نویسنده جستار: راهنمای برای بهتر نوشتن  (بازدیدها: 3125 بار)

0 هموند و 2 میهمان درحال خواندن جستار.

piransal

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,016
  • امتیاز: 527
  • جنسیت : آقا
راهنمای برای بهتر نوشتن
« : 13 سپتامبر 2008 گاه 18:02:47 »
 در نوشتن امروز و فردا نکنید:
همه آنها که حرف‌شان با حسن نیت همراه نیست می‌گویند یک روز کتابی می‌نویسم اما هیچ وقت آن را نمی‌‌‌نویسند. چون دائم امروز و فردا می‌کنند. البته نمی دانم چرا مردم دبیشتر برای نوشتن امروز و فردا می‌کنند تا کارهای دیگر؛ شاید چون نویسنده کتاب بودن خیلی لذت دارد، ولی نوشتن خیلی سخت است! شاید یک دلیل مهم برای ننوشتن این افراد این باشد که آن‌ها مجبور نیستند که بنویسند. نوشتن در زندگی آن‌ها هرگز نیاز درجه اول نبوده است. پرداختن به دو اولویت اصلی، سخت یا حتی غیرممکن است.

نوشتن اثر را با حرف زدن در مورد آن به تاخیر نیاندازید:
حرف زدن در مورد سوژه‌ها خیلی لذت‌بخش است. در واقع بهترین سرگرمی نویسنده‌ها موقع دیدن همدیگر صحبت راجع به سوژه‌هاست. مثلا نویسنده الف به نویسنده ب می‌گوید: «یک سوژه عالی برای نوشتن رمان دارم گوش کن؛ راجع به دختری است که می‌خواهد خودکشی کند. داستان در آلاسکا اتفاق می‌افتد. این دختر پسر عمه‌ای دارد که....» بعد آن‌ها دوباره قهوه سفارش می‌دهند و ساعت‌ها وقت نویسنده تلف می‌شود، حال آن که می‌توانست با استفاده از همین چند ساعت، قسمت‌هایی از داستانش را بنویسد. اما حالا ممکن است هرگز این داستان را ننویسد. چون نویسنده الف با بیان سوژه قوی‌اش برای دیگری، از فشار احساسی آن راحت شده است. ضمن اینکه واکنش فرد مقابل را دیده و ستایش او را شنیده است و دیگر واقعا احتیاجی ندارد که داستانش را بنویسد.

سعی نکنید بهترین اثر دنیا را خلق کنید  و از شکست هم نترسید:
پشت ماشین تحریرتان با آرزوهای بزرگ ننشینید و بازیگوشی کنید و حرف‌هایتان را روی کاغذ بیاورید. چون الان وقت رعایت قوانین خشک نیست. زمان، زمان صداقت است: بیان درونیات و آزادی در بیان هر چیزی که دلتان می‌خواهد بگویید. می‌توانید داستان یا اثر غیرداستانی بنویسید. می‌توانید اثری بنویسید که پر از غلط املایی است.

دست از نوشتن نکشید تا نوشته‌تان را تحسین کنید یا از آن ایراد بگیرید:
موقع نوشتن، ویرایش نکنید. موقع نوشتن دربارة مطلبتان قضاوت نکنید. چیزهایی را که همین الان نوشته‌اید تغییر ندهید. موقع نوشتن، املای کلمات را تصحیح نکنید. نویسنده‌ةایی که موقع نوشتن مطالبشان را بازنویسی می‌کنند هیچ وقت نوشته‌شان را تمام نمی‌کنند. به خودتان امکان بهتر شدن بدهید و بگذارید روی کاغذ بشکفید. بگذارید نوشته‌تان بسط پیدا کند و آزادانه بر قلمتان جاری شود. بنابراین پس از تمام کردن رمان، رمان کامل را تا مدتی، یک روز، یک شب یا حتی یکی دو هفته در فریزر بگذارید! سپس آن را بخوانید و چیزهایی را که لازم می‌دانید تغییر دهید. اما فقط هنگامی که نوشته‌تان سرد شد این کار را بکنید، نه وقتی که داغ داغ است و تازه آن را تایپ کرده‌اید.

کلی‌گویی نکنید و از توصیف‌های خاص استفاده کنید:
از توصیف‌های ذهنی بپرهیزید و از توصیف ملموس استفاده کنید. عادت کنید در آثارتان از توصیف‌های خاص و جزئی استفاده کنید. البته در استفاده از جزئیات خاص نیز مثل چیزهای دیگر، باید اعتدال را رعایت کرد. از هر چیز خوب بیش از حد استفاده نکنید و یک عالم توصیف را روی هم تلنبار نکنید تا حاصل آن توصیف‌های ملال‌آوری شود که خوانندگان نمی‌خوانند. توصیفهای خاص تقریباً همیشه بهتر از توصیف‌های کلی است اما مواظب باشید که به خاطر شور و شوقی که نسبت به ارائه توصیف کامل دارید، از آن طرف بام نیفتید.

از گفت‌وگو و حادثه استفاده کنید نه روایت‌های طولانی: اثر روایت‌های طولانی ملال‌آور است. اما روایت چیست؟ روایت یعنی نقل داستان به جای نشان دادن داستان. صفحات تمان نشدنی که در آن‌ها اتفاقی نمی‌افتد و پر از توصیف است. نقل نکنید، نشان دهید! سعی کنید اتفاقات را نشان دهید. سه راه برای این کار وجود دارد:
1. گفت‌وگو
2. حادثه
3. لطیفه داستانی بامزه درباره‌ی یک اتفاق.

از صفت‌ها کمتر و از فعل‌های جاندار! بیشتر استفاده کنید:
صفت نوشته را ضعیف می‌کند و هر چه از صفات در مقاله یا داستان کمتر استفاده شود بهتر است. به جای آن نیرویتان را برای استفاده از افعال ذخیره کنید؛ چون قوت نثر یا حتی شعر خوب در افعال آن است. افعال جاندار را فقط می‌توان همراه متن‌هایی که در آن هستند جمع‌آوری کرد. به عبارت دیگر نمی‌توان فهرستی جداگانه از افعال جاندار تهیه کرد. چون قوت و قدرت این افعال بسته به رابطه آن‌ها با متن جملات است. چرا که فعل جاندار، فعل مهمی نیست بلکه فعلی عادی است که در جمله‌ای غیرعادی آمده است. اگر شما از فعل «شن‌کش کشیدن» استفاده کنید تا بگویید «مرد روی علف‌ها شن‌کش کشید»از این فعل استفاده‌ای عادی کرده‌اید؛ اما اگر آن را در فضای دیگر به کار برید و مثلاً بنویسید‌«چشمان مرد همچون شن‌کش بر بدن او کشیده شد» این فعل مفهوم تازه‌ای پیدا می‌کند و تبدیل به فعلی جاندار می‌شود.

از کلیشه، شعار و کلمات نخ نما استفاده نکنید:
علاوه بر قالبی‌نویسی، از شعارنویسی نیز باید پرهیز کرد. شعار حرفی بدیهی است که نه تنها پیش‌پا افتاده است بلکه نوشته را هم مبتذل، تعلیمی یا پُرطمطراق می‌کند. شاید یک موقعی چنین حرف‌هایی سخنانی نغز بوده است؛ اما از بس از آن استفاده شده، امروزه بدل به حرفی کهنه و قدیمی شده است. از وابسته‌های وصفی نیز استفاده نکنید. وابسته وصفی کلمه‌ای است که بیان واضح و قاطع را ضعیف می‌کند. کلمه‌ای آبکی است که حر‌ف‌های سلیس و رسا را بی‌اعتبار می‌کند. وابسته‌های وصفی کلماتی است مثل: صرفاً، فقط، مثل، اگر چه، همچنین، به علاوه، تقریباً، شاید، اگر، اما، هم، مگر اینکه، به نوعی و غیره. نویسندگان تازه‌کار از این کلمات زیاد استفاده می‌کنند.

مضمون اثرتان را فراموش نکنید:
منظور از نگارش یک مقاله، داستان، گزارش و شعر مضمون آن است و مضمون چیزی است که شما سعی دارید در اثرتان به خواننده بگویید (طرح داستان می‌گوید که چگونه اتفاقات رخ داده است). مضمون نوعی ریل مترو است که خواننده یک اثر را مستقیماً از ابتدای اثر به انتهای آن می‌برد. مضمون گاهی همان پیام داستان است اگر چه پیام داستان هرگز نباید بدیهی و آشکار باشد، بلکه باید پوشیده باشد و خواننده در انتهای داستان آن را کشف کند. به خاطر سپردن مضمون اثر به این معنی است که رئوس مطالب اثرمان را در ذهن داشته باشیم یا روی کاغذ بیاوریم. به علاوه لازم است نقشه‌ای داشته باشیم که بدانیم کجا می‌رویم. در غیر این صورت مجبوریم نوشته‌مان را در جایی که دلمان نمی‌خواهد، تمام کنیم.

فراموش نکنید که نوشته شما باید ابتدا، میانه و پایان داشته باشد:
اثر چه داستان باشد چه غیر داستان، باید مثل لباس‌هایی یک دست، چیز واحدی باشد و رنگ‌هایش با هم همخوانی داشته باشد. اگر شما با لباس قرمز و کلاه سفید شروع کنید و با کفش‌های سبز کار را تمام کنید، ظاهرتان یک دست نیست. داستان یا مقاله هم همین‌طور است. بگذارید خواننده فوری قوی‌ترین قسمت را بخواند. قوی‌ترین قسمت معمولاً چیزی گیراست که خواننده را با سر به داخل مطلب پرت می‌کند! وسط مقاله در حقیقت گوشت مقاله یا بدنه‌ی داستان است. در اینجاست که می‌توان طرح داستان را پیش برد و شخصیت‌ها را بسط داد. پایان اثر، در حکم جمع‌بندی و تمام شدن مطلب است. در اینجا باید همه‌ی نخ‌های شل مقاله را گره زد و همة سؤالات مطرح شده را پاسخ داد.

تعادل بین اجزاء را حفظ کرده و حاشیه نروید:
بسیاری از نویسنده‌ةا از نوشتن درباره‌ی مطالبی که خواننده می‌خواهد چیزی راجع به آن بداند پرهیز می‌کنند و در عوض درباره‌ی چیزهای غیرمهم دائم قلم‌فرسایی می‌کنند. آن‌ها سر پیچ خیابان وقت‌گذرانی می‌کنند حال آنکه خواننده می‌خواهد مدام در حرکت باشد. چنین کاری باعث می‌شود که یک طرف نوشته سنگین‌تر شود. در واقع همه‌چیز در یک طرف جمع شود و چیزی در طرف دیگر نماند. در این حالت مقاله یا داستان مثل یک ساعت شنی می‌شود که همه‌ی شن‌های آن در یک طرف است.

حالات شخصی خود را بیان نکنید. با خواننده ارتباط برقرار کنید:
بعضی از نوشته‌ها آن‌قدر خصوصی، معمولی، احساساتی و ملال‌آور هستند که به درد انتشار نمی‌خورند. اشکال بیان حالات در چیست؟ اشکالش این است که معمولی، تکراری، ملال‌آور، قالبی و احساساتی است؛ اما اشکال اساسی‌ترش این است که نمی‌تواند با خواننده ارتباط برقرار کند. در واقع باید به عنوان نویسنده رشد کنید و از مرحله‌ی بهره‌گیری از احساسات شخصی، به مرحله‌ی استفاده از احساسات عام‌تر Universal برسید. لزومی ندارد خاطراتتان را بازنویسی کنید. چون همان احساسات از نو در نوشته‌های بعدی شما به شکلی تازه‌تر، پیچیده‌تر و عام‌تر ظاهر خواهد شد.

نگذارید نگرانی‌های جزئی عذاب‌تان بدهد:
نگرانی جزئی شماره یک:  انتظار برای پیدا کردن جا و شرایط عالی برای نوشتن. انتظار برای پیدا کردن جا و شرایط عالی برای نوشتن، مثل منتظر الهام ماندن است؛ یا اینکه منتظر باشیم تا بچه‌هایمان بزرگ شوند و سر خانه و زندگی خودشان بروند و غیره. این گونه انتظارها نوعی وقت تلف کردن است و هیچ‌وقت نمی‌گذارد شما دست به قلم ببرید. هیچ‌جای زندگینامه‌ی نویسندگان بزرگ نیامده که آن‌ها از بهترین امکانات نوشتن برخوردار بوده‌اند؛ بر عکس، بیشتر آن‌ها مفلس بوده‌اند و تازه شانس آورده بودند که حتی مدادی داشتند. نگرانی جزئی شماره دو: «من می‌خواهم داستانم همان‌جور که نوشته‌ام چاپ شود. حتی یک کلمه آن را هم تغییر نمی‌دهم.» بعضی از نویسنده‌ها دست‌نویسشان را به سینه‌شان می‌چسبانند و می‌گویند: «تا وقتی که این اثر را همان‌طور که هست چاپ نکنید آن را به شما نمی‌دهم». نگرانی جزئی شماره سه: «اثر من هنوز کامل نشده تا چاپش کنم.  در صفحه‌ی 98 یک اشتباه کرده‌ام ...» فکر و ذکر خود را بیشتر روی نوشته‌تان بگذارید و آن را کامل کنید. چون آنچه می‌نویسید، اهمیت دارد. اگر مطلبتان بی‌غلط و کاغذتان نو، اما نوشته‌تان تکراری و مال عهد بوق باشد، سردبیرها دوباره آن را با پست بعدی برایتان پس می‌فرستند.

