نویسنده جستار: امیر اسماعیل و کیفر فرزند  (بازدیدها: 172 بار)

0 هموند و 4 میهمان درحال خواندن جستار.

Supreme

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,653
  • امتیاز: 495
    • عاقلان دانند
امیر اسماعیل و کیفر فرزند
« : 22 ژانویه 2017 گاه 10:42:53 »


امیر اسماعیل و کیفر فرزندسروده امیر حسین اکبری شالچی
نقل این مطلب با ذکر نام سراینده بلامانع است.



امیر خراسان پیروزگار

به فرمان او اختر و روزگار

یکی پور بودیش، احمد به نام

نکوروی و دلشاد و گسترده کام

به نزدیک خود خواندْش میر سترگ

بدو گفت پیش است، کاری بزرگ

سپاهی سپارم ترا بس گُشَن

همه پهلوانان رویینه‌تن

همه رزم‌سازندگان و سران

ببر این سپه سوی مازندران

شود تا به مازندران یارگر

فزاید به سامانیان پای و پر

رسیدی چو در مرز مازندران

بروْ زیْ بوالعباس اندر زمان

به مازندران اوی، فرمانرواست

یکی آبدیدست و پاکیزه راست

بنه گوش دل را به فرمان اوی

بمان بر سر گفت و پیمان اوی

*

چو فرمان او را پسر برشنفت

به دل بر، برآشفت و چیزی نگفت

که اندر بخارا بُوَم من مِهین

به میر خراسان بوم جانشین

همه مر مرا پاک، فرمان برند

چو گویم سخن، سر به پایان برند

چنین ارجمندم چو در پایتخت

گرانسایه، والا و پیروزبخت

چه فرمانبر آیم به یک شارْسْتان

چو ایدر گلستان و آن، خارْسْتان

به دل داشت این گفتگو را نهفت

اگرچند گپ داشت، چیزی نگفت

*

چو احمد به نزدیک گرگان رسید

همان مهر و آزرم از او کس ندید

سرش بهر آنان پر از باد بود

ز فرمان، دو گوش وی آزاد بود

ز گفتِ بوالعباس، پیچید، سر

بپیچید سر وی ز گفت پدر

*

نه چندی گذشت و به مازندران

شد آشفته هر کار سامانیان

بشد، گاه شادی و هنگام بزم

بیامد گه جنگ و پرخاش و بزم

بگردید نزدیک، گاه شکست

فسارش بوالعباس بگرفت دست

بدان کاردانی و آن هوش تیز

به دشمن نبرماند راه گریز

بوالعباس گردید پیروزگار

دگرباره شد چیره بر روزگار

*


بوالعباس دانا، یلِ تیزهوش

که هم پخته بودی و هم سخت‌کوش

نترسیدی از شیر و از میر و کس

همان راستی بودش و دسترس

یکی نامه‌ای کرد سوی امیر

که احمد نیامد مرا دستگیر

بکردست هر کار ما را تباه

نگشتست وی مایۀ دستگاه

بدو سست شد بوم مازندران

بود کار او همچو ویرانگران

*

چو نامه به شهر بخارا رسید

امیر خراسان ازو نغنوید

همان مهر فرزند، یک سو نهاد

یکی نامه ای برگرفت او چو باد

یکی نامه او سوی مازندران

نوشت و روان کرد، اندرزمان

که آن لشگری مو شد از پایتخت

بود از بوالعباس رخشنده‌بخت

و احمد نخواهد به انگشت، ریش

پس آید هم اندر زمان شهر خویش

هراسید احمد ز خشم پدر

شتابید سوی بخارا پسر

پدر کرد وی را بسی بازخواست

به رای درست و به گفتار راست

نبسپرد کاریش تا چند گاه

که ویرانگریَش نبُد کم گناه

***
پارسی زبانان سراسر جهان، همبسته شوید!

 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد