک اندازه ناشناخته مانده‌اند.
چگونه می‌توان از این نقاشی‌ها رهایی یافت و نگاهی درست بر تاریخ انداخت؟ آنچه به ما یاری می‌کند، این است که درست‌تر دریابیم که نام این کشور و باشندگان آن از کجا آمده. نام «پرزین» که در اروپا به کار می‌رود، به واژۀ پارسی باستان «Parsa» ( به یونانی: (Persis برمی‌گردد، این واژه در اصل نام پهنۀ جنوب باختری ایران است. اما «ایران» از واژۀ پهلوی «Eran»، بخش نخست واژۀ Eranschahr (سرزمین یا فرمانروایی آریایی‌ها) سرچشمه می‌گیرد. واژۀ پارسی باستان آریا، در دورۀ هخامنشی برای مشخص کردن تبار به کار می‌رفته است.
اما واژۀ ایران تازه از آغاز زمان ساسانیان همچون مفهومی نژادی، دینی و سیاسی به کار برده شده است. این واژه پس از سرنگونی این دودمان، همچنان نام کشورِ سپری‌شده ماند. تازه در دوران ایلخانیان مغول‌تبار و به ویژه در روزگار دودمان پهلوی بود که نام ایران همچون برنامه‌ای سیاسی دوباره زنده شد.
یونانیان کهن، یک نکته را درست گفته‌اند: کورش و جانشینانش از پرسیس بودند، همان جایی که اینک فارس نام دارد. این فرمانروایان، کامیابی‌های خود که بیش از 200 سال دنباله یافت را به یادگار گذاشته‌اند: پس از مرگ آستیاگ رهبر مادها در سال 550 پیش از میلاد، قلمرو شاهنشاهی بزرگ‌تر شد و گسترش بیشتری یافت؛ در زمان داریوش یکم و پسرش خشایارشا به اوج خود رسید، و شکست از یونانیان در باختر دور، نیز گسترش آن را دگرگون نساخت.
شاهان هخامنشی با سیاست شاه‌منشانه و هوشمندانه‌ای که به همه خودمختاری می‌داد و نظارت سخت‌گیرانه‌ای را به کار می‌داشت، با آیینی زیرکانه و ایفای نقش، سرنوشت فرمانروایان و فرودستان را به هم پیوند دادند؛ مرکز قدرت در دست پارس‌ها بود و کامیابی‌های اقتصادی پیش از هر کس به آنان می‌رسید، اما چندگونگی فرهنگی در کشور معنایی ویژه داشت و حتی ارزشی خواستنی بود. تا جایی که کسانی که در بخش مرکزی فارس برای خدایان انیرانی دهش می‌کردند هم برای انجام آیین‌های خود، از فرمانروایان یاری دریافت می‌داشتند.

دربار، روش هنرمندانه‌ای را پیشه کرده بود که با آن، نخستینه‌های ناهمساز فراوانی را که از واقعیت‌هایی همیشگی سخن می‌گفتند، با هم آشتی داد. چهرۀ رسمی شاه بزرگ به سادگی با نمونۀ بومی و نیازهای هر منطقه‌ای همساز بود، برای نمونه در کنار رود نیل. در بابل، حتی می‌بینیم که کورش دوم و داریوش یکم بر مردوک، خدای بزرگ آن سرزمین چه ارجی می‌نهند. این کار را پیش از هر چیز از این رو انجام می‌داده‌اند که فرمانروایی‌شان بر میان‌رودان مستقلِ آن هنگام، چیرگی بیگانه به شمار نیاید.
این کوشش آنان کامیاب بوده و تا امروز هم کامیاب مانده است: کورشی که یونانی‌ها و انجیل عهد عتیق وی را شاه ایده‌آلی می‌دانند، هنوز هم آفرین‌گویان فراوانی دارد، حتی اگر آفرین‌گویان کمابیش همیشه آهنگی دیگر در سر داشته باشند.
هخامنشیان از شکست الگوهای بزرگ خود به ویژه آشوری‌ها و بابلی‌ها نیز چیز آموخته بودند. این پدیده خود را در آنجا نشان می‌دهد که می‌بینیم نخبگانِ هر کدام از بخش‌های شاهنشاهی، همواره از معیارهایی که شاه بزرگ نهاده بود، پیروی می‌کردند. دولت هخامنشی فرمانروایی نرمی بود که با وجود نظارت مرکزی، آرامی و سامان‌مندی کشور را ضمانت کرده بود و توانسته بود بیشتر مردم را خورسند کند. «شاه شاهان» عنوانی که سرچشمه‌اش به میان‌رودان یا اوراتو می‌رسد، به «فرّه» فرمانروا، به سخن دیگر به «درخشش بخت» آراسته بود. آشوب، بسیار به ندرت زبانه می‌کشید و کمابیش همیشه، پشت‌پرده‌ای جز بلندپروازی برخی از بلندپایگان نداشت.
هخامنشیان بر سنگ‌نبشته‌های چندزبانۀ بازمانده، خود را همچون «پارس، پسر یک پارس، آریایی از تبار آریایی» معرفی می‌کنند. هیچ کدام ادعا نمی‌کنند که از تبار خدایان‌اند. آنان این را که همۀ فرودستان باید از قانون «data»ی آنان پیروی نمایند را با لطف خدا و شایستگی خود استدلال می‌کنند.
مغ‌ها، ویژه‌شناسان خداشناسی و تاریخ، اندک‌اندک فرمانروایی را به سوی هنر فرمان‌رانی و سنت بومی کشور رهنمون می‌شوند: پس از مرگ فرمانروا، شاه تازه رسماً بر تخت می‌نشیند و می‌تواند بی‌درنگ امتیازها، جایگاه و حقوق شاه پیشین را بپذیرد یا پس بزند. شاهان بزرگ نیکی‌ها را پاسخ خوبی می‌دادند، فرودستان نیز باید می‌اندیشیدند که شاید با فرمانروایی که همیشه به هر کجای کشور سر می‌زند، رودررو شوند. چنین آیین‌هایی همواره ساختار سلسله‌مراتب را در فرمانروایی استوارتر می‌کرد، اما پدیده‌ای روزمره نبود.
هر استانی، فرمانروایی داشت که ساتراپ نامیده می‌شد. آنان امور دیوانی، دادگستری، مالیات و کارهای نظامی را سازماندهی می‌کردند، از هر پهنه‌ای مالیاتی را که در آنجا متداول بود می‌ستاندند و بخشی از آن را به مرکز می‌فرستادند؛ از مرزهای برونی پاسداری می‌کردند و همراه با سپاه شاه در آرامیِ درون‌مرزی می‌کوشیدند. شاه بزرگ با بیدارسازی حس همچشمی در میان ساتراپ‌ها و اگر بایسته می‌شد فشار نظامی، لگام آنان را در دست داشت.
با پیک‌های کارآمد و فن‌آوری راهسازی، پیام‌ها و آدم‌ها و جانوران، پرشتاب به جاهایی که باید، می‌رسیدند. ساختار پیچیدۀ قنات‌ها- آب‌های زیرزمینی- که ساختن‌شان به خواست خود شاه انجام می‌شد و وی بخشی از هزینۀ آنرا می‌پرداخت، کشتزارها را گسترش بخشید و بهشت‌ها (به پارسی باستان: pardaida) را بنیاد نهاد. این بوستان‌ها که با گیاهان و جانوران خود، چهرۀ کوچکی از کشور را به دست می‌داد، تا اندازه‌ای مایۀ سرگرمی و دلخوشی شاه و بلندجایگاهان بود.
در کشور هیچ قانون مرکزی هستی نداشت. شاه و نمایندگانش بر پایۀ سوابق قضایی و موردهای همانند و مبداً بومی، حکم می‌کردند. مردم کوه‌نشین و بیابان‌گرد زاگرس و البرز، و یا گیاه‌زارهای نیمه‌خشک شمال خاوری که از نگاه نظامی چندان کنترل‌پذیر نبودند، از رهگذر پرداخت‌هایی با شاه بزرگ کنار می‌آمدند. اما آشوب‌گران معمولاً پاسخ کوبنده‌ای دریافت می‌کردند و حتی پرستشگاه‌هایشان ویران می‌شد. با این همه، پوزش دشمنان کهن نیز گاهی که از نگاه سیاسی سودمند بود،  پذیرفته می‌شد: تمیستوکس پس از رانده شدن از شهرش آتن، به ایران پناهنده شد، آن هم هیچ کس نه و خود وی، کسی که در سالامیس، ناوگان ایران را شکست داده بود!