ببینید اثرتان را باید برای چاپ به کدام ناشر بدهید:
یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات نویسنده‌ها این است که فهرست انتشارات ناشران، روزنامه و مجله نمی‌خوانند. از این رو با ارائه آثارشان به ناشران نامناسب، وقت مدیران تولید نشر و سردبیران را می‌گیرند، وقت خودشان را تلف می‌کنند و بیخودی پولشان را بابت پست کردن آثارشان هدر می‌دهند.

به انتقادها و نظرات همسر، دوست، فامیل و رهگذران خیابان گوش نکنید:
اگر مجبور بودم مهم‌ترین دلیل موفقیت در انتشار آثارم را بازگو کنم، می‌گفتم که مهم‌ترین دلیلش این است که از خودم در برابر همه‌ی انتقادها محافظت کردم. به خودم گفته بودم که به حرف تنها کسی که درباره‌ی دست‌نویس اثرم گوش می‌کنم سردبیر یا مدیر تولید ناشر است. چرا که می‌خواهد اثرم را بخرد؛ اما به محض اینکه اثرم را خریدند، آن را برای همه می‌خوانم چون در این موقع دیگر انتقادها و نظرات تأثیری روی من نخواهد داشت.

از تحقیق غافل نشوید؛ اما در استفاده از آن افراط نکنید:
تحقیق اگر کمتر از حد لازم یا در حد افراط باشد، مشکل‌ساز است. نویسنده‌ها اغلب تحقیقاتشان افراطی و گاهی هم کمتر از حد لازم است، که هر دو غلط است. بازار نشر همیشه به آثار تحقیقی خوب و مقالات خوش‌ساخت نیاز دارد. بنابراین حق خواننده را پایمال نکنید. بهتر است فقط تا آن اندازه از تحقیقاتتان استفاده کنید که بتوانید اشتیاق خواننده را نسبت به نوشته‌تان افزایش دهید و او را به خواندن وادارید.

از بازنویسی نهراسید:
نویسنده‌ها وقتی مطلبی را تمام می‌کنند، خیلی وسوسه می‌شوند تا خیلی زود آن را به دست سردبیری برسانند؛ اما قبل از این کار بهتر است به قول معروف مدتی آن را در یخدان بگذارید تا سرد شود. دو هفته بعد که آن را بازخوانی کردید تازه نقاط ضعف نوشته‌تان آشکار می‌شود و شما می‌توانید آن‌ها را اصلاح کنید. نکته‌ای که شاید بعد از سرد شدن نوشته‌تان متوجه شوید این است که می‌توانید کل یک قسمت از نوشته‌تان را بی‌آنکه به مقاله‌تان لطمه‌ای بخورد، حذف کنید.

لزومی ندارد همه مخاطب اثر شما باشند:
اگر مطلب ما آن‌قدر جهانی، خواننده پسند و عامه‌پسند بود که همه‌ی مردم دنیا دوست داشتند آن را بخوانند، خیلی جالب می‌شد. جالب می‌شد، اما متأسفانه چنین چیزی امکان‌پذیر نیست. نوشتن برای همه مثل نوشتن برای هیچ‌کس است. نویسنده موقع نوشتن باید مخاطب خاصی در ذهن داشته باشد. منظور از داشتن گرایش در نویسندگی هم همین است؛ باید مشخص شود که برای چه کسی می‌نویسید و می‌خواهد او چه بداند.

دنبال اینکه آیا استعداد دارید یا ندارید، نباشید:
ظاهراً خیلی از نویسندگان اگر فقط خیال‌شان تخت شود که استعداد دارند، نگرانی‌شان رفع می‌شود. آن‌ها می‌ترسند که وقتشان را سال‌ها سر نوشتن بگذارند و بعد در انتهای جاده (یا در اواخر زندگی‌شان) بفهمند که آن‌ها هرگز نویسنده نبوده‌اند و در تمام این مدت استعداد نداشته‌اند! خیلی از آدم‌ها استعداد دارند، اما همه‌ی آن‌ها در کارشان موفق نمی‌شوند. حتی من قبلا تا آنجا پیش رفتم که می‌گفتم: «افراد برای نویسنده شدن فقط به پنج درصد استعداد، اما به 95 درصد انگیزه نیاز دارند.» چون از نظر من پشتکار، انگیزه و قدرت مقابله با دست رد سردبیران و ناشران، حتی مهم‌تر از خود استعداد بود. گو اینکه الان دیگر چنین اعتقادی ندارم؛ اما معتقدم نسبت انگیزه و استعداد پنجاه پنجاه است.

ده سال طول می‌کشد تا یک شبه موفق شوید:
طبعاً مدتی احتمالاً ماه‌ها و حتی سال‌ها، طول می‌کشد تا نویسنده‌ای کتاب یا مقاله‌ای بنویسد. زمان بیشتری نیز طول می‌کشد تا نویسنده بتواند با ناشری قرارداد امضاء کند و تازه پس از آن هم یک سال یا حتی بیشتر طول می‌کشد تا ناشر کتابی را منتشر کند! بعد هم شاید بیشتر از یک سال طول بکشد تا نویسنده حق‌التألیفی از کتابش بگیرد. چون پول پیشی که ناشر به نویسنده پرداخته، باید با فروش کتاب تصفیه شود تا بعد باز ناشر به نویسنده حق‌التألیف بدهد. بنابراین اگر دوست دارید نویسنده شوید، فکر خوبی است و اگر عاشق نویسندگی هستید چه بهتر و اگر خانواده‌ی پولداری ندارید تا خرجتان را بدهد یا صورت حساب‌های عقب‌افتاده‌تان را بپردازد، باز هم عالی است. اما مبادا گول افسانه‌ی «یک شبه ثروتمند شدن» نویسنده‌ها را بخورید، چون این موضوع واقعیت ندارد.

« واپسین ویرایش: 24 سپتامبر 2008 گاه 01:06:14 ازسوی piransal »
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

piransal

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,016
  • امتیاز: 527
  • جنسیت : آقا
پاسخ : (+) بیست کلید طلایی برای نانویسندگان
« پاسخ #1 : 14 سپتامبر 2008 گاه 21:40:39 »

 فروشگاه عربی

 زکریا تامر

جوراب‌های آقای پریشان‌فکر عصیانگر، پاره پوره و سوراخ سوراخ و خجالت‌آور شده بود. برای خرید جوراب تازه هنگام پیاده‌روی در خیابان وارد اولین فروشگاه شد. فروشگاه بزرگی بود، اما آقای پریشان‌فکر عصیانگر با دیدن قفسه‌های خالی خشکش زد. اجناس که معمولاً در فروشگاههای دیگر وجود داشت، در اینجا نبود.

نه کفش بود نه جورابی و نه عطر و نه اثاثیه و نه تلویزیون و نه وسایل آشپزخانه. در جایش میخکوب شد و هاج و واج با نگاه عاقل اندر سفیه به اطراف خود خیره شد. یکی از شاگردهای چاق و قدکوتاه فروشگاه او را دید. چهره‌ای مهربان و همیشه خندان داشت. با گامهایی سریع به آقای پریشان‌فکر عصیانگر نزدیک شد و مثل یک دوست چندساله به او گفت:

«این یک موضوع معمولی است. نباید به چشمانت شک کنی. هر کس که بار اول وارد فروشگاه ما می‌شود، مثل تو رفتار می‌کند. فروشگاه ما مثل دیگر فروشگاهها نیست. ما در این فرشگاه چیزهایی را می‌فروشیم که در فروشگاههای دیگر نمی‌فروشند. این از امتیازات فروشگاه ماست. و همین باعث شهرت ما و اطمینان مشتریان به ما شده است. هیچ‌کدام از مشتریها حتی یک بار هم در اعتماد به ما شک نمی‌کنند. ما همه‌چیز داریم و اگر پول کافی داشته باشی، همه چیز برای فروش موجود است. قیمتها هم عادلانه است. می‌توانی بدون هیچ فشاری دو ساله قسط آنها را پرداخت کنی.»

آقای پریشان‌فکر عصیانگر گفت: «چه چیزهایی می‌فروشید؟»
شاگرد پاسخ داد: «همه‌چیز برای فروش داریم: شاهنشاهان... شاهزادگان... فرماندهان... کشورها... دریاها... مردان... بچه‌ها... رودخانه‌ها... همچنین رؤسای جمهور، وزارتخانه‌ها، وزراء و نمایندگان مجلس و مجموعه‌ای خانم برای سلیقه‌های مختلف...»
شاگرد درحالی‌که به مردی عبوس اشاره می‌کرد، گفت: «به این مرد نگاه کن! فرمانداری است که او را می‌فروشیم. شورشی‌ترین مردم را می‌تواند سرکوب کند و جزو گله‌ها و خرگوشها بفروشد. به این شاهزاده نگاه کن! اگر او را بخری و شرایط مناسبی برایش فراهم کنی، می‌تواند هر ن‍ُه ماه یک شاهزاده تازه به تو تحویل بدهد. نمی‌بینی چه کالای کمیابی است؟ یک شاهزاده می‌خری و پس از چند سال مجموعه‌ای از شاهزاده‌های پسر و دختر خواهی داشت که با فروختن آنها سود غیر قابل باوری به چنگ می‌آوری.
به این شاهنشاه ق‍َد‌َر قدرت نگاه کن! می‌خواهی او را بخری؟ چه ابهتی! شکوه و عظمت را با خود یدک می‌کشد. اگر روی پادشاهی بنشیند و جهانگردان خارجی برای دیدنش بیایند، می‌توانی پول پارو کنی.»

شاگرد فروشگاه به نقشه بزرگی که از دیوار آویزان بود، اشاره کرد و گفت: «این کشورها آماده فروشند. هم خاکشان هم مردمشان. پول کافی بده و مالک آنها بشو. هیچ‌کس بدون اجازه‌ی تو ن‍َف‍َس هم نمی‌تواند بکشد.»
شاگرد با دستش اشاره به تصویر رنگی دریایی کرد و گفت: «این دریا آماده فروش است. همه‌ی ماهیانش مال تو می‌شود. هیچ کشتی بدون پرداخت پولی که تو می‌خواهی، نمی‌تواند از آن عبور کند. جای تردید نیست که خرید این دریا سود تضمینی است.»

شاگرد به مرد چاقی اشاره کرد و گفت: «به تو نصیحت می‌کنم این شاهزاده را نخری. نه دست از خوردن می‌کشد نه به کمتر از غذاهای گران‌قیمت راضی می‌شود. خرجش سنگین است و پولی که بابت خرید او بدهی، بر نمی‌گردد.»
شاگرد فروشگاه متوجه شد یکی از مشتریان به او اشاره می‌کند و از وی می‌خواهد نزد او برود، برای همین به آقای پریشان‌فکر عصیانگر گفت: «ببخشید! یک دقیقه به من مهلت بده. این آقا از مشتریان قدیمی ماست... میلیونری است که پول برایش اسباب بازی است.»

شاگرد با شتاب به طرف مشتری دوید و با او حرف زد. بعد با چهره‌ای برافروخته پیش آقای پریشان‌فکر آمد و به او گفت: «یک فرصت استثنایی برایت پیش آمده، این میلیونر با اولین نگاه از تو خوشش آمده و دلش می‌خواهد تو را بخرد. هر چه بگویی قبول است.»
آقای پریشان‌فکر عصیانگر پرسید: «خب می‌خواهد با من چه‌کار کند؟» شاگرد خندید و گفت: «سؤال عجیبی می‌پرسی. وقتی نان می‌خری، نان از تو می‌پرسد می‌خواهی با او چه‌کار کنی و برایت شرط می‌گذارد؟ چرا مرددی؟ دلم می‌خواهد آدمی مثل او پیدا شود و مرا بخرد.»

آقای پریشان‌فکر پرسید: «یعنی من خرید و فروش می‌شوم؟»
شاگرد گفت: «خیلی عجله نکن. به فکر سودت باش. پولت را می‌گذاری توی بانک و هر ساله بانک سود سپرده‌ات را می‌دهد. بعد از چند سال می‌بینی که جزء پولدارها شده‌ای.»
 آقای پریشان‌فکر پرسید: «چند سال باید مال او باشم؟»
شاگرد پاسخ داد: «و این موضوعی است که قبل از اتمام معامله باید درباره‌اش به توافق برسید. فکر می‌کنم می‌خواهد مدت ده سال تو را بخرد. الان چند ساله‌ای؟ سی سال یا یک خرده بالا و پایین. فکرش را بکن. بعد از ده سال می‌شوی چهل ساله. بر می‌گردی، آن هم با سرمایه‌ای که به تو این امکان را می‌دهد بازنشسته شوی و راحت زندگی کنی. اجازه بده فضول باشم و در مسائل شخصی‌ات دخالت کنم. چه کاره‌ای؟»

ـ کارمند یکی از ادارات دولتی هستم.
ـ یعنی در ماه سی روز کار می‌کنی و هر روز دست کم هشت ساعت و مدیرهای مافوقت ازت راضی نیستند و مدام توبیخت می‌کنند، و از حقوقت کسر می‌کنند. یک‌جوری از بالا نگاهت می‌کنند که انگار به مگس نگاه می‌کنند. آخر برج هم حقوقی بهت می‌دهند که شکمت را هم سیر نمی‌کند.

ـ من فارغ‌التحصیل دانشگاهم و در دوران تحصیل یک سر و گردن از دیگر دانشجوها بالاتر بودم.
ـ بله، می‌دانم، فارغ‌التحصیلان دانشگاهها تابستانها خربزه می‌فروشند و زمستانها لبو. بگو ببینم زن داری؟
ـ نه، مجردم.
ـ عاشق کسی هستی؟
ـ نه.
ـ پس عقلت را به کار بینداز. زندگی‌ات آن‌قدر ارزش ندارد که برایش حرص بزنی. اگر قبول کنی که خودت را بفروشی، همه‌ی مسئولیت‌ها از دوشت برداشته می‌شود و راحت می‌شوی. یک نفر پیدا شده که مجانی مخارجت را می‌دهد. فقط باید هر چه می‌گوید انجام بدهی.

ـ از من چه چیزی می‌خواهد؟
ـ در فروشگاه ما مرسوم نیست از مشتری بپرسند با کالایی که می‌خرد چه‌کار می‌کند. اما مطمئناً از تو نمی‌خواهد تا کره‌ی ماه پیاده بروی...
ـ از این معادله چه سودی به فروشگاه شما می‌رسد؟
ـ ما چند درصدی حق دلالی می‌گیریم.

وقتی مرد پولدار پول آقای پریشان‌فکر عصیانگر را پرداخت و فروشگاه را ترک کرد، آقای پریشان‌فکر عصیانگر با سری خمیده پشت سرش می‌رفت. پاهایش می‌لرزید. بالاخره هم جورابهای تازه‌ای را که


 بن مایه: شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

« واپسین ویرایش: 14 سپتامبر 2008 گاه 21:47:54 ازسوی piransal »
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

piransal

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,016
  • امتیاز: 527
  • جنسیت : آقا

 شوهر آمریکایی



 جلال آل احمد

«... ودکا؟ نه. متشکرم. تحمل ودکا را ندارم. اگر ویسکی باشد حرفی. فقط یک ته گیلاس. قربان دست‌تان. نه. تحمل آب را هم ندارم. سودا دارید؟ حیف. آخر اخلاق سگ آن کثافت به من هم اثر کرده. اگر بدانید چه ویسکی سودایی می‌خورد! من تا خانه‌ی پاپام بودم اصلا لب نزده بودم. خود پاپام هنوز هم لب نمی‌زند. به هیچ مشروبی. نه. مؤمن و مقدس نیست. اما خوب دیگر. توی خانواده‌ی ما رسم نبوده. اما آن کثافت اول چیزی که یادم داد، ویسکی سودا درست کردن بود. از کار که بر می‌گشت باید ویسکی سوداش توی راهرو دستش باشد. قبل از این که دست‌هایش را بشوید. و اگر من می‌دانستم با آن دست‌ها چه کار می‌کند؟!...

خانه که نبود گاهی هوس می‌کردم، لبی به ویسکی‌اش بزنم. البته آن وقت‌ها که هنوز دخترم نیامده بود. و از تنهایی حوصله‌ام سر می‌رفت. اما خوشم نمی‌آمد. بدجوری گلویم را می‌سوزاند. هرچه هم خودش اصرار می‌کرد که باهاش هم پیاله بشوم فایده نداشت. اما آبستن که شدم به اصرار آبجو به خوردم می‌داد. که برای شیرت خوب است. اما ویسکی هیچ وقت. تا آخرش هم عادت نکردم. اما آن روزی که از شغلش خبردار شدم بی‌اختیار ویسکی را خشک سر کشیدم. بعد هم یکی برای خودم ریختم، یکی برای آن دختره‌ی «گرل فرند»ش. یعنی مثلاً نامزد سابقش. آخر همان او بود که آمد خبردارم کرد. و دو تایی نشستیم به ویسکی خوردن و درد دل. و حالا گریه نکن، کی بکن. آخر فکرش را بکنید. آدم دیپلمه باشد، خوشگل باشد، می‌بینید که ...، پاپاش هم محترم باشد، نان و آبش هم مرتب شاد، کلاس انگلیسی هم رفته باشد و به هر صورت مجبور نباشد به هر مردی بسازد، آن وقت این جوری؟!...

اصلاً مگر می‌شود باور کرد؟ این همه جوان درس خوانده توی مملکت ریخته. این همه مهندس و دکتر... اما آخر آن خاک بر سرها هم هی می‌روند زن‌های فرنگی می‌گیرند یا آمریکایی. دختر پستچی محله‌شان را می‌گیرند. یا فروشنده‌ی «سوپر مارکت» سر گذرشان را یا خدمتکار دندانسازی را که یک دفعه پنبه توی دندان‌شان کرده. و آن وقت بیا و ببین چه پز و افاده‌ای! انگار خود «سوزان هیوارد» است یا «شرلی مک لین» یا «الیزابت تایلور». بگذارید براتان تعریف کنم. پریشب‌ها یکی از همین دخترها را دیدم. که دو ماه است زن یک آقا پسر ایرانی شده و پانزده روز است که آمده. شوهرش را تلگرافی احضار کرده‌اند که بیا شده‌ای نماینده‌ی مجلس. صاحب خانه مرا خبر کرده بود که مثلاً مهمان خارجیش تنها نماند. و یک هم‌زبان داشته باشد که باهاش درد دل بکند. درست هفته‌ی پیش بود. دختره با آن دو تا کلمه تگزاسی حرف زدنش...

نه. نخندید. شوخی نمی‌کنم. چنان دهنش را گشاد می‌کرد که نگو. هنوز ناخن‌هاش کلفت بود. معلوم بود که روزی یک خروار ظرف می‌شسته. آن وقت می‌دانید چه می‌گفت؟ می‌گفت: ما آمدیم تمدن برای شما آوردیم و کار کردن با چراغ گاز را ما یادتان دادیم و ماشین رختشویی را... و ازین حرفها. از دست‌هایش معلوم بود که هنوز تو خود تگزاس رخت را توی تشت چنگ می‌زده. و آن وقت این افاده‌ها! دختر یک گاوچران بود. نه از آنهایی که تو ملک‌شان نفت پیدا می‌شود و دیگر خدا را بنده نیستند. نه. از آنهایی که گاو دیگران را می‌چرانند. البته من بهش چیزی نگفتم. اما یک مرد تو مجلس بود که درآمد با انگلیسی دست و پا شکسته‌اش گفت که اگر تمدن اینهاست که شما می‌گویید؛ ارزانی همان «کمپانی» که خود سرکار را هم دنبال ماشین رختشویی می‌فرستد برای ما به عنوان تحفه.

البته دختره نفهمید. یعنی انگلیسی آن مردکه را نفهمید. ناچار من برایش ترجمه کردم. آن وقت به جای این که جواب آن مرد را بدهد؛ در آمده رو به من که لابد بد اخلاق بوده‌ای یا هرزه بوده‌ای که شوهرت طلاقت داده. به همین صراحت. یعنی من برای این که تندی حرف آن مردکه را جبران کرده باشم و دختره را از تنهایی در آورده باشم؛ سر دلم را باز کردم و برایش گفتم که آمریکا بوده‌ام و بعد که برایش گفتم شوهرم چه کاره بود و به این علت ازش طلاق گرفتم، می‌دانید چه گفت؟ گفت این که عیب نشد. هیچ کاری عار نیست... لابد خانواده‌اش دست به سرت کرده‌اند که ارثش به بچه‌ات نرسد، یا لابد بداخلاق بوده‌ای و ازین حرف‌ها، اصلاً انگار نه انگار که تازه از راه رسیده. طلب‌کار هم بود. خوب، معلوم است. شوهرش نماینده‌ی مجلس بود. آخر اگر این خاک بر سرها نروند این لگوری‌ها را نگیرند که دختری مثل من، نمی‌رود خودش را به آب و آتش بزند...

نه قربان دست‌تان. زیاد بهم ندهید. حالم را خراب می‌کند. شکم گرسنه و ویسکی؟ هان یک ته گیلاس دیگر بس است. اگر یک تکه پنیر هم باشد بد نیست... ممنون. اوا! این پنیر است؟ چرا آن قدر سفید است؟  و چه شور! مال کجاست؟... لیقوان؟ کجا باشد؟... نمی‌شناسم. هلندی و دانمارکی را می‌شناسم. اما این یکی را... اصلاً دوست نداشتم. همان با پسته بهتر است. متشکر، خوب چه می‌گفتم؟ آره. تو کلوب آمریکایی‌ها باهاش آشنا شدم. یک سال بود می‌رفتم کلاس زبان. می‌دانید که چه شلوغی است. دیپلم که گرفتم اسم نوشتم برای کنکور. ولی خوب می‌دانید دیگر. میان بیست سی هزار نفر چطور می‌شود قبول شد؟ این بود که پاپا گفت برو کلاس زبان. هم سرت گرم می‌شود، هم یک زبان خارجی یاد می‌گیری. و آن وقت آن کثافت معلم کلاس بود.

بلند بالا. خوش ترکیب. موهای بور. یک امریکایی کامل. و چه دست‌های بلندی داشت. تمام دفترچه‌ی تکلیف را می‌پوشاند. خوب دیگر. از همدیگر خوشمان آمد. از همان اول. خیلی هم با ادب بود. اول دعوتم کرد به یک نمایشگاه نقاشی. به کلوب تازه‌ی عباس آباد. ازین‌ها که سر بی ‌تن می‌کشند یا تپه تپه رنگ بغل هم می‌گذارند یا متکا می‌کشند به اسم آدم و یک قدح می‌گذارند روی سرش یا دو تا لکه‌ی قهوه‌ای وسط دو متر پارچه. پاپا و ماما را هم دعوت کرده بود. که قند توی دل‌شان آب می‌کردند. بعد هم با ماشین خودش برمان گرداند خانه. و با چه آدابی. در ماشین را باز کردن و ازین کارها. و آن هم برای پاپا و ماما که هنوز ماشین ندارند. خوب معلوم است دیگر. از همان شب کار رو به راه شد. بعد دعوتم کرد به مجلس رقص. یکی از عیدهاشان. به نظرم «ثنکس گیونگ» بود. اوا! چطور نمی‌دانید؟ یک آمریکا است و یک «ثنکس کیونگ». یعنی روز شکرگزاری دیگر. همان روزی که آمریکایی‌ها کلک آخرین سرخ‌پوستها را کندند.

پاپا البته که اجازه داد. و چرا ندهد؟ بیرون از کلاس که من کسی را نداشتم برای تمرین زبان. زبان را هم تا تمرین نکنی فایده ندارد. بعد هم قرار گذاشته بودیم که من بهش فارسی درس بدهم. البته خارج از کلاس. هفته‌ای یک روز می‌آمد خانه‌مان برای همین کار. قرار گذاشته بودیم. و نمی‌دانید چه جشنی بود. کدو حلوایی را سوراخ کرده بودند عین جای چشم و دماغ و دهن، و توش چراغ روشن کرده بودند. و چه رقصی! و حالا دیگر کم کم انگلیسی سرم می‌شد و توی مجلس غریبه نمی‌ماندم. گذشته از این که ایرانی هم خیلی زیاد بود. اما حتی آن شب هم اصرار کرد، آبجو نخوردم. مثل این که از همین هم خوشش آمد. چون وقتی برم گرداند و رساند خانه، به ماما گفت از داشتن چنین دختری به شما تبریک می‌گویم. که خودم ترجمه کردم. آخر حالا دیگر شده بودم یک پا مترجم.