جهانی بودن فرمانروایی هخامنشی، چیزی است که چشم‌ها را به گونه‌ای ویژه به سوی خود می‌کشد. پادشاهان، بزرگ‌وارانه در آیین‌های دینی-پرستشی دیگران شرکت می‌کردند آن هم بی آنکه به تبلیغ باورهای خود یا فشار برای پذیراندن آنها بپردازند. سنگ‌نبشته‌ها می‌گویند که آنان خود، پیش از هر چیز مانند زرتشتیان اهوره‌مزدا را می‌پرستیدند و یادآور می‌شوند که مهربانی وی مایۀ فرمانروایی آنان است. پس از آن، ایزدبانوهای میترا و اناهیتا نیز بر آن افزوده شدند. اما روشن است که یک باور هدف‌مند بر جای خود ماند: مفهوم‌های راستی (به پارسی باستان: arta) و دروغ (به پارسی باستان: drauga)، که از واژگان بنیادین اخلاق زرتشتی هستند، به جای «وفاداری» و «سرکشی» فرودستان نشستند.
در سال 331 پیش از میلاد، هنگامی که الکساندر بزرگ، بر سپاه داریوش پیروزی یافت، مردم بسیار شگفت‌زده شدند. شاهنشاهی شکوهمند هخامنشی، گویی به ته چاه فروافتاد. الکساندر و جانشینانش، مقدونیان و سلوکیان، کوشیدند این سرزمین را دریابند، اما سنت ایرانی آنان را مهاجم می‌دانست و هنوز هم می‌داند. تازه با پیروزی اشکانیان که از سال 250 پیش از میلاد با سلوکیان درافتاده بودند بود که دوباره یک دودمان ایرانی بر تخت نشست.
فرمانروایان تازه، پارت‌ها بودند. نیاکان آنان که نیمه‌چادرنشین بودند، در دامن بیابان‌های خاوری دریای مازندران می‌زیستند. اشک یکم و جانشینانش، نخست استان پارت هخامنشی و هیرکانیه (ترکمنستان امروز) را گرفتند، اما پس از آن همۀ قلمرو ایرانی و میان‌رودان را نیز به دست آوردند.
150 سال به درازا کشید تا فرمانروایی پارت یا اشکانی با روم توسعه‌طلب رودررو شود. شکست مارکوس لیکینوس پروکنسول روم پیمان‌شکن در سال 53 پیش از میلاد از سواران زره‌پوش اُرُد دوم شاه پارت، در جنگِ کارهای- در نزدیکی اورفا در جنوب خاوری ترکیه امروزی- برای رومی‌ها مانند زهر تلخ بود. چند قیصر دیگر روم باز با قدرت خاورزمین درافتادند، اما هیچ‌کدام پیروز نشدند.
شاهنشاهی پارت کمابیش 500 سال بر پا بود، اما گمان‌هایی که در باره‌اش زده می‌شود از سندها بیشتر است: کمابیش همۀ آنچه بر جای مانده گزارش‌های رومی‌ها و چینی‌ها، یعنی همسایگان آنان است. آنچه روشن است این است که پارت‌ها پهنۀ چندفرهنگۀ قلمرو خود را دست‌کم با زبردستی هخامنشیان می‌گرداندند و با برنامه‌ریزی ویژه‌ای از نقش خود در میانۀ خاور و باختر بهره می‌گرفتند.
شاهان اشکانی از درگیری‌های معمول در میان کاخ و اشراف روم هم بهرۀ خوبی می‌جستند. روی‌هم‌رفته می‌توان گفت که شاهنشاهی پارت بسیار بسیار استوار بوده، آن هم نه تنها بخاطر نیروی رزمی شناخته‌شده‌اش. آن شاهنشاهی سده‌ها پابرجا ماند، نیز چون:
•   مردم بومی منطقه‌های گوناگون شاهنشاهی، می‌توانستند به روش خود زندگی کنند؛
•   فرمانروایان اشکانی خواستار گسترش و پیشرفت شهرها، کشاورزی و بازرگانی بودند؛
•   نیازی نبود که مردم از هیچ سیاست دینی هراسی به دل راه دهند؛
•   و فرمانروایان، فرهنگ بانفوذ فرودستان یونانی را به دیدۀ نیک می‌نگریستند، و حتی با دلبستگی از آن پاسداری می‌کردند.