همین جوری‌ها هشت ماه با هم بودیم. با هم سد کرج رفتیم قایقرانی، سینما رفتیم. موزه رفتیم. بازار رفتیم. شمیران و شاه عبدالعظیم رفتیم، و خیلی جاهای دیگر که اگر او نبود من به عمرم نمی‌دیدم. تا شب «کریسمس» دعوت‌مان کرد خانه‌اش. دیگر شب «کریسمس» را که می‌شناسید؟ پاپا و ماما هم بودند. فِفِر هم بود. نمی‌شناسید؟ اسم برادرم است دیگر. فریدون. دو تا بوقلمون پخته از خود «لوس آنجلس»برایش فرستاده بودند... اوا! پس شما چه می‌دانید؟ همان جایی که «هولیوود» هست دیگر. نه این که فقط برای او فرستاده باشند. برای همه‌شان می‌فرستند که یعنی شب عید غربت‌زده نمانند. وقتی آدمی مثل آن کثافت را مخصوص آن کار می‌فرستند تهران، دیگر بوقلمون و آبجو و سیگار و ویسکی و شکلات که جای خود دارد. باور کنید راضی بودم آدمکش باشد، دزد و جانی باشد، گنگستر باشد، اما آن کاره نباشد...

قربان دستتان. یک ته گیلاس دیگر از آن ویسکی. مثل این که آمریکایی نیست. آنها «برین» می‌خورند. مزه‌ی خاک می‌دهد. آره این «اسکاچ» است. خیلی شق و رق است. عین خود انگلیسی‌ها. خوب! چه می‌گفتم؟ آره. همان شب ازم خواستگاری کرد. رسماً و سرمیز شام. حالا خود من هم مترجمم. جالب نیست؟ هیچ کس تا حالا این‌جوری شوهر نکرده. اول بوقلمون را برید و گذاشت تو بشقاب‌هامان. بعد شامپانی باز کرد که برای پاپا و ماما هم ریخت. برای همه ریخت. البته ماما نخورد. اما پاپا خورد. خود من هم لب زدم. اول تند بود و گس. اما تندی‌اش که پرید؛ شیرینی ماند. بعد در آمد که به پاپا بگو که ازت خواستگاری می‌کنم. اصرار داشت که جمله به جمله بگویم و شمرده و همه چیز را. که خدمت سربازیش را کرده، از مالیات دادن معاف است، گروه خونشB است، مریض نیست، ماهی 1500 دلار حقوق می‌گیرد که وقتی برگردد می‌شود 800 تا. اما واشنگتن خانه از خودش دارد و هیچ اجاره و قسطی هم ندارد. و پدر و مادرش هم لوس‌آنجس هستند و کاری به کار او ندارند و از این حرفها.

پاپا که از همان شب اول راضی بود. خودش بهم گفته بود که مواظب باش دخترجان، هزار تا یکی دخترها زن آمریکایی نمی‌شوند. شوخی که نیست. یعنی نمی‌توانند. این گفته‌اش هنوز توی گوشم است. اما تو خودت می‌دانی. تویی که باید با شوهرت زندگی کنی. اما ازش یک هفته مهلت بخواه تا فکرهایت را بکنی. همین کار را هم کردیم. البته از همان اول کار تمام بود. تمام فامیل می‌دانستند. دو سه بار هم دعوت و مهمانی و ازین جور مراسم. و چه حسرت‌ها. و چه دختر به رخ یارو کشیدن‌ها. سر همین قضیه تمام دختر خاله‌ها و دختر عموهام ازم قهر کردند. بابام راست می‌گفت. شوخی که نبود. همه‌ی دخترها آرزوش را می‌کردند. ولی یارو از من خواستگاری کرده بود. و اصلاً معنی داشت که من فداکاری کنم و یک دختر دیگر را جای خودم معرفی کنم؟

این میانه هم فقط مادربزرگم غر می‌زد. می‌گفت ما تو فامیل کاشی داریم، اصفهانی داریم، حتی بوشهری داریم. همه‌شان را هم می‌شناسیم. اما دیگر امریکایی نداشته‌ایم. چه می‌شناسیم کیه. دامادی را که نتوانی بروی سراغ خانواده‌اش و خانه‌اش و از در و همسایه ته و توی کارش را در بیاری... و از این حرف‌های کلثوم ننه‌ای. اصلاً سر عقدمان هم نیامد. پا شد رفت مشهد که نباشد.
اما خود من قند تو دلم آب می‌کردند. محضردار شناس خبر کرده بودیم. همه‌ی فامیل بودند و یک عده آمریکایی. و چه عکس‌ها از سفره‌ی عقد. یکی از دوست‌های شوهرم فیلم هم ورداشت. اما امان ازین آمریکایی‌ها! می‌خواستند سر از هر چیز دربیارند. هی می‌آمدند سؤال پیچم می‌کردند. یعنی من حالا عروسم. اما مگر سرشان می‌شد؟ که اسم این چیه؟ که قند را چرا این‌جوری می‌سایند؟ که روی نان چه نوشته؟ که اسفند را از کجا می‌آورند؟... اما هر جوری بود گذشت.

توی همان مجلس عقد دو تا از نم‌کرده‌های فامیل را به عنوان راننده برای اداره‌هاشان استخدام کردند. صدهزار تومن هم مهر کرد. کلمه‌ی لا اله الا الله را هم همان پای سفره‌ی عقد گفت. و به چه زحمتی! و چه خنده‌ها که به «لا الاه...» گفتنش کردیم!... که مثلاً عقد شرعی باشد. و شغلش؟ خوب معلم انگلیسی بود دیگر. بعد هم تو قباله نوشته بودند حقوقدان. دو نفر از اعضای سفارت هم شاهدش بودند. و من با همین دروغی که گفته بود می‌توانستم بندازمش زندان. و طلب خسارت هم بکنم. دست کم می‌توانستم مجبورش کنم علاوه بر چهارصد دلار خرجی که حالا برای دخترم می‌دهد، ششصد تا هم بگذارد رویش. ولی چه فایده؟ دیگر اصلاً رغبت دیدنش را نداشتم. حاضر نبودم یک ساعت باهاش سر کنم. همین هم بود که عاقبت راضی شد، بچه را بدهد و گرنه به قانون خودشان می‌توانست بچه را نگه دارد...

البته که من مهرم را بخشیدم. مرده شورش را ببرد با پولش. اگر بدانید پولش از چه راهی در می‌آمد! مگر می‌شود همچو پولی را گردن‌بند طلا کرد و بست به گردن؟ یا گوشت و برنج خرید و خورد؟ همین حرف‌ها را آن روز آن دختره هم می‌زد. «گرل فرند» سابقش. یعنی رفیقه‌اش. نامزدش. چه می‌دانم. بار اول و آخر بود که دیدمش. با طیاره یک راست از لوس‌آنجلس آمده بود واشنگتن. و توی فرودگاه یک ماشین کرایه کرده بود و یک راست آمده بود در خانه‌مان. دو سال تمام که من واشنگتن بودم خبر از هیچ کدام از فامیلش نشد. خودش می‌گفت راه دور است و سر هر کسی به کار خودش سرگرم است و ازین حرف‌ها. من هم راحت‌تر بودم. بی آقا بالاسر. گاهی کاغذی می‌دادم یا آن‌ها می‌دادند. عکس دخترم را هم برایشان فرستادم. آن‌ها هم هدیه‌ی تولد بچه را فرستادند.

عکس یک‌سالگی‌اش را هم فرستادیم و بعد از آن دیگر خبری ازشان نشد تا آن دختره آمد. سلام و علیک و خودش را معرفی کرد و خیلی مؤدب. که تنهایی حوصله‌ات سر نمی‌رود؟ و به به! چه دختر قشنگی! و ازین حرف‌ها. و من داشتم با ماشین رختشویی ور می‌رفتم که یک‌جاییش خراب شده بود. بی رودرواسی آمد کمکم. و درستش کردیم و رخت‌ها را ریختیم توش و رفتیم نشستیم که سر درد دلش واشد. گفت نامزدش بوده که می‌برندش جنگ «کره». و جنگ که تمام می‌شود، دیگر بر نمی‌گردد لوس‌آنجلس. و همین توی واشنگتن کار می‌گیرد. و این که خدا عالم است توی کره چه بلایی سر جوان‌های مردم می‌آورده‌اند که وقتی برگشتند این‌جور کارها را قبول می‌کردند. که من پرسیدم مگر چه کاری؟ شاخ درآورد که من هنوز نمی‌دانستم شوهرم چه کاره است. درآمد که البته کار عار نیست. اما همه‌ی فامیلش سر همین کار ترکش کرده‌اند. و هر چه او بهشان گفته فایده نداشته ...

حالا من دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد که نکند جلاد باشد. یا مأمور اطاق گاز و صندلی برقی. آخر حتی این جور کارها را می‌شود یک جوری جزو کارهای حقوقی جا زد. اما آن کار او را؟ اسمش را که برد، چشم‌هایم سیاهی رفت. جوری که دختره خودش پا شد و رفت سراغ بوفه و بطری ویسکی را درآورد و یک گیلاس ریخت، داد دست من و برای خودش هم ریخت و همین جور درد دل... ازو که این نامزد سومش است که همین جوری‌ها از دستش در می‌رود. یکی‌شان تو جنگ کره کشته شده. دومی در «ویتنام» است و این یکی هم این جوری از آب درآمده. می‌گفت اصلاً معلوم نیست چرا آن‌هایی‌شان هم که بر می‌گردند یا این جور کارهای عجیب غریب را پیش می‌گیرند یا خل و دیوانه و دزد و قاتل می‌شوند... و از من که آخر چرا تا حالا نتوانسته‌ام بفهمم شوهرم چه کاره است. و آخر من که دختر کلفت نبوده‌ام یا دختر سر راهی و یتیم خانه‌ای. دیپلمه بوده‌ام و ننه بابا داشته‌ام و خوشگل بوده‌ام و ازین جور حرف‌ها...

آره! قربان دست‌تان. یکی دیگر بد نیست. مهمان‌های شما هم که نیامدند. گلوم بدجوری خشک می‌شود. بدی‌اش این بود که دختره خودش را تو دلم جا کرد. چگور پگور بود و تر و تمیز. و می‌گفت هفت سال است که تو لوس‌آنجلس یا دنبال شوهر می‌گردد یا دنبال ستارگی سینما. بعد هم با هم پا شدیم، رخت‌ها را پهن کردیم و دخترم را با کالسکه‌اش گذاشتیم عقب ماشین و رفتم سراغ محل کار شوهرم. آخر من هنوز هم باورم نمی‌شد. و تا به چشم خودم نمی‌دیدم فایده نداشت. اول رفتیم اداره‌اش. سلام و علیک و این که چه فرمایشی دارید و چه عکس‌هایی از چه پارک‌ها و چه درخت‌ها و چه چمن‌ها. اگر نمی‌دانستی محل چه کاری است خیال می‌کردی خانه برای ماه عسل توش می‌سازند. و همه چیز با نقشه. و ابعاد و اندازه‌ها و لولاها و دستگیره‌های دو طرف و دسته‌ی گل رویش و از چه چوبی میل دارید و پارچه‌ای که باید روش کشید و چه تشریفاتی. و کالسکه‌ای که آدم را می‌برد و این که چند اسبه باشد یا اگر دل‌تان بخواهد با ماشین می‌بریم که ارزان‌تر است و این که چه سیستم ماشینی. و این که چند نفر بدرقه کننده لازم دارید و هر کدام چقدر مزدشان است که تا چه حد احساسات به خرج بدهند؛ هر کدام خودشان را جای یکی از اقوام بدانند و با چه لباسی و تو کدام کلیسا... من یک چیزی می‌گویم شما یک چیزی می‌شنوید.

گله به گله هم توی اداره‌شان دفترچه‌های تبلیغاتی گذاشته بود و کبریت و دستمال کاغذی. با عکس و تفصیلات که رویشان چاپ شده و جمله‌هایی مثلاً «خواب ابدی در مخمل» یا «فلان پارک المثنای باغ بهشت» و ازین جور چیزها. کارمندها دور و برمان می‌پلکیدند که تک می‌خواهید یا خانوادگی؟ و چند نفره؟ و این که صرف با شماست اگر خانوادگی تهیه کنید که پنجاه درصد ارزانتر است و این که قسطی هم می‌دهیم... و من راستی که دلم داشت می‌ترکید. اصلاً باورم نمی‌شد که شوهرم این کاره باشد. آخر گفته بود حقوقدان. «لایر»! عینا.

دست آخر خودمان را معرفی کردیم و نشانی کار شوهرم را گرفتیم. نه بدجوری که بو ببرند. که بله ایشان خواهر اوشان‌اند و از لوس‌آنجلس آمده‌اند و عصر باید برگردند و کار واجبی دارند و من نمی‌دانستم شوهرم امروز تو کدام محل کار می‌کند... و آمدیم بیرون. و رفتیم خود محل کارش. و من تا وقتی از پشت ردیف شمشادها ندیدمش باورم نشد. دست‌هایش را زده بود بالا و لباس کار تنش بود و چمن را متر می‌کرد. و چهار گوشه‌اش را علامت می‌گذاشت و بعد کلنگ برقی را راه می‌انداخت و دور تا دور محل را سوراخ می‌کرد و می‌رفت سراغ پهلویی. آن وقت دو نفر سیاه‌پوست می‌آمدند اول چمن روی زمین را قالبی در می‌آوردند و می‌گذاشتند توی یک کامیون کوچک و بعد شوهرم بر می‌گشت و از نو زمین را با کلنگ سوراخ می‌کرد و آن دو تا سیاه، خاکش را در می‌آوردند و می‌ریختند توی یک کامیون دیگر.

و همین‌جور شوهرم می‌رفت پایین و می‌آمد بالا. و بعد یکی از آن دو تا سیاه. اما هر سه تا لباس‌هایشان عین همدیگر بود. و به چه دقتی کار می‌کردند! نمی‌گذاشتند یک ذره خاک حرام بشود و بریزد روی چمن اطراف. و ما دو تا همین‌جور توی ماشین نشسته بودیم و نیم ساعت تمام از لای شمشادهای کنار خیابان تماشا می‌کردیم و زار زار گریه می‌کردیم. و از بغل ماشین ما همین جور کامیون رد می‌شد که یا خاک و چمن می‌برد بیرون یا صندوق‌های تازه را می‌آورد که ردیف می‌چیدند روی چمن به انتظار این که گودبرداری‌ها تمام بشود.

همان روزهایی که سربازها را از ویتنام می‌آورند. دسته دسته. روزی دویست سیصد تا. و عجب شلوغ بود سرشان. غیر از دسته‌ی شوهرم، ده دوازده دسته‌ی دیگر هم کار می‌کردند. هر دسته‌ای یک سمت پارک. و عجب پارکی! اسمش «آرلینگتون» است. باید شنیده باشید. یک پایتخت آمریکاست و یک آرلینگتون. در تمام دنیا مشهور است. اصلاً یک آمریکا است و یک آرلینگتون. یعنی این‌ها را همان روز دختره برایم گفت. که از زمان جنگ‌های استقلال این جا مشهور شده. «کندی» هم همان جاست. که مردم می‌روند تماشا. گارد احترام هم دارد که با چه تشریفاتی عوض می‌شود.

سرتاسر چمن است و تپه ماهور است و دور تا دور هر تکه چمن درخت کاری و شمشاد کاری و بالا سر هر نفر یک علامت سفید از سنگ و رویش اسم و رسمش. و سرهنگ‌ها این‌جا و سرگردها تو آن قسمت و سربازهای ساده این طرف. دختره می‌گفت ببین! به همان سلسله مراتب نظامی. من یک چیزی می‌گویم شما یک چیزی می‌شنوید. می‌گفت تمام کوشش ما آمریکایی‌ها به این آرلینگتون ختم می‌شود... که چه دل ‌پری داشت! هفت سال انتظار و سه تا نامزد از دست رفته...! جای آن دو تا را هم نشانم داد و جای «کندی» را هم و آن جایی که گارد احترام عوض می‌شود و بعد برگشتیم. من هیچ حوصله‌ی تماشا نداشتم. ناهار هم بیرون خوردیم. بعدش هم رفتیم سینما که دخترم هی عر زد و اصلاً نفهمیدم چه گذشت. و چهار بعدازظهر مرا رساند در خانه و رفت. بلیط دو سره با تخفیف گرفته بود و مجبور بود همان روز برگردد. و می‌دانید آخرین حرفی که زد چه بود؟

گفت: از بس تو جنگ با این عوالم سر و کار داشته‌اند، عالم ماها فراموششان شده... و شوهرم غروب که از کار برگشت قضیه را باهاش در میان گذاشتم. یعنی دختره که رفت من همین‌جور تو فکر بودم یا با دوست و آشناهای ایرانی‌ام تلفنی مشورت می‌کردم. اول یاد آن روزی افتادم که به اصرار برم داشت برد دیدن مسگرآباد. قبل از عروسی‌مان. عین این که می‌رویم به دیدن موزه‌ی گلستان. من اصلاً آن وقت نمی‌دانستم مسگرآباد چیست و کجاست. گفتم که، اگر او نبود من خیلی جاهای همین تهران را نمی‌شناختم. و آن روز هم من که بلد نبودم. شوفر اداره‌شان بلد بود. مثلاً من مترجم بودم. و هی از آداب کفن و دفن می‌پرسید. من هم که نمی‌دانستم. شوفره هم ارمنی بود و آداب ما را بلد نبود. اما رفت یکی از دربان‌های مسگرآباد را آورد که می‌گفت و من ترجمه می‌کردم. من آن وقت اصلاً سر در نمی‌آوردم که غرض‌اش از این همه سؤال چیست. اما یادم است که مادربزرگم همین قضیه را بهانه کرده بود برای غر زدن.

که چه معنی دارد؟ مردکه‌ی بی‌نماز آمده خواستگاری دختر مردم و آن وقت برش می‌دارد می‌برد مسگرآباد؟... یادم است آن روز غیر از خودش یک آمریکایی دیگر هم باهاش بود و توضیحات دربان را که برایشان ترجمه کردم؛ آن یکی درآمد به شوهرم گفت، می‌بینی که حتی صندوق به کار نمی‌برند. یک تکه پارچه پیچیدن که سرمایه‌گذاری نمی‌خواهد ... می‌شناختمش. مشاور سازمان برنامه بود. مثل این که قرار و مداری هم گذاشتند که درین قضیه با سازمان حرف بزنند و مرا بگو که آن روزها اصلاً ازین حرف‌ها سر در نمی‌آوردم. یادم است همان روز وقتی فهمیدند که ما صندوق نمی‌کنیم برایم تعریف کرد که ما عین عروس یا داماد بزک می‌کنیم و می‌گذاریم توی صندوق. و اگر پیر باشند پنبه می‌گذاریم توی لپ و موها را فر می‌زنیم و اینها خودش کلی خرج بر می‌دارد.

من هم سر شام همان روز همین مطالب را برای مادربزرگم تعریف کرده بودم که کلافه شد و شروع کرد به غر زدن. و بعد هم موقع عقد گذاشت و رفت مشهد. ولی مگر من حالیم بود؟ آخر شما خودتان بگویید. یک دختر بیست ساله و حالا دستش توی دست یک خواستگار آمریکایی و خوشگل و پولدار و محترم. دیگر اصلاً جایی برای شک باقی می‌ماند؟ و من اصلاً چکار داشتم به کار مسگرآباد؟ خیلی طول داشت تا مثل مادربزرگم به فکر این جور جاها بیفتم. واشنگتن هم که بودم گاهی اتفاق می‌افتاد که عصرها از کار که بر می‌گشت غر می‌زد که سیاه‌ها دارند کارمان را از دست‌مان در می‌آورند. و من یادم است یک بار پرسیدم مگر سیاه‌ها حق قضاوت هم دارند؟ آخر من تا آخرش خیال می‌کردم «لایر» یعنی قاضی یا حقوقدان یا ازین جور چیزها است که با دادگستری سر و کار دارد.

به هر صورت از در که وارد شد و ویسکی‌اش را که دادم دستش، یکی هم برای خودم ریختم و نشستم رو به روش و قضیه را پیش کشیدم. همه‌ی فکرهام را کرده بودم، و همه‌ی مشورت‌ها را. یکی از دوست‌های ایرانیم تو تلفن گفته بود که معلوم است. این‌ها همه‌شان این کاره‌اند. و برای همه‌ی بشریت! که بهش گفتم تو هم حالا وقت گیر ‌آورده‌ای برای شعار دادن؟ البته می‌دانستم که دق‌دلی داشت. تذکره‌اش را لغو کرده بودند. نه حق برگشتن داشت و نه حق ماندن. و داشت ترک تابعیت می‌کرد که بشود تبعه‌ی مصر. من هم دیگر جا نداشت که بهش بگویم اگر این جور است چرا خودت آمریکا مانده‌ای؟ یکی دیگرشان که جوان خوشگلی هم بود و من خودم بارها آرزو  کرده بودم که کاش زنش شده بودم، می‌دانید در جواب چه گفت؟

گفت ای بابا. به نظرم خوشی آمریکا زده زیر دلت! عیناً. و می‌دانید خودش چه کاره بود؟ هیچ کاره. فقط دو تا زن آمریکایی نشانده بودندش. نکند خیال کنید مستم یا خیال کنید دارم وقاحت می‌کنم. یکی از خانم‌ها معلم بود و آن یکی مهماندار طیاره. هر کدام هم یک خانه داشتند. و آن آقا پسر سه روز تو این خانه بود و چهار روز تو آن یکی. شاهی می‌کرد. نه درس می‌خواند نه درآمدی داشت. نه ارزی براش می‌آمد. اما عین شیوخ خلیج. ایرانی‌ها را به اصرار می‌برد و خانه زندگیش را به رخ‌شان می‌کشید و انگار نه انگار که این کار قباحتی هم دارد. بله. این جوری می‌شود که من سر بیست و سه سالگی باید دست دخترم را بگیرم و برگردم. اما باز خدا پدرش را بیامرزد. تلفن را که گذاشتم دیدم زنگ می‌زند. برش که داشتم دیدم یک جوان ایرانی دیگر است که خودش را معرفی کرد. که بله دوست همان جوان است و حقوق می‌خواند و فلانی بهش گفته که برای من مشکلی پیش آمده و چه خدمتی از دستم بر می‌آید و ازین حرف‌ها.

ازش خواهش کردم آمد سراغم. نیم ساعتی نشستم و زیر و بالای قضیه را رسیدیم و تصمیم گرفتیم. این بود که خیالم راحت بود و شوهرم که آمد می‌دانستم چه می‌خواهم. نشستم تا ساعت ده پا به پاش ویسکی خوردم و حالیش کردم که دیگر آمریکا ماندنی نیستم. هر چه اصرار کرد که از کجا فهمیده‌ام چیزی بروز ندادم. خیال می‌کرد پدر و مادرش یا خواهر برادرها شیطنت کرده‌اند. من هم نه‌ها گفتم و نه نه. هر چه هم اصرار کرد که آن شب برویم گردش یا سینما یا کلوب و قضیه را فردا حل کنیم زیر بار نرفتم. حرف آخرم را که بهش زدم؛ رفتم تو اطاق بچه‌ام و در را از پشت چفت کردم و مثل دیو افتادم. راستش مست مست بودم. عین حالا. و صبحش رفتیم دادگاه. و خوشمزه قاضی بود که می‌گفت این هم کاری است مثل همه‌ی کارها. و این که دلیل طلاق نمی‌شود...

بهش گفتم: آقای قاضی اگر خود شما دختر داشتید به همچو آدمی شوهرش می‌دادید؟ گفت متأسفانه من دختر ندارم. گفتم عروس چطور؟ گفت دارم. گفتم اگر عروس‌تان فردا بیاید و بگوید شوهرم که اول معلم بود حالا این کاره از آب درآمده یا اصلاً دروغ گفته باشد... که شوهرم خودش دخالت کرد و حرفم را برید. نمی‌خواست قضیه‌ی دروغ گفتن بر ملا بشود. بله این جوری بود که رضایت داد. ورقه‌ی خرجی دخترم را هم امضا کرد و خرج برگشتن را هم، همانجا ازش گرفتم. بله دیگر. این جوری بود که ما هم شوهر آمریکایی کردیم.

قربان دستتان! یک گیلاس دیگر از آن ویسکی. این مهمان‌های شما هم که معلوم نیست چرا نمی‌آیند... اما... ای دل غافل!... نکند آن دختره این جوری زیر پام را روفته باشد؟ «گرل فرند»ش را می‌گویم. هان؟ ...»