ساختار اشکانیان تازه هنگامی از هم گسست که بلندپروازی و شایستگی نظامی فرمانروای بومی فارس، از درگیری پارت‌ها و روم بهره جست تا خود همۀ دستگاه را در دست گیرد. این دودمان دیرپای ساسانی تا امروز سرچشمۀ بنیادین برداشت ایرانیان از شاهنشاهی است.
در هفت دهۀ آغازین ساسانی، چندان چیزی در درون‌مرز، دگرگون نشد؛ البته بوی اشتیاق فرمانروایان تازه به تاختن به سرزمین‌های دیگر، به بینی همسایگان خورده بود. اینکه شاپور یکم در سال 260 والرین، قیصر روم را در ادسا سخت درهم کوبید و وی را تا روز مرگ در بند نگاه داشت، آژیر خطری برای روم بود. پیوندهای دو همسایه زمانی دراز با دشواری روبرو بود؛ روزگاری گذشت تا آنان توانستند کم‌کم با هم به گفتگو درآیند.
آنچه نگاه‌ها را سوی خود درمی‌کشد این است که ساسانیان که ترسایان را ستون پنجم روم می‌دانستند از سال 380 دیگر آنان را پیگرد نمی‌کردند، بلکه در برابر آنان شکیبایی و بردباری ورزیدند، تا اینکه سرانجام نامی اقرارآمیز «نسطوریان» یعنی ترسایان «ایرانی» پدید آمد. کمابیش در همین دوره بود که بر پایۀ نمونۀ سلسله‌طبقات دیوان‌های دولتی، گونه‌ای از روحانیت زرتشتی پدید آمد که پس از آن، در سدۀ ششم، اوستای اسپند را همچون پاسخی در برابر مانی‌گرایان و ترسایان از زبان مردم فرو نوشت.
دودمان ساسانی در این هنگام در اوج خود بود. اما ساسانیان بیش از همۀ دودمان‌های پیشین با دشواری‌ روبرو می‌شدند، چون همچشمی‌های معمول در دربار پای آنان را لنگ می‌کرد و از بیرون هم برای هویت ایرانی دشواری‌ساز بود. عنوان «شاهنشاه ایران و انیران» همراه با ویژگی خدایی فرمانروا می‌شد و ارج وی را گسترش می‌بخشید.
هرچند ساسانیان نه دین و نه پیشوایان دینی را به سیاست خود راه داده بودند، با جوش‌وخروش خواستار دین زرتشت شدند. در زمانی که دین ترسایی در فرمانروایی روم دین دولتی بود، در ایران جنبش‌های دینی گوناگونی هستی داشت، این چیزی است که گذشته از چهرۀ دولتی دین زرتشت مانند آنچه در متن‌ها پیشوایان دینی آمده، در جاهای دیگر روشن است.
اقلیت‌های دینی، کمتر پیگرد می‌شدند. معمولاً همکاری‌های تنگاتنگی هم هستی داشت: ترسایان رایزن شاه می‌شدند، از سوی وی به جایی فرستاده می‌گشتند، دانشمند بودند و دانش یونانی را به ایران انتقال می‌دادند؛ یهودی‌ها در زمینۀ بازرگانی رایزنی می‌دادند و نزد «تلمود بابل» ارزشمندترین نوشتۀ یهود از نگاه انجیل، سرگرم بودند.
باز هم پیوند اندیشه‌ها گل داد. استادان ساسانی در زمینه‌های معماری، فلزکاری، و هنر پارچه‌بافی تکانه‌هایی به باخترزمین دادند که پس از آن به جهان اسلام نیز رسید.
البته ساسانیان پیش از دررسیدن به اوج شکوفایی خود باید بر سخت‌ترین بحران چیره می‌شدند. شکست رسوایی‌آمیز در برابر هپتالیان «هون‌های سپید» که از سوی خاور تاخت آورده بودند، گرسنگی و شورش به بار آورد و کشور را به لبۀ پرتگاه رساند. خسرو یکم (531 تا 579) با روگشت‌های ژرفی در زمینه‌های مالیات، دیوان‌سالاری، سپاهی‌گری و زندگی فرهنگی توانست کارها را دوباره به سامان درآورد.