  بن مایه: شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

« واپسین ویرایش: 15 سپتامبر 2008 گاه 01:00:34 ازسوی piransal »
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

piransal

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,016
  • امتیاز: 527
  • جنسیت : آقا

    توافت‌های ایران و خارج




 صالح شخصی

موضوع انشای این هفته‌ی ما مثل هفته‌های قبل "علم بهتر است یا ثروت؟" بود ولی چون موضوع خیلی خنکی بود؛ من تصمیم گرفتم کمی راجب به "توافت‌های ایران و خارج" و مسایل غیره انشا بنویسم.

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. امادر ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود.

خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند.

پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی".

ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل  I lav u  بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

این بود انشای من.

پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

piransal

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,016
  • امتیاز: 527
  • جنسیت : آقا

     پاپوش

مجید قیصری

صدای بسته‌شدن در که می‌آید، صبر می‌کنم تا صدای به هم خوردن در جا کفشی هم بیاید. صدای پایش که می‌پیچد توی راه‌پله‌ها، پتو را از روی صورتم کنار می‌زنم؛ نفس راحتی می‌کشم. باید کار را، امروز یک‌سره کنم. به خودم جرات می‌دهم؛ می‌گویم: «می‌تونم، می‌تونم، می‌تونم.» در این یک سال، سه‌بار تصمیم گرفته‌ام از خانه بروم ولی زود منصرف شده‌ام. دیشب، وقتی که از خواب پریدم، تصمیم گرفتم به این زندگی خاتمه دهم.

اولین کاری که باید بکنم بستن چمدان لباس‌ها است. می‌روم سراغ کمد لباس‌ها. کمد را باز می‌کنم؛ از همان گوشه‌ی پنجره سرک می‌کشم به بیرون. می‌خواهم مطمئن شوم که جهان رفته سر کار! کوچه خلوت است. «حتما رفته» بر می‌گردم سراغ کمد لباس‌ها. چند دست لباس بر دارم؟ دو دلم. نگاهم از کمد لباس‌ها می‌افتد به تخت‌خواب. لکه‌‌ی پایین تشک به چشمم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. رو بر می‌گردانم ولی لکه، دست از سرم بر نمی‌دارد. توی سرم شروع می‌کند به رشد کردن؛ لکه، آن‌قدر بزرگ می‌شود که داد می‌زنم: «نه، نه، نه. لعنتی!» لکه‌های پا جای‌شان را به لکه‌های دست می‌دهند. گوشه‌ی پتو را می‌کشم تا پایین تخت، لکه‌های پا را می‌پوشانم. بعد دست می‌برم لای چوب‌رختی‌ها. سرم را به کمد لباس‌ها گرم می‌کنم. این جوری شاید لکه‌ها دست از سرم بردارند. اول کت و دامن صورتی‌ام را بر می‌دارم، بعد تاپ مشکی و چند دست پیراهن و سوتین... دیگر نمی‌دانم باید چه بردارم؟ بعد از بستن چمدان کجا بروم؟ فکر این جایش را نکرده‌ام! به غیر از خانه‌ی مادرم جای دیگری ندارم. تصمیم می‌گیرم اول زنگ بزنم خانه‌ی مادرم.

گوشی را برمی‌دارم. هر دفعه به بهانه‌ای جا زده‌ام. شماره می‌گیرم. این بار نمی‌خواهم جا بزنم. می‌تونم. چند بار تکرار می‌کنم: «می‌تونم. می‌تونم.» مادرم گوشی را بر می‌دارد.
«خونه‌ای مامان؟»
می‌پرسد: «چطور؟»
«می‌خواستم ببینمت.»
مادرم کمی مکث می‌کند و بعد می‌پرسد: «چیزی شده؟»
«چطور؟ نه.»
«آخه این وقت صبح! می‌دونی الان ساعت چنده؟»
نگاه به دیوار رو به رو می‌کنم. یک ربع مانده به هفت.
«هیچ چی. همین‌جوری دلم هوات رو کرد.»

گوشی را می‌گذارم. دوباره عجله کردم. می‌روم سمت دستشویی. صورتم را می‌گیرم زیر شیر آب. حالم کمی جا می‌آید. از خودم بدم می‌آید. دست و رو نشسته زنگ زده‌ام به مادرم که چه بشود؟
اصلا فکر نمی‌کردم روزی کارم به این‌جا برسد. خود خوری می‌کنم. نمی‌توانم حتی حرفم را به مادرم بزنم. خودم را مقصر می‌دانم. در این پنج سال، حتی یک بار، به مادرم اشاره نکرده‌ام که دارم چه می‌کشم. از اول چیزی پیدا نبود که بگویم خودشان می‌بینند یا دیده‌اند. اصلا فکرش را نمی‌کردم. اصلا فکر نمی‌کردم چیزی به این کوچکی بتواند زندگی‌ام را خراب قرار کند. هرچه می‌خواهم گناه این زندگی را به گردن جهانگیر بیاندازم، نمی‌توانم. هر چند که او باعث و بانی است. می‌دانم که او مقصر نیست. وقتی بهش می‌گویم از این وضع خسته شده‌ام می‌گوید دست خودم نیست! می‌دانم وقتی به مادرم بگویم، می‌گوید هر چه عیب و ننگه مال زنه.
 
تلفن زنگ می‌زند. دارم پیراهن‌ها را می‌چینم توی چمدان. با ترس و لرز گوشی را برمی‌دارم. مادرم است. می‌پرسد:
«چی شد؟»
«چی چی شد؟»
«صب به این زودی زنگ می‌زنی که داری می‌یایی خونه و گوشی رو قطع می‌کنی؟ دلم هزار راه رفت دختر. حالت خوبه؟»
«کجای این کار عیب داره! اگه دختر بخواد بره دیدن مادرش.»
«هیچ کجاش عیب نداره. اومدن زنگ می‌خواد؟»
«نه.»

بغض گلویم را می‌گیرد. اگر حرف دیگری بزنم کار را خراب‌تر می‌کنم.
«الو. الو.»
«بله مادر.»
«با جهان حرفت شده.»
«اگه نارحتی نمی‌یام خونه.»
«حرفو عوض نکن...»
طاقت نمی‌آورم. گوشی را می‌گذارم سر جایش. از ته دل فریاد می‌زنم: «ترسو. ترسو.» به خودم لعنت می‌فرستم که چرا زنگ زده‌ام خانه. چرا مادرم را انداخته‌ام تو هول و ولا. دل‌دل می‌کنم اگر دوباره زنگ بزند چه جوابش را بدهم. برای همین، دو شاخه‌‌ی تلفن را می‌کشم.
 
وقتی دیدم جهان این طوری است به رویش نیاوردم. خیلی عادی. انگار نه انگار که چنین چیزی هست. گفتم شاید ایراد از من باشد. اگر زن دیگری باشد، حتما با او می‌سازد. هر شب، کمکش می‌کنم تا پارچه‌ها را عوض کند. موقع خواب، اول  او را تر و خشک می‌کنم، بعد خودم می‌خوابم. دیگر برایم عادی شده. (نمی‌دانم چند وقت است؟) گفتم عادت می‌کنم. کم‌کم دیدم در نبودش هم دارم حضورش را حس می‌کنم. وقتی که کنارم بود، عادی بود. کافی بود توی خواب، بی‌هوا دستم بخورد به دستش، یا پنجه‌ی پایش. تنم، مور مور می‌شد. انگار که شاخک زبر سوسک، گرفته باشد به دستم. از خواب می‌پریدم. سرم درد می‌گرفت و می‌نشستم توی جام و به  زندگی‌ام فکر می‌کردم؛ به این که تا کی باید این پاپوش‌ها و دست‌کش‌های نخی را  تحمل کنم. صبح که می‌خواست برود سر کار، بیدارم نمی‌کند. می‌پرسیدم چرا بیدارم نکردی. می‌گفت دیدم خوابی، حیفم آمد بیدارت کنم. موقع بیرون رفتن از خانه، می‌گفت ببخشید! دست خودم نیست، طبیعتم شده.

وقتی که جهان نیست، پاپوش‌ها و دست‌کش‌ها را می‌اندازم روی بند رخت تا خشک شود. پارچه‌ها، از عرق، لکه‌لکه شده‌اند. جهان از راه که می‌رسد، اول پاپوش‌ها و دست‌کش‌های اداره‌اش را در می‌آورد، پهن می‌کند روی بند رخت، بعد پارچه‌های خشک‌شده را جمع می‌کند می‌گذارد توی کیفش. بند رخت همیشه پر است. هر کجا که می‌رود، چند جفت اضافه از این لیف‌ها را با خودش می‌برد. نمی‌خواهد با دست عرق کرده با دیگران دست بدهد. به من که می‌رسد، اول پارچه‌های خیس را عوض می‌کند بعد یک پاپوش تمیز به پا می‌کند تا روی سرامیک‌ها لیز نخورد. بعد دست‌کش‌های خشک‌شده‌اش را دست می‌کند و می‌نشیند رو به روی من؛ عین یک مترسک.

این‌طوری جلوی عرق سردی را که از دست و پایش می‌ریزد برای چند لحظه‌ای می‌گیرد. چندین بار دکتر رفتیم. گفتند عیب از غدد داخلی است. چند تا اسم گفتند که یاد نگرفتم. گفتند، کاری نمی‌شود کرد؛ باید ساخت. انگار تازه از سونا آمده باشد بیرون. دست و پاش، همیشه خیس است. تمام لباس‌های زیرش خیس است. مدام عرق می‌کند؛ عرق سرد، عرق بی‌بو. هر وقت که نگاهش می‌کنم، با دستمال خشکی دارد می‌کشد به پیشانی، زیر چشم‌ها، روی چانه‌اش. هر وقت که به صورتش نگاه می‌کنم، قطره‌ای عرق، منگوله بسته نوک دماغش. تمام زندگی‌ام شده این قطره. قطره‌ای که می‌خواهد بیفتد، ولی نمی‌افتد. تمام روز در حال فکر کردن به این قطره هستم.

عذاب‌آورترین لحظه‌ی روز، لحظه‌ای است که می‌خواهم بروم طرف رخت‌خوابم. وقتی که دست دراز می‌کنم طرف پتوها، چشمم را می‌بندم. نمی‌خواهم چشمم بیفتد به آن لکه‌ها. دیگر از دست این لکه‌ها خسته شده‌ام. یاد مادرم می‌افتم، نکند راه بیفتد، بیاید خانه‌ام، یا زنگ بزند محل کار جهان. اگر جهان بفهمد چه می‌کند؟ الان نشسته پشت میزش، دارد تلفن‌های اداره را ارتباط می‌دهد. دو شاخه‌ی تلفن را وصل می‌کنم. گوشی را بر می‌دارم، شماره‌ی مادرم را می‌گیرم. روی زنگ سوم، مادرم گوشی را بر می‌دارد. می‌پرسم:
« کجایی؟ چرا گوشی رو دیر برداشتی؟»
نمی‌تواند حرف بزند. هق‌هق امانش نمی‌دهد. چند بار قاتی هق‌هق‌ها اسمم را صدا می‌زند. فریبا، فریبا...
می‌پرسم: «چیزی شده؟»
 نمی‌تواند صحبت کند. این بار اوست که گوشی را قطع می‌کند.
 
خودش می‌گوید، مربوط به سال‌ها قبل می‌شود. جزیره‌ی مجنون. در نبودش، نقشه‌ی ایران را پهن می‌کنم کف اتاق. شروع می‌کنم به گشتن. چند بار، دست به سر و گوش این گربه‌ی کوچولو می‌کشم، شاید بتوانم روی سینه یا دست و پاهای این گربه ردی از مجنون پیدا کنم. چشمم به چنین اسمی نمی‌خورد. حتی به جنون یا جُبون. خودش می‌گوید، آن‌جا شدم. جزیره‌ای با این اسم، روی نقشه پیدا نمی‌کنم. ولی او می‌گوید، هست. منم می‌گوید حتما هست. به خاطر اسم قشنگش، حتما هست. می‌گوید همان‌جا، چند تایی گاز شیمیایی قاتی هم خورده.

چند نفر بوده‌اند، نمی‌داند؟ از آن عملیات، فقط جاده‌های باریک و گلی‌اش، در یادش مانده. جاده‌ای که در پیچاپچ نی‌زارها می‌چرخیده و آن‌ها دور خودشان می‌چرخیدند. همه جور بویی می‌آمده. بوی سیب، بوی علف تازه‌چریده، بوی سیر تازه. تا برسد به بیمارستان از هوش می‌رود. تا سال‌ها تنگی نفس داشته. نمی‌توانسته راه برود. با دوا و دکتر، تنگی نفسش خوب می‌شود؛ بعد از عروسی، عرق‌کردنش یک دفعه شروع می‌شود. عرق سرد. از تمام تنش عرق شروع کرد به جوشیدن. بعد از مدتی عرق بدنش کم شد. تنش، گاه‌گاهی عرق می‌کرد ولی کف دست‌ها و پاها، ادامه پیدا کرد. عرقی بی‌بو؛ طوری که هر چه سر و صورتش را خشک می‌کرد، عرق بند نمی‌آمد. برای همین، همیشه دستمالی توی دستش است؛ دستمالی خیس.

به خانه یا اداره‌اش که می‌رسد نفس راحتی می‌کشد و کیسه‌های نخی را در می‌آورد. برای همین، هیچ کجا میهمانی نمی‌روم. شب‌ها، جایی نمی‌توانیم بمانیم. اداره‌ی جهان یا بد خوابی من را بهانه می‌کنیم تا نمانیم. وقتی که مجبور هستیم برویم شهرستانی دور، چند دست پارچه‌ی اضافه بر می‌دارد. به قول خودش "لیف فراموش نشه" کیسه‌ها را می‌گذارد توی کیف من. بغل آینه‌ی دردار و روژ لب و کرم و پودرها. وقتی می‌پرسم «تا کی این وضعیت ادامه دارد؟»،‌ می‌گوید: «زیاد طول نمی‌کشد، فقط تا لب گور»  وقتی نگاهم را به بند رخت می‌بیند، سرخ و سفید می‌شود و می‌گوید: «هر وقت تو بگی، من حاضرم» چه دارم که بگویم؟ نمی‌توانم حرف بزنم. بگویم چه؟
 
تلفن زنگ می‌زند. مادرم است.
می‌گوید: «ببخشید دست خودم نبود، دلم هزار جا رفت.»
می‌پرسم: «حالا کجایی؟»
می‌خندد و می‌گوید: «خونه‌ام. چه‌طور؟»
«می‌خوام بدونم چه فکرهایی کردی؟»
نمی‌گوید. هر چه اصرار می‌کنم، جواب نمی‌دهد.
می‌گوید: «نپرس.» می‌گوید زنگ زده به جهانگیر. او از هیچ چیز خبر نداشته. می‌گوید نکند بین‌تان اتفاقی افتاده باشد. می‌پرسد: «حالا کی می‌آیی؟»
می‌گویم: « هیچ وقت.»
می‌گوید: «خر نشو دختر! پاشو بیا.»
می‌گویم: «می‌خواستم حالت بپرسم که خدا رو شکر خوبی.»
هر چه مز‌مز می‌کنم که چیزی بگویم، نمی‌توانم. می‌بینم حتی نمی‌توانم به مادرم حرف دلم را بزنم. می‌خواهم بگویم من شب‌ها کنار یک مترسک می‌خوابم، ولی نمی‌توانم. اصلا مگر می‌شود این حرف‌ها را به کسی گفت؟
تشکر می‌کنم و گوشی را می‌گذارم.

« واپسین ویرایش: 16 سپتامبر 2008 گاه 13:54:44 ازسوی piransal »
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

piransal

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,016
  • امتیاز: 527
  • جنسیت : آقا

 کِرم شلیل


نادر ابراهیمی

«در نهایت، یک روز، همه خودکُشی خواهند کرد، همه ـ بدون استثنا: دزد زده‌ها و دزدها. دزد زده‌ها، به دلیل آنکه دزدها همه‌چیز آنها را زده‌اند و برده‌اند؛ و دزدها به دلیل آنکه دیگر هیچکس باقی نمانده که در موضع دزد زده‌ها قرار بگیرد. بدیهی‌ست که گروه اول، اگر با تریاک خوکشی کند، گروهِ دوّم، آنقدر تریاک می‌کشد تا خود کشته شود.
من دیگر باور آن را ندارم که انسان، به بیرون کشیدن خود از این مُرداب شوم، قیام کند. راه‌حل‌ها، تکیه‌گاه‌ها و دستاویزها همه مردابی هستند. آنچه در حال توسعه یافتن است اراده‌ی آگاه ملّت‌ها در جهتِ خشک کردن این گندابِ وسیع‌شونده نیست، بلکه ذات گنداب است.

تکثیر آمیبی فاحشگان، خیانتکاران، آدمکشان، قماربازان، منحرفان، محتکران و رشوه‌گیران، آخرین پایگاه‌های زلزله‌زده را از آخرین مدافعان سلامت و طهارت باز می‌گیرد، و این آخرین سربازانِ جبهه‌ی طهارت، خود، به خاطر بقا، از جنس گنداب خواهند شد...
من باور کرده‌ام که هر چه زودتر خودکشی کنم، کمتر مردابی شده‌ام...»

این، چند خطّی از سومین نامه‌اش برای من بود. روزنامه‌نویس جوانی بود که تازه «مدرسه‌ی ارتباطات» را تمام کرده بود و به گروه ما پیوسته بود و خبرهای کوتاه ورزشی تهیه می‌کرد. خوب‌تر از آن می‌نوشت که یک خبرنویس شتابزده باشد؛ اما تازه آمده بود و دلش هم نمی‌خواست در قسمت ادبی روزنامه کار کند، نقد کتاب یا فیلم یا تئاتر بنویسد، و یا مقاله‌ای در باب مسائل اجتماعی. می‌گفت: «در قلمم، به جایی جوهر، سَمّ ریخته‌اند...»

مرا، ظاهراً، چندان مردابی نیافته بود که نتواند به حساب بیاورد؛ و یا اگر یافته بود، به هر حال، دلش می‌خواست که حرف‌هایش را با یکی زده باشد و سند محکمی برای حرکت بعدی خود در اختیاری بشریتِ گندابی‌شونده‌ی روزگارش گذاشته باشد.

من، با احساس اینکه او لوله‌ی تپانچه را بر پیشانی خود چسبانده است و با انگشت بر ماشه می‌فشرد، دوبار با او گفت ‌و گو کردم ـ هر بار از پی یک نامه. دو شام، او را به خانه‌ام بردم و کوشیدم باورهای سیاهش را از ذهنش پاک کنم، و دست‌کم، به ظاهر، توانسته بودم «حرکت بعدی» را تا حدّی به تعویق بیندازم.

امّا، در نامه‌ی سومش، نهایی‌ترین نظراتش را بیان کرده بود، آنچنان عاری از تردید، که دیگر نمی‌دانستم آیا سخنانم ذره‌ای از آن کوه یخ را آب خواهد کرد یا نه، و آیا اصولاً آب کردن ذره‌ها، تأثیری بر کل کوه می‌گذارد یا نه؟ همه‌ی عمر که نمی‌توانستم بپّای او باشم؛ هموطنی که دل از نجات وطن بریده بود و انسانی که دل از بازگشتِ انسانیت. و دیگر فرصتی هم نبود.

شاید ماشه را کشیده است و کار را یکسره کرده است.
شاید اینک او در اتاقش، روی تختش افتاده است؛ همچون لاشه‌ای در درونِ گنداب، از گنداب، با گنداب.

صبح روز بعد، او را باز در بخش هیأت تحریریه دیدم. هنوز ماشه را نکشیده بود؛ امّا سرطانِ مرداب چنان در او ریشه دوانده بود که اندیشیدن درباره‌ی قطع پاهای یک هشت‌پای عظیم دریایی با ناخن، مقبول‌تر از نجات دادن او به نظر می‌رسید. صورتش، فقر حیات داشت، و از مرده‌اش بیشتر نمی‌ارزید.

رفتم پای میزش و گفتم: سه بار خواندمش. تلفن هم نداشتی که همان شبانه برای حرف زدن خبرت کنم. امروز ناهار با هم باشیم؟
گفت: دیگر فایده‌ای ندارد.

کلامش بوی مرگ گرفته بود. تصوّر کردم که در تابوت نیز، چهره‌اش، درست به همین گونه خواهد بود.

گفتم: بگذار تا لحظه‌ی آخر هم دست و پایی بزنیم. خسته‌تر مردن، آسانتر مُردن است.
گفت: هنوز درباره‌ی خودکشی تصمیمی نگرفته‌ام. آسان نیست.
جواب دادم: جنگیدن به خاطر عوض کردن شرایط، بسیار سخت‌تر از خودکشی است. خودکشی، آسان‌ترین راه برای حلّ دردهای شخصی است.

نگاهم کرد، بی‌آنکه معنای حرفم را فهمیده باشد یا اعتباری برای حرفم قائل باشد. عوارض جنون در خطوط چهره‌اش ملموس بود.

گفت: من هنوز یک چیز را به شما نگفته‌ام. اگر آن را هم بگویم، پیاده می‌شوم. بیشتر از این دردسرتان نمی‌دهم.
وقت ناهار، عاقبت آن «یک چیز» را هم گفت.

ـ من شبها خواب وحشت‌انگیزی می‌بینم؛ همه شب. نمی‌دانم چند ماه است یا چند سال؛ امّا این را می‌دانم که هیچ‌چیز در این خواب، تغییر نمی‌کند؛ هیچ‌چیز. یک فیلمِ کوتاه است که مکرر می‌بینیم. حتی فکر می‌کنم سرِ ساعت معیّن؛ مثلاً سه و ده دقیقه‌ی بعد از نیمه‌شب. حتی یک تصویرش هم عوض نمی‌شود؛ هیچ صدایی هم ندارد. همین خواب است که فکر می‌کنم تمام بیداریِ مرا لگد کرده است، و دیگر هیچ کاری هم در مقابلش نمی‌توانم بکنم. ده جور قرص اعصاب، و یا اصلاً نخوابیدن. هیچکدام. هیچکدام.

من خواب می‌بینم، خواب می‌بینم که یک شلیل کِرْم‌گذاشته ـ که کرم‌ها نیمی از آن را خورده‌اند ـ از درختی پُر از شلیل کرم‌گذاشته بر زمین باغ می‌افتد. کرم‌ها، الباقی این شلیل را با سرعتی غریب می‌خورند و می‌خورند تا دیگر هیچ‌چیز باقی نمی‌ماند. بعد کرم‌ها، وَرَم کرده و زشت، روی خاکِ باغ من می‌لولند. نه به شلیل دیگری می‌رسند، نه پروانه می‌شوند، و نه کسی دستی برای نجاتشان دراز می‌کند. کرم‌ها، روی خاکِ باغ خوابِ من ولو می‌شوند، و به ذلت، خود را به هر سویی می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند تا یکی یکی می‌میرند و می‌گندند؛ با شکم‌های پر از شلیل، پُر از شیرینی. پُر از شهوت، و پُر از آنچه که دزدیده‌اند و غارت کرده‌اند. در این لحظه، من، باز درخت شلیل را می‌بینم، و شلیل کرم گذاشته‌ی دیگری را ـ که کرم‌ها نیمی از آن را خورده‌اند. شلیل، باز هم از درخت جدا می‌شود، امّا درست در زمانی که باید با صدایی مُرده زمین بخورد، من از خواب می‌پَرَم. وقتی بیدار می‌شوم؛ کرم‌ها، به درشتی قطارهای مسافربری، امّا نرم و کثیف به مغزم هجوم می‌آورند. آنها نفرت‌انگیزترین موجودات همه‌ی عالم‌اند... می‌دانید؟ شلیل دوّم، هرگز در خواب من به زمین نمی‌رسد. شاید شب بعد، این شلیل دوم است و شلیل هزارم که می‌افت ... تا وقتی چیزی از این شلیل کرم‌گذاشته باقی‌ست، من دست و پایم بسته است. و وقتی که قدرت تکان خوردن پیدا می‌کنم؛ دیگر چیزی از شلیل، باقی نمانده است که من بتوانم برای نجاتش با کرم‌ها گلاویز شوم... دیگر هیچ‌چیز باقی نمانده است...

پرسیدم: کرم‌ها، در باغ خواب تو، هسته‌ی شلیل را هم می‌خورند؟

مرا خیره نگاه کرد. انگار به زبانی ناشناس از او چیزی پرسیده بودم. چشمانش را بست و سکوت کرد. مدتها در سکوت ماند. در اعماق خوابِ چرکش، در جستجوی تصویری بود؛ تصویری که در آن هسته‌ای باشد. آنگاه چشم باز کرد و گفت: من هسته را خواب ندیده‌ام.

پرسیدم: شلیل، بدونِ هسته؟
تکرار کرد: من هسته را خواب ندیده‌ام.

گفتم:‌ فقط برای اینکه نخواسته‌ای ببینی. هسته‌ای با پوسته‌ی ضخیم چوبی‌اش باقی مانده بود. من دیدم. به جان عزیزانم قَسَم که اگر زود بجنبی، هسته باز هم باقی خواهد ماند. تو که سم مهلکی برای کشتن کرم‌ها در اختیارت نیست، بگذار همه‌ی کرم‌ها بمیرند. تو، هسته را دریاب.

خواب زده گفت: در خواب من، هسته وجود ندارد.
فریاد زدم: به حقیقتِ هسته بیندیش نه به آنچه در این کابوس می‌بینی.

امّا واقعیت این است که او، باور هسته را از دست داده بود. او هسته را خواب ندیده بود. او به خواب مکرر وحشت‌انگیزش، پیامبرانه ایمان یافته بود.

وقتی می‌رفتیم گفت: دست‌کم یک بار دیگر باید خواب باغم را ببینم. شاید که من، بد نگاه کرده‌ام.

گفته بودند که من، بیش از دیگران با او آشنا بوده‌ام. به همین دلیل هم مرا خبر کردند تا به اتاقش بروم، و بعد هم، اگر چیزی درباره‌ی علّتِ خودکشی‌اش می‌دانم بگویم. هیچکس را نداشت، یا داشت و کسی خبر نداشت. هیچ نوشته‌ای هم از خودش باقی نگذاشته بود ـ حتی دو سطر.

وقتی وارد اتاقش شدم؛ غم داشتم اما گریه نداشتم.

رفتم و به او نگاه کردم که تخت خوابیده بود و چهره‌اش همان بود که من پیشاپیش تصویر کرده بودم؛ همان بود که روز پیش دیده بودم. گفتم: مراسم به خاک سپردنش را بر عهده می‌گیرم؛ امّا چیزی درباره‌ی او نمی‌دانم، هیچ‌چیز. رابطه‌ی من با او در این حد بود که قصّه‌هایی می‌نوشت و نشانم می‌داد؛ قصّه‌هایی درباره‌ی یک باغ شلیل، یک باغ، پُر از شلیل کرم گذاشته...

بی‌خیال، به دور و بَرَم نگاه کردم. حتّی کتاب هم نداشت. گویی برهنه زندگی کرده بود ـ برهنه در یک باغ، پُر از درختانی با شلیل کرم گذاشته، شلیل‌هایی مطلقاً بدونِ هسته.

بالای تختش یک چارپایه‌ی کوچک بود با یک لیوان گلی و یک بشقاب کوچک که در آن چند شلیل دُرُسته بود و یک شلیل نیم خودره‌ی کرمو. به شلیل نیم‌خورده نگاه کردم و به هسته‌ی شلیل. این، به راستی وحشتناک بود. هسته‌ی شلیل،‌از پهلو باز شده بود و مقدار زیادی تخم سفید کرم از آن شکاف، بیرون ریخته بود، و چند کرم کوچک سفید نیز در آن می‌لولیدند ...

مغزم تیر کشید و درد به چشم‌هایم ریخت؛ و تنها در این لحظه بود بود که بُغضم شکست و اشکم بیرون ریخت. در این لحظه بود که دانستم او برای یافتن هسته‌ی سالم، ناامیدانه تلاش کرده بود. او آخرین دست و پایش را زده بود و خسته از پا درآمده بود.

خم شدم، به چهره‌ی جوانش نگاه کردم و با محبّتِ یک برادر خوب گفتم: عزیز من! فقط بعضی هسته‌ها به این روز می‌افتند، فقط بعضی هسته‌ها. ای‌کاش که این را هم به تو گفته بودم. آنها هسته‌های کرم گذاشته‌ را، برای ناامید کردنت، پیش چشمت قرار می‌دهند؛ امّا باغ تو هنوز پر از هسته‌های سالم است. نگاه کُن! نگاه کُن! عزیز من! دست بُردم، یکی از شلیل‌ها را که تنی کرم‌زده داشت برداشتم، باز کردم و نشانش دادم. جِدار هسته مثل سنگ بود؛ مثل سنگ. آن را زیر پا شکستم و درون هسته را نشانش دادم: سفید و سالم و محکم؛ هسته‌ای که می‌توانست یک باغ بشود...

امّا برادر من که دیگر نبود تا ببیند.

اشک‌ریزان گفتم: هر نهالی را که ـ مثل تو ـ از ریشه می‌اندازند، یک باغ از باغبان خالی می‌شود. چرا به هسته‌ی اول قناعت کردی؟ چرا همه‌ی هسته‌ها را نشکستی؟ چرا تمام باغ را به خاطر یک هسته‌ی سالم، زیر و رو نکردی؟ حتی یک هسته‌ی سالم کافی‌ست تا صد باغ تازه داشته باشی؛ حتی یک هسته...

امّا برادر من که دیگر نبود تا بشنود...

 
« واپسین ویرایش: 18 سپتامبر 2008 گاه 20:07:40 ازسوی piransal »
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

Azar

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 2,269
  • امتیاز: 575
  • جنسیت : بانو
درود گرامي
بهترين متني بود كه در باره اميد گفتيد و من چقدر خود را به خبرنگار نزديك احساس كردم(نه به آن اندازه )
ليك
من دومي بودم !!!!  :)
..... تا اينكه منش نيك نزد ما فرود آيد

piransal

  • کوشاترین های امرداد
  • *
  • نوشتار: 1,016
  • امتیاز: 527
  • جنسیت : آقا

   آزارهای جنسی خیابانی



   فرناز حسینی


زنان معمولآ قشری از جامعه را تشکیل می دهند که در مورد آنها حرف و حدیث های زیادی وجود دارد! عده ای از آنها به عنوان پله های ترقی استفاده کرده و با دادن شعارهای فمنیستی راه را برای پیشبرد هدف های خود هموار می کنند. در مقابل با عده ی دیگری مواجه هستیم که مانند دیوار بتونی روبروی زنان می ایستند و زنان را فقط در چارچوب آشپرخانه می بینند و دسته آخر عده ی کمی هستند که با نگاه واقع بینانه به مسائل این جنس خاموش اما کلیدی جامعه نگاه می کنند.

در تمام جوامع بشری یکی از مهم ترین هدف های دولتمردان، ایجاد امنیت برای مردان، زنان و کودکان است. مردان به علت قبول یک سری از واقعیت ها مانند نیروی جسمانی قوی، ترس از ریختن آبرو و... خود نه به راحتی ولی توانایی حفظ امنیت خود را تا سطح خیلی بالایی دارند. اما متاسفانه به علت دیدگاه های سنتی که هنوز در برخی از جوامع شاهد آن هستیم. زنان برای تامین امنیت خود دچار مشکلات زیادی هستند. متاسفانه با تربیت غلطی که از همان زمان بچگی شروع می شود زن را یک موجود وابسته به غیر بار می آورند. ابتدا وابسته به خانواده ( پدر یا برادر ) و بعد هم وابسته به شوهر. به هر حال در تمام طول زندگی این گونه زنان، یک نوع وابستگی به مرد وجود دارد و خود این یکی از هزاران دلیل نداشتن اعتماد بنفس از طرف زنان می باشد.

ما روزانه شاهد آزارهای جسمی، روحی فراوانی از طرف مردان نسبت به زنان می باشیم و متاسفانه حتی شاهد آزارهایی که از طرف زنان به زنان نیز می رسد هستیم. و در واقع " از ماست که بر ماست "

شاید یکی از رایج ترین آزارهایی که روزانه اخبار آن را می شود از هر کجا دریافت کرد. تجاوز باشد. ولی مهم ترین آزارهای جنسی که روزانه بارها و بارها شاهد آن هستیم آزارهای جنسی خیابانی است. آزارهای جنسی تنها به تجاوز ختم نمی شود بلکه می توان به ازارهای کلامی، لمس شدن های ناخواسته و تبعیض های جنسیتی اشاره کرد. که مانند یک تجاوز می توانند در روح و روان زن تاثیرات منفی جبران ناپذیری گذارد. وقتی یک زن در کوچه یا خیابان خلوتی راه می رود و در پشت او صدای قدم هایی می آید و کم کم این صدای قدم هاست که با صدای ضربان قلب او یکی می شود.

بله، این یک زن تنهاست که حتی حق دفاع از خود را هم ندارد چون از هیچ کجا، حتی از جانب قانون هم حمایت نمی شود! قانونی که مدعی تامین امنیت برای اوست! متاسفانه و باز هم متاسفانه هر روزه شاهد خفقان بیشتری از طرف زنان هستیم. چون زنان ما یاد گرفته اند که ساکت شوند تا آبرویشان حفظ شود یا به عبارت دیگر انگشت نما شوند.

زنان حتی حق فریاد زدن هم ندارند! وقتی که در خیابان، تاکسی یا حتی اتوبوس، که مدعی هستند برای حفظ امنیت و راحتی، حریم شخصی برای این قشر در نظر گرفته اند مورد لمس شدن های ناخواسته قرار می گیرند. برای اینکه می دانند هیچ مرجعی برای حمایت آنها وجود ندارد این بار روانی سنگین را تحمل می کنند و ساکت می شوند. مانند تمام عمرشان که سکوت را تجربه کردند.

آنوقت از طرف برخی از مراجع عامل فساد هم معرفی می شوند! آنقدر این فشارها را تحمل کردیم که کار به جایی رسید که این رفتارها شدند " هنجار اجتماعی". بعضی از مردان مدعی هستند که خود زنان چنین زمینه ای را فراهم می کنند! مگر از رفتاری که هنجار بشود می توان توقع غیر از این داشت؟


  بن مایه: شما دسترسی دیدن پیوندها راندارید. نام نویسی یا درونشد

 
« واپسین ویرایش: 24 سپتامبر 2008 گاه 00:53:13 ازسوی piransal »
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

امروز

  • هموند کوشا
  • *
  • نوشتار: 64
  • امتیاز: 53
پاسخ : راهنمای برای بهتر نوشتن
« پاسخ #8 : 12 آوریل 2009 گاه 23:05:11 »
شرافت ادبی

پرویز ناتل خانلری

عارفی ,هشت نه قرن پیش از این , با عیاری روبرو شد , و به قصد آنکه او را از کارهای ناپسند یده باز دارد پرسید که ( جوانمردی چیست ؟ ) . عیار گفت :(جوانمردی من یا تو ؟)عارف گفت :( مگر جوانمردی صورت های گوناگون دارد ؟ ) گفت :( آری , جوانمردی من آن است که دست از عیاری بشویم وبه کنجی بنشینم وخرقه بپوشم و از آنچه کرده ام به در گاه  خداوند بنالم و توبه کنم .) عارف گفت : ( جوانمردی من چیست ؟ ) گفت :( این خرقه را از سر بیرون کنی و بیش از این خلق خدا را فریب ندهی ).
از این مثل چنین نتیجه می توان گرفت که هر پیشه ای مستلزم یک نوع (جوانمردی ) یا (شرافت )است اگر چه بعضی اصول هست که در همه فنون و پیشه ها باید مراعات شود . اما انحراف از اصول شرافت در همه پیشه ها به یک درجه برای جامعه زیان بخش نیست . کاسبی که کم می فروشد یا سنگ تمام در ترازو نمی گذارد از شرافت پیشه خود منحرف شده است . اما این انحراف تنها به خریداران او زیان می رساند .
در پیشه نویسندگی وضع چنین نیست , زیرا همه طبقات اجتماع که خواندن ونوشتن می دانند و همه نسل های یک جامعه از معاصران و آیندگان با آثار نویسنده سرو کار دارند , انحراف نویسنده از شرافت پیشه خود به همه ایشان ممکن است زیان برساند .
جوانمردی را در پیشه نویسندگی ( شرافت ادبی ) می توان خواند . نخستین شرط این صفت آن است که نویسنده به ارزش کار فکری , یعنی آنچه پیشه خود اوست , ایمان داشته باشد , یعنی برای این کار به قدر و شانی قایل شود . نتیجه این ایمان آن است که به کار همکاران خود به چشم احترام بنگرد و حس کند که محصول ذوق واندیشه لااقل به اندازه محصولات طبیعی یا صنعتی ارزش دارد . این احساس ایجاب خواهد کرد که در باره آثار دیگران , اگر چه هم ذوق وهم فکر او نباشند , ادب را مراعات کند ودر هر بحثی که پیش بیاید از توهین و تحقیر ایشان بپرهیزد.

بر گرفته از کتاب : فرهنگ درست نویسی سخن
 دکتر حسن انوری -  دکتر یوسف عالی عباس آباد


 

گروه امرداد

تارنما تالارها امردادنامه

تالارها

فایلخانه گاهشمار اساسنامه امرداد جستجو

گوناگون

یاری امرداد اسناد خلیج فارس

تارنماهای همسو

خبرگزاری میراث فرهنگی تاریخ فا هفته نامه امرداد