خسرو، بسیار دور از مرزهای ایران هم همچون «شاه خردمند»ی شناخته شده بود که استوره‌های دینی و تاریخی ایران را بهم رسانده و بزرگوارانه خواستار بهبود زندگی معنوی است. در سال 529، هنگامی که فرهنگستان آتن بسته شد، فرزانگان سوی خاور به سوی دربار او گریختند. و برعکس، باز در زمان خسرو بود که شترنگ و مجموعه‌ای از داستان‌های جانوران به نام «پَنچَه‌تَنترَه» از هند به سوی باختر آمد.
چنین می‌نمود که باژ چشمگیری که خسرو از روم خاوری می‌ستاند و پیروزی وی بر تازیان جنوبی، آیندۀ فرمانرانی خسروان را تضمین کرده باشد. اما جانشینان او بیش از اندازه از سپاه و مردم کار کشیدند. نوه‌اش خسرو دوم، حتی به زورنمایی‌های شگفتی دست زد: در سال 614 در اورشلیم، چلیپای مسیح را ربود، در سال 619 مصر را گرفت، و در سال 629 سپاهش را سوی قسنطنطنیه فرستاد. اما رویدادهای تلخی که در پی اینها آمد، شکست شگفت‌آلود از روم خاوری بود. آنگاه سپاه تازیان، از نگاه نظامی، شاهنشاهی خستۀ ساسانی را بر باد کردند.
اما شاهان از نگاه معنوی همچنان زنده ماندند: آگاهی آنان از سنت‌ها دستاوردهای پیشین، فرمی تازه را پدید آورد. ساسانیان به شکرانۀ تاریخ‌نویسی پارسی-تازی و حماسۀ ملی به زبان پارسی- پیش از هر چیز شاهنامۀ فردوسی- هنوز هم به عنوان شاهانِ به تمام معنا ایرانی دانسته می‌شوند.
از هنگامی که جهان‌گردان دورۀ نوین، رازگشایان و معماران و باستان‌شناسان، جای‌ها و سندهای ایران باستان را در حافظۀ باختری‌ها زنده کردند، دستاوردهای استوره‌ای و تاریخی کشور، دوباره از نگاه دانش و پژوهش بررسی شد و ارزش‌گذاری گردید. ایران‌شناسان و تاریخ‌پژوهان، حتی خود ایرانی‌ها، کوشیدند ویژگی‌های فرهنگ ایرانی را روشن سازند.
اروپا در پی پژوهش‌های خاورشناس، آبراهام هیاسینت آنکتیل دوپرون (1731 تا 1805) با زرتشت آشنا شدند. آنگاه موتسارت با زرتشت خود در اپرای «نیِ جادویی»، گوته با «کتاب پارس‌ها»، و نیچه با سرایش‌ اندیشه‌های خود «چنین گفت زرتشت»، چهره‌هایی از خود آفریدند. اما این چهره‌ها هیچ کدام چندان پیوندی با ایران باستان نداشت.
اثبات اینها چه ساده است، اما چه دشوار است که بخواهیم در جهان شبکه‌شبکۀ امروز، بر دو تصویر ارائه‌شده چیره شویم: از یک سو دیکتاتوری خاوری، و از سوی دیگر ایران به عنوان مرکز دشمنان در جهان، کشوری که فرمانروایانش روزگاری مایۀ نیک‌بختی جهانیان بوده‌اند.
تنها آن کسی که خود را از بند این سرمشق‌های اندیشگی آزاد می‌سازد، خواهد توانست دریابد که فرهنگ پیش از اسلام و پس از اسلام ایران، در زمینه‌های سرایش، دانش و پیوندهای فرهنگی براستی چه دستاوردهایی برای آدمی داشته است.



 
پارسی زبانان سراسر جهان، همبسته شوید!

dara_babak

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,715
  • امتیاز: 788
پاسخ : درخشش ستارۀ بخت ايران
« پاسخ #1 : 10 ژانویه 2017 گاه 21:58:05 »
سپاس
پاید کشور به فره اش جاودان         ایرانیان   پیوسته   شادان          همواره یزدان بود او را نگهبان                                                                                                        خداوند نگهدار ایران باد                                 باشد که سراسر کیهان را صلح و آرامش فرا گیرد

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